چپتر 2508: سنگِ سرد
0پس از آنکه با دقتِ بیشتری به روانپزشکِ زیبا نگاه کرد، موردرت متوجه شد دکترخدمه قدیس چقدر خسته و فرسوده به نظر میرسد. روی چهرهٔ بهطرزِ عجیبی زیبایش کبودیهایی دیدهادعا میشد، لباسهای زیرِ روپوشِ سفیدش چروکیده بود و یکی از دستهایش را محکم باندپیچی کرده بودند.
بیاختیار اخمِاینجا نگرانی بربهترین چهرهاش نشست.
«ببخشید. مورگان،نگرانِ اون... شمافکر صدمه دیدین؟»
دکتر قدیس چند لحظهپیش ساکت ماند، سپس نگاهِخواهرمم سردی به همراهانِ او انداخت.
کمی مکث کرد، اخمیناپدید کرد و با صداییافتاده پرطنین و مسحورکننده گفت:
«میتونیم خصوصیاینجا صحبت کنیم،بهترین آقای موردرت؟»
با شنیدنِ صدایش، چند ثانیه طول کشید تا به خودش بیایداما و بفهمد که دکتر از او سؤالی پرسیده است. موردرت کمیخانم به روانپزشکِ زیبا خیره ماند و بعد به محافظانش نگاه کرد.
«همینجا منتظر بمونین.»
با اشاره ازشدم مدیر هم خواستدقیقاً که در لابی بماند.
دکتر قدیس سر تکان داد.
«پس دنبالم بیاین.»
چرخید و به سمتِ اعماقِ بیمارستانخیلی به راه افتاد و در مسیر، چندبهترین در را با کارتِ الکترونیکیاش باز کرد.
«مشکلی پیش اومده، دکتر قدیس؟ من... خیلی نگرانِ خواهرمم.شانه فکر میکردم اینجا داره بهترین درمان رو میگیره، امااین بعد خبردار شدم که ناپدید شده. دقیقاً چه اتفاقی افتاده؟»
دکتر ازاینجا روی شانهبهترین نگاهش کرد.
«دیشب، خانم مورگان بعدفکر از کشتنِ یک پرستاربهترین و سه خدمه فرار کرد.»
موردرت جا خورد.
«چی؟ این...خبردار چرا بهناپدید من خبر ندادن؟»
عمو مادوک هیچداره حرفی از کشتهمیگیره شدنِ کسی نزده بود!
دکتر قدیس آه کشید.
«ادعا میکنه اونا قاتلهایی بودن که تو لباسِ پرسنل به بیمارستان نفوذداره کردن تا بکشنش. معمولاً تو این شرایط میگفتم خانم مورگان دچارِ اختلالِشانه شخصیتِ پارانوئیده... شایدم باشه... ولی تو این موردِ خاص، واقعاً مطمئن نیستم.»
موردرت که هنوزشدم در شوک بود،دقیقاً سر تکان داد.
«بله. مورگان... مورگان کسی نیست که بهاما بقیه آسیب بزنه. یعنی، هیچوقت به کسی صدمهشانه نزده. مطمئنین که اون... اون کسی رو کشته؟»
بعد چشمانش کمی گرد شد.
«صبر کنین، گفتین ادعاپیش میکنه اونا رو کشته؟خواهرمم یعنی شما باهاش در تماسین؟»
دکتر قدیسخبردار دوباره سرناپدید تکان داد.
«بله. راستش، من...»
انگار کمی مردد بود، امامیکردم بعد با لحنی که رگههایی ازاما بیمیلی در آن بود اضافه کرد:
«میتونم شما رو پیشش ببرم.»
تازه در آن لحظه بود که موردرت متوجه شد اصلاًنگاهش نمیداند کجا هستند. اول زیباییِ خیرهکنندهٔ دکتر قدیس و بعدخبر هم خبرِ تکاندهندهٔ مورگان، حواسش را بهکلی پرت کرده بود.
آن دو بخشهای شلوغترِ بیمارستان را پشتِ سر گذاشته بودند وشده حالا در چیزی شبیه به بخشِ تأسیسات بودند. هوا سرد وفرار مرطوب بود و لایهٔ نازکی از آب کفِ زمین را پوشانده بود.
موردرت بانگرانِ گیجی بهفکر اطراف نگاه کرد.
«ببخشید، ولی داریم کجا میریم؟»
دکتر قدیس بهجای جوابناپدید دادن، فقط با اشارهافتاده از او خواست دنبالش بیاید.
چند بار پیچیدند، از چند پله بالا رفتند وشدم در نهایت سر از مقابلِ دری زنجیرشده درآوردند. آنجا،خانم دکتر قدیس ایستاد و نگاهِ پیچیدهای به او انداخت.
موردرت که ناگهان خودش را رخبهرخ با اوبهترین دید و نگاهش در نگاهِ او گره خورد، سرفهایاتفاقی کرد و از سرِ خجالت یک قدم عقب رفت.
«آه... ببخشید،باز روی صورتمپیش چیزی هست؟»
مدتی دیگر ساکتشدم ماند، سپس بادقیقاً لحنی یکنواخت گفت:
«آقای موردرت، من آدمیام که برای چیزهای منظم و منطقی ارزش قائلم. بااتفاقی این حال، وضعیتی که توش گیر افتادیم بینظم و غیرمنطقیه... در واقع، ناخوشاینده. بنابراین،ندادن فقط میتونیم به غریزهمون اعتماد کنیم و کاری رو بکنیم که فکر میکنیم بهترینه.»
موردرت چند بار پلک زد.
داره چی...
دکتر قدیس دوباره آهی کشید.
«منظورم اینه که نمیذارم اوضاع از کنترل خارج بشه.شدم اگه خیلی احساس ناراحتی کردی، بهم علامت بده وخانم من راهی پیدا میکنم تا جلوی همهٔ اینا رو بگیرم.»
موردرت چند لحظه بیآنکهفکر حالتی در چهرهاش باشد،بهترین ساکت به او خیره ماند.
اما پشتِباز آن ظاهرِ خونسرد،اومده اصلاً آرام نبود.
سرانجام پرسید:
«منظورتون... مثلاً... یه کلمهٔ رمزه؟»
روانپزشکِ زیبا اخم کرد، لحظهای به او نگریست،بهترین سپس رویش را برگرداند تا قفلِ در رادقیقاً باز کند و سؤالش را بهکلی نادیده گرفت.
پشتِ در، خیابانی بود که در امتدادِ ساختمانِ تأسیساتِ بیمارستان کشیده شده بود. باران از آسمانِ خاکستری میباریدشدم و جریانهای آب از میانِ شکافهای کوچکِ سنگرِ کیسهشنی که با شتاب چیده شده بود، روان بود. کارگرانندادن با عجله سعی داشتند سوراخها را ببندند و یک نگهبانِ تنها زیرِ سایبان از باران پناه گرفته بود.
اما نگاهِخبردار موردرت ازناپدید سنگر گذشت.
آنجا، یک ماشینِ سیاهرنگِ قراضه با شیشهٔ جلویخبردار ترکخورده وسطِ خیابان پارک شده بود و دونگاهش نفر با خیالِ راحت به آن تکیه داده بودند.
کارآگاهها.
موردرت ابروهایش را بالا داد.
«کارآگاه سانلس؟خبردار کارآگاه آتنا؟ناپدید اینجا چیکار میکنین؟»
کارآگاه آتنا لبخند زد.
«اوه، مانگرانِ تصادفاً گذرمون بهمیکردم این محله افتاد.»
کارآگاه سانلس هم لبخند زد.
«داریم میدزدیمت.»
همکارش بااینجا تعجب بهبهترین او نگاه کرد.
«چی؟ هی، پس نقشهفکر چی شد؟ قرار نبود بادرمان زبونِ خوش بکشونیمش تو ماشین؟»
او گلویش رامشکلی صاف کرد وخیلی شانهای بالا انداخت.
«خب... خودش پرسید.»
موردرت بااینجا حالتی عجیب بهدرمان آنها خیره شد.
ها؟ صبرنگرانِ کن، پسفکر دکتر قدیس...
ناگهان دلش خواستمشکلی زمین دهان باز کندنگرانِ و او را ببلعد.
موردرت چند لحظهشدم درنگ کرد، سپس سرشاتفاقی را کمی تکان داد.
«اوه... خیلی عذر میخوام کارآگاهها، ولی الان اصلاً برام مقدور نیست که دزدیده بشم. میدونین، باید خواهرمدیشب رو پیدا کنم. پدر و مادرم هم اومدن دیدنم... تو شهر سیل اومده و باید برای افتتاحیهٔکسی موزه هم برنامهریزی کنم. پس با کمالِ احترام — بازم میگم، واقعاً متأسفم — مجبورم رد کنم.»
موردرت در زمانِ دیگری به درخواستِ کارآگاههاداره تن میداد، اما امروز کارهای دیگری داشت.ناپدید پس قرار نبود با آنها راه بیاید.
میتونستن فقطباز یه وقتِپیش ملاقات بگیرن.
موردرت لبخندِخبردار مؤدبانهای بهناپدید آنها زد.
...در آن لحظه، حس کرد چیزِمیگیره سردی به پشتش فشار داده شد واتفاقی صدای کشیده شدنِ چخماقِ تپانچهای را شنید.
موردرت از روی شانه نگاه کرداینجا و دکتر قدیس را دید که باشدم چشمانِ زیبا و براقش به او مینگرد.
آدم میتوانستباز در آن چشمهااومده غرق شود، اما...
ظاهراً داشت یکشدم هفتتیر را بهدقیقاً پشتش فشار میداد.
روانپزشکِ زیبا آهی کشیدبهترین و از روی نارضایتیخبردار چهره در هم کشید.
«واقعاً که...نگرانِ حتماً منم عقلمومیکردم از دست دادم.»
نفسِ عمیقی کشید.
«بههرحال، لطفاً سوارِ ماشینناپدید شین، آقای موردرت. دارینافتاده دزدیده میشین... ما داریم میدزدیمتون.»
موردرت سرشاینجا را کمیبهترین کج کرد.
حالا کهنگرانِ فکرشو میکنم، میتونممیکردم یه دوری بزنم...