چپتر 2406: جانِ تردید
0بالهای عروسکگردان قدرتمنددست بودند... اما در عینکرد حال شکننده هم بودند.
البته بهطور نسبی. در حقیقت، کمتر مادهای پیدا میشد که از بالهای تایرنتی نفرینشده نابودنشدنیتربگیرندش باشد. با این حال، کای و کُشنده داشتند به آن حمله میکردند؛ دو موجودِ متعالی کهبدنِ سه بار موهبتِ خاکستر را دریافت کرده و در نتیجه با ارادهٔ سانی قدرت یافته بودند.
تواناییشان در زخمی کردنِ ایزدی سقوطکرده، نتیجهٔ حذف شدنِ ششهوا پیکرهٔ برف از صفحه بود که بیشترشان از رتبهٔ نفرینشدهابریشم بودند. مرگِ آن پلیدهای نفرینشده به این حمله قدرت میبخشید.
تیرِ کُشنده سوراخی در بالِ چپِ عروسکگردان درید. سایهٔ باوقار که بر پشتِ اژدهایی سوار بود، کمانش را باآمد مهارت کشیده و نشانه رفته بود؛ تیر از زیرِ دیسکِ تاریکی که سانی پرتاب کرده بود بیرون آمد، درمتمرکز حالی که تودهٔ چرخانِ دیسک آن را از دید پنهان میکرد. بیدِ وهمانگیز تقریباً هیچ فرصتی برای واکنش نداشت.
در این میان، حملهٔ صوتیِ کای کمتر متمرکز بود. نتوانستابریشم بالِ سیاه و عظیم را پاره کند، اما با نیروی کوبندهٔلحظهای شدیدی آن را پس زد و باعث شد بال تا بخورد.
عروسکگردان که ناگهان تعادلش به هم خورده بود، در هوا کج شد و کنترلِمیآمدند پروازش را از دست داد. به پایین سقوط کرد. در حالی که رشتههای بیشمارِبالاتنهاش ابریشم از گنبدِ پیلهٔ سیاه پایین میآمدند تا بگیرندش، تقلا میکرد تعادلش را بازیابد.
با این حال، سپری که بیدِ غولپیکر ازتعادلش آن جاخالی داده بود، لحظهای بعد به آنهاسقوط کوبیده شد و پیچکهای ابریشمی را پس زد.
سانی بالاتنهاش را پایین آورد و سپس بدنِ تنومندشمهارت را روی شیب به بالا پرتاب کرد و بهبیرون سمتِ نقطهای دوید که عروسکگردان قرار بود آنجا بیفتد.
به احتمالِ زیاد فرصتِ دیگریپایین برای پایان دادن به این نبردِگنبدِ طاقتفرسا گیرش نمیآمد... اما اشکالی نداشت.
ذهنِ سنگیاش آرام ودست خونسرد بود و چیزی جزرشتههای محاسباتِ سرد در آن نمیگذشت.
لرزشِ اعماقِ کوه را زیرِبال قدمهای سنگینش حس میکرد وهوا همزمان با آن، حرکاتش شتاب میگرفت.
پیچکهای عظیمی از ابریشمِ سیاه از سطحِ شیبِ متلاشیشده بالا آمدندنشانه تا گرفتارش کنند، اما او چندتایی را با شمشیر برید وچرخانِ بقیه را جاخالی داد؛ نمیگذاشت به او بپیچند و سرعتش را بگیرند.
رشتههای تردید هم سعی کردند او را در آغوشِ پستِ خود گرفتار کنند.میآمدند با این حال، نتوانستند پوستش را سوراخ کنند و بیرمق پایین افتادند تاابریشمی زیرِ پاهایش له شوند؛ در ذهن و جانِ استوارش هیچ راهِ نفوذی نیافتند.
تردید...
چطور این جانِ بزدل وبال موذی جرئت میکرد به او،هوا قهرمانِ جهانِ زیرین، چشم بدوزد؟
بیدِ ضعیفدرید بهزودی بهایِباوقار غرورش را میفهمید.
بهنوعی... قدیسِ سنگیدست تقریباً دلش بهسقوط حالِ عروسکگردان میسوخت.
از بینِ تمامِ موجوداتِ دنیا، از بختِ بدش باید به پُستِ این سهپیلهٔ نفر میخورد؛ او و دو همراهش. آنها نهتنها بردگانش را قتلعام کرده بودند،پیچکهای بلکه هر کدامشان بهطرزِ عجیبی در برابرِ قدرتهای وحشتناکِ بیدِ شوم مقاوم بودند.
قدیسِ سنگی نمیتوانست به تردید آلوده شود چون جانی تسلیمناپذیر داشت، شکارچیِپروازش سایه بهخاطرِ روحِ پاکش در برابرِ آروارههای آن مصون بود، و اژدهابگیرندش هم صرفاً کسی بود که زندگیاش را با پشتکاری سرسختانه پیش میبرد.
حتی اگر عروسکگردان عمداً میخواست سه دشمن پیدا کندمهارت که برای جنگیدن با آنها بهشدت نامناسب باشد، باز همآمد بهسختی میتوانست حریفانی بهتر از فرزندِ نِتِر و همراهانش بیابد.
انگار تقدیرپروازش آنها را بهپایین اینجا کشانده بود.
...یا شاید هم سرنوشت.
بیدِ غولپیکر لحظاتی پیش از برخورد با زمین توانست تعادلش را به دست آورد.داد بالهایش بار دیگر باز شدند و با عظمتشان باد را به پایین راندند، اماغولپیکر دیگر خیلی دیر شده بود. شتابِ سقوطش آنقدر زیاد بود که نمیتوانست بهموقع متوقف شود.
محکم به زمین خورد و پاهای آسیبدیدهاش خم شد. عروسکگردان با حالتی ناجور به پهلو افتاد وپرتاب خودش را با دو پای جلویی و سالمِ خود نگه داشت. سرش را بالا آورد و بهنداشت غولِ سنگی که نزدیک میشد نگاه کرد، بیآنکه هیچ احساسی در چشمانِ بزرگ و سیاهش پیدا باشد.
فقط اینطور به نظر میرسید...پایین یا برای یک لحظهٔ کوتاه، اثریگنبدِ از ترس در آنها دیده میشد؟
قدیسِ سنگی خبر نداشت. اماداد این را خوب میدانست که هنوزابریشم از بیدِ زمینخورده خیلی دور است.
اگر بیدرنگ حرکتشدیدی میکرد، هنوز همبخورد میتوانست فرار کند.
«گرگ!»
در همان لحظه، سایهای جانورخو ازسقوط پشت به عروسکگردان یورش برد وپیلهٔ آروارههای وحشتناکش بالهای آن را درید.
سرودی دلهرهآور از بالادست بر آن فرود آمد ورشتههای آن را به زمین کوبید.
تیری پرشتاب همچون ستارهٔباعث دنبالهدار سقوط کرد وتعادلش در انفجاری ویرانگر شکفت.
هیچیک از اینسایهٔ حملات جانِ عروسکگرداناژدهایی را به خطر نینداخت.
با این حال، آنداد را برای چند لحظهٔرشتههای ارزشمند سر جایش نگه داشتند.
و تاکنترلِ بیدِ غولپیکردست به خودش بیاید...
قدیسِ سنگیکوبندهٔ دیگر بهباعث آن رسیده بود.
شمشیرِ سنگینش بالا رفت، آماده تا فرود بیاید ومهارت تایرنتِ نفرتانگیز را به دو نیم کند. مستقیم دربیرون چشمانِ خدای سقوطکرده خیره شد و با قاطعیتی بیرحمانه گفت:
«بمیر.»
اما درستکنترلِ پیش از آنکهداد شمشیر فرود بیاید...
شاخکهای بلندِکوبندهٔ عروسکگردان بهباعث شکلی عجیب لرزیدند.
و ناگهان، دنیا یخ زد.
غولِ سنگی و بیدِ غولپیکر بیحرکت ایستادند و به هم نگاه کردند.پیلهٔ رشتههای ابریشمِ سیاه که مانند بهمنی تاریک بر سرشان میریختند، بیحرکت ماندند.کوبیده گرگِ درنده تکان نمیخورد و نیشهایش در بالِ سیاه فرو رفته بود.
اژدهای تاریک در هوا یخ زده بود، در حالی که با بالهایگنبدِ بسته به سمت زمین شیرجه میرفت و قامتِ کوچکِ شکارچیِ زیبای رویآنها پشتش، تا ابد در حالِ بیرون کشیدنِ تیری از ترکش مانده بود.
سکوت وکوبندهٔ سکون برباعث دنیا حاکم بود.
قدیسِ سنگی هم بیحرکتباوقار و خاموش مانده بودکمانش و نمیتوانست تکان بخورد.
و در آن سکوت، صداییپایین نرم از همهطرف در اطرافشابریشم طنین انداخت و سؤالی عجیب پرسید:
«تو... واقعاً میخواهی مرا بکشی؟»
قدیسِ سنگیکوبندهٔ پشتِ نقابِ کلاهخودشبال لبخندِ سردی زد.
«البته.»
بار دیگر سکوت حاکم شد.
سپس، عروسکگردان بیاحساس پرسید:
«...چرا؟»
قدیسِ سنگی اخم کرد.
چه سؤالِ مسخرهای...
طبیعتاً دلیلی داشت.
باید دلیلی میداشت.
اما آن دلیل متعلق به کسِ دیگری بود.کمانش موجودی متفاوت، ساختهشده از چیزهایی متفاوت. متعلق بهتاریکی سایهای که پر از شک، امید و درد بود.
قدیسِ سنگی اصلاً نمیتوانست نامِ آنسقوط سایه را به یاد بیاورد. چطورپیلهٔ قرار بود دلایلش را یادش بیاید؟
اخمش غلیظتر شد.
«من... یادم نیست.»
انگار بیدِ غولپیکرسایهٔ با ترحم بهاژدهایی او نگاه میکرد.
صدای نرمش مانند خشخشِ ابریشمی لطیف اوکرد را در بر گرفت و باعث شدبگیرندش شعلههای سرخِ درونِ چشمانش کمی کمنور شوند.
«مطمئنی کهکنترلِ میخواهی مرادست بکشی، فرزندِ نِتِر؟»