چپتر 2486: جایش در موزه است
0سانی از روی تختتختِ پایین غلتید و بهمتر حواسِ معمولیاش لعنت فرستاد.
واکنشهایش سریع بود و با وجودِ غفلت و فشاری که به آن آورده بود،مهمتر بدنش وضعیتِ خوبی داشت. با این حال، نمیتوانست سایهها را حس کند. تحقیرآمیزتر اینکهلگد حتی نمیتوانست در تاریکی ببیند؛ برای اولین بار پس از مدتها، سانی واقعاً کور بود.
تنها نورِ اتاق از شکافِ باریکی میانِ پردههالگد به داخل میتابید و تنها چیزی که میدید،شبحِ هیکلِ تاریکی بود که داشت روی تخت میپرید.
اما بوی پشمِ خیس،صفتها عرقِ کهنه و گندِسعی الکل به مشامش میرسید.
«اون... اون مستِ لعنتی!»
میدانست!
هرچه بود،سعی پارانویا هرگزشود ناامیدش نکرده بود...
سانی با حالتی ناجور روی زمین افتاده بود و مهاجم روی تخت قرار داشت؛لگد کسری از ثانیه فاصله داشت تا تیغهٔ مرگبارِ توی دستش را فرود بیاورد. چاقویی معمولیشدنِ بود، اما اینجا در شهرِ سراب، حتی تیغهای معمولی هم میتوانست خونِ سانی را بریزد.
میتوانست جانش را بگیرد.
حواسش از دست رفته بود، سرشتش از دست رفته بود... با ایننقطهقوتی حال، مهارت و تجربهاش همچنان با او بود. سانی دیگر قدرتِ یک فرمانرواقدرت را نداشت، اما همچنان همان کسی بود که به فرمانروا تبدیل شده بود.
و این با اختلاف ترسناکترین ویژگیاش بود؛ارزانقیمت نقطهقوتی بسیار مهمتر از تمامِ اهمیتی کهتعادلِ سرشت، صفتها و قلمروش تا به حال داشتند.
سانی به جای اینکه سعی کند بلند شود، با تمامِ قدرت به تختِ ارزانقیمتلگد لگد زد. تخت نیم متر به عقب سُر خورد و تعادلِ مهاجم را کهخرد در حرکت بود به هم زد؛ شبحِ تاریک تلوتلو خورد و محکم به زمین افتاد.
صدای خرد شدنِ بطریهایتختِ خالی بلند شد ومتر ناگهان خردهشیشهها همهجا پخش شدند.
سانی چنگ انداخت و پرده را گرفت، و همزمان با پریدن روینقطهقوتی پاهایش، آن را پایین کشید. میلپرده که سرسری نصب شده بود شکستشود و نورِ سردِ چراغهای برقیِ خیابان به داخلِ آپارتمانِ کوچک سرازیر شد.
پوستِ رنگپریده، عضلاتِ ورزیده و حلقههایتختِ مارِ سیاهی که روی بدنش خالکوبیسُر شده بود، در آن نور نمایان شد.
چشمانِ شیشهای و وهمانگیزِصفتها کسی که مثلاً مستسعی بود هم نمایان شد.
سانی با نگاهِ آرامتختِ و سردِ قاتلی کارکشتهمتر به او چشم دوخت.
«خیلی دلوجرئت داریفرمانروا که اومدی سراغِکسی یه پلیس. کی فرستادتت؟»
مردِ مست بهبلند جای جواب دادن،تختِ به جلو یورش برد.
قیافه و بوی مرد شبیه آدمهایداشتند مست بود... اما با سرعت وتختِ دقتِ مرگبارِ قاتلی آموزشدیده حرکت میکرد.
«قاتل، هان؟ این دیگه نوبره...»
دیگر هیچ قاتلِ حرفهای در دنیای واقعی باقی نمانده بود. البته قاتلانِ کارکشتهای پیدا میشدند که در بیصدا کشتن مهارت داشتند، اماسعی وقتی گلههای موجوداتِ کابوس هم در عالمِ رؤیا و هم روی زمین پرسه میزدند، چه کسی وقت داشت در سوءقصد به جانِبطریهای آدمها تخصص پیدا کند؟ این کار شغلِ باثباتی نبود، برای همین حتی برای کسانی که چنین کارهایی میکردند، صرفاً شغلی پارهوقت محسوب میشد.
با این حال، سانی زمانی خودش را یکی ازنیم همین قاتلانِ بیصدا تصور میکرد، برای همین از مردی کهمحکم برای گرفتنِ جانش واردِ آپارتمان شده بود، کمی شاکی شد.
مچِ دستِ مرد را گرفت، چرخید و بازوی دشمن را میانِ بازو و بالاتنهٔ خودش قفلمتر کرد، سپس کفِ دستِ دیگرش را محکم به مشتِ قاتل کوبید. چاقو با صدای تقتق رویناگهان زمین افتاد و سانی بلافاصله چرخید و عضلاتِ شکمش را منقبض کرد؛ و ثانیهای هم تأخیر نکرد.
مشتِ سوءقصدکننده به سدِ فولادیِارزانقیمت عضلاتش برخورد کرد و همزمان، آرنجِخورد سانی به کنارِ سرِ مرد خورد.
مرد که گیج شده بود، بهکسی سمتِ پنجره تلوتلو خورد و برگشت، وبسیار سرش را با یک دست سپر کرد.
با دستِ دیگرش به سمتِ کمربندش رفت و وسیلهٔ عجیبی بیرون کشید. لولهایخورد کوتاه و کلفت داشت و توپیِ چرخانی از وسطِ قابِ فلزیاش بیرون زدهناگهان بود؛ با حلقهای که فقط از انگشتِ اشارهٔ سوءقصدکننده محافظت میکرد، نه بقیهٔ انگشتانش.
«اون... یه تفنگِ باستانیه.»
شاید یک بیدارشدهٔ معمولی چیزِ زیادی ازنیم سلاحهای گرم نمیدانست، اما سانی سربازانِ عادی راتاریک در پهنهٔ یخزدهٔ قطبِ جنوب رهبری کرده بود.
در حاشیه هم بزرگ شده بود وتبدیل تفنگ را از دور میشناخت، حتی اگرمهمتر عتیقهای باستانی بود که جایش در موزه بود.
سانی باسعی نگاهی تاریک بهقدرت قاتل خیره شد.
«آخه کی توسرشت دعوای تنبهتن تفنگداشتند میاره؟ این جرزنیه.»
پیش از آنکه سوءقصدکننده بتواند تفنگ را بالا بیاوردعقب و نشانه برود، سانی پایش را بالا آورد وافتاد لگدِ فشاریِ ویرانگری به وسطِ جناغِ سینهٔ مرد کوبید.
لگد آنقدر قدرت داشت که دندهها را خردشده کند؛ اما مهمتر از آن، آنقدر قوی بوداهمیتی که آن حرامزاده را به عقب پرت کند.
و پشتِ سرش... پنجره بود.
سوءقصدکننده با کمرش شیشه را خرد کرد وسعی از لبهٔ پنجره پایین افتاد؛ با این کار راهعقب برای ورودِ صدای باران و بادِ سرد باز شد.
در میانِ تکههای تیزِ شیشه سقوطلگد کرد و از همان راهی که آمدهحرکت بود رفت؛ همراه با صدای خردشدنِ شیشه.
«...راستی من طبقهٔ چندم بودم؟»
سانی به پنجرهٔبلند شکسته نزدیک شد وارزانقیمت پایین را نگاه کرد.
پیکری که آن پایین روی آسفالتِ خیس افتاده بود، هنوزشود تکان میخورد. مرد لرزید، سپس آرام روی پاهایش ایستاد و تلوتلوخورانحرکت دور شد، و ردی از خون پشتِ سرش به جا گذاشت.
«حرامزاده.»
سانی پرده را روی پنجرهٔ شکسته انداخت تا خودشاختلاف را نبُرد، بیرون رفت، لولهٔ لغزانِ ناودان را گرفتصفتها و با چالاکی به پایین و روی زمین فرود آمد.
باران بر بالاتنهٔ برهنهاش میکوبید و موهای خیسشلگد توی چشمهایش میرفت. بدتر از همه، شلوارِ راحتیِشبحِ سیاهش داشت بهسرعت آب را به خود جذب میکرد.
سانی ردِّ خون را تا حصاری در ده دوازده متریشود دنبال کرد. رهگذری تصادفی با دیدنِ خالکوبیاش نفسش در سینهتعادلِ حبس شد و سپس با چهرهای وحشتزده شتابان دور شد.
سانی با عبور از حصار، بهسختی توانست ناپدید شدنِ قاتلِ مجروح را در پیچِشبحِ خیابان ببیند. شخصِ دیگری هم کنارِ جاده ایستاده بود که بارانیِ پاره و کلاهِشدند سادهای به سر داشت. او به خونِ بهجامانده از قاتلِ ناکام خیره شده بود.
«یه شاهدِقدرتِ تصادفیِ دیگه. آخههمان چرا اینا نمیخوابن؟»
در نورِ نئونِ سرخِ تابلوی مغازهایتختِ در آن نزدیکی، رهگذر طوری به نظرخورد میرسید که انگار غرق در خون است.
سانی پابرهنه از میانِ چالههای آب گذشت، سپسسعی ایستاد و با نگاهی تاریک به شاهدِ تصادفیمتر چشم دوخت. او هم به سانی نگاه کرد...
و بعدشود با حالتیتختِ سرگرم لبخند زد.
سانی میتوانست انعکاسِ بدنِنداشت رنگپریدهاش را در چشمانِشده آینهوارِ مردِ ژندهپوش ببیند.
«آه، چه غافلگیریِ دلپذیری.شود دیدنت اینجا جالبه، کارآگاه.لگد اومدی عصرها یه قدمی بزنی؟»
سانی لبخندِ تاریکی زد.
«...مزخرف نگو. میدونم کی هستی.»
موردرت — شاهزادهٔ هیچنداشت — لحظهای او راشده برانداز کرد و بعد خندید.
«من همسعی میدونم توشود کی هستی.»
لبخندِ دلنشینی زد.
«تو همونشود مردی هستی کهارزانقیمت پدرم رو کشت.»