چپتر 3152: موجودِ سایه
0درونِ سایهٔ وسیع و بیکرانی که داخلِ پوستهٔ فانیِ قدیس پنهان شده بود، پنج شرارهٔطلسم تاریک بیهیچ نوری در میانِ دریای تاریکی میسوختند. شرارهها دندانهدار و ناهموار و بهکلی بیجاناینکه بودند؛ مثلِ رونوشتی از هستههای سایهٔ واقعی عمل میکردند، اما بههیچوجه با آنها برابر نبودند.
اما حالا،میسوخت این وضعستارگانی داشت تغییر میکرد.
سانی که نگاه میکرد، هستهٔ سایهاش مثلِ ستارهٔ دنبالهدارِ سرگردانی واردِ روحِ سایهوارِ قدیس شد. در همان لحظه، انگار اعماقِوجودِ سایهٔ وسیع واکنش نشان داد و گردبادی تاریک کُرهٔ مهآلود را در بر گرفت. درونِ تاریکی، لبههای هستهٔ سایه انگارسرمای تار شد. سپس حریقی از شعلههای سیاه در سایه درگرفت و درست در قلبِ وجودِ قدیس، مثلِ گلی تاریک شکوفا شد.
گل پنج گلبرگ داشت. گلبرگها به سمتِاعماقِ هر یک از شرارههای تاریک کشیده شدندگرفت تا تغذیهشان کنند و از نو بسازندشان.
تا کاملشان کنند.
شرارهها در میانِ شعلههای تاریکِ حیاتبخش از نودقیقاً متولد میشدند. لبههای دندانهدارشان آرامآرام صاف شد وموج سرمای بیجانشان جای خود را به شفافیتی بینقص داد.
طولی نکشید که آنها هم شبیه کُرههایی بینقص شدند. پنج اقیانوس از شعلههای تاریک درونشان میسوختسیاه و ظاهرشان را مثلِ ستارگانی بینور میکرد؛ درست مثلِ هستههای سایهٔ خودِ سانی. در واقع، حالاکاملشان دقیقاً همین بودند. با دمیده شدنِ قدرتِ این هستهها، تغییرِ ظریفی در روحِ قدیس موج زد.
[سایهای از دست رفت.]
طلسم از دست رفتنِ سایهای را اعلام کرد، اماهمین قدیس نابود نشد. برعکس، کاملاً زنده و سالم بود... البتهرفت تا جایی که میشد یک موجودِ سایه را زنده دانست.
«یه موجودِ سایه...»
قدیس پس از اینکه نزدیک به پانزده سال بهعنوانِنشان سایه سانی را همراهی کرده بود، سرانجام به موجودِسپس سایه تبدیل شد. تفاوتِ این دو ظریف، اما ژرف بود.
تفاوت در استقلال بود.
سایه موجودی زیردست بود که به اربابش خدمت میکرد؛ بخشی از روحِ اربابش به حساب میآمد و از همین روطلسم عاملیتِ واقعی نداشت. اما موجودِ سایه، هویتی کامل و خودکفا بود. عاملیت، ارادهٔ آزاد و تواناییِ انتخابِ مسیرش را داشت...همراهی اینکه به چه کسی خدمت کند و در برابرِ چه کسی بایستد. در کدام نبردها بجنگد و به چه دلیلی.
سانی مطمئن نبود کدام حالت بهتر است.کُرهٔ سایه بودن یا موجودِ سایه بودن صرفاًحریقی مزایای متفاوتی داشت و نیازمندِ چیزهای متفاوتی بود.
با اینروحِ حال، یک چیزلحظه را خوب میدانست.
سایه بودن با وجودِ تمامِ مزایایش، در نهایت سقفی برای رشدِ شخص میساخت.دست بالاخره وقتی آدم تماموکمال به دیگران متکی باشد، رشدش حدومرزی دارد. برای اینکه کسیمیشد واقعاً به قدرت برسد و هویتی مستقل پیدا کند، باید روی پاهای خودش میایستاد.
خب... یا در موردِ کابوسبینور روی چهار پا. یا هردمیده چند پایی که میمیک داشت.
سانی به قدیس نگاه کرد. انگار غرقِ دگرگونیاش شده بود. بیشترِ تغییراتش نامرئی بود وشعلههای در سطوحِ ذهنی و روحی رخ میداد. پیوندِ میانشان قطع شده بود و سانی نمیدانستکنند قدیس چه حسی دارد... ناگهان احساسِ تنهایی کرد؛ انگار بخشی از وجودش گم شده بود.
و دقیقاً همینطور هم بود.
نهتنها قدیس دیگر بخشی از اوشدنِ نبود، بلکه یکی از سایههایش هم ناپدیددست و به سایهٔ قدیس تبدیل شده بود.
حالا سرانجام قدیس هویتی کامل داشت... موجودِ سایهای مستقل. سانی با خود فکر کرد کهظریفی چه آیندهای در انتظارش است. روزگاری انسانها با انواعواقسامِ موجودات همزیستی داشتند؛ زمانی که اینالبته واژه فقط تداعیگرِ فاسدشدهها نبود. اما آن موجوداتِ نجیب خیلی وقت پیش از میان رفته بودند.
اما حالا قدیس اینجا بود. او در این دورانِ شوم، نخستین و فعلاً تنها موجودِ نجیبسیاه به شمار میرفت. از همین رو، متحدِ طبیعیِ بشر بود؛ بالاخره هم انسانها و هم موجودات درتاریکِ معرضِ تهدیدِ کابوسِ در حالِ گسترش بودند و برای بقا چارهای نداشتند جز اینکه دوشادوشِ هم بجنگند.
اما چه میشد اگر یک روز آخرالزمان تمامواکنش میشد و دنیا هنوز پابرجا بود؟ آیا انسانها وتار موجوداتی مثل قدیس دوباره در کنارِ هم زندگی میکردند؟
سانی از تهِدقیقاً دل امیدوار بودشدنِ که اینطور بشود.
چون اگر در آیندهستارگانی حرامزادهای تصمیم میگرفت مزاحمِ قدیسهمین شود... او اصلاً کوتاه نمیآمد.
فقط امتحانش کنین، حرومزادهها...
اما این مالِ آیندهای دور و نامعلوم بود.واکنش فعلاً سانی بیشتر به تغییراتی که همان جا وتار در همان لحظه در قدیس رخ میداد توجه داشت.
آشکارترینشان البته این بود که قدیس دیگر به او وابسته نبود وسایهای برای ادامهٔ حیات نیازی به قدرتهای سانی نداشت. سانی همچنین مطمئن بود قدیسالبته قدرتمندتر میشود، چون استقلال و عاملیتِ واقعی بیشک باعث میشد ارادهاش رشد کند.
شاید خوشبرخوردتر... هم میشد. هرچندبینور سانی حس میکرد سرد ودمیده کمحرف بودن صرفاً در ذاتِ اوست.
یک فایدهٔ دیگر هم داشت. از آنجا که سایهٔ قدیس زمانی به سانی تعلق داشت،شعلههای او برخی از ویژگیهای ذاتیِ سانی را به ارث برده بود؛ مثلِ تواناییِ تقویتِ خودکنند و استفاده از سایه بهعنوانِ پیشاهنگ. خلاصه، حالا برای خودش یک دستیارِ بینهایت ارزشمند داشت.
و مهمتر از آن، چون قدیس یک تایرنتِ مطلق بود، سایهاشگردبادی گنجایشِ نگهداریِ اشباح را داشت. نمیتوانست آنها را بسازد، اما میتوانستدرگرفت به آنها فرمان بدهد — حتی اگر در حدِ محدودی بود.
با این حال، همین حد هم برای سانی کافی بود تا اشباحِ قدیسهای سایهرفت را به او ببخشد. این کار را بدونِ پشیمانی کرد، چون میدانست قدیس بهترموجودِ از آنها استفاده میکند. بههرحال، خودش بود که بیشترِ آنها را از پای درآورده بود.
«به چشمِ یه جورستارگانی ارثیه بهش نگاه کن... یههمین میراث، اگه اینطوری دوست داری...»
قدیس که با چشمانِنشان یاقوتیاش به او خیرهمهآلود شد، سانی لبخندی زد.
سپس سایهاش... سایهٔسایهوارِ سابقش... خم شدانگار و تعظیمِ بلندی کرد.
سانی جا خورددقیقاً و دستش راشدنِ در هوا تکان داد.
«نـ—نه، نه! داریظاهرشان چیکار میکنی؟ نیازیخودِ به این کارا نیست...»
چند لحظهاعماقِ ساکت شد وداد بعد پوزخند زد.
«میدونی کهروحِ اینجوری هواهمان برم میداره.»
هرچند سانی لبخند به لب داشت و از اینکهتغییرِ میدید قدیس به موجودی زنده و واقعی تبدیل شدهکرد عمیقاً احساسِ رضایت میکرد، اما کمی هم دلش گرفته بود.
قدیس حالا برای خودش کسی شده بود. یکی از سایههای سانی حالا همدمِ اوتغییرِ بود، نه همدمِ خودش. انگار بچههایش او را به مقصدِ آکادمیِ بیدارشدگان ترک کردهزنده بودند... دستِ خودش نبود؛ هم به آنها افتخار میکرد و هم نگرانِ آیندهشان بود.
اما در حقیقت دلیلی برای نگرانی نبود. بههرحال اوگرفت قدیس بود — اگر میتوانست به کسی اطمینان داشتهدرست باشد که از پسِ کارها برمیآید، آن شخص قدیس بود.
اما بقیهشان...
سانی برگشتواقع و به سایههایدمیده باقیماندهاش نگاه کرد.
قصد داشت به کابوس و دیو هم استقلال بدهد. اولی در حصار لازم بود تا از رؤیاشهر محافظت کند — سانیرفتنِ او را به مورگان میسپرد و مورگان را به او. در این میان، دیو برای دفاع از قلبِ زاغ و قلمروهایسرانجام اطرافش در برابرِ اشباحِ برفیِ زمینهای بایرِ غربی بینظیر بود. برای همین، سانی قصد داشت او را به دردسرِ سیشان تبدیل کند.
مقلدِ شگفتانگیز مقرِّ خاندانِ سایهداد بود، پس سانی قصد داشتلبههای آن را به رِوِل بسپارد.
در موردِ مار هم همینطور بود — با این حال،داد مار فرق داشت. به خاطرِ توانِ [لطفِ سایهها]یش، مجبور نبودشعلههای مستقل شود و این کار در ذاتِ مار هم نبود.
برای همین سانی فقط اودمیده را به رِوِل قرض میداد وموج برای همیشه از او جدا نمیشد.
قرار نبود به کُشنده هم استقلال بدهد. آن دو بعددمیده از مدتی به یک رابطهٔ کاری رسیده بودند، اما کُشنده برایرفتنِ رها شدن در دنیا بیش از حد خطرناک بود... دستکم فعلاً.
اما در موردِ پست...
سانی برایروحِ آن تخمِ جنلحظه برنامههای ویژهای داشت.