---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2722: هیولای کرت • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2722: هیولای کرت

0

با پیاده شدن از پی‌تی‌ویِ مجللی، کاسی هوای کهنهٔ پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی را نفس کشید.‌وقتش​ شهر خالی‌تر از قبل به نظر می‌رسید... اما در عین حال، مضطرب‌تر هم بود. انگار مردم کمی‌وجود​ سریع‌تر از همیشه قدم برمی‌داشتند و سرشان پایین بود؛ گویی سنگینیِ ترس آن‌ها را به زمین می‌فشرد.

هرچند، شاید اضطرابِ خودش بود که بر برداشتش سایه‌بی‌پایانی​ انداخته بود. هرچه باشد، عمومِ مردم هنوز از جنگِ عجیبی‌وقتش​ که در سایه‌های هر دو جهان جریان داشت بی‌خبر بودند.

جنگ علیه آستریون و‌علیه​ نفوذِ رو به گسترشش، که‌مهارِ​ آن‌ها برای مهارِ آن دست‌وپامی‌زدند.

آهی کشید.

«منم باهات بیام بالا؟»

رانندهٔ امروزش باز هم سید بود؛ با اینکه این روزها بیشترِ آتش‌بانان سرگرمِ‌بینِ​ آماده شدن برای ورود به کابوسِ سوم بودند، همچنان وظایفِ معمولشان را انجام‌کُر​ می‌دادند. اسکورت کردنِ کاسی، به دلیلِ محدودیت‌های آشکارِ نقصش، یکی از همین وظایف بود.

سر تکان داد.

«نیازی نیست. با توجه به‌طولانی​ حساس بودنِ این قرار، از‌کارهای​ دیدنِ یه چهرهٔ غریبه خوشحال نمیشه.»

نفیس و سانی نمی‌توانستند زیاد یا برای مدتی طولانی به جهانِ بیداری بیایند، اما‌اخیراً​ اینجا هنوز کارهای بی‌پایانی برای انجام دادن بود. به همین خاطر، کاسی روزهایش را بینِ‌عادی​ جزیرهٔ عاج و پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی می‌گذراند و اخیراً دومی بیشترِ وقتش را می‌گرفت.

امروز به شهر آمده بود تا در قراری مخفیانه با قدیس کُر، ردِّ‌بینِ​ ویرانی، شرکت کند. در حالتِ عادی دلیلی برای دیدارِ پنهانیِ آن‌ها وجود نداشت...‌کُر​ اما در فضای پر از بی‌اعتمادی و بدگمانیِ فعلی، خیلی چیزها دشوار شده بود.

سید چهره در هم کشید.

«اگه قراره منو همین‌جا جا‌طولانی​ بذاری، پس فرستادنم برای محافظت‌کارهای​ از تو چه فایده‌ای داره؟»

کاسی رو‌بیداری​ به او کرد‌کارهای​ و لبخند زد.

«فرستادنِ یه استاد‌طولانی​ برای محافظت از یه‌اینجا​ قدیس چه فایده‌ای داره؟»

محافظش را جا گذاشت و واردِ ساختمانی معمولی شد. نه اینکه به آتش‌بانان‌باهات​ اعتماد نداشته باشد؛ مسئله این بود که هر تهدیدی که می‌توانست برای کاسی خطرناک‌ورود​ باشد، برای زیردستانش قطعاً مرگبار بود. دلش نمی‌خواست جانشان را بی‌دلیل به خطر بیندازد.

پشتِ نمای فرسودهٔ ساختمان، باشگاهی مجلل و اختصاصی پنهان بود؛ از همان‌هایی که فقط بیدارشدگانِ سرشناس می‌توانستند به عضویتش‌اخیراً​ درآیند. کاسی را به سالنِ استراحتی با دکوراسیونی شیک راهنمایی کردند؛ جایی که بیدارشدگان و استادها روی مبل‌های چرمی‌وجود​ لم داده بودند و در حالی که با خیالِ آسوده از نوشیدنی‌های گران‌قیمتشان لذت می‌بردند، آرام با هم گپ می‌زدند.

در حینِ عبور از سالن، نامحسوس چند نفرشان‌خاطر​ را نشانه‌گذاری کرد و در حواسشان شریک شد.‌وقتش​ حالا که بالاخره می‌توانست ببیند، پنهانی آهِ آسودگی کشید.

دکوراسیون ملایم، اما مجلل بود. فضا چنان پرزرق‌وبرق بود که تنه‌خاطر​ به تنهٔ افراط می‌زد. اگر مدت‌ها پیش یاد نگرفته بود که‌آمده​ چطور در پس‌زمینه محو شود، حضورش در آنجا حسابی جلب‌توجه می‌کرد.

معمولاً حضورِ یک قدیس باعث می‌شد به چشم‌برای​ بیاید، اما در موردِ کاسی همه‌چیز برعکس بود. نادیده‌امروزش​ گرفتنِ حضورش آسان بود و به یاد آوردنش دشوار.

به پیشخوان نزدیک شد و نشست. با اشاره از متصدی‌کارهای​ خواست برایش نوشیدنی بریزد — چیزی که در عالمِ رؤیا‌دومی​ عمل آمده باشد و در نتیجه بتواند روی بیدارشدگان تأثیر بگذارد.

اما نه آن‌قدر‌بیایند​ قوی که روی‌بی‌پایانی​ یک قدیس اثر کند.

ردِّ ویرانی هنوز‌طولانی​ نرسیده بود، پس کمی‌اینجا​ وقت برای گذراندن داشت.

البته دیدگاه‌های بی‌شماری بود که کاسی‌نفوذِ​ همیشه زیرِ نظر داشت. برای همین،‌منم​ هیچ‌وقت استراحتِ واقعی برایش معنا نداشت.

داشت روی اتفاقاتِ قلبِ زاغ تمرکز می‌کرد که‌بیایند​ کسی کنارش نشست. کاسی واکنشی نشان نداد، اما‌جزیرهٔ​ از دریچهٔ چشمانِ متصدی غریبه را برانداز کرد.

او قدیس کُر نبود.

اما کاسی او را می‌شناخت؛ مرد بیدارشده‌ای بود که در قطبِ جنوب خودش را نشان داده بود،‌اخیراً​ به رتبهٔ عروج‌یافته رسیده بود، و بعدتر در طولِ جنگِ گورِ خدا با قلمروِ سرود بیعت کرده بود.‌پنهانیِ​ حالا نیرویی آزاد بود و نامش در چند فهرستِ استخدامی که کاسی گردآوری کرده بود، به چشم می‌خورد.

«میشه همون چیزی‌جنگ​ رو برام بیارید که‌گسترشش​ این خانم سفارش داده؟»

مرد برگشت و دهان‌مدتی​ باز کرد تا چیزی بگوید،‌اینجا​ اما یک لحظه خشکش زد.

«قدیس... قدیس کاسیا؟»

کاسی مؤدبانه لبخند زد.

«از دیدنتون خوشحالم.»

مرد مدتی ساکت ماند و با حالتی گیج به او خیره شد. مردم اغلب به‌بینِ​ او خیره می‌شدند، با این خیالِ راحت که او کور است و متوجه نمی‌شود. اما‌ویرانی​ به نظر می‌رسید این عروج‌یافته بیشتر غافلگیر شده تا مجذوب؛ تغییری که تنوعِ خوبی بود.

سرانجام سر‌بیداری​ تکان داد و‌کارهای​ نگاهش را گرفت.

«دیدار با شما باعثِ افتخاره.»

پس از آن مدتی حرفی نزدند. کاسی‌گسترشش​ بی‌حرکت ماند و در سکوت از نوشیدنی‌اش‌بیام​ لذت برد؛ مرد هم همین کار را کرد.

با این حال، وقتی لیوانش خالی‌جهانِ​ شد، بالاخره جرئت پیدا کرد تا دوباره‌خاطر​ سرِ صحبت را با او باز کند.

لحنش به‌اندازهٔ کافی دوستانه بود.

«احیاناً... افسانهٔ مینوتور رو می‌دونید؟»

کاسی چند لحظه مکث کرد، سپس لیوانش را پایین‌مهارِ​ گذاشت و دستانش را بالا آورد. چشم‌بندش را پایین کشید،‌سید​ رو به مرد برگشت و با آرامش ابرویی بالا انداخت.

«مینوتور؟ همون هیولا؟»

مرد لبخند زد.

«درسته. فکر کنم مردم این‌طوری می‌بیننش: هیولایی که تسئوس،‌بی‌پایانی​ اون قهرمانِ شجاع، توی هزارتو کشت تا خودش و‌دومی​ بقیهٔ جوون‌های قربانی رو نجات بده. اما در واقع...»

لبخندش کمی تلخ شد.

«مینوتور واقعاً هیولا‌زیاد​ نبود. یا حداقل،‌جهانِ​ فقط یه هیولا نبود.»

با آهی سر تکان داد.

«اون از نوادگانِ ایزدِ خورشید و شاهزادهٔ کرت بود؛ نه انسان به دنیا اومده بود و نه جانور. پلیدی که هیچ گروهی پذیرای‌قراری​ اون نبود. پدرش اونو تو بچگی زیرِ کاخ زندانی کرد و همون‌جا تو تاریکی نگهش داشت و با گوشتِ انسان بهش غذا می‌داد.‌چهره​ هر سال چهارده جوون به تاریکی فرستاده می‌شدن تا مینوتور اونا رو ببلعه. خب، تا اینکه از قضا تسئوس یکی از همون جوون‌ها شد.»

کاسی سر تکان داد.

«تسئوس مینوتور رو کشت و با‌جهانِ​ استفاده از نخی که آریادنه بهش‌دادن​ داده بود، از هزارتو فرار کرد، درسته؟»

مرد مشتاقانه سر تکان داد.

«دقیقاً.»

مدتِ کوتاهی ساکت‌جنگ​ شد و با کنجکاوی‌گسترشش​ کاسی را برانداز کرد.

«مینوتور که اونجا تو تاریکی گیر افتاده بود، باید خیلی گرسنه بوده باشه. هرچی نباشه، سالی‌جزیرهٔ​ یه بار بهش غذا می‌دادن... شاید برای همین بود که به گوشتِ انسان علاقه پیدا کرد.‌کند​ اما آیا واقعاً باید با جوون‌های انسان تغذیه می‌شد و به‌عنوانِ یه هیولا تو یادها می‌موند؟»

مرد آهی کشید و در‌کارهای​ حالی که لبخندِ عجیبی بر‌بینِ​ لب داشت، نگاهش را گرفت.

«آه، همیشه برام سؤال‌جهانِ​ بوده. چی می‌شد اگه‌کارهای​ به‌جاش بهش هیولا می‌دادن؟»

صدایش حسرت‌بار به نظر می‌رسید.

کاسی چند لحظه‌زیاد​ ساکت ماند، سپس‌جهانِ​ شانه‌ای بالا انداخت.

«مگه در‌بیداری​ هر صورت‌اینجا​ هم‌نوع‌خوار نمی‌شد؟»

مرد خندید.

«اوه... اوه! چه دیدگاهِ جالبی!»

سر تکان داد‌زیاد​ و گوشه‌های چشمانش‌جهانِ​ را پاک کرد.

«اما نه، من این‌طور فکر نمی‌کنم. در عوض، فکر می‌کنم مینوتور هرگز دست به‌اخیراً​ چنین کاری نزد. هرچی نباشه، اون نه انسان بود نه هیولا. چون به هیچ گروهی‌عادی​ تعلق نداشت، هیچ‌کدوم از کسایی که می‌بلعید هم‌نوعش نبودن. پس چه گناهی مرتکب شده بود؟»

کاسی مدتی جوابی نداد.

اما در نهایت پرسید:

«داری از روی تجربهٔ شخصی‌طولانی​ حرف می‌زنی؟ خیلی گرسنه بودی‌کارهای​ که اونجا تو تاریکی گیر افتادی؟»

مرد با‌بیداری​ لبخندی دوستانه به‌کارهای​ او نگاه کرد.

«حتی نمی‌تونی تصور کنی. حتی نمی‌تونی درکش کنی، بانوی جوان. ماه شاید جای قشنگی باشه، اما‌می‌گذراند​ وقتی از اون بالا به سیاره‌ت نگاه می‌کنی... آه، تنها چیزی که می‌تونستم بهش فکر کنم‌عادی​ این بود که بسته بودنِ یه نخِ لعنتی دورِ مچِ دستت چقدر مهم از آب دراومده...»

ناولها | novelha.net