چپتر 2662: بادهای ستارهای
0سکویی که ستارهٔ گرفتار را در خود جای داده بود، در معرضِ بادها قرار داشت و هفت ستونِ عظیملرزی سقفِ سوختهاش را بر پا نگه میداشتند. سانی مدتی بیحرکت آنجا ایستاد و در امواجِ خشمگینِ درخششِ ستارهای غرق شدگذاشته — سپس با آهی به سمتِ لبهٔ سکو رفت، یکی از ستونها را گرفت و شروع کرد به بالا رفتن.
طولی نکشید که به سمتِ بیرونیِ آن رسید، جایی که زیرِ پایش چیزی جز پرتگاهیپایِ ژرف نبود. نورِ خیرهکننده جهان را پوشانده بود و نمیگذاشت زمینِ دوردست را ببیند، اماآسمانی صرفِ دانستنِ اینکه در صورتِ رها کردنِ دستانش چقدر سقوط میکند، لرزی به جانش انداخت.
البته سقوط جانِ فرمانروایی را نمیگرفت — اما سانی با وجودِ اینکه مطلق بود، همچنان غرایزِ انسانی داشت. مهمتر ازنقطهاش آن، تمامِ آن تلههای مرگباری بود که شبگرد در سراسرِ جزیره کار گذاشته بود. سقوط در میانِ کلافی از سیمهای بُرندهتاریک حتی برای سانی هم خوشایند نبود، بهویژه با توجه به اینکه اینجا هیچ سایهای نبود تا بتواند به آن پناه ببرد.
هنوزم راههایی هست که نیفتم...
اما بهترجهان بود اصلاًنمیگذاشت سقوط نکند.
سانی با یادآوریِ بالا رفتنِ پرخطرش از مجسمههای عظیمِ ساحلِ فراموششده، آرامقدرتِ از ستون بالا رفت و خود را به سقفِ گنبدیِ فانوسِ دریایی رساند.دریای سرانجام در بالاترین نقطهاش ایستاد و در برابرِ قدرتِ خشمگینِ بادها مقاومت کرد.
بخاری که پایِ برجِ عظیم را پوشاندهپرخطرش بود به اینجا نمیرسید، برای همین میتوانستگنبدیِ تا حدودی از میانِ درخششِ نور ببیند.
سطحِ زیرین و خروشانِ دریای توفان بالای سرشرفتنِ مانند آسمانی تاریک موج میزد. در آن پایین، شهرِفانوسِ جاودان زیرِ پایش مانند جهنمی درخشان گسترده شده بود.
سانی با چهرهایپوشانده درهم پهنهٔ وسیعشدوردست را از نظر گذراند.
سپاهِ سایه همچنان در سه جزیره در حاشیهٔ جنوبیِ شهرنقطهاش در حالِ نبرد بود. نامیراهای سقوطکرده بهطور یکنواخت میانشان پخش شدهنور بودند و با خشمی جنونآمیز به سنگرهای مهاجمانِ خاموش یورش میبردند.
با این حال،اصلاً بیشتر مشتاق بود بداندپرخطرش در شمال چه میگذرد.
در آنجا، هلندی و ارتشِاصلاً اشباحش پیشتر به حلقههای درونیِمجسمههای شهرِ جاودان نفوذ کرده بودند.
نمیتوانست جزئیاتِ نبردی را که آنجا جریان داشت تشخیص دهد، اما نورِ سبزِ شبحواری رادستانش میدید که در میانِ ابرهای مهِ چرخان میدرخشید. اشکالِ عجیبوغریب در مهِ اثیری حرکت میکردند ومهمتر منارههای نقرهای پیوسته در میانِ ابرهای گردوغبار و آوار فرومیریختند و دوباره بینقص و کامل برمیخاستند.
سانی لحظهای با خود فکر کرد کاپیتانِ کشتیِ نفرینشده چطور با نامیراهای سقوطکرده میجنگد.بخاری احتمالاً موجودی مثلِ کابوس در اختیار نداشت... اما از طرفی، هلندی و کاپیتانش هرسرش دو دیوهایی باستانی بودند. بیشک راههای نامقدسِ فراوانی هم برای مهارِ شاخکهای گوشتِ کاناخت داشتند.
آنها خیلی جلوتر ازنکند سپاهِ سایه بودند ومجسمههای این یعنی او باید میجنبید.
بدتر از آن... موجودِ مرموزی که در بخشهایرفتنِ شرقیِ شهرِ جاودان فرود آمده بود، حتی ازگنبدیِ دو رقیبِ دیگر هم به هدف نزدیکتر بود.
سانی هنوز نمیدانست آن موجود چیست، اما میتوانست ردِّ عبورش رااینکه ببیند: ساختمانهای فروریخته، جزایرِ درهمشکسته و سیلِ پلیدهای نامیرایی که بهالبته درونِ ابرهای غبارِ سیاه سرازیر میشدند، تا بیهیچ ردونشانی ناپدید شوند.
تا شهرِ جاودان خیابانهایش را بازسازیدریایی کند، موجود جای دیگری داشت ویرانیِقدرتِ وهمانگیز و توجیهناپذیرش را به بار میآورد.
حالا دیگر تنها چند جزیرهیادآوریِ با عمارتِ زیبا و سرساحلِ به فلک کشیدهٔ کاخ فاصله داشت.
«...واقعاً، واقعاً باید عجله کنم.»
چشماندازِ شهرِ جاودان و کشتارِ دوری را کهاما در جزایرِ محلِ محاصرهٔ سپاهِ سایه جریان داشتچقدر بررسی کرد و اخمی متفکرانه روی صورتش نشست.
کانالهای پهناوری را که جزایر رادریایی از هم جدا میکردند و پلهایقدرتِ قوسیِ متصلکنندهٔ آنها را نیز بررسی کرد.
آرامآرام حالتِ چهرهاش عادینکند شد و از آنمجسمههای منظرهٔ دلهرهآور رو برگرداند.
از روی سقف پایین سُر خورد، کمی تاریکی از فانوسِ سایهعظیمِ فراخواند و پیش از آنکه درخششِ کورکنندهٔ فانوسِ دریایی بتواند آننقطهاش را از بین ببرد، آن را به شکلِ دو بالِ تاریک درآورد.
خیلی زود روی زمین فرود آمد،دوردست بالهایش را جمع کرد و آنهاصورتِ را مثلِ شنلی دورِ خودش پیچید.
جت، نیو، موجِ خون و شبگرد همان نزدیکی ایستاده بودندنقطهاش — داشتند با حرارت دربارهٔ چیزی بحث میکردند، اما حالاحدودی با چشمانی گشاد در سکوت به او خیره شده بودند.
سانی بیتوجه بهاصلاً نگاههای خیره، بارفتنِ لحنی خنثی گفت:
«فکر میکردم وقتی گفتین یه ستاره توی فانوسِ دریایی گیرمجسمههای افتاده، دارین استعاری حرف میزنین. نگو... یه ستارهٔ واقعیه. یهسرانجام ستارهٔ واقعی که نورِ ایزدی هم از خودش ساطع میکنه.»
جت چند بار پلک زد.
«چی؟ از نظرِ علمی اصلاً با عقل جور درنمیاد. اولاً که کلِ اینجا بایدبخاری به یه ابرِ پلاسما تبدیل میشد. نه، همچین ستارهٔ کوچیکی یه سیاهچاله درست میکنه. پسمانند کلِ اینجا باید به یه ذرهٔ بینهایت کوچیک از مادهٔ اَبَرچگال تبدیل میشد... فکر کنم؟»
سانی لبخند زد.
«انگار یه ارتش از پلیدهای نامیرا و شهری که مدام خودش رو بازسازی میکنه،آرام با عقل جور درمیاد... از نظرِ علمی. راستش رو بخوای، از نظرِ علمی نهبرجِ تو با عقل جور درمیای نه من. ولی تا حالا که جلومون رو نگرفته، گرفته؟»
جت گلویش را صاف کرد.
«خب، اگه اینطوری بهگنبدیِ قضیه نگاه کنی... بهسرانجام هر حال، منظورت چیه؟»
سانی نگاهی به قدیسهای شبیادآوریِ انداخت، چند لحظه مکث کردساحلِ و بعد شانهای بالا انداخت.
«اگه واقعاً یه ستاره اینجاست که همهچیزیادآوریِ رو توی نورش غرق میکنه، معنیش اینآرام نیست که یه سلاحِ مخفی تو دستمونه؟»
جت اخم کرد.
«ببین سانی... اگه نقشهت اینه که یهجوری جادویی رو کهنقطهاش اون ستاره رو مهار کرده بشکنی و درست جلوی چشممونحدودی یه سیاهچاله درست کنی، باید مخالفت کنم. بهشدت هم مخالفت کنم!»
سرش را تکان داد.
«نه، منظورم این نیست.»
کمی چرخید و به سمتیزمینِ نگاه کرد که باغِ شب رااینکه در آن پشتِ سر گذاشته بودند.
«منظورم اینه که یکی از اعضای گروهمون میتونه از نورِ ستارهها سلاح بسازه.مقاومت پس چی میشه اگه آتر رو پر از انرژی کنیم و بندازیمش بهتوفان جونِ پلیدهای نامیرای شهرِ جاودان؟ به نظرم... حداقل ارزشِ امتحان کردن رو داره.»
جت دهانش رااصلاً باز کرد، اما درپرخطرش نهایت نتوانست چیزی بگوید.
نیو و موجِ خون فقطاصلاً با چهرههایی بهتزده به سانی خیرهعظیمِ شدند و چشمانشان آرامآرام گشاد شد.
در سکوتی که بهنمیگذاشت دنبالش آمد، شبگرد اولین کسیصرفِ بود که به حرف آمد.
با چهرهای گیج نگاهیگنبدیِ به بقیه انداخت، کمیسرانجام اخم کرد و پرسید:
«آها... ولیبهتر آخه ایننکند آتر دیگه کیه؟»