---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2455: دریچه‌های سیلاب • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2455: دریچه‌های سیلاب

0

رودخانه‌ای که معمولاً آرام بود طغیان کرده و آب‌های خاکستری و متلاطمش تا بالای ساحلِ متروک بالا آمده بود. خودِ ساحل به‌کارآگاه​ گل‌ولای کشیده شده و سرزندگیِ همیشگی‌اش را از دست داده بود. محوطهٔ بزرگی با نوارِ پلیس محصور و پشتِ چند ماشین که جلوی‌لازمه​ آن پارک شده بودند، پنهان شده بود. عده‌ای از رهگذران هم پشتِ نوار زیرِ باران یخ می‌زدند تا حسِ کنجکاوی‌شان را ارضا کنند.

نورِ چشمک‌زنِ آژیرهای‌نفوذ​ پلیس، حال‌وهوایی شوم و‌نگاه​ دلهره‌آور به صحنه می‌داد.

سانی از ماشین پیاده شد و یقهٔ کاپشنش‌پذیرا​ را بالا داد تا باران به داخل نفوذ‌عقب​ نکند. با چهره‌ای درهم به بالا نگاه کرد.

آسمان سنگین و تاریک بود و‌هنرنمایی‌اش​ بی‌امان اشک می‌ریخت. اما این چیزی‌پذیرا​ نبود که توجهش را جلب کند.

تماشاچی‌های بیکاری که پشتِ نوارِ پلیس جمع شده بودند نگرانش نمی‌کردند، اما جسد نزدیکِ‌عصبانی​ پلی پیدا شده بود. حالا جمعیتِ دیگری روی آن پل ایستاده و مشغولِ عکس‌گرفتن‌بعد​ با گوشی‌هایشان بودند؛ از آنجا دیدِ کاملی به جسدی داشتند که لبهٔ آب افتاده بود.

لاشخورهای لعنتی.

اینکه جسد را اینجا انداخته بودند، نمی‌توانست تصادفی باشد. پوچ‌گرا یا آن‌داشت​ را از روی پل پایین انداخته بود، یا صرفاً می‌خواست مردم هنرنمایی‌اش را‌بی‌اختیار​ تماشا کنند. اگر دومی بود، مخاطبانی بسیار پذیرا و مشتاق پیدا کرده بود.

سانی افسرِ گشتی را که‌مردم​ داشت با عجله از آنجا‌مخاطبانی​ رد می‌شد گرفت و عقب کشید.

«کدوم عوضی‌ای...»

پلیس با چهره‌ای عصبانی برگشت،‌چهره‌ای​ اما ناگهان رنگش پرید و‌سنگین​ بی‌اختیار یک قدم عقب رفت.

«کـ... کارآگاه‌هنرنمایی‌اش​ سانی، قربان!‌اگر​ شما... شما اینجایین؟»

سانی چند لحظه به او چشم‌غره رفت،‌تماشا​ بعد با سر به پل اشاره کرد‌افسرِ​ و با لحنی آرام و یکنواخت گفت:

«کوری چیزی هستی؟ آره، من اینجام. پس چند نفر رو‌عقب​ بردار و برو بخشِ پیاده‌روی پل رو خالی کن، بعد‌قدم​ هم ببندش. عوضی، لازمه بهت بگم چطور کارت رو انجام بدی؟»

اگر هم مدرکی روی پل باقی مانده بود، تا الان‌سنگین​ قطعاً از بین رفته بود. یک نفر باید به خاطر‌جلب​ این سهل‌انگاری اخراج می‌شد، اما سانی می‌دانست که کسی اخراج نمی‌شود.

پلیس لرزید، سلامِ‌تماشا​ نظامی داد و به‌سرعت‌بسیار​ از دیدرس خارج شد.

سانی سر تکان داد، از زیرِ نوارِ پلیس رد شد و در حالی که‌افسرِ​ دستکش‌های لاتکسِ مشکی‌اش را دست می‌کرد، به سمتِ صحنهٔ جرم رفت. گروهِ بزرگی از‌پرید​ افراد نزدیکِ آب جمع شده بودند و دیدش را می‌بستند؛ می‌دانست که جسد همان‌جاست.

با نزدیک‌شدنش،‌پذیرا​ صدایشان را شنید‌گشتی​ که پچ‌پچ می‌کردند:

«شنیدی؟ سانی امروز برمی‌گرده.»

«کی؟»

«آها، راستی...‌پایین​ تو تازه‌کاری.‌می‌خواست​ هنوز ندیدیش.»

«خب حالا‌پذیرا​ این سانی‌افسرِ​ کی هست؟»

«احمق، تو هیچی نمی‌دونی؟ توی پلیسِ سراب می‌تونی‌کرد​ با هر کسی دربیفتی، ولی عمراً نباید با اون‌چیزی​ یارو دربیفتی. کاملاً دیوونه‌ست، اونم نه از نوعِ خوبش.»

«سانی، سانی... صـ...‌تماشا​ صبر کن، منظورت‌مخاطبانی​ اونه؟ کارآگاهِ اهریمن؟!»

«آه، پس می‌شناسیش. خب، فکر‌مردم​ کنم هنوز امیدی بهت هست.‌مخاطبانی​ پسر، اهریمن رو عصبانی نکن.»

«بی‌خیال بابا... بیشترِ داستانایی که درباره‌ش‌داشت​ می‌گن حتماً دروغه. شرط می‌بندم اگه‌کدوم​ کار به جاهای باریک بکشه، حریفش می‌شم.»

«لعنتی، عجب احمقی هستی. گوش کن... یه بار، قدیما وقتی تو بخشِ جرایمِ سازمان‌یافته بود، رئیسِ‌این​ باندِ قورباغهٔ سرخ یه جایزهٔ گنده برای سرش گذاشت. واسه همین، بیست تا از اراذل شبونه‌جمعیتِ​ توی یه بازارِ زیرزمینی خفتش کردن، همه‌شونم چاقو و چوبِ بیسبال داشتن. می‌دونی بعدش چی شد؟»

«چـ... چی؟»

«یه حمومِ خونِ حسابی راه افتاد. من جزوِ اولین افسرایی بودم که رسیدم سرِ صحنه،‌گشتی​ خودم با چشمای خودم دیدم... وقتی درا رو باز کردیم، عینِ کشتارگاه بود پسر. همه‌شونو‌قدم​ لت‌وپار کرده بود — یه‌سری‌شون تو راهِ بیمارستان مُردن، بقیه‌شونم تا آخرِ عمر علیل شدن.»

«بیست نفر؟ بی‌خیال... امکان نداره...»

«لعنتی، من اونجا بودم، خب؟ همین‌جوری از وسطِ اون قتل‌عام اومد بیرون، عینِ یه دیو از جهنم، یه نگاهِ ترسناک بهم انداخت،‌تماشاچی‌های​ بعد بدونِ اینکه کلمه‌ای حرف بزنه سوارِ ماشین شد و یه‌راست رفت سمتِ باری که مقرِ قورباغهٔ سرخ اونجا بود. فرداش، رئیس‌شون با‌افتاده​ یه جعبه پر از مدرک خودش رو تسلیمِ پلیس کرد... یعنی خب، دست‌کم اون چیزی که از رئیس‌شون باقی مونده بود تسلیم شد.»

سانی بی‌اعتنا به زمزمه‌ها، بی‌تعارف راهش را از‌پذیرا​ میانِ جمعیت باز کرد. پلیس‌ها با دیدنش ساکت‌عقب​ شدند و کنار کشیدند تا راه باز شود.

سانی با دیدنِ‌صرفاً​ چهره‌ای آشنا، با‌هنرنمایی‌اش​ لحنی گرفته پرسید:

«پزشکِ قانونی کجاست؟»

مرد چند بار سرفه کرد.

«کارآگاه سانی، قربان... خوش برگشتین!»

سانی فقط‌پایین​ به او خیره‌مردم​ ماند. مرد لرزید.

«یه سؤال‌پذیرا​ ازت پرسیدم،‌افسرِ​ مگه نه؟»

پلیس چند لحظه مکث‌نکند​ کرد، بعد آهی کشید‌کرد​ و به رودخانه اشاره کرد.

«چندتا از مناطقِ پایین‌دست دچارِ آب‌گرفتگیِ جزئی شدن، واسه همین خیلی از بچه‌های ما تو ترافیک گیر کردن. به‌زودی‌عوضی‌ای​ می‌رسن... اما یه مشکلی داریم، قربان. همون‌طور که می‌بینین، آب مدام داره بالا میاد. جسد همین الانش هم نصفه‌نیمه‌گفت​ توی رودخونه‌ست، اما اگه زودتر جابه‌جا نشه، ممکنه جریانِ آب با خودش ببرتش. اون یکی کارآگاه منتظر بوده تا...»

سانی ناسزایی گفت‌صرفاً​ و با دست‌هنرنمایی‌اش​ مرد را مرخص کرد.

از میانِ گل‌ولای گذشت و به جسد نزدیک شد. جسد درست‌کشید​ در لبهٔ آب افتاده بود و نیمی از آن زیرِ آب رفته‌قربان​ بود. سانی تنها می‌توانست پاهای مرد و بخشِ پایینیِ تنه‌اش را ببیند.

خم شد، یکی از پاهای‌چهره‌ای​ جسد را گرفت و آن‌سنگین​ را از آب بیرون کشید.

چهره‌ای مخوف و ورم‌کرده‌اگر​ نمایان شد که هر‌پذیرا​ دو چشمش کنده شده بود.

«لعنتی...»

تا سانی آمد با دقتِ بیشتری‌داشت​ نگاه کند، صدایی بی‌خیال از پشتِ‌کدوم​ سر به گوش رسید و متوقفش کرد.

«هی! هی رفیق، داری چه غلطی‌درهم​ می‌کنی؟ اینجا صحنهٔ جرمه لامصب. کی‌بی‌امان​ گذاشته یه غیرنظامی همین‌جوری بیاد تو؟»

صدا ناآشنا و زنانه بود.

پس این همون وبالِ گردنه‌ست.

سانی نفسش را از میانِ دندان‌های کلیدشده‌اش‌عجله​ بیرون داد، صاف ایستاد و برگشت. با‌عصبانی​ چهره‌ای سرد و ترسناک به زن نگاه کرد.

یعنی، دست‌کم قصدش این بود.

اما در عوض، لحظه‌ای‌اگر​ خشکش زد... بعد آرام‌پذیرا​ نگاهش را بالا آورد.

و بعد کمی بالاتر.

چشمانش کمی گشاد شد.

آخه... این دیگه‌نفوذ​ چه وضعشه؟ این‌درهم​ همون مامانِ درب‌وداغونه؟!

ناولها | novelha.net