چپتر 2699: افقِ رویداد
0چیکار کنم، چیکار کنم...
سانی که به پوستهٔ درهمشکستهٔ محفظهٔ خلأ چسبیده بود، به شیءِ محوی خیره شد که در قلبِ ستارهٔ در حالِ مرگ پنهانکششِ بود. دهانِ گرسنهٔ عالمِ سایه داشت همهچیز را میبلعید و جهان در اطرافش از هم میپاشید. یکپارچگیِ محفظه که از درون درهرچه حالِ متلاشی شدن بود، از مدتها پیش از بین رفته بود و هوا به داخل هجوم میآورد؛ به همین دلیل، دوباره میتوانست بشنود.
صدای «فِسفِس» کرکننده، نافذ و مورمورکنندهای احاطهاش کرده بود؛ صدایی چنان بم و بلند که به غُرشیمانندِ خشمگین میمانست. انگار داشت صدایِ ماوراییِ خودِ عالمِ سایه را میشنید... و از آنجا که عالمِ سایه جسدِمهار ایزدِ مرگ بود، سانی با خود فکر کرد که آیا صدایِ او هم همینگونه بوده است یا نه.
فلز زیرِ فشارِاگه پاره شدن و ازانجامش هم گسستن ناله میکرد.
اما سانی با نگاه به ستارهٔ در حالِ مرگِ شهرِ جاودان، عالمِ سایه و گسترهٔکششِ سردش را به یاد نیاورد. حریقِ شعلههای ایزدی را به یاد آورد که در گسترهٔمیکند بیپایانِ آسمان زیرین زبانه میکشیدند، و دردی را که از سوختن در میانِ آنها کشیده بود.
قرار بودامروز امروز یکدیگر بارِ دیگر بسوزد؟
حتی اگهباشه اینطور باشه... انگاربدم باید انجامش بدم.
دندانهایش را به هم فشرد،باشه جفتبالی سیاه احضار کرد وفشرد بعد زنجیر را رها کرد.
بیدرنگ، کششِ دروازهٔ سایه مانندِ گیرهای گریزناپذیر او را در بر گرفت. سانیرها به خودش که آمد، دید با سرعتی وحشتناک به پایین — یا شاید بهشاید بالا — سقوط میکند و بهسختی میتواند جهتِ سقوط... یا صعودش را مهار کند.
هرچه به ستارهٔ دردیگر حالِ مرگ نزدیکتر میشد، گرمایباشه وحشتناکی وجودش را فرا میگرفت.
سپس، گرما تحملناپذیر شد.
و بعد، محال شد.
«آااه!»
سانی از نفسبارِ کشیدنش پشیمان شد، چوناگه ریههایش در دم سوختند.
اول بالهایش آتش گرفتند؛انجامش پرهای سیاه شعلهور شدند وسیاه لحظهای بعد به خاکستر نشستند.
ردایِ یشمی مدتی در برابرِ تابشِباید ستاره مقاومت کرد، اما بعد، ترکهایسیاه گداختهای آرامآرام رویِ سطحش پخش شد.
لایههای بیرونیِ فلزِباید سنگمانند شروع بهدندانهایش ذوب شدن کرد.
سایهٔ شبگرد که پشتِ قامتِبسوزد بلندِ سایهزاد از نورِ کورکنندهباید در امان مانده بود، کوچکتر شد.
...و البتهباشه همهٔ اینهاانجامش دردِ وحشتناکی داشت.
اَه، لعنتی!حتی دلم برای قطبِباشه جنوب تنگ شده!
سانی دلشباشه میخواست زیرِانجامش یخ دفن شود.
دلش میخواست دوبارهبارِ با ردیابِ خاموشحتی به سفری برفی برود.
در عوض، با نزدیک شدن به گویِ سفید و خشمگینِ ستارهٔ در حالِ مرگ،بیدرنگ دندانهایش را به هم فشرد و بالهای سوزانش را باز کرد تا با کششِبالا دروازهٔ سایه مقابله کند. سقوطش کُند شد، حتی اگر فقط برای یک لحظه بود.
اما همان یک لحظه کافی بودباید تا سانی ارادهاش را محکم کند... واحضار دستش را در شعلهٔ ستاره فرو ببرد.
فلزِ سنگمانندِباشه ردایِ یشمیانجامش سرانجام ذوب شد.
گوشتِ تنش هم ذوب شد.
با این حال، حتی با وجودِ استخوانهایی که از میانِ گوشتِ سیاهشدهاشزنجیر بیرون زده بود، سانی همچنان اراده کرد تا قطعهٔ تبارِ بافنده راسرعتی که در هستهٔ ستارهٔ در حالِ مرگ پنهان بود، در چنگ بگیرد.
آن را بیرون کشیداینطور و کسری از ثانیهبدم وقت گذاشت تا ببیند چیست.
«یه... طومار؟»
طوماری ظریفامروز بود از جنسِبسوزد ابریشمِ مرغوبِ عنکبوت.
اما هنوز برای بررسیاش وقت نبود. سانی فقط باید مطمئن میشد که اینرها واقعاً همان قطعه از تبارِ بافنده است که برای پیدا کردنش به اینجاپایین آمده بود. و از واکنشِ خونش به آن پیدا بود که همینطور است.
«بعداً میخونمش.»
طومار را زمانی باز میکرد که کاخ روی سرشسیاه آوار نمیشد، تایتانِ اعظمی بیخِ گوشش نفس نمیکشید وگیرهای ارتشی از اشباح سپاهِ سایهاش را محاصره نکرده بودند.
حتی با اینکه بخشِ کوچک، غیرمنطقیحتی و بهشدت کنجکاوِ وجودش مدام فریادبدم میزد که همین الان طومار را بخواند.
«خب، تمامِباشه اهدافِ اولیهٔانجامش سفر محقق شد.»
سانی به خودشاگه اجازه داد تا لحظهایانجامش کوتاه احساسِ رضایت کند.
به شهرِ جاودان آمده بود تا باغِ شب را ترمیم کند،بعد تبارِ ایزدبانوی توفان را به دست بیاورد، ششمین قطعه از تبارِآمد بافنده را پیدا کند و کمی هم گنج به جیب بزند.
همهٔ این کارها را کرده بود. حالا فقطاینطور یک هدف باقی مانده بود؛ هدفی که پسسیاه از رسیدن به مقصدش از آن باخبر شده بود.
بیرون بردنِباشه شبگرد ازانجامش شهرِ جاودان.
«در موردِ همین قضیه...»
سانی کالبدش را رها کرد و به سایهای پهناور و بیشکل تبدیل شد. اینبیدرنگ کار او را در برابرِ کششِ دروازهٔ سایه آسیبپذیرتر میکرد، اما از نظرِ اندازهبالا هم بسیار بزرگترش میکرد؛ آنقدر که به دیوارهای در حالِ ریزشِ تالارِ خلأ کشیده میشد.
شاخکهای قدرتمندِ تاریکی فلزِ دندانهدارِ نزدیک به یکی از شکافهای دیوار را سوراخ کردند و اوسیاه را به آن سمت کشیدند. سانی مجبور شد تمامِ قدرتِ تایتانیاش را به کار بگیرد، اماوحشتناک این کار کمکش کرد تا از افقِ رویدادِ دروازهٔ سایه دور بماند و به دیوارِ دوردست برسد.
آنجا، پوستهٔ مارِ عقیقی را دورِ خودش و سایهٔ شبگرد ساخت. سانی با فرو کردنِ بدنِدروازهٔ عظیمش در شکافِ دیوارِ تالارِ خلأ، از آن فضای در حالِ فروپاشی خزید و دور شد وجهتِ مثلِ کرمی که در سیبی سوراخ ایجاد کند، در هزارتوی پارگیهای ایجادشده در اسکلتِ کاخ نقب زد.
تونلهای پیچدرپیچ و نامنظم حرکت میکردند و تغییرِ شکل میدادند و باسیاه عبورِ سریعِ او باز و بسته میشدند. سطحِ مذابِ ردایِ یشمی با کشیدهآمد شدن به لبههای دندانهدارِ فلزِ پارهشده، سیلابی از جرقهها را به اطراف میپاشید.
تنها چند ثانیه طول کشید تا به جاییجفتبالی برسد که زمانی تالارِ مُهرِ کاخ بود؛ تالارِدروازهٔ بزرگی که گوشتِ کاناخت در آن زندانی شده بود.
از زمانی که سانیدیگر آنجا را ترک کردهاینطور بود، خیلی تغییر کرده بود.
کفِ تالارِ پهناور فروریخته و گودال به طرزِ عجیبی تغییرِ شکل داده بود. شبگرد از لبهاش آویزان بودگیرهای و سعی داشت از تپههای کپکِ پایین دور بماند؛ ابرهای سیاهِ هاگ هوا را غبارآلود کرده بودند وکند چیزی شبیه به نورِ خورشید از جایی میتابید و آن صحنهٔ کابوسوار را با نوری رنگپریده روشن میکرد.
وقتی شبگرد دید سرِ مارِباشه عظیمی از تاریکیِ گودال بالافشرد میآید، چشمانش از تعجب گرد شد.
«این دیگه چه...»
اما جملهاش را تمام نکرد.
چون سانی بیآنکهباید سرعتش را کم کندفشرد آروارهاش را باز کرد...
و او را بلعید.