چپتر 2582: خطراتِ ژرفِ وقتگذرانی با سایههای عجیب
0سانی از میانِ سایهها گذشت و به بالاترین نقطهٔ بلندترین پاگودای دژِ بزرگ رسید.پوستِ این کاخِ سربهفلککشیده در واقع درون و گرداگردِ دکلِ اصلیِ باغِ شب ساخته شدهجنگیدن بود و بخشِ پایینیِ آن با آبشاری از بامهای سفالی و تراسهای ظریف احاطه میشد.
خودِ تراسها باغهایی بودند پوشیده از چمنِ زمردین، که درختانی باستانی در نسیمِ خنکِ آنها تاب میخوردند. آن بالا شبیه بهجنگیدن بیشهای بود؛ برگها بر فرازِ سطحِ برکهای آرام تکان میخوردند و نجوا میکردند. در این ارتفاع، چیزی جز دکلِ کشتیهای غولپیکرمقاوم و ستارگانِ بالای سرشان به چشم نمیخورد، از این رو آب آسمانِ پرستاره را بازتاب میداد، گویی تکهای از آن بود.
جت روی چمنِ نرم نشسته و به تنهٔ درختی بلند تکیه داده بود و به صورتهاینرم فلکیِ دوردست نگاه میکرد. انگار بهخوبی با زندگی در باغِ شب خو گرفته بود؛ دستکم آسودهتردستکم از همیشه به نظر میرسید و از این لحظهٔ کمیابِ سکوت در خلوتی دلپذیر لذت میبرد.
از یونیفرمِ حکومتیِ همیشگیاش خبری نبود و جای آن را خاطرهای زرهی گرفته بود که به لباسِ غواصی شباهت داشت؛میداد لباسی که انگار از پوستِ سیاه و جوهریِ یک هیولای دریاییِ ناشناخته دوخته شده بود. این زره شبیه به خاطرههایی بودآسودهتر که اعضای خاندانِ شب معمولاً در نبرد به تن میکردند، و برای جنگیدن در اعماق، بسیار کاربردیتر از زرههای معمولی بود...
البته، این لباس اندامِ جذابش را هم بهزیبایی نمایان میکرد،غواصی اما سانی که لشکرکشیِ جنوب را دوشادوشِ جت پشت سردوخته گذاشته بود، تا حدودی در برابرِ این منظره مقاوم شده بود.
سانی هیچ صدایی از خود درنیاورد، با اینسیاه حال جت سرش را به سمتِ او چرخاند؛ چشمانِخاندانِ آبیِ یخیاش در تاریکیِ این شبِ گرم تقریباً میدرخشید.
«آه، سرور سانلس. بهستارگانِ باغِ شب خوش اومدی...نمیخورد بهم گفته بودن منتظرت باشم.»
فانوسهایی اینجا و آنجا از شاخهها آویزان بود. سانی قدم درغولپیکر نورِ آنها گذاشت، با کنجکاوی به اطراف نگاه کرد، متوجهِ میوههای طلاییرنگیروی شد که میانِ برگهای درختانِ اطراف روییده بودند، و او هم نشست.
«سلام، قدیس جت...همیشگیاش لطفاً همون سانی صدامخاطرهای کن. وگرنه معذب میشم.»
به درختی تکیه داد وداشت به ستارگانی که روی سطحِ برکهٔدریاییِ آرام بازتاب افتاده بودند نگاه کرد.
جت خندید.
«خب، باشه پس.»
چند لحظهحکومتیِ ساکت ماند ونبود بعد آهی کشید.
«میخواستم بپرسم از من کوچیکتری یا نه، ولی بعد فهمیدم ایندریاییِ سؤال بیمعنیه. هر چی باشه، ما قراره صدها سال عمر کنیم... شایدبسیار هزاران سال، یا حتی تا ابد. پس چند سال چه فرقی میکنه؟»
لبخندی بیحال روی لبهایش نشست.
«البته یهکم بیانصافیه. حتی اگه تانجوا صدها سالگی هم زنده بمونیم... من بازمبالای تا ابد ازت بزرگتر میمونم. چقدر ناامیدکنندهست.»
سانی پوزخند زد.
«نمیدونم. از شونزده سالگی حس میکردم برای اینجور مزخرفات زیادی پیرم. برای همین از اینکهخاطرههایی از بقیه بزرگتر باشم خوشم میاد؛ هرچی باشه، برای رسیدن به این سن خیلی جونجذابش کندم. سنم چیزیه که به دستش آوردم، نه چیزی که همینطوری برام اتفاق افتاده باشه.»
و جت هم برای رسیدن بهسرشان سنش بیشتر از خیلیها تلاش کرده بودگویی — خیلی خیلی بیشتر، به خاطرِ نقصش.
لبخندی زدسطحِ و با لحنیتکان خنثی اضافه کرد:
«اوه، ولیحکومتیِ من هنوزم جوونترم...نبود حدودِ ده سال.»
جت نگاهِلباسِ غضبناکی بهشباهت او انداخت.
«آخ.»
با این حرف، جت باتکان کنجکاوی به او نگاه کرد. مدتِغولپیکر زیادی مکث کرد و بعد پرسید:
«خب، حالا نوبتِ منه که برم توخاطرهای یه سفرِ پرخطر و یه درسِ عمیقپوستِ دربارهٔ خودم، دنیا و زندگی ازت یاد بگیرم؟»
سانی سرفهای کرد.
«چـ... چی؟»
جت نیشخند زد.
«این همون اتفاقیه که برای کای و افیزرهی افتاد، مگه نه؟ اونا دردسرهاشون رو برام تعریفجوهریِ کردن. البته خیلی ازت تعریف کردن، پس نگران نباش.»
سانی آرام سر تکان داد.
«اون... یهجورایی، آره؟ با این حال، امیدوارم ایننمیخورد دفعه از بخشِ پرخطرش قسر در بریم. قرارنرم نیست همهچیز مرگبار و کاملاً وحشتناک باشه، مگه نه؟»
قرار نبود باشد، اما اگر سانی با خودش صادقچیزی بود، باید اعتراف میکرد که شانسش برای دور ماندن ازبازتاب خطراتِ مرگبار و وحشتناک، این بار هم بسیار کم است.
چند ثانیه مکثهمیشگیاش کرد و بعدجای شانه بالا انداخت.
«در موردِ اون درسِ عمیق، مطمئن نیستم چیزی باشه که بتونم بهت یاد بدم. تو...خاطرههایی به نظرم آدمی میای که دقیقاً میدونه کیه، چی میخواد و چطور باید بهش برسه.جذابش پس اگه قرار به یاد گرفتن باشه، این منم که باید از تو یاد بگیرم.»
همیشه همینطور بود. سانی مسیرش را در جایگاهی پایینتر از جت آغاز کرده بود، پس از مدتینشسته با او برابر شد و در نهایت حتی توانست از او پیشی بگیرد — اما در تمامِهمیشه این سالها، حتی یک بار هم پیش نیامده بود که او را بهعنوانِ یک ارشدِ محترم نبیند.
تجربه و خردِ عملگرایانهٔ او همیشه درمیکردند مسیرِ پرخارش راهنمای او بود — در واقع،چشم این یکی از دلایلِ اصلیِ زنده ماندنش بود.
پس سانی اصلاًهمیشگیاش چه چیزی میتوانستجای به جت یاد بدهد؟
جوهرِ واقعیِ مقامِ مطلق را؟
مدتی او راغولپیکر برانداز کرد و بعدچشم با لحنی دور گفت:
«جوهرِ مقامِ مطلق، عزمی سرکشانه برای اینه که ببینی دنیا چطور در برابرِ ارادهتسرشان سر خم میکنه. با این حال، نیازی نیست اینو بهت یاد بدم. هرچی باشه، خودِتکیه وجودت یک دهنکجی به دنیاست. هر روزی که به زندگی ادامه میدی، گواهی بر ارادهته.»
جت لبخند زد.
«به زندگی ادامه بدم، هان؟»
سپس، بهکشتیهای عقب تکیه دادبالای و آرام خندید.
«من وسطحِ تو ترکیبِ جالبیتکان هستیم، مگه نه؟»
سانی ابرویی بالا انداخت.
«فکر کنم باشیم؟»
جت باکشتیهای نیشخندی بهستارگانِ او نگاه کرد.
«منظورم اینه که من یهجوراییتکان زامبیام، و تو هم ازکشتیهای نظرِ فنی یه روحی. خندهدار نیست؟»
سانی چند لحظههمیشگیاش با چهرهای ناخواناجای به او خیره ماند.
سرانجام، سرفهای کرد.
«من بیشتر تو این فکر بودم کهچشم من فرمانروای مرگم و تو دروگرِ روح،تکهای ولی آره، توصیفِ تو هم قطعاً جالبه.»
جت باسطحِ رضایت سرآرام تکان داد.
«خب، سانی،حکومتیِ دقیقاً قرارهخبری چهکار کنیم؟»
مدتی مکث کردغواصی و بعد بالباسی لحنی آرام جواب داد:
«این چیزیه که بهزودی میفهمم.»
اما پیش ازبرکهای آن، باغِ شب بایدمیکردند به عالمِ رؤیا برمیگشت.