چپتر 3136: فصل 3136
0افی همانطور که بیحرکت درازموج کشیده بود، حواسش را به دروناتفاقی معطوف کرد و بدنش را کاوید.
ریسمانِ رازآلود دستانش را محکم بسته بود و حس میکرد حتیبعد اگر قدرتش برگردد هم نمیتواند آن را پاره کند. با اینجایی حال، برای مکیدنِ توانش افسون نشده بود، پس جوهرش داشت ذرهذره برمیگشت.
هنوز در وضعیتِ منفی بود و از علائمِ تخلیهٔ جوهر رنج میبرد، اما اینبرابرِ وضع بهزودی عوض میشد. آنوقت میتوانست دوباره از سرشتش استفاده کند. بسیار مهمتر اینکه، حتیبازگشتِ پیش از آن، گوشتش بارِ دیگر از جوهر سرشار میشد تا قویتر و مقاومتر شود.
این یعنی میتوانست بهتر در برابرِ طاعون مقاومت کند. همچنیناردوگاه به این معنا بود که میتوانست سریعتر از زخمهای درونیمهم و بیرونیای که آزاراکس به او زده بود، بهبود یابد.
هدفِ افی این بود که تا زمانِ بازگشتِ لشکرِخود فولاد از حمله به قلعهٔ سنگی، بتواند روی پاهایش بایستد.بازتابِ آنوقت دستکم اگر هم میمرد، مجبور نبود روی زانوهایش بمیرد.
حالا چنین چیزِهدایتِ سادهای شبیهِ چالشیسپری غلبهناپذیر به نظر میرسید.
آهی کشیدمهمتر و روی هدایتِگوشتش جوهرش تمرکز کرد.
زمان سپریصدای میشد، آمیخته باهولناکی درد و انتظار.
مدتی بعد، افی که در مهِ نیمههوشیاری غوطهور بود، صدای جیغها و شیونهایمیافتد هولناکی را شنید که همچون موج از جایی در اردوگاه بلند میشد. باعبور خود فکر کرد چه اتفاقی دارد میافتد، اما رمقی نداشت که برایش مهم باشد.
مدتی بعد، فکر کرد بازتابِ غرشِ کرکننده و دوری رامدتی شنیده که از دیوارههای چادر عبور میکند. همچنین صدای انفجارهایهمچون مهیبی را شنید و بوی خفیفِ دود به مشامش خورد.
هوا طعمِ خاکستر میداد.
منبعِ آنصدای بو راشیونهای هم نمیدانست.
سپس، ناگهان بهشدت سردش شد.
تا آن موقع، هنوز آنقدر جوهر نداشت که حتی یک خاطره احضار کند. بدنش با حرصجیغها جوهرش را مینوشید و بیشتر و بیشتر از آن را جذب میکرد — هرچند هنوز بابرایش اشباع شدن فاصلهٔ زیادی داشت. اما جنبهٔ مثبتش این بود که در نتیجه، زخمهایش سریعتر بهبود مییافتند.
افی روی مهارِ جریانِ جوهرش تمرکز کرد و آن را از میانِ مجراهایبهتر لهوپارهای که در بدنش پخش بودند، به سمتِ قسمتهایی هدایت کرد که میخواستیابد زودتر ترمیم شوند. رگهای جوهر نیز همزمان در حالِ ترمیم و صاف شدن بودند.
«یه کمصدای دیگه... فقطشیونهای یه کم دیگه...»
وقتی گرگومیشِ تاریکِ غروب دنیا را بلعیداردوگاه و آزاراکس با بوی خون و خاکستر واردِنداشت چادر شد، او هنوز در حالِ ترمیم بود.
در همان حین، چشمِ افیزمان به سربازانِ دربوداغان و بهتزده افتاد.بعد کمی از حرفهایشان را هم شنید.
مجبور شدمهمتر جلوی خندهاشپیش را بگیرد.
«پس واسه همین بود...»
کای واقعاً به اهمیتِ حملهٔ امروز پی برده بود. تحتِفکر رهبریِ او، مدافعانِ قلعهٔ سنگی — شبگرد، مورگان، سیشان وغرشِ بقیهٔ آنها — جهنم را به لشکرِ فولاد نشان دادند.
حتی بهتر از آن، جت هم فرصت را برای اقدام از دستمهِ نداده بود. هرچه نباشد، احتمالاً با کمکِ پژواکِ کلاغش اوضاع را زیر نظرخود داشت... فقط این بار تصمیم نگرفته بود به یک کاروانِ تدارکاتی حمله کند.
جای دوری هم نبودپیش که بخواهد امپراتوریِ فولادسرشار را به وحشت بیندازد.
در عوض، وقتی آزاراکس و جنگجویانش با مدافعانِ قلعه در داخلِ شهر درگیرفکر شدند، او به اردوگاهِ لشکرِ فولاد نفوذ کرد و مستقیماً به انبارهای تدارکاتشانشنیده یورش برد و همان اندک آذوقهای را که باقی مانده بود از بین برد.
پس حالا، لشکرِ فولاد در تسخیرِ قلعهٔ سنگی شکستخود خورده بود، غذا نداشت و علاوه بر آن، بهباشد طاعونی مبتلا شده بود که بهسرعت در حالِ گسترش بود.
چهرهٔ آزاراکس درهم رفته بود.
با نگاهی وحشتناک به افی خیرهبارِ ماند، بعد دست دراز کرد ویعنی او را با خشونت روی پاهایش کشید.
آنوقت توانست آن راشیونهای در چشمانش ببیند؛ پنهانموج در پسِ خشمی مرگبار.
آزاراکسِ قدرتمند، طاعونِ فولاد، شاهِ شاهان...جایی برای نخستین بار از وقتی اودارد را دیده بود، متزلزل به نظر میرسید.
با خشم بههدایتِ او خیره شد، بهشدتآمیخته تکانش داد و غرید:
«از همونمهمتر اول نقشهتپیش همین بود؟!»
افی در چنگالِ آهنینِ اوهولناکی بیدفاع بود و کاری جزاردوگاه لبخند زدن از دستش برنمیآمد.
«نقشهٔ خوبی بود، مگه نه؟»
لحظهای حیرت در چشمانش نشست.
بعد، به تنها روشی کهگوشتش بلد بود جواب داد: سیلیِ محکمیشود با قدرتی وحشیانه به صورتش کوبید.
برق از سرِ افی پرید وشنید ذهنش منگ و گیج شد. اماخود آزاراکس بیشتر از او جا خورده بود.
چون وقتی افی از شدتِموج ضربه تلوتلو میخورد، او با ناباوریاتفاقی به دستِ خودش خیره مانده بود.
دستی که به آنتمرکز شدت به افی ضربهدرد زده بود، داشت میلرزید.
خونِ سیاهمهمتر از زیرِپیش ناخنهایش بیرون میزد.
آزاراکس آرام نگاهش راشیونهای بالا آورد، به افیموج چشم دوخت و غرید:
«چیکار کردی؟ چیکار کردی، ساحره؟!»
افی حس کرد چند دندانشزمان لق شده و زبانش بامدتی تکههای تیزِ آن بریده است.
با این حال، سعیپیش کرد درخشانترین لبخندی را کهقویتر در توان داشت تحویلش بدهد.
جوابش ساده بود.
«کشتمت.»
آزاراکس لحظهای کاملاً مبهوت ماند. بعد،سپری چیزی در چشمانش از هم گسستمهِ و انگار سراپا غرق در خشم شد.
دستِ لرزانش را پایین آورد، خنجرِ بلندی از کمربندش بیرون کشید و دربهتر یک حرکتِ سریع آن را در شکمِ افی فرو کرد. با ریختنِ خونِیابد تیره روی دستِ آزاراکس، افی از شدتِ درد خم شد و چشمانش سیاهی رفت.
نالهٔ عجیبی ازجیغها میانِ لبانش دررفتشنید که رفتهرفته بلندتر شد.
اول انگار ناله میکرد، اماموج وقتی افی دوباره سرش را بالااتفاقی آورد، معلوم شد که دارد میخندد.
با صدای بلند میخندید و تمامِ بدنِ ضعیف و لتوپارهاش از شدتِمهِ خنده میلرزید. شنیدنِ صدای خندهاش انگار دوباره آزاراکس را گیج کرد. لحظهای خشکشخود زد، بعد غرید و دوباره، و دوباره، و دوباره به او خنجر زد...
آنقدر به اواینکه خنجر زد تابارِ صدای خندهاش خاموش شد.
سرانجام کاهنه را رویشیونهای زمین رها کرد، برگشت وجایی تلوتلوخوران از چادر بیرون رفت.
آن بیرون در مقابلش، جنگجویانش داشتند به اردوگاه برمیگشتندخود و پس از یورشی طاقتفرسا و تلخ، برای استراحت رویبازتابِ زمین میافتادند. خسته، ضعیف، گرسنه و بیمار به نظر میرسیدند...
شکستخورده.
رنگ از چهرهٔ آزاراکس پرید.
در همین حین، پشتِ سرش...
دستانِ بستهشدهٔ کاهنه تکان خورد، آرام بالااردوگاه آمد و دورِ دستهٔ خنجری که هنوزرمقی از سینهاش بیرون زده بود حلقه زد.
آرام آن را از بدنش بیرون کشیدآمیخته و تیغهاش را چرخاند؛ لبهٔ تیزش را رویصدای طنابِ چرمی که مچهایش را بسته بود گذاشت.