---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2901: یادهای جنگ • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 2901: یادهای جنگ

0

جنگِ میانِ قلمروِ اشتیاق، قلمروِ گرسنگی و قلمروِ آینه تمام شده‌ایمان​ بود. قلمروِ اشتیاق که روزگاری شکست‌ناپذیر می‌نمود، تنها در چند ماه‌جنگ​ سقوط کرد و حالا، فقط دو جناحِ درگیر باقی مانده بودند.

پس حالا جنگِ‌واقعاً​ تازه‌ای زیرِ آسمانِ چهل‌تکهٔ‌ایدهٔ​ عالمِ رؤیا پا می‌گرفت.

کاسی و رین که به جزیرهٔ آبنوس رسیدند، موردرت داشت نیروهای بشر را در تمامِ جبهه‌ها پیوسته به‌تغییر​ عقب می‌راند. سراسرِ پهنهٔ شمالیِ عالمِ رؤیا، جز قلبِ زاغ، دیگر به او تعلق داشت. ظرف‌های ظاهراً بی‌پایانش همچون‌توانِ​ موجی مهارنشدنی در امتدادِ رودِ اشک پیش می‌رفتند و در شرق، چیزی نمانده بود کوه‌های سیاه نیز سقوط کنند.

انگار پادشاهِ هیچ قرار بود همچون موجی از روی جهان‌تسلیم​ بگذرد و چیزی جز مرگ و ویرانی بر جا نگذارد... چیزی‌واقعاً​ نگذارد جز خودش، تا بر جهانی خالی و ویران حکومت کند.

اما واقعیت چیزِ دیگری بود.

همین که آخرین سنگرهای قلمروِ اشتیاق، از جمله چهار دژِ بزرگ، به دستِ‌هولناکش​ رؤیازاد افتاد، حاکمیتش بر بشر تثبیت شد. اکنون تمامِ بشریت از آنِ او بود،‌داخلی​ در برابرش سرِ تسلیم فرود آورده بود و او را همچون منجیِ خود می‌پرستید.

البته دلیلش این نبود که همه واقعاً به آستریون‌جنگ​ ایمان آورده بودند؛ بلکه همه به ایدهٔ او آلوده و‌درگیریِ​ دربندش شده بودند و کسی نمی‌توانست از قدرت‌های هولناکش بگریزد.

اما تا جایی که‌تثبیت​ به جنگ با پادشاهِ هیچ‌سرِ​ مربوط می‌شد، هیچ فرقی نمی‌کرد.

با اتحادِ تمامِ بشریت در اطاعتِ وهم‌آورشان از رؤیازاد، ماهیتِ جنگ تغییر کرد. دیگر هیچ درگیریِ‌کسی​ داخلی میانِ انسان‌ها در کار نبود و ارادهٔ هولناکِ پیرترین و باتجربه‌ترینِ مطلق‌ها هدایتشان می‌کرد؛ از‌درگیریِ​ این رو، اتحاد و انسجامِ نظامی‌شان جهشی چشمگیر یافت و از مرزهای توانِ بشری بسیار فراتر رفت.

و از آنجا که آستریون اکنون بر قدرتمندترین قلمروِ موجود‌کسی​ حکومت می‌کرد و در نتیجه بسیار قدرتمندتر از هر مطلقِ‌نمی‌کرد​ دیگری شده بود، دیگر نیازی نمی‌دید از میدانِ نبرد دوری کند.

برعکس، او اغلب بردگانش را در نبردها رهبری می‌کرد،‌جنگ​ گویی به پادشاهِ هیچ طعنه می‌زد تا قدرتمندترین ظرف‌هایش‌تغییر​ را به میدان بیاورد و با او روبه‌رو شود.

اما البته میانِ ظرف‌های قدرتمند و ضعیف هیچ تفاوتی نبود. در‌فرود​ نهایت، همهٔ آن‌ها موردرت بودند؛ بنابراین آستریون هر بار که به‌آستریون​ یکی از ظرف‌ها نزدیک می‌شد، می‌توانست به ذهنِ موردرت حمله کند.

او می‌توانست از هر فاصله‌ای نیز ذهنِ موردرت را آرام‌آرام‌آستریون​ مسموم کند، اما رویاروییِ مستقیم به رؤیازاد اجازه می‌داد تا‌بگریزد​ تمامِ توانِ سرشتِ موذیانه‌اش را بر سرِ پادشاهِ هیچ آوار کند.

آلوده کردنِ ذهنِ یک مطلق کارِ آسانی نبود؛ به‌خصوص ذهنِ موردرت که گنجایشِ کنترلِ میلیون‌ها‌جایی​ ظرف را داشت بی‌آنکه دیوانه شود... یا دست‌کم دیوانه‌تر از چیزی که بود بشود. ذهنِ او‌هولناکِ​ پهناور و به شکلی وهم‌انگیز بیگانه بود، اما از سوی دیگر، آستریون هم کاملاً انسان نبود.

درست همان‌طور که رودخانه سنگ را‌هولناکش​ می‌شکافد، قدرت‌های موذیانه‌اش آرام‌آرام پادشاهِ هیچ را‌نمی‌کرد​ می‌تراشیدند و ذهنش را قطره‌قطره مسموم می‌کردند.

این روند در نهایت باید موردرت را نابود می‌کرد؛‌سرِ​ اما حتی در کوتاه‌مدت نیز قرار بود نفوذِ آستریون تواناییِ‌نبود​ او را برای نبردِ مؤثر با قلمروِ گرسنگی کاهش دهد.

با این حال، چنین نشد.

و دلیلِ ساده‌ای‌واقعاً​ هم داشت: به خاطرِ‌ایدهٔ​ بانو کاسیا، سرودِ سقوط‌کردگان.

او که حالا در چشمِ گرفتارانِ افسونِ رؤیازاد خائن به بشریت محسوب می‌شد، ظاهراً تنها دلیلی بود که موردرت می‌توانست با‌انسان‌ها​ چنین سرسختی‌ای در برابرِ قدرت‌های سرور آستریون مقاومت کند. از این رو، مردم سرودِ سقوط‌کردگان را مقصرِ مرگِ هر انسانی در‌آنجا​ جنگ با قلمروِ آینه می‌دانستند، و مقصرِ نابودیِ هر روحی که از بین می‌رفت تا ظرفِ تازه‌ای به حاکمِ شومِ آن بدهد.

با وجود اینکه پادشاهِ هیچ جادوگری پیدا کرده بود‌سرِ​ تا او را از گزندِ قدرتِ موذیانهٔ رؤیازاد در‌این​ امان نگه دارد، باز هم ورقِ جنگ به ضررش برگشت.

در غرب، جنگجویانِ بشر موفق شدند سدِّ دفاعیِ مؤثری روی رودِ اشک بسازند. البته موردرت‌دربندش​ می‌توانست با استفاده از سطحِ خودِ رودخانه به‌عنوانِ خروجیِ دروازهٔ آینه، آن را دور بزند؛‌ماهیتِ​ اما با این کار، بخشِ بزرگی از نیروهایش را درگیرِ نبردی در پشتِ خطوطِ دشمن می‌کرد.

و از آنجا که خواهرانِ سرود ضدحمله‌ای را از قلبِ زاغ رهبری می‌کردند‌هولناکش​ و به سمتِ شرق و گورِ خدا پیش می‌راندند، او چاره‌ای نداشت جز‌درگیریِ​ اینکه ظرف‌هایش را حفظ کند و آن‌ها را به دشتِ رودِ ماه عقب بکشد.

در شرق، پیشروی‌اش در پهنهٔ کوه‌های سیاه ابتدا کند و سپس‌می‌شد​ متوقف شد. در آنجا نبرد از همه‌جا سهمگین‌تر بود و همان‌جا بود‌ارادهٔ​ که رؤیازاد بیشتر از هر جای دیگری با کالبدِ واقعی‌اش ظاهر می‌شد.

فتوحاتِ موردرت به سدی خورده بود که توانِ عبور‌سرِ​ از آن را نداشت. مدتی هر دو قلمرو در بن‌بست‌نبود​ ماندند و نبردهای شدیدی در قله‌های دندانه‌دارِ کوه‌های سیاه درگرفت...

سپس، بشریت موفق‌می‌پرستید​ شد پادشاهِ هیچ‌این​ را به عقب براند.

ابتدا کنترلِ یک قله را از دست داد و سپس چند قلهٔ دیگر را. پس از آن، ورق در لشکرکشیِ‌نمی‌کرد​ کوه‌های سیاه کاملاً برگشت؛ پیش‌تر نیروهای بشریت با استیصال به دامنه‌های برفی چنگ می‌زدند و تقریباً هر روز بیشتر به‌جهشی​ سمتِ جنوب رانده می‌شدند، اما حالا همه‌چیز برعکس شده بود و این ظرف‌های پادشاهِ هیچ بودند که هر روز عقب می‌نشستند.

موردرت داشت به سمتِ شمال رانده می‌شد. سرعتِ از دست دادنِ ظرف‌هایش بیشتر از آن بود که بتواند‌تغییر​ در گورِ خدا، دوزخِ شیشه‌ای و سراسرِ جبهه‌های جنگ علیه بشریت ظرف‌های تازه‌ای به دست بیاورد. هرچند می‌توانست‌مرزهای​ در نبرد با آستریون روبه‌رو شود و او را زخمی کند یا حتی کالبدش را از بین ببرد...

رؤیازاد واقعاً از بین نمی‌رفت، مگر اینکه ایدهٔ وجودش از صحنهٔ هستی پاک می‌شد.‌خود​ پس مهم نبود چقدر زخم برمی‌داشت یا کالبدش چقدر کبود و متلاشی می‌شد؛ همیشه به‌نمی‌توانست​ حالتِ قبل برمی‌گشت و در حالی که چشمانِ طلایی‌اش از سرِ سرگرمی می‌درخشید، لبخند می‌زد.

نبردهای سهمگین هفته‌ها ادامه یافت و شکلِ خودِ عالمِ رؤیا را دگرگون کرد. در کوه‌های سیاه قله‌های بی‌شماری فروریخته‌هولناکش​ و دره‌های ژرف را زیرِ خروارها سنگ دفن کرده بودند. گذرگاه‌های کوهستانیِ تازه‌ای به وجود آمدند و گذرگاه‌های قدیمی‌پیرترین​ از صفحهٔ روزگار محو شدند. پوششِ برفیِ بلندترین کوه‌ها خاکستر شد و یخچال‌های باستانی زیرِ گرمای شدید ذوب شدند.

رودهایی که از این رشته‌کوهِ پهناور سرچشمه می‌گرفتند طغیان کردند و بخش‌های بزرگی از دشت‌های پایین‌دست را به زیرِ آب‌نمی‌کرد​ بردند. دریاچه‌های تازه‌ای شکل گرفتند و دریاچه‌های قدیمی راکد و کم‌عمق شدند. موجوداتِ کابوس که در آن برهوت می‌زیستند، لانه‌هایشان را‌چشمگیر​ ویران یا ناامن دیدند؛ از این رو مهاجرتی گسترده آغاز شد که تمامِ شهرهای دژ را تا خودِ حصار تهدید می‌کرد.

در غرب، به دلیلِ گستردگیِ نیروهای طبیعیِ درگیر در این فاجعه، ویرانی‌ها بسیار وسیع‌تر‌اتحادِ​ بود. نبردهای سهمگین بر سرِ رودِ اشک باعثِ تغییرِ مسیرِ آن شد و بسترِ‌هدایتشان​ تازه‌ای شکل گرفت؛ در حالی که جریانِ آب از چندین بخشِ بسترِ قدیمی قطع شد.

فاجعهٔ ناشی از تغییرِ مسیرِ این رودِ عظیم، ویرانگرتر از حدِ توصیف بود. سیلابی کوبنده دشت‌ها را یکجا بلعید، جنگل‌های‌همه​ پهناور را با خود بُرد و دره‌های سرسبز را غرق کرد و اکوسیستم‌های بی‌شماری را به‌کلی از بین برد. پیش از‌وهم‌آورشان​ آنکه بسترِ تازهٔ رود تثبیت شود، مناطقِ وسیعی از عالمِ رؤیا به زیرِ آب رفتند و چشم‌اندازشان برای همیشه دگرگون شد.

سرانجام بسترِ تازهٔ رود شکل گرفت و در مسیرش به سمتِ دریای‌بلکه​ توفان، مسافت‌های طولانی را تقریباً در خطی مستقیم پیمود. هم‌زمان، چندین دریاچهٔ هلالیِ‌فرقی​ عظیم در مکان‌هایی که جریانِ آب پیش‌تر در آن‌ها پیچ‌وتاب می‌خورد، پدیدار شدند.

بخش‌های خشک‌شدهٔ بسترِ رود، رازها و وحشت‌هایی را برملا کردند که پیش‌تر به‌هولناکش​ مخیلهٔ هیچ‌کس خطور نمی‌کرد؛ اما در آن برهه، هیچ‌کس فرصت نداشت به آن‌ها‌درگیریِ​ توجهی نشان دهد، چراکه همه یا درگیرِ زنده ماندن بودند یا مشغولِ جنگ.

پس از این هفته‌ها نبردِ بی‌رحمانه‌هولناکش​ و تمامِ ویرانی‌هایی که جنگِ قلمروِ‌فرقی​ تازه بر عالمِ رؤیا آوار کرد...

پادشاهِ هیچ دیگر‌حاکمیتش​ در برابرِ رؤیازاد‌بشریت​ در بن‌بست گرفتار نبود.

داشت عقب‌نشینی می‌کرد.

نیروهای متحدِ بشریت — که به دستِ ستارهٔ دگرگونِ شعلهٔ جاودان تا این‌هولناکش​ حد قدرتِ رعب‌آور گرفته بودند و رؤیازاد رهبری‌شان می‌کرد — بسیار پرتعدادتر و‌درگیریِ​ قدرتمندتر از آن بودند که قلمروِ جوانِ او بتواند با آن‌ها مقابله کند.

از این رو، موردرت برای تجمیعِ نیروهایش و جلوگیری از‌مربوط​ نابودیِ ظرف‌های بی‌شماری که در جبهه‌های وسیع پراکنده شده بودند،‌داخلی​ مجبور شد دامنهٔ مناطقی را که برای حفظشان می‌جنگید محدود کند.

ابتدا حوضهٔ رودِ اشک را‌اکنون​ رها کرد و سپس با‌تسلیم​ بی‌میلی از کوه‌های سیاه عقب نشست.

پس از آن، دشتِ رودِ ماه بارِ دیگر به دستِ بشریت افتاد و‌ایدهٔ​ به دنبالِ آن چندین منطقه در شمالِ کوه‌ها نیز فتح شد... و با‌نمی‌کرد​ از دست رفتنِ دژهای آن مناطق، برتریِ آستریون از قبل هم کوبنده‌تر شد.

موردرت تلاش کرد گورِ خدا را حفظ کند، اما فایده‌ای نداشت...‌نمی‌توانست​ یا بهتر است گفت هزینه‌اش بسیار سنگین بود. بنابراین، به‌جای درگیر‌اطاعتِ​ شدن در جنگی دیگر در گورِ خدا، تصمیم گرفت عقب بکشد.

همه انتظار داشتند به سمتِ‌قدرت‌های​ کوه‌های تهی عقب‌نشینی کند، اما در‌می‌شد​ عوض به سمتِ شرق عقب نشست.

طولی نکشید که دوزخِ شیشه‌ای و‌بشریت​ مناطقِ باقی‌مانده در شمالِ کوه‌های تهی‌آورده​ نیز به دستِ بشریت فتح شد.

چیزی نگذشت‌خود​ که تنها جزایرِ‌دلیلش​ زنجیری باقی ماند.

ناولها | novelha.net