چپتر 2865: موضوعِ قتل
0تیغهای سردکرده در قلبِرسید کاسی فرو رفت.
کاسی حتی درد را حس نکرد، چون ذهنش از پیشبهطرزِ غرق در عذاب بود. در عوض، تنها ناباوری را حس میکرد؛نشانهها ناباوری از اینکه داشت میمرد و رین او را کشته بود.
با عقل جور درنمیآمد.
کاسی بههیچوجه نمیتوانست باور کند که زندگیاش تمام شده. در عینپیامی حال، هیچ منطقی نداشت که رین با خنجر جانش را بگیرد؛داده هر چه باشد، آن زنِ جوان اصلاً قادر به کشتنِ کسی نبود.
بماند که هیچراه دلیلی هم برایانکارناپذیر این کار نداشت.
درسته.
کاسی تمرکز کرد؛ذهنم ذهنِ درهمکوبیدهاش رویدرست نقطهای تیز متمرکز شد.
حسِ فرو رفتنِ فولادِ سرد در قلبش، پیامی از آیندهقلبش بود. پیشگوییِ چیزی بود که قرار بود در کمتر از یکبیدارشدهاش ثانیه تجربه کند؛ هشداری که توانِ بیدارشدهاش به او داده بود.
یعنی هنوزکرده آن زخمِ کشندهمدرکی را نخورده بود.
درسته، رین دربندِ آستریون شده.
چرا کاسی زودتر متوجهِ این موضوع نشده بود؟ عروجِ رین با حمله به جزیرهٔ عاج همزمان شده بود؛خودش ابزاری بینقص برای پرت کردنِ حواسِ کاسی در بدترین زمانِ ممکن. باغِ شب حتی در پناهِ ابرِ توفانزایی کهتکان عروجِ رین احضار کرده بود از راه رسید؛ مدرکی انکارناپذیر از اینکه این دو اتفاق به هم ربط داشتند.
بهطرزِ دردناکی واضح بود،نقطهای پس چطور کاسی متوجهِرفتنِ این ارتباط نشده بود؟
ذهنم دستکاری شده.
باید درست قبل از پاک کردنِ نشانهها از روحِ آتشبانان اتفاق افتاده باشد. آستریون نامحسوس رویدستکاری افکارش تأثیر گذاشته و ذهنِ او را از ربط دادنِ رین به خودش منحرف کرده بود... همچنینارتباطش ارتباطش را با افی و کای قطع کرده بود تا او را کاملاً منزوی و تنها بگذارد.
خوشبختانه، انگار دستکاریِذهنم ذهنیاش فقط تا همینقبل حد پیش رفته بود.
کاسی بدنش را کمی تکان داد؛ خنجرِ رین با چند سانتیمترپیامی فاصله از کنارِ قلبش رد شد. با یک دست مچِ زنِداده جوان را گرفت و با دستِ دیگر چشمبندِ خودش را پایین کشید.
اما عجیب بود...
چطور رین توانستهراه بود به قصدِانکارناپذیر کشتنش حمله کند؟
این فقط نشان میداد که رؤیازاد و قدرتهایش تا چه حد موذی و خطرناکاند. نقصِ رین جلوی آدمکشیاش را میگرفت،همچنین اما این محدودیت ذهنی و شخصی بود. کائنات قرار نبود مداخله کند و جلوی ضربهٔ کشندهاش به کاسی را بگیرد؛چند بلکه دستِ رین تا زمانی که باور داشت حرکتش مستقیماً جانِ موجودِ زندهای را به خطر میاندازد، از حرکت میایستاد.
فرو کردنِ خنجر در قلبِ یک نفر مسلماً قتل به حسابپیامی میآمد. اما اگر رین از صمیمِ قلب خلافِ این را باورداده داشت، نقصش مانع نمیشد که خنجری را بینِ دندههای کسی فرو کند.
پس تنها کاری که آستریون برای دور زدنِ نقصِ رینبهطرزِ باید میکرد این بود که ذهنش را آنقدر دستکاری کندپاک تا باور کند کاسی با خوردنِ خنجر در قلبش نمیمیرد.
یعنی درکِ رینراه از واقعیت را کاملاًاتفاق به هم ریخته بود.
اون حرومزاده...
رین سعی کرد خنجرش راتیز در سینهٔ کاسی بچرخاند، اما کاسیپیامی مچِ او را محکم گرفته بود.
شاید زنی لاغراندام بود و از دردی کورکننده و دو لقبِدردناکی ناتوانکنندهٔ دیگر رنج میبرد... اما همچنان یک قدیس بود. و یکروحِ قدیس در رقابتِ قدرتِ بدنی بهراحتی از پسِ یک استاد برمیآمد.
کاسی نیمقدم جلو رفت، گلویمدرکی رین را گرفت و اوبهطرزِ را به خود نزدیکتر کرد.
کاسی گفت: «ببینذهنم رین... من وقتِدرست این کارا رو ندارم...»
توانِ متعالیاش راروی فعال کرد و بهحسِ یادهای رین نفوذ کرد.
خونِ داغ از صورتش پایین میریختانکارناپذیر و زخمِ عمیقی که پیشتر چشمشواضح بود، با عذابی سرگیجهآور نبض میزد.
در یادهای رین، کاسی دید که این زنِ جوان روزهای آرامی را در برجِ عاج میگذراند. باباید این حال، با وجودِ اینکه همهچیز آرام به نظر میرسید، رین احمق نبود؛ حتی بدونِ اینکه خبریافی به جزیرهٔ پرنده برسد، از روی شواهد میدانست اتفاقِ وحشتناکی در دنیا در حالِ رخ دادن است.
از اینکه برای کمک کردن بیش از حد ضعیفنشانهها و ناچیز بود، احساسِ درماندگی میکرد. همچنین مضطرب وخودش بلاتکلیف بود و میترسید از دوستان و همراهانش جا بماند.
این همان تزلزلی بود کهتیز آستریون برای دربند کردنِ رینقلبش از آن استفاده کرده بود.
بهمحض اینکه طاعون به درونِ ترکهایانکارناپذیر اعتمادبهنفسش خزید، مانندِ غدهای بدخیم پخش شدچطور و رفتهرفته همهچیز را در اطرافش بلعید.
در نهایت، این آستریون بود که ریناتفاق را سوق داد تا روشِ سریعتر وارتباط پرخطرتر را برای عروجیافته شدن امتحان کند.
و البته، او کسی بود کهدرست به رین دستور داد خنجر راافتاده در قلبِ سرودِ سقوطکردگان فرو کند.
«پس دیگه سعی نمیکنه زندهمتیز نگه داره تا بعداً بلعیدهقلبش بشم. عجیبه که چی عوض شده.»
بیرون از پنجره، چنگکهای اتصالِ غولپیکر از عرشهٔ باغِ شب شلیک شدند، در آسمان به پروازدستکاری درآمدند و در خاکِ جزیرهٔ عاج فرورفتند. هیچ راهی وجود نداشت که کرهٔ درهمکوبنده را بشکنندهمچنین و به این هدف برسند، اما موفق شدند و آن دو را به هم متصل کردند.
همانطور که کاسی با خشونت یادهاانکارناپذیر را از ذهنِ مسحورِ رین پاک میکرد،چطور فکری شوم به ذهنِ خودش خطور کرد.
«شبگرد.»
قرار بود درهمکوبنده که بهشکلِ کرهای دورِ جزیرهٔرفتنِ عاج درآمده بود، همهچیز را دفع کند. چنگکهای اتصالثانیه آن سپرِ نابودگر را نشکستند؛ بلکه بهکلی دورش زدند.
دلیلش این بود که شبگرد جایی آنجا، روی عرشهٔ باغِ شب حضور داشتچطور و با قدرتِ سرشتش فضا را تاب میداد. او فضا را چنان شکلافکارش داده بود که چنگکهای اتصال میتوانستند بدونِ هیچ تماسی از سپرِ درهمکوبنده عبور کنند.
که یعنی...
که یعنی اگر کاسیدستکاری نمیجنبید، مجبور میشد باپاک آن قدیسِ افسانهای رودررو شود.
نالهٔ آرامی از میانِ لبانش گریخت؛ تحملِ سهرفتنِ منبعِ درد، یعنی دردِ سینه، عذابِ لقب و رنجِثانیه استفاده از توانِ متعالیاش، بیش از حد دشوار بود.
اما تحمل کردراه و به پاک کردنِاتفاق یادهای رین ادامه داد.
«باید بجنبم...کرده وقتم دارهرسید تموم میشه.»
کاسی نفسِ عمیقی کشید.
برای مدتی حسابِ زمان از دستش دررفت. وقتی تمامِ یادهای تسلیمپیامی شدن به آستریون سرانجام از ذهنِ رین پاک شد، زنِ جوانداده را رها کرد و افتادنِ نرمِ او را روی زمین تماشا کرد.
«حالا که چنگکهایراه اتصال محکم شدن، بعدشاتفاق نوبتِ ورودِ گروهِ مهاجمه.»
کاسی قصد داشت تارسید زمانِ رسیدنِ آنها، ازربط برجِ عاج دور شده باشد.