چپتر 2909: ابرهای تاریک
0بیمرگها داشتند از مقبرهٔ آریلابرهایی عقبنشینی میکردند و بخشِ وسیعیبیرون از بیابانِ اطرافش را خالی میگذاشتند.
اکنون، تنها بقایای ارتشِ مهاجم روی شنهای سفید، مقابلِ عمارتِ سیاهِ سربهفلککشیدهٔ هرمِ بزرگ باقی ماندهکابوس بودند. آزاراکس و جنگجویانِ نامردهاش بیحرکت شدند؛ دریایی از آنها رو به گسترهٔ وسیعِ دوزخِ آریلسوم ایستاده بود. گروه پراکندهٔ سایههای درهمکوبیده، به رهبریِ قدیس، هنوز بهآرامی از دهانهٔ تونلِ عظیم دور میشدند.
در درخششِ رنگپریدهٔ ستارگانِ دوردست، چهرهٔ بهطرزِ عجیبیسکوت زیبایِ او بیحرکت و بیاحساس بود و پوستِ سنگمانندبیرون و بینقصِ سفیدش به غبارِ یاقوتی آغشته شده بود.
کُشنده دور از همه بود، هنوز در شکلِ مادهشیری هیولاوار، با خزِشاید سموریاش که از شب تاریکتر بود. پوستش پوشیده از زخمهای مخوف بود وسوم بهسختی نفس میکشید؛ ردایی از مهِ شبحوار او را در بر گرفته بود.
سانی لرزید و رو به مقبرهٔ آریلپوشوندن چرخید؛ حس کرد دستهٔ مخوفی از سایههابرکت دارند از آن به آسمانِ شب میگریزند.
«نفیس...»
او همبلند حتماً حسشمنقبض کرده بود.
سرش را کهاحضار بلند کرد، سانی حسپروانهان کرد بدنش منقبض شد.
«چیه؟»
پس از لحظهایسپس طولانی سکوت، باداد لحنی غایب گفت:
«ابرهایی آسمون رو پوشوندن...»
سپس نفسش را بهآرامیاونا بیرون داد، دستی دراز کردکابوس و برکت را احضار کرد.
«نه... اونا ابر نیستن. پروانهان.ابرهایی پروانههای کابوس — هزاران پروانه،بیرون شاید دهها هزارتا. شاید هم بیشتر.»
سانی نالهاش را فروخورد.
دهها هزار جانور و هیولای اعظم... دستکم. میلیونها پروانه در کابوسِگفت سوم داخلِ هرم لانه کرده بودند، پس ابرهایی که نفیس ازاحضار آنها میگفت میتوانستند آنقدر گسترده شوند که کلِ دوزخِ آریل را ببلعند.
حتی کلِ عالمِ رؤیا را.
«این شبلحنی داره هرگفت لحظه بهتر میشه.»
دندانهایش را به هم سایید.
پروانههای کابوس از همان موقع داشتند از ارتفاعِ عظیمِ هرمِ سیاه پایینابرهایی میآمدند و مانندِ موجی تاریک بهسویشان هجوم میآوردند. نمیتوانست آنها را ببیند،ابر چون چشمانش هنوز پوشیده بود، اما میتوانست حرکتِ مخوفِ سایههایشان را حس کند.
بوی فریبندهٔ روحهای انسانی آنابر دستهٔ هولناک را فراخوانده بود... روحهایپروانه مطلقی که با شعلهٔ ایزدی میسوختند.
«نمیتونیم همهشون رو شکست بدیم.»
مکثی کردپوشوندن و بعدنفسش آرام گفت:
«باید فرار کنیم.بدنش باید به داخلِلحظهای مقبرهٔ آریل فرار کنیم.»
این تنها راه بود.
احتمالاً پروانههای کابوسِ داخلِ هرم بیشتر از بیرون بودند. با این حال، وقتی سانی و نفیس درابر رودِ بزرگ کشتی میراندند، تنها چندتایی از آنها از دیوارهای داخلیِ مقبره به آبهای بیوقفهجاریِ پایین آمدهدستکم بودند. پس اگر موفق میشدند به رود برسند... آنوقت، شاید از دستِ آن دستهٔ کابوسوار در امان میماندند.
سانی نگاهی گذراسپس به نفیس انداخت ودستی با لحنی یکنواخت گفت:
«زنجیرشکن رو احضار کن. اگه همینجوری شیرجه بزنیم توی دریایی از هیولاهای اعظم، کشتی نابود میشه،نفسش پس یکی باید راه رو از بینِ این دسته باز کنه. قدیس هدایتش میکنه و بقیهموندهها ازش دفاع میکنیم. نفیس، تو باید جلودار باشی. من و آزاراکس هم هر طور بتونیم کمک میکنیم.»
نفیس با از دست دادنِ قلمروِ اشتیاق ضعیف شده بود و حالا تنها یک دیوِ مطلق بود، اما هنوز هم بهترین شخصدستکم برای این کار به شمار میرفت. او در نبردِ هوایی و همچنین در مبارزه با گروههای عظیمِ دشمنان مهارتِ فوقالعادهای داشت. پسدندانهایش حتی اگر سانی و آزاراکس در آن لحظه قویتر بودند، او میتوانست کاری با دستهٔ پروانههای کابوس بکند که از دستِ آنها برنمیآمد.
بذرِ هفتم بود یا نه،ابرهایی باز هم باید زنده میماندند. هنوزداد باید مأموریتشان را به انجام میرساندند.
«بذر...»
سانی لحظهای حواسش پرتمنقبض شد و چیزی نمانده بودلحنی تسلیمِ آن ندای دیوانهکننده شود.
اگر بذرِ هفتم تاجِ سرِ مقبرهٔ آریل بود... مقبرهای که فراموشی درشاید آن دفن شده بود... پس بذری که روی ماه بود باید بذرِکابوسِ کابوسِ ششم میبود. آخرین کابوسی که شخص برای ایزدی شدن باید فتح میکرد.
در این میان، راهِگفت رسیدن به بذرِ کابوسِسپس پنجم در آمریکا پنهان بود.
پس راهِ رسیدن بهنفسش پایانِ همهٔ اینها ازدراز پیش آشکار شده بود.
یا دستکم، پایانی که نفیس در سر داشت و میخواست به آن برسد. خودِپوشوندن سانی هنوز باور داشت آخرین کابوسی که باید فتح میکردند ششمین کابوس است و هیچهزاران دلیلی نداشتند که برای پاداشی مبهم پس از ایزدی شدن، همهچیز را به خطر بیندازند.
از این گذشته، ایزدی شدن به آنها اجازه میداد در نبرد بهشاید مصافِ موجوداتِ کابوسِ نامقدس بروند. و این تمامِ چیزی بود که برایکابوسِ تضمینِ بقای بشریت در عالمِ رؤیا برای هزاران سالِ آینده نیاز داشتند.
ایزدان که ذاتاً موجوداتِ خلأ بودند، مرده بودند. آخرینِ آنها به دستِ طلسمِ کابوسبرکت زندانی شده بود. پس مگر اینکه دستهای از موجوداتِ خلأِ جدید قفسِ هستی را میشکستندفروخورد یا طلسمِ کابوس نشانههایی از فروپاشی بروز میداد، دلیلی نمیدید که با سرنوشت بازی کند.
حماقتِ محض بود.
اما، با این حال...
کابوس. او رااحضار فرا میخواند. ندایشنیستن چنان شیرین بود...
«به خودت بیا.»
سانی افکارش را پس زد.
«من آزاراکس رو میارم. برید!»
با نمایان شدنِ آرامِ شکلِ ظریفِ زنجیرشکنپروانهان بر فرازِ شنهای سفید، از مقبرهٔ آریلهزارتا روی برگرداند و به سوی ارتشِ نامردگان شتافت.
«قدیس، پاروها رو بگیر!»
قدیس با رها کردنِ بقایای سپاهِ سایه، کمی خم شد و سپس بلند بهپروانهان هوا جَست زد. با همان یک پرش فاصلهٔ زیادی را طی کرد؛ لباسها واعظم موهایش در باد شلاق میخوردند و مانندِ ایزدبانویی یشمی روی عرشهٔ زنجیرشکن فرود آمد.
نفیس از قبل داشت به آسمان اوج میگرفتسکوت تا به مصافِ دستهٔ مخوفِ پروانههای کابوس برود؛نفسش بالهایش و تیغهٔ برکت در تاریکیِ شب کورکننده میدرخشیدند.
سانی هم داشتاحضار کسی را احضارنیستن میکرد تا کمکشان کند...
آخرین سایهٔ مقدسیغایب که در آنآسمون لحظه میتوانست احضار کند.
فراوانی تازه نابود شده بود و به تاریکیِ پرورشدهندهٔ روحشاحضار بازگشته بود. گرگ مدتها پیش ترمیم شده بود... و بعد دوبارههزارتا شکست خورده بود، آن هم چند بار. شاهِ موشها هم همینطور.
با اینبلند حال، عروسکگردانمنقبض باقی مانده بود.
و برای فرستادن به نبردیابر هوایی و هولناک، چه کسی بهترپروانه از سایهٔ یک بیدِ مقدس بود؟
حالا که به آن فکرابرهایی میکرد، کُشنده هم در مجموعهٔبیرون شکلهایش چند جانورِ بالدار داشت.
«کُشنده، به نفیسسپس کمک کن! اونداد پروانهها رو تارومار کن!»
روی شنهای سفیدِ بیابان، مادهشیرِ سیاه و عظیمیسکوت سرش را بلند کرد و به بالا نگریست؛نفسش کینهای سرد رفتهرفته در چشمانِ بینورش شعلهور میشد.
سانی سرانجامبرکت به ارتشِاونا بیمرگها رسید.
«هی، فسیل! آزاراکس! ما باید...»
صدایش خاموش شد.
یک جای کار درست نبود.
تایرنتِ باستانی پشت به سانی ایستاده بود و قامتِ بلندش همچنان در زرهِ سنگینِهزارتا شیشهای محصور بود. حالا استخوانهایش کاملاً سیاه شده بود، درست مثلِ بقیهٔ بیمرگها. سربازانشلانه هم پشت به مقبرهٔ آریل داشتند، گویی به تماشای همنوعانِ در حالِ عقبنشینیشان ایستاده بودند.
بیش از حد بیحرکت بودند، بیش از حدسپس ساکت... و چیزی در حالتِ شانههای تایرنتشان بوداونا که حسِ عجیب و ناآشنایی به سانی میداد.
«هی، آزاراکس. جوابمو بده، لعنتی!»
سانی چشمبندِ دستسازش را از رویلحظهای چشم کشید، آن را سرسری دورِ مچشآسمون بست و به فرمانروای بیمرگها نگاه کرد.
چند لحظه سکوت حاکم بود. سپس، آزاراکس آرام چرخیدکابوس و به او خیره شد؛ نوعی تاریکیِ سرد وهزار بیاحساس در شکافِ عمیقِ حدقههای خالیِ چشمانش آشیانه کرده بود.
حالا چیزی وهمانگیزغایب در آن تاریکی بود،پوشوندن چیزی که سانی نمیشناخت.
نه... درپوشوندن واقع چیزینفسش کم بود.
آزاراکس در طولِ این هفتههای بیپایان و هولناک، رفتهرفته خودش را باختهابرهایی بود. اما حالا، انگار بهکلی از دست رفته بود. گویی نفرین ذهنشابر را تماموکمال بلعیده بود و چیزی جز ارادهای بدخواه به جا نگذاشته بود.
سانی یک قدم عقب رفت.
«گندش بزنن.»
آزاراکسِ توانا، طاعونِ فولاد،نفسش فاتحِ صد تاجوتخت... سرانجام تسلیمِبرکت نفرینِ ایزدِ سایه شده بود.
...و بدترین زمانِ ممکنمنقبض را هم برای اینسکوت کار انتخاب کرده بود.
جنگجویانِ بیمرگِ تایرنتِ نفرینشده، گویی با ندای سانیپروانههای به زندگی بازگشته باشند، تکان خوردند. تیغههای زنگزدهشاننالهاش درخشید و معدود سایههای باقیمانده را قتلعام کرد.
در همین حال، خودِ آزاراکس تبرِ جنگیِ ترسناکشسپس را بالا برد و روی شنهای سفید به سویابر سانی راه افتاد؛ قدمهایش بیابان را به لرزه درمیآورد.
سانی یکپوشوندن قدمِ دیگرنفسش عقب رفت.
«لعنتی! میدونستم!»
صدایش پربرکت از خشماونا و انزجار بود.
پشتِ سرش، زنجیرشکن داشت بهابرهایی هوا برمیخاست و دستهای آخرالزمانی ازداد پلیدهای اعظم بر سرش فرود میآمد.
«میدونستم اینطوری میشه!»
سانی دندان قروچه کرد؛منقبض میدانست که باید... هر طورلحنی شده جلوی آزاراکس را بگیرد.
حالا که طاعونِ فولاداونا به دشمن تبدیل شده بود،کابوس حسابی ترسناک به نظر میرسید.
سانی خشمگینلحنی بود. وحشتگفت کرده بود.
واقعاً ازپوشوندن کوره درنفسش رفته بود.
«من واقعاً،بلند واقعاً نمیخواستم اینچیه کار رو بکنم...»