چپتر 2583: کشتیِ زنده
0سپیدهدم، سانی روی صندلیِ سایه نشسته بود و با جامِ بلورینِ شرابی در دست، طلوعِ خورشیدمنظورم را تماشا میکرد. مست شدن برای کسی در رتبهٔ مطلق بسیار دشوار بود — مگر اینکهنگذاشت خودش میخواست — بنابراین شراب چیزی جز ژستی نمادین نبود که جت روی آن اصرار داشت.
هر چه باشد،ولی باید مرگِ پوستدزدخیلی را جشن میگرفتند.
خودِ دروگرِ روح روی صندلیِ راحتیاش لم داده بودچند و چشماندازِ خیرهکنندهٔ باغِ شب زیرِ پایشان گسترده شدهکردن بود. به درخششِ یاسیرنگِ سپیدهدم نگاه کرد و آه کشید.
«زندگی بعضی وقتا واقعاً عجیبه...»
سانی لبخندِ محوی زد.
«ما ازمیکنه کجا بدونیم؟موافقه ما که مُردیم.»
جت خندید.
«منطقیه...»
مدتی ساکت ماند، بعداونقدر با رگهای از تفریحجرعهای در لحنِ خونسردش گفت:
«اما جدی — دیروز داشتم با یه ترورِ اعظم میجنگیدم. امروز، اون ترورنیست از بین رفته و جنگ تموم شده. اشتباه نکن، شکایتی ندارم... کی ازکنی صلح شکایت میکنه؟ ولی خب، هر کسی موافقه که همهچیز خیلی ناگهانی بود.»
سانی شانهای بالا انداخت.
«جای نگرانی نیست... هنوزنگاه اونقدر ترورِ اعظم موندهبعضی که به همه برسه.»
جرعهای از شرابش نوشیداونقدر و بعد با کنجکاویجرعهای به جت نگاه کرد.
«خب، بعدش میخوای چیکار کنی؟ منظورمخیلی از نظر فلسفی نیست — دقیقاً تونیست چند روزِ آینده قراره چه اتفاقی بیفته؟»
جت بیشتر از یککنی لحظه برای فکر کردندقیقاً به سؤالش وقت نگذاشت.
«همهچیز حسابی درهموبرهمه. هنوز هیچکس واقعاً تصمیم نگرفته با ربعِ شرقی چیکار کنه، ولی راستش رو بخوای، این موضوع برای ما اهمیتِ چندانی نداره. قرار بودخونسردش باغِ شب یه کاروانِ دریایی رو از اقیانوس عبور بده — این برنامه عوض نشده. البته این آخرین سفرِ ما تو جهانِ بیداری برای یه مدتِ طولانیناگهانی خواهد بود، چون ذخایرِ جوهرِ کشتی داره تموم میشه. قرار بود بعد از رسوندنِ پناهندهها به ربعِ شمالی برگردیم به عالمِ رؤیا، و این هم تغییری نکرده.»
لحظهای مکث کردهنوز و بعد باهمه لحنی خنثی اضافه کرد:
«پس، حدودِ یکولی هفتهٔ دیگه برمیگردیمخیلی به دریای توفان.»
سانی ابرویی بالا انداخت.
«ذخایرِ جوهر؟ و باغِنگاه شب دقیقاً چطور تو عالمِوقتا رؤیا جوهرش رو تأمین میکنه؟»
جت لبخند زد و بامونده رگهای از محبت به چشماندازِنوشید باشکوهِ کشتیِ عظیم نگاه کرد.
«دو راهِ اصلی داره.»
به بالا اشاره کرد.
«تا حالا برات سؤال نشده کهکشید چرا این کشتی دکلهای به اینلبخندِ بلندی داره، ولی هیچ بادبانی نداره؟»
دکلهای باغِ شب بهشکلِ ترسناکی بلند بودند و کیلومترها در آسمان امتداد داشتند — بهویژه دکلِ اصلی که همچوندقیقاً کوهی سر به فلک کشیده بود. هر تیرکِ افقی که به آنها متصل بود، آنقدر طول و عرض داشت کهشرقی میتوانست خیابانی باشد، اما با وجودِ فضای محدود روی عرشههای این شناورِ غولپیکر، هیچ سکونتگاهِ انسانیای آنجا به چشم نمیخورد.
هیچ بادبانیمیکنه هم درموافقه کار نبود.
سانی شانهای بالا انداخت.
«راستش برام سؤال شده بود.»
البته از نحوهٔ کارکردِ باغِ شب بیخبر نبود. با این حال،کنجکاوی شنیدنِ آن از زبانِ زنی که بیش از یک سال برآینده دژِ بزرگ حکومت کرده بود، ارزشمندتر از دانشِ نظری یا شنیدهها بود.
جت آهستهمیکنه نفسش راموافقه بیرون داد.
«دکلها حکمِ برقگیر رو دارن. رعد رو جذب میکنن و کشتی قدرتش رو میگیره. پس برای اینکه بتونه ذخایرش رو پرنگذاشت کنه، فقط کافیه به دلِ یه توفان بزنیم — از همه بهتر، یکی از اون توفانهای جادوییِ دریای توفان. اونا... از نظربرنامه وسعت و مقیاس دستکمی از آخرالزمان ندارن، اما باغِ شب میتونه بدونِ دردسرِ خاصی از وسطشون رد بشه. این کشتی واقعاً تسلیمناپذیره.»
خمیازه کشید.
«راهِ دوم اینه کهاونقدر موجوداتِ کابوس رو به خوردششرابش بدیم. هر چی بیشتر، بهتر.»
سانی مدتی ساکت ماندموافقه و با حالتی ناخواناشانهای به او خیره شد.
«و دقیقاًمیخوای چطور اون موجوداتِمنظورم کابوس رو میخوره؟»
جت لبخند زد.
«خب، در واقع اونا رو نمیجوه و قورت بده. باغِ شبکنجکاوی شاید شبیهِ یه موجودِ زنده باشه، اما دهان نداره. در عوض،آینده موجوداتِ کابوس جذبِ بدنه میشن و بعد... فکر کنم هضم میشن.»
لبخندش کمی رنگِ کنایه داشت.
«کشتی از این طریق میتونه مقداری جوهر جذب کنه، اماروزِ انگار هدفِ اصلیِ این روشِ خاص، جمعآوریِ منابع برای ترمیمِوقت بدنهست. حداقل اعضای باقیموندهٔ خاندانِ شب که اینطور فکر میکنن.»
جت به سانییاسیرنگِ نگاه کرد وکشید با لحنی یکنواخت گفت:
«آه... و بدنهٔ باغِ شب فقط موجوداتِ کابوس رو جذب نمیکنه. راستش،بعدش فرقی بینِ موجوداتِ زنده نمیذاره — هر چیزی براش کارسازه. پس، یهاتفاقی وقت نری روی بدنهٔ بیرونی بخزی... هرچند فکر نمیکردم همچین قصدی داشته باشی.»
لبخندِ کمرنگی زدولی و نگاهش راخیلی به سمتِ دیگری دوخت.
«یهجورایی منطقیه. دکلهای باغِ شب مثلِ شاخوبرگ میمونن و انرژیِ آسمانی رو جذب میکنن، در حالی که بدنهشکردن مثلِ ریشهست و مواد معدنی و اینجور چیزا رو از زمین... یا دقیقتر بگم، از اقیانوس میکشه. درنداره هر صورت، کشتی باید هر از گاهی ذخایرش رو پر کنه و دریای توفان بهترین جا برای این کاره.»
سانی مدتی ساکت ماند و سپسکشید با لحنی که رگهای از نگرانیِلبخندِ تلخ در آن موج میزد، پرسید:
«و اگه باغِهنوز شب... بهموقع تغذیههمه نشه چی میشه؟»
جت خندید.
«خلاصه بگم؟ هیچی، واقعاً.»
به آخرین بقایای تاریکینگاه که در افقِ غربیبعضی پنهان میشد، نگاه کرد.
«وقتی شبگرد برای اولین بار باغِ شب رو پیدا کرد و مالِ خودش کرد، کشتی گرسنه و تا حدِ زیادی خفته بود. با این حال، نمردهبیشتر بود و از گرسنگی هم تلف نمیشد. با اینکه رعد و موجوداتِ کابوس منابعِ اصلیِ تغذیهش هستن، اما تنها منابعش نیستن. کشتی میتونه نورِ ستارهها، جوهرِعبور ذاتِ محیط، جلبک و مرجان، انرژیِ باد، نیروی امواج — واقعاً هر چیزی و همهچیز رو جذب کنه. ظرفیتش برای ترمیم و سوختگیریِ دوباره تقریباً تمومنشدنیه.»
جت نیشخند زد.
«که کاملاً هم برازندهست، با توجه به اینکه دیمونِ آسودگی اونوآینده ساخته. هر چی باشه اون دیمونِ استراحت و تجدید قوا بود،حسابی پس انگار کشتیش هم میتونه بیوقفه خودش رو ترمیم و بازسازی کنه.»
سپس جت بایاسیرنگِ نگاه به سانی،کشید ابرویی بالا انداخت.
«اون دیمون... به اندازهٔ بقیهٔ خواهر وبرسه برادراش ترسناک به نظر نمیرسه، نه؟ منظورمچیکار اینه که، استراحت و بازسازی کجاش ترسناکه؟»
سانی نگاهیمیکنه طولانی و جدیهمهچیز به او انداخت.
«این فقط نشون میده کهمنظورم دیمونِ آسودگی قراره از همهشونروزِ وحشتناکتر از آب دربیاد. مگه نه؟»
جت نگاهش را با او گرهکشید زد، سپس لبهایش را جمع کردلبخندِ و به جای دیگری خیره شد.
«خیلی بدمنیست میاد اعتراف کنم،مونده اما حرفت منطقیه...»