---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2662: بادهای ستاره‌ای • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2662: بادهای ستاره‌ای

0

سکویی که ستارهٔ گرفتار را در خود جای داده بود، در معرضِ بادها قرار داشت و هفت ستونِ عظیم‌انداخت​ سقفِ سوخته‌اش را بر پا نگه می‌داشتند. سانی مدتی بی‌حرکت آنجا ایستاد و در امواجِ خشمگینِ درخششِ ستاره‌ای غرق شد‌کلافی​ — سپس با آهی به سمتِ لبهٔ سکو رفت، یکی از ستون‌ها را گرفت و شروع کرد به بالا رفتن.

طولی نکشید که به سمتِ بیرونیِ آن رسید، جایی که زیرِ پایش چیزی جز پرتگاهی‌دستانش​ ژرف نبود. نورِ خیره‌کننده جهان را پوشانده بود و نمی‌گذاشت زمینِ دوردست را ببیند، اما‌انسانی​ صرفِ دانستنِ اینکه در صورتِ رها کردنِ دستانش چقدر سقوط می‌کند، لرزی به جانش انداخت.

البته سقوط جانِ فرمانروایی را نمی‌گرفت — اما سانی با وجودِ اینکه مطلق بود، همچنان غرایزِ انسانی داشت. مهم‌تر از‌جانش​ آن، تمامِ آن تله‌های مرگباری بود که شبگرد در سراسرِ جزیره کار گذاشته بود. سقوط در میانِ کلافی از سیم‌های بُرنده‌کلافی​ حتی برای سانی هم خوشایند نبود، به‌ویژه با توجه به اینکه اینجا هیچ سایه‌ای نبود تا بتواند به آن پناه ببرد.

هنوزم راه‌هایی هست که نیفتم...

اما بهتر‌نمی‌گذاشت​ بود اصلاً‌دوردست​ سقوط نکند.

سانی با یادآوریِ بالا رفتنِ پرخطرش از مجسمه‌های عظیمِ ساحلِ فراموش‌شده، آرام‌صورتِ​ از ستون بالا رفت و خود را به سقفِ گنبدیِ فانوسِ دریایی رساند.‌نمی‌گرفت​ سرانجام در بالاترین نقطه‌اش ایستاد و در برابرِ قدرتِ خشمگینِ بادها مقاومت کرد.

بخاری که پایِ برجِ عظیم را پوشانده‌ببیند​ بود به اینجا نمی‌رسید، برای همین می‌توانست‌کردنِ​ تا حدودی از میانِ درخششِ نور ببیند.

سطحِ زیرین و خروشانِ دریای توفان بالای سرش‌ستون​ مانند آسمانی تاریک موج می‌زد. در آن پایین، شهرِ‌قدرتِ​ جاودان زیرِ پایش مانند جهنمی درخشان گسترده شده بود.

سانی با چهره‌ای‌زمینِ​ درهم پهنهٔ وسیعش‌اما​ را از نظر گذراند.

سپاهِ سایه همچنان در سه جزیره در حاشیهٔ جنوبیِ شهر‌دانستنِ​ در حالِ نبرد بود. نامیراهای سقوط‌کرده به‌طور یکنواخت میانشان پخش شده‌انداخت​ بودند و با خشمی جنون‌آمیز به سنگرهای مهاجمانِ خاموش یورش می‌بردند.

با این حال،‌پوشانده​ بیشتر مشتاق بود بداند‌ببیند​ در شمال چه می‌گذرد.

در آنجا، هلندی و ارتشِ‌ساحلِ​ اشباحش پیش‌تر به حلقه‌های درونیِ‌فانوسِ​ شهرِ جاودان نفوذ کرده بودند.

نمی‌توانست جزئیاتِ نبردی را که آنجا جریان داشت تشخیص دهد، اما نورِ سبزِ شبح‌واری را‌سقوط​ می‌دید که در میانِ ابرهای مهِ چرخان می‌درخشید. اشکالِ عجیب‌وغریب در مهِ اثیری حرکت می‌کردند و‌تله‌های​ مناره‌های نقره‌ای پیوسته در میانِ ابرهای گردوغبار و آوار فرومی‌ریختند و دوباره بی‌نقص و کامل برمی‌خاستند.

سانی لحظه‌ای با خود فکر کرد کاپیتانِ کشتیِ نفرین‌شده چطور با نامیراهای سقوط‌کرده می‌جنگد.‌کردنِ​ احتمالاً موجودی مثلِ کابوس در اختیار نداشت... اما از طرفی، هلندی و کاپیتانش هر‌همچنان​ دو دیوهایی باستانی بودند. بی‌شک راه‌های نامقدسِ فراوانی هم برای مهارِ شاخک‌های گوشتِ کاناخت داشتند.

آن‌ها خیلی جلوتر از‌نمی‌گذاشت​ سپاهِ سایه بودند و‌اما​ این یعنی او باید می‌جنبید.

بدتر از آن... موجودِ مرموزی که در بخش‌های‌ستون​ شرقیِ شهرِ جاودان فرود آمده بود، حتی از‌برابرِ​ دو رقیبِ دیگر هم به هدف نزدیک‌تر بود.

سانی هنوز نمی‌دانست آن موجود چیست، اما می‌توانست ردِّ عبورش را‌رها​ ببیند: ساختمان‌های فروریخته، جزایرِ درهم‌شکسته و سیلِ پلیدهای نامیرایی که به‌فرمانروایی​ درونِ ابرهای غبارِ سیاه سرازیر می‌شدند، تا بی‌هیچ ردونشانی ناپدید شوند.

تا شهرِ جاودان خیابان‌هایش را بازسازی‌دوردست​ کند، موجود جای دیگری داشت ویرانیِ‌صورتِ​ وهم‌انگیز و توجیه‌ناپذیرش را به بار می‌آورد.

حالا دیگر تنها چند جزیره‌زمینِ​ با عمارتِ زیبا و سر‌دانستنِ​ به فلک کشیدهٔ کاخ فاصله داشت.

«...واقعاً، واقعاً باید عجله کنم.»

چشم‌اندازِ شهرِ جاودان و کشتارِ دوری را که‌دانستنِ​ در جزایرِ محلِ محاصرهٔ سپاهِ سایه جریان داشت‌می‌کند​ بررسی کرد و اخمی متفکرانه روی صورتش نشست.

کانال‌های پهناوری را که جزایر را‌دوردست​ از هم جدا می‌کردند و پل‌های‌صورتِ​ قوسیِ متصل‌کنندهٔ آن‌ها را نیز بررسی کرد.

آرام‌آرام حالتِ چهره‌اش عادی‌نمی‌گذاشت​ شد و از آن‌اما​ منظرهٔ دلهره‌آور رو برگرداند.

از روی سقف پایین سُر خورد، کمی تاریکی از فانوسِ سایه‌دریایی​ فراخواند و پیش از آنکه درخششِ کورکنندهٔ فانوسِ دریایی بتواند آن‌نمی‌رسید​ را از بین ببرد، آن را به شکلِ دو بالِ تاریک درآورد.

خیلی زود روی زمین فرود آمد،‌اما​ بال‌هایش را جمع کرد و آن‌ها‌کردنِ​ را مثلِ شنلی دورِ خودش پیچید.

جت، نیو، موجِ خون و شبگرد همان نزدیکی ایستاده بودند‌دانستنِ​ — داشتند با حرارت دربارهٔ چیزی بحث می‌کردند، اما حالا‌جانش​ با چشمانی گشاد در سکوت به او خیره شده بودند.

سانی بی‌توجه به‌پوشانده​ نگاه‌های خیره، با‌دوردست​ لحنی خنثی گفت:

«فکر می‌کردم وقتی گفتین یه ستاره توی فانوسِ دریایی گیر‌فانوسِ​ افتاده، دارین استعاری حرف می‌زنین. نگو... یه ستارهٔ واقعیه. یه‌پایِ​ ستارهٔ واقعی که نورِ ایزدی هم از خودش ساطع می‌کنه.»

جت چند بار پلک زد.

«چی؟ از نظرِ علمی اصلاً با عقل جور درنمیاد. اولاً که کلِ اینجا باید‌کردنِ​ به یه ابرِ پلاسما تبدیل می‌شد. نه، همچین ستارهٔ کوچیکی یه سیاه‌چاله درست می‌کنه. پس‌غرایزِ​ کلِ اینجا باید به یه ذرهٔ بی‌نهایت کوچیک از مادهٔ اَبَرچگال تبدیل می‌شد... فکر کنم؟»

سانی لبخند زد.

«انگار یه ارتش از پلیدهای نامیرا و شهری که مدام خودش رو بازسازی می‌کنه،‌بالاترین​ با عقل جور درمیاد... از نظرِ علمی. راستش رو بخوای، از نظرِ علمی نه‌زیرین​ تو با عقل جور درمیای نه من. ولی تا حالا که جلومون رو نگرفته، گرفته؟»

جت گلویش را صاف کرد.

«خب، اگه این‌طوری به‌نمی‌گذاشت​ قضیه نگاه کنی... به‌اما​ هر حال، منظورت چیه؟»

سانی نگاهی به قدیس‌های شب‌زمینِ​ انداخت، چند لحظه مکث کرد‌دانستنِ​ و بعد شانه‌ای بالا انداخت.

«اگه واقعاً یه ستاره اینجاست که همه‌چیز‌آرام​ رو توی نورش غرق می‌کنه، معنیش این‌بالاترین​ نیست که یه سلاحِ مخفی تو دستمونه؟»

جت اخم کرد.

«ببین سانی... اگه نقشه‌ت اینه که یه‌جوری جادویی رو که‌دانستنِ​ اون ستاره رو مهار کرده بشکنی و درست جلوی چشممون‌جانش​ یه سیاه‌چاله درست کنی، باید مخالفت کنم. به‌شدت هم مخالفت کنم!»

سرش را تکان داد.

«نه، منظورم این نیست.»

کمی چرخید و به سمتی‌ببیند​ نگاه کرد که باغِ شب را‌رها​ در آن پشتِ سر گذاشته بودند.

«منظورم اینه که یکی از اعضای گروهمون می‌تونه از نورِ ستاره‌ها سلاح بسازه.‌رها​ پس چی می‌شه اگه آتر رو پر از انرژی کنیم و بندازیمش به‌وجودِ​ جونِ پلیدهای نامیرای شهرِ جاودان؟ به نظرم... حداقل ارزشِ امتحان کردن رو داره.»

جت دهانش را‌پوشانده​ باز کرد، اما در‌ببیند​ نهایت نتوانست چیزی بگوید.

نیو و موجِ خون فقط‌ساحلِ​ با چهره‌هایی بهت‌زده به سانی خیره‌دریایی​ شدند و چشمانشان آرام‌آرام گشاد شد.

در سکوتی که به‌دوردست​ دنبالش آمد، شبگرد اولین کسی‌اینکه​ بود که به حرف آمد.

با چهره‌ای گیج نگاهی‌نمی‌گذاشت​ به بقیه انداخت، کمی‌اما​ اخم کرد و پرسید:

«آها... ولی‌جهان​ آخه این‌نمی‌گذاشت​ آتر دیگه کیه؟»

ناولها | novelha.net