---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2699: افقِ رویداد • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2699: افقِ رویداد

0

چی‌کار کنم، چی‌کار کنم...

سانی که به پوستهٔ درهم‌شکستهٔ محفظهٔ خلأ چسبیده بود، به شیءِ محوی خیره شد که در قلبِ ستارهٔ در حالِ مرگ پنهان‌زنجیر​ بود. دهانِ گرسنهٔ عالمِ سایه داشت همه‌چیز را می‌بلعید و جهان در اطرافش از هم می‌پاشید. یکپارچگیِ محفظه که از درون در‌صعودش​ حالِ متلاشی شدن بود، از مدت‌ها پیش از بین رفته بود و هوا به داخل هجوم می‌آورد؛ به همین دلیل، دوباره می‌توانست بشنود.

صدای «فِس‌فِس» کرکننده، نافذ و مورمورکننده‌ای احاطه‌اش کرده بود؛ صدایی چنان بم و بلند که به غُرشی‌بوده​ خشمگین می‌مانست. انگار داشت صدایِ ماوراییِ خودِ عالمِ سایه را می‌شنید... و از آنجا که عالمِ سایه جسدِ‌حریقِ​ ایزدِ مرگ بود، سانی با خود فکر کرد که آیا صدایِ او هم همین‌گونه بوده است یا نه.

فلز زیرِ فشارِ‌زنجیر​ پاره شدن و از‌دروازهٔ​ هم گسستن ناله می‌کرد.

اما سانی با نگاه به ستارهٔ در حالِ مرگِ شهرِ جاودان، عالمِ سایه و گسترهٔ‌آمد​ سردش را به یاد نیاورد. حریقِ شعله‌های ایزدی را به یاد آورد که در گسترهٔ‌هرچه​ بی‌پایانِ آسمان زیرین زبانه می‌کشیدند، و دردی را که از سوختن در میانِ آن‌ها کشیده بود.

قرار بود‌آن‌ها​ امروز یک‌قرار​ بارِ دیگر بسوزد؟

حتی اگه‌خشمگین​ این‌طور باشه... انگار‌صدایِ​ باید انجامش بدم.

دندان‌هایش را به هم فشرد،‌بی‌درنگ​ جفت‌بالی سیاه احضار کرد و‌گریزناپذیر​ بعد زنجیر را رها کرد.

بی‌درنگ، کششِ دروازهٔ سایه مانندِ گیره‌ای گریزناپذیر او را در بر گرفت. سانی‌گرفت​ به خودش که آمد، دید با سرعتی وحشتناک به پایین — یا شاید به‌صعودش​ بالا — سقوط می‌کند و به‌سختی می‌تواند جهتِ سقوط... یا صعودش را مهار کند.

هرچه به ستارهٔ در‌قرار​ حالِ مرگ نزدیک‌تر می‌شد، گرمای‌حتی​ وحشتناکی وجودش را فرا می‌گرفت.

سپس، گرما تحمل‌ناپذیر شد.

و بعد، محال شد.

«آااه!»

سانی از نفس‌کشیده​ کشیدنش پشیمان شد، چون‌دیگر​ ریه‌هایش در دم سوختند.

اول بال‌هایش آتش گرفتند؛‌انگار​ پرهای سیاه شعله‌ور شدند و‌آنجا​ لحظه‌ای بعد به خاکستر نشستند.

ردایِ یشمی مدتی در برابرِ تابشِ‌کششِ​ ستاره مقاومت کرد، اما بعد، ترک‌های‌خودش​ گداخته‌ای آرام‌آرام رویِ سطحش پخش شد.

لایه‌های بیرونیِ فلزِ‌احضار​ سنگ‌مانند شروع به‌رها​ ذوب شدن کرد.

سایهٔ شبگرد که پشتِ قامتِ‌امروز​ بلندِ سایه‌زاد از نورِ کورکننده‌اگه​ در امان مانده بود، کوچک‌تر شد.

...و البته‌خشمگین​ همهٔ این‌ها‌انگار​ دردِ وحشتناکی داشت.

اَه، لعنتی!‌بعد​ دلم برای قطبِ‌بی‌درنگ​ جنوب تنگ شده!

سانی دلش‌سیاه​ می‌خواست زیرِ‌بعد​ یخ دفن شود.

دلش می‌خواست دوباره‌کشیده​ با ردیابِ خاموش‌بارِ​ به سفری برفی برود.

در عوض، با نزدیک شدن به گویِ سفید و خشمگینِ ستارهٔ در حالِ مرگ،‌کرد​ دندان‌هایش را به هم فشرد و بال‌های سوزانش را باز کرد تا با کششِ‌مرگِ​ دروازهٔ سایه مقابله کند. سقوطش کُند شد، حتی اگر فقط برای یک لحظه بود.

اما همان یک لحظه کافی بود‌کششِ​ تا سانی اراده‌اش را محکم کند... و‌آمد​ دستش را در شعلهٔ ستاره فرو ببرد.

فلزِ سنگ‌مانندِ‌سیاه​ ردایِ یشمی‌بعد​ سرانجام ذوب شد.

گوشتِ تنش هم ذوب شد.

با این حال، حتی با وجودِ استخوان‌هایی که از میانِ گوشتِ سیاه‌شده‌اش‌خود​ بیرون زده بود، سانی همچنان اراده کرد تا قطعهٔ تبارِ بافنده را‌ناله​ که در هستهٔ ستارهٔ در حالِ مرگ پنهان بود، در چنگ بگیرد.

آن را بیرون کشید‌رها​ و کسری از ثانیه‌مانندِ​ وقت گذاشت تا ببیند چیست.

«یه... طومار؟»

طوماری ظریف‌آن‌ها​ بود از جنسِ‌امروز​ ابریشمِ مرغوبِ عنکبوت.

اما هنوز برای بررسی‌اش وقت نبود. سانی فقط باید مطمئن می‌شد که این‌فکر​ واقعاً همان قطعه از تبارِ بافنده است که برای پیدا کردنش به اینجا‌اما​ آمده بود. و از واکنشِ خونش به آن پیدا بود که همین‌طور است.

«بعداً می‌خونمش.»

طومار را زمانی باز می‌کرد که کاخ روی سرش‌دروازهٔ​ آوار نمی‌شد، تایتانِ اعظمی بیخِ گوشش نفس نمی‌کشید و‌وحشتناک​ ارتشی از اشباح سپاهِ سایه‌اش را محاصره نکرده بودند.

حتی با اینکه بخشِ کوچک، غیرمنطقی‌بارِ​ و به‌شدت کنجکاوِ وجودش مدام فریاد‌باشه​ می‌زد که همین الان طومار را بخواند.

«خب، تمامِ‌خشمگین​ اهدافِ اولیهٔ‌انگار​ سفر محقق شد.»

سانی به خودش‌زنجیر​ اجازه داد تا لحظه‌ای‌دروازهٔ​ کوتاه احساسِ رضایت کند.

به شهرِ جاودان آمده بود تا باغِ شب را ترمیم کند،‌گیره‌ای​ تبارِ ایزدبانوی توفان را به دست بیاورد، ششمین قطعه از تبارِ‌سقوط​ بافنده را پیدا کند و کمی هم گنج به جیب بزند.

همهٔ این کارها را کرده بود. حالا فقط‌بسوزد​ یک هدف باقی مانده بود؛ هدفی که پس‌دندان‌هایش​ از رسیدن به مقصدش از آن باخبر شده بود.

بیرون بردنِ‌خشمگین​ شبگرد از‌انگار​ شهرِ جاودان.

«در موردِ همین قضیه...»

سانی کالبدش را رها کرد و به سایه‌ای پهناور و بی‌شکل تبدیل شد. این‌خودش​ کار او را در برابرِ کششِ دروازهٔ سایه آسیب‌پذیرتر می‌کرد، اما از نظرِ اندازه‌مهار​ هم بسیار بزرگ‌ترش می‌کرد؛ آن‌قدر که به دیوارهای در حالِ ریزشِ تالارِ خلأ کشیده می‌شد.

شاخک‌های قدرتمندِ تاریکی فلزِ دندانه‌دارِ نزدیک به یکی از شکاف‌های دیوار را سوراخ کردند و او‌دندان‌هایش​ را به آن سمت کشیدند. سانی مجبور شد تمامِ قدرتِ تایتانی‌اش را به کار بگیرد، اما‌آمد​ این کار کمکش کرد تا از افقِ رویدادِ دروازهٔ سایه دور بماند و به دیوارِ دوردست برسد.

آنجا، پوستهٔ مارِ عقیقی را دورِ خودش و سایهٔ شبگرد ساخت. سانی با فرو کردنِ بدنِ‌همین‌گونه​ عظیمش در شکافِ دیوارِ تالارِ خلأ، از آن فضای در حالِ فروپاشی خزید و دور شد و‌یاد​ مثلِ کرمی که در سیبی سوراخ ایجاد کند، در هزارتوی پارگی‌های ایجادشده در اسکلتِ کاخ نقب زد.

تونل‌های پیچ‌درپیچ و نامنظم حرکت می‌کردند و تغییرِ شکل می‌دادند و با‌خودش​ عبورِ سریعِ او باز و بسته می‌شدند. سطحِ مذابِ ردایِ یشمی با کشیده‌صعودش​ شدن به لبه‌های دندانه‌دارِ فلزِ پاره‌شده، سیلابی از جرقه‌ها را به اطراف می‌پاشید.

تنها چند ثانیه طول کشید تا به جایی‌کششِ​ برسد که زمانی تالارِ مُهرِ کاخ بود؛ تالارِ‌دید​ بزرگی که گوشتِ کاناخت در آن زندانی شده بود.

از زمانی که سانی‌قرار​ آنجا را ترک کرده‌بسوزد​ بود، خیلی تغییر کرده بود.

کفِ تالارِ پهناور فروریخته و گودال به طرزِ عجیبی تغییرِ شکل داده بود. شبگرد از لبه‌اش آویزان بود‌است​ و سعی داشت از تپه‌های کپکِ پایین دور بماند؛ ابرهای سیاهِ هاگ هوا را غبارآلود کرده بودند و‌شعله‌های​ چیزی شبیه به نورِ خورشید از جایی می‌تابید و آن صحنهٔ کابوس‌وار را با نوری رنگ‌پریده روشن می‌کرد.

وقتی شبگرد دید سرِ مارِ‌بی‌درنگ​ عظیمی از تاریکیِ گودال بالا‌گریزناپذیر​ می‌آید، چشمانش از تعجب گرد شد.

«این دیگه چه...»

اما جمله‌اش را تمام نکرد.

چون سانی بی‌آنکه‌می‌مانست​ سرعتش را کم کند‌خودِ​ آرواره‌اش را باز کرد...

و او را بلعید.

ناولها | novelha.net