چپتر 2901: یادهای جنگ
0جنگِ میانِ قلمروِ اشتیاق، قلمروِ گرسنگی و قلمروِ آینه تمام شدهچیزی بود. قلمروِ اشتیاق که روزگاری شکستناپذیر مینمود، تنها در چند ماهجهان سقوط کرد و حالا، فقط دو جناحِ درگیر باقی مانده بودند.
پس حالا جنگِتسلیم تازهای زیرِ آسمانِ چهلتکهٔخود عالمِ رؤیا پا میگرفت.
کاسی و رین که به جزیرهٔ آبنوس رسیدند، موردرت داشت نیروهای بشر را در تمامِ جبههها پیوسته بهجنگ عقب میراند. سراسرِ پهنهٔ شمالیِ عالمِ رؤیا، جز قلبِ زاغ، دیگر به او تعلق داشت. ظرفهای ظاهراً بیپایانش همچونهدایتشان موجی مهارنشدنی در امتدادِ رودِ اشک پیش میرفتند و در شرق، چیزی نمانده بود کوههای سیاه نیز سقوط کنند.
انگار پادشاهِ هیچ قرار بود همچون موجی از روی جهانتسلیم بگذرد و چیزی جز مرگ و ویرانی بر جا نگذارد... چیزیواقعاً نگذارد جز خودش، تا بر جهانی خالی و ویران حکومت کند.
اما واقعیت چیزِ دیگری بود.
همین که آخرین سنگرهای قلمروِ اشتیاق، از جمله چهار دژِ بزرگ، به دستِهمه رؤیازاد افتاد، حاکمیتش بر بشر تثبیت شد. اکنون تمامِ بشریت از آنِ او بود،جنگ در برابرش سرِ تسلیم فرود آورده بود و او را همچون منجیِ خود میپرستید.
البته دلیلش این نبود که همه واقعاً به آستریونایدهٔ ایمان آورده بودند؛ بلکه همه به ایدهٔ او آلوده ومربوط دربندش شده بودند و کسی نمیتوانست از قدرتهای هولناکش بگریزد.
اما تا جایی کهتثبیت به جنگ با پادشاهِ هیچسرِ مربوط میشد، هیچ فرقی نمیکرد.
با اتحادِ تمامِ بشریت در اطاعتِ وهمآورشان از رؤیازاد، ماهیتِ جنگ تغییر کرد. دیگر هیچ درگیریِکنند داخلی میانِ انسانها در کار نبود و ارادهٔ هولناکِ پیرترین و باتجربهترینِ مطلقها هدایتشان میکرد؛ ازکند این رو، اتحاد و انسجامِ نظامیشان جهشی چشمگیر یافت و از مرزهای توانِ بشری بسیار فراتر رفت.
و از آنجا که آستریون اکنون بر قدرتمندترین قلمروِ موجوددلیلش حکومت میکرد و در نتیجه بسیار قدرتمندتر از هر مطلقِدربندش دیگری شده بود، دیگر نیازی نمیدید از میدانِ نبرد دوری کند.
برعکس، او اغلب بردگانش را در نبردها رهبری میکرد،ایدهٔ گویی به پادشاهِ هیچ طعنه میزد تا قدرتمندترین ظرفهایشجنگ را به میدان بیاورد و با او روبهرو شود.
اما البته میانِ ظرفهای قدرتمند و ضعیف هیچ تفاوتی نبود. درفرود نهایت، همهٔ آنها موردرت بودند؛ بنابراین آستریون هر بار که بهآستریون یکی از ظرفها نزدیک میشد، میتوانست به ذهنِ موردرت حمله کند.
او میتوانست از هر فاصلهای نیز ذهنِ موردرت را آرامآرامشرق مسموم کند، اما رویاروییِ مستقیم به رؤیازاد اجازه میداد تاقرار تمامِ توانِ سرشتِ موذیانهاش را بر سرِ پادشاهِ هیچ آوار کند.
آلوده کردنِ ذهنِ یک مطلق کارِ آسانی نبود؛ بهخصوص ذهنِ موردرت که گنجایشِ کنترلِ میلیونهاآستریون ظرف را داشت بیآنکه دیوانه شود... یا دستکم دیوانهتر از چیزی که بود بشود. ذهنِ اونمیکرد پهناور و به شکلی وهمانگیز بیگانه بود، اما از سوی دیگر، آستریون هم کاملاً انسان نبود.
درست همانطور که رودخانه سنگ راآستریون میشکافد، قدرتهای موذیانهاش آرامآرام پادشاهِ هیچ رانمیتوانست میتراشیدند و ذهنش را قطرهقطره مسموم میکردند.
این روند در نهایت باید موردرت را نابود میکرد؛سرِ اما حتی در کوتاهمدت نیز قرار بود نفوذِ آستریون تواناییِنبود او را برای نبردِ مؤثر با قلمروِ گرسنگی کاهش دهد.
با این حال، چنین نشد.
و دلیلِ سادهایتسلیم هم داشت: به خاطرِخود بانو کاسیا، سرودِ سقوطکردگان.
او که حالا در چشمِ گرفتارانِ افسونِ رؤیازاد خائن به بشریت محسوب میشد، ظاهراً تنها دلیلی بود که موردرت میتوانست بافرقی چنین سرسختیای در برابرِ قدرتهای سرور آستریون مقاومت کند. از این رو، مردم سرودِ سقوطکردگان را مقصرِ مرگِ هر انسانی درجهشی جنگ با قلمروِ آینه میدانستند، و مقصرِ نابودیِ هر روحی که از بین میرفت تا ظرفِ تازهای به حاکمِ شومِ آن بدهد.
با وجود اینکه پادشاهِ هیچ جادوگری پیدا کرده بودسرِ تا او را از گزندِ قدرتِ موذیانهٔ رؤیازاد دراین امان نگه دارد، باز هم ورقِ جنگ به ضررش برگشت.
در غرب، جنگجویانِ بشر موفق شدند سدِّ دفاعیِ مؤثری روی رودِ اشک بسازند. البته موردرتنیز میتوانست با استفاده از سطحِ خودِ رودخانه بهعنوانِ خروجیِ دروازهٔ آینه، آن را دور بزند؛ویران اما با این کار، بخشِ بزرگی از نیروهایش را درگیرِ نبردی در پشتِ خطوطِ دشمن میکرد.
و از آنجا که خواهرانِ سرود ضدحملهای را از قلبِ زاغ رهبری میکردندهمه و به سمتِ شرق و گورِ خدا پیش میراندند، او چارهای نداشت جزجایی اینکه ظرفهایش را حفظ کند و آنها را به دشتِ رودِ ماه عقب بکشد.
در شرق، پیشرویاش در پهنهٔ کوههای سیاه ابتدا کند و سپسدربندش متوقف شد. در آنجا نبرد از همهجا سهمگینتر بود و همانجا بوداتحادِ که رؤیازاد بیشتر از هر جای دیگری با کالبدِ واقعیاش ظاهر میشد.
فتوحاتِ موردرت به سدی خورده بود که توانِ عبورسرِ از آن را نداشت. مدتی هر دو قلمرو در بنبستنبود ماندند و نبردهای شدیدی در قلههای دندانهدارِ کوههای سیاه درگرفت...
سپس، بشریت موفقموجی شد پادشاهِ هیچرودِ را به عقب براند.
ابتدا کنترلِ یک قله را از دست داد و سپس چند قلهٔ دیگر را. پس از آن، ورق در لشکرکشیِدربندش کوههای سیاه کاملاً برگشت؛ پیشتر نیروهای بشریت با استیصال به دامنههای برفی چنگ میزدند و تقریباً هر روز بیشتر بهکار سمتِ جنوب رانده میشدند، اما حالا همهچیز برعکس شده بود و این ظرفهای پادشاهِ هیچ بودند که هر روز عقب مینشستند.
موردرت داشت به سمتِ شمال رانده میشد. سرعتِ از دست دادنِ ظرفهایش بیشتر از آن بود که بتواندجنگ در گورِ خدا، دوزخِ شیشهای و سراسرِ جبهههای جنگ علیه بشریت ظرفهای تازهای به دست بیاورد. هرچند میتوانستمطلقها در نبرد با آستریون روبهرو شود و او را زخمی کند یا حتی کالبدش را از بین ببرد...
رؤیازاد واقعاً از بین نمیرفت، مگر اینکه ایدهٔ وجودش از صحنهٔ هستی پاک میشد.خود پس مهم نبود چقدر زخم برمیداشت یا کالبدش چقدر کبود و متلاشی میشد؛ همیشه بهنمیتوانست حالتِ قبل برمیگشت و در حالی که چشمانِ طلاییاش از سرِ سرگرمی میدرخشید، لبخند میزد.
نبردهای سهمگین هفتهها ادامه یافت و شکلِ خودِ عالمِ رؤیا را دگرگون کرد. در کوههای سیاه قلههای بیشماری فروریختههیچ و درههای ژرف را زیرِ خروارها سنگ دفن کرده بودند. گذرگاههای کوهستانیِ تازهای به وجود آمدند و گذرگاههای قدیمیآخرین از صفحهٔ روزگار محو شدند. پوششِ برفیِ بلندترین کوهها خاکستر شد و یخچالهای باستانی زیرِ گرمای شدید ذوب شدند.
رودهایی که از این رشتهکوهِ پهناور سرچشمه میگرفتند طغیان کردند و بخشهای بزرگی از دشتهای پاییندست را به زیرِ آبدربندش بردند. دریاچههای تازهای شکل گرفتند و دریاچههای قدیمی راکد و کمعمق شدند. موجوداتِ کابوس که در آن برهوت میزیستند، لانههایشان راارادهٔ ویران یا ناامن دیدند؛ از این رو مهاجرتی گسترده آغاز شد که تمامِ شهرهای دژ را تا خودِ حصار تهدید میکرد.
در غرب، به دلیلِ گستردگیِ نیروهای طبیعیِ درگیر در این فاجعه، ویرانیها بسیار وسیعترقدرتهای بود. نبردهای سهمگین بر سرِ رودِ اشک باعثِ تغییرِ مسیرِ آن شد و بسترِدرگیریِ تازهای شکل گرفت؛ در حالی که جریانِ آب از چندین بخشِ بسترِ قدیمی قطع شد.
فاجعهٔ ناشی از تغییرِ مسیرِ این رودِ عظیم، ویرانگرتر از حدِ توصیف بود. سیلابی کوبنده دشتها را یکجا بلعید، جنگلهایهمه پهناور را با خود بُرد و درههای سرسبز را غرق کرد و اکوسیستمهای بیشماری را بهکلی از بین برد. پیش ازوهمآورشان آنکه بسترِ تازهٔ رود تثبیت شود، مناطقِ وسیعی از عالمِ رؤیا به زیرِ آب رفتند و چشماندازشان برای همیشه دگرگون شد.
سرانجام بسترِ تازهٔ رود شکل گرفت و در مسیرش به سمتِ دریاینمانده توفان، مسافتهای طولانی را تقریباً در خطی مستقیم پیمود. همزمان، چندین دریاچهٔ هلالیِویرانی عظیم در مکانهایی که جریانِ آب پیشتر در آنها پیچوتاب میخورد، پدیدار شدند.
بخشهای خشکشدهٔ بسترِ رود، رازها و وحشتهایی را برملا کردند که پیشتر بههمه مخیلهٔ هیچکس خطور نمیکرد؛ اما در آن برهه، هیچکس فرصت نداشت به آنهاجایی توجهی نشان دهد، چراکه همه یا درگیرِ زنده ماندن بودند یا مشغولِ جنگ.
پس از این هفتهها نبردِ بیرحمانهآستریون و تمامِ ویرانیهایی که جنگِ قلمروِکسی تازه بر عالمِ رؤیا آوار کرد...
پادشاهِ هیچ دیگرحاکمیتش در برابرِ رؤیازادبشریت در بنبست گرفتار نبود.
داشت عقبنشینی میکرد.
نیروهای متحدِ بشریت — که به دستِ ستارهٔ دگرگونِ شعلهٔ جاودان تا اینهمه حد قدرتِ رعبآور گرفته بودند و رؤیازاد رهبریشان میکرد — بسیار پرتعدادتر وجایی قدرتمندتر از آن بودند که قلمروِ جوانِ او بتواند با آنها مقابله کند.
از این رو، موردرت برای تجمیعِ نیروهایش و جلوگیری ازآلوده نابودیِ ظرفهای بیشماری که در جبهههای وسیع پراکنده شده بودند،میشد مجبور شد دامنهٔ مناطقی را که برای حفظشان میجنگید محدود کند.
ابتدا حوضهٔ رودِ اشک رااکنون رها کرد و سپس باتسلیم بیمیلی از کوههای سیاه عقب نشست.
پس از آن، دشتِ رودِ ماه بارِ دیگر به دستِ بشریت افتاد وکوههای به دنبالِ آن چندین منطقه در شمالِ کوهها نیز فتح شد... و بانگذارد از دست رفتنِ دژهای آن مناطق، برتریِ آستریون از قبل هم کوبندهتر شد.
موردرت تلاش کرد گورِ خدا را حفظ کند، اما فایدهای نداشت...این یا بهتر است گفت هزینهاش بسیار سنگین بود. بنابراین، بهجای درگیرنمیتوانست شدن در جنگی دیگر در گورِ خدا، تصمیم گرفت عقب بکشد.
همه انتظار داشتند به سمتِواقعاً کوههای تهی عقبنشینی کند، اما دردربندش عوض به سمتِ شرق عقب نشست.
طولی نکشید که دوزخِ شیشهای وبشریت مناطقِ باقیمانده در شمالِ کوههای تهیآورده نیز به دستِ بشریت فتح شد.
چیزی نگذشتهمچون که تنها جزایرِامتدادِ زنجیری باقی ماند.