---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 3067: قدیسانِ سقوط‌کرده • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 3067: قدیسانِ سقوط‌کرده

0

با وجود اینکه بیش از یک دهه دوشادوشِ قدیس جنگیده بود، سانی هیچ معیاری نداشت تا بداند فرزندانِ نِتِر چقدر قدرتمند‌حال​ بوده‌اند. هر چه باشد، قدیس تنها یک عضو از آن نژادِ سقوط‌کرده بود — قضاوت کردنِ تمامِ هم‌نوعانش بر اساسِ مهارتِ‌کمی​ فردیِ او، مثلِ این بود که قدرتِ یک انسانِ معمولی را بر اساسِ کارهایی که کسی مثلِ سانی می‌توانست انجام دهد، بسنجند.

اما گمان می‌کرد که فرزندانِ نِتِر بسیار هولناک بوده‌اند. تنها شماری از آن‌ها‌قدیسانِ​ توانسته بودند هزاران سال در برابرِ تمامِ وحشت‌های ساحلِ فراموش‌شده مقاومت کنند، پیش‌ارتقا​ از آنکه سرانجام به دستِ دیگر موجوداتِ کابوس شکست بخورند و نابود شوند.

حتی با این حال، سانی شخصاً به چشم دیده بود که قدیس دو پلید از رتبه‌ای بالاتر را از‌دیده​ پای درآورد. این کار برای او و بقیهٔ دسته تا حدی به یک عادت تبدیل شده بود، چیزی که‌منحرف​ باعث می‌شد درکش کمی منحرف شود، اما بیشترِ بیدارشدگان متفاوت بودند. بنابراین، از همان ابتدا می‌دانست که قدیس استثنایی است.

و او‌یکی​ تنها یک‌بزرگی​ هیولای بیدارشده بود.

اما آن هفت شوالیهٔ سر‌به‌فلک‌کشیده که روبه‌رویشان بودند، همگی پلیدهایی‌آنکه​ از رتبهٔ اعظم بودند — شش‌تای آن‌ها دیو بودند، در حالی‌حال​ که آن یکی که شمشیرِ بزرگی در دست داشت، اهریمن بود.

نمی‌دانست آیا این قدیسانِ سنگیِ سقوط‌کرده همگی زمانی مطلق بوده‌اند، یا‌نمی‌دانست​ اینکه در طولِ اعصارِ متمادیِ دفاع از سکونتگاهِ ویران در برابرِ‌ویران​ امواجِ تاریکی رتبه‌شان ارتقا یافته بود، اما یک چیز قطعی بود.

خطرناک بودند.

حداقل آن‌قدر خطرناک که موجودِ تاریکی که در‌نمی‌دانست​ قلهٔ کوه به سانی و نفیس حمله کرده‌متمادیِ​ بود، از مزاحمت برای این جنگجویانِ باستانی خودداری کند.

«لعنتی!»

سانی برای نبرد آماده شد. نفیس‌شمشیرِ​ هم عضلاتش را منقبض کرد و با‌قدیسانِ​ چهره‌ای گرفته به پلیدهای سنگی چشم دوخت.

در همین‌مقاومت​ حال، قدیس سپرش‌آنکه​ را بالا آورد.

این بار هم دو بار به‌داشت​ لبه‌اش کوبید و صدای زنگِ موقری‌زمانی​ در سراسرِ میدانِ متروک طنین‌انداز شد.

چند لحظه بعد، برای اولین بار،‌فراموش‌شده​ به مبارزه‌طلبیِ او — یا شاید‌دستِ​ هم فراخوانش — پاسخ داده شد.

آن هفت موجودِ اعظم برای یک تپشِ قلب بی‌حرکت ماندند، سپس سلاح‌هایشان را هماهنگ به حرکت درآوردند. آن‌هایی که سپر‌دفاع​ داشتند به لبهٔ سپرشان کوبیدند، در حالی که بقیه به زرهِ سینه‌شان ضربه زدند. یک بار، دو بار... صدای بم‌جنگجویانِ​ و زنگ‌دارِ آن همچون رعد طنین انداخت و سکوتی را که سکونتگاهِ ویران را در بر گرفته بود، از هم درید.

تنها اهریمنِ اعظم بی‌حرکت ماند و با نگاهی کدر به‌کابوس​ قدیس خیره شد. پشتِ نقابِ کلاه‌خودش چیزی جز تاریکیِ ژرف و‌رتبه‌ای​ نفوذناپذیر پنهان نبود، تاریکی‌ای که آرام‌آرام با کینه‌ای مورمورکننده شعله‌ور می‌شد.

«نفیس...»

«می‌دونم.»

سانی که می‌دانست تنها چند لحظهٔ دیگر هیچ وقتی برای حرف زدن باقی نمی‌ماند، می‌خواست ماهیتِ تسلیحاتِ ظریفی را که قدیسانِ‌سکونتگاهِ​ سنگی در دست داشتند، به او یادآوری کند. مطمئن نبود که آیا هم‌نوعانِ سقوط‌کرده‌اش هم دیگر ویژگی‌های قدیس را دارند یا‌خودداری​ نه، اما کاملاً اطمینان داشت که آن‌ها مقاومتِ فوق‌العاده بالایی در برابرِ حملاتِ عنصری دارند — از جمله در برابرِ آتش.

مقاومتِ قدیس در برابرِ حملاتِ عنصری تنها با دفاعِ فیزیکی‌اش قابل‌مقایسه بود، که به‌سادگی بی‌رقیب بود.‌حال​ علاوه بر این، او در برابرِ حملاتِ ذهنی و روحی مصون بود، و هرچند این ممکن‌شده​ بود ویژگیِ شخصیِ خودش باشد، این پلیدها دست‌کم در برابرِ این نوع ضربات مقاومتِ بسیار بالایی داشتند.

قدیس‌های سنگی موجوداتِ مقاومی بودند و شعله‌های نفیس به این راحتی‌ها‌سنگیِ​ به آن‌ها آسیب نمی‌رساند. با این حال، خودش این را می‌دانست؛‌رتبه‌شان​ هرچه نباشد، هم می‌توانست رون‌های قدیس را بخواند و هم خوانده بود.

اما در مورد اینکه‌وحشت‌های​ این پلیدها دقیقاً چه‌کنند​ کاری از دستشان برمی‌آمد...

خوشبختانه کاسی را داشتند و‌یکی​ برخلافِ موجودِ تاریکی، قدیس‌های سنگیِ سقوط‌کرده‌نمی‌دانست​ برای او مثلِ کتابی باز بودند.

فقط انتقالِ اطلاعاتی‌کنند​ که دیده بود‌سرانجام​ چند لحظه زمان می‌برد.

سانی گفت: «آماده باش تا...»

پیش از آنکه‌برابرِ​ بتواند جمله‌اش را‌فراموش‌شده​ تمام کند، تلوتلو خورد.

ناگهان حسِ ناتوانیِ فلج‌کننده‌ای او را فرا گرفت، طوری که انگار روحش را در چاهی‌زمانی​ عمیق و تاریک انداخته بودند. این حس را خوب می‌شناخت؛ همان حسی بود که هر‌خطرناک​ بار با ورود به میدانِ خنثی‌سازیِ قدیس تجربه می‌کرد و در نتیجه قدرت‌هایش سرکوب می‌شد.

فقط این‌مقاومت​ بار، حتی‌پیش​ قوی‌تر هم بود.

«ای بابا، بی‌خیال!»

همین‌طوری هم کم‌وبیش سرشتش را از دست داده‌کنند​ بود. آخر واقعاً لازم بود روی همهٔ این‌ها،‌شکست​ با قدرتِ نیستی هم به او ضربه بزنند؟!

کنارش، انگار نفیس هم تحت‌تأثیر قرار گرفته بود و درخششِ خیره‌کننده‌اش کم‌نور می‌شد. کرهٔ نوری که از او ساطع می‌شد کوچک شد و لوحِ سنگی و هفت پلیدی را که احاطه‌اش کرده بودند،‌موجودِ​ در تاریکیِ نفوذناپذیری فرو برد. کسری از ثانیه بعد، دنیا لرزید و با حرکتِ هماهنگِ آن‌ها برای حمله به مهاجمان، در آتشی از خشونت منفجر شد. سانی آماده بود تا با دو عنصری که‌متروک​ قدیس در اختیار داشت، یعنی تاریکیِ عنصری و نیستی، روبه‌رو شود؛ اما چیزی که در عوض به آن‌ها هجوم آورد، ترکیبِ مخربی از قدرت‌ها بود که مانند توفانی خروشان آن‌ها را در بر گرفت.

در درخششِ خیره‌کنندهٔ انفجار، قدیس‌های سنگیِ سقوط‌کرده را‌دیگر​ دید که برای حمله به جلو می‌تاختند و پیکرهای‌شخصاً​ بلندقامتشان در پسِ پیکرِ خودِ قدیس پنهان شده بود.

پشتِ نقابِ کلاه‌خودِ یکی‌بزرگی​ از آن‌ها، شعله‌های نارنجی‌رنگی می‌رقصیدند،‌آیا​ انگار می‌خواستند دنیا را ببلعند.

از زیرِ زرهِ دیگری، مِهی‌ساحلِ​ استخوان‌سوز بیرون می‌زد و سنگ‌های‌آنکه​ اطرافش را لایه‌ای از یخ می‌پوشاند.

سومی به موجی غول‌پیکر تبدیل شده بود و مانند سیلابی‌اهریمن​ ویرانگر به جلو می‌تاخت. چهارمی صفحاتِ سنگیِ خودِ میدان را به‌سکونتگاهِ​ فرمان درآورده بود و آن‌ها را به باتلاقی مرگبار تبدیل می‌کرد.

یکی دیگر انگار خودِ فضا را‌سرانجام​ شکافته بود و در یک چشم‌به‌هم‌زدن‌بخورند​ پشتِ سرِ سانی و نفیس ظاهر شد.

در همان لحظه، یکی از فرزندانِ‌داشت​ نِتِر به قدیس رسیده بود، انگار‌زمانی​ زمان برای او جورِ دیگری می‌گذشت.

«چی...»

هر یک از قدیس‌های سنگیِ سقوط‌کرده قدرت‌های‌بزرگی​ منحصربه‌فردِ خود را در اختیار داشتند و برای‌زمانی​ نابودیِ دشمن، به عناصرِ پایهٔ متفاوتی تکیه می‌کردند.

اما انگار تنها‌کنند​ یکی از آن‌ها‌سرانجام​ تجسمِ نیستی بود.

همان اهریمنِ اعظمی که شمشیرِ بزرگی در دست داشت؛ تنها پلید در میانِ آن‌طولِ​ هفت‌تن که هنوز تکان نخورده بود. مبارزه با این پلیدها هیچ تفاوتی با مبارزه‌حداقل​ با بیدارشدگان نداشت؛ انگار با وجودِ طبقه‌هایشان، هر کدام سرشتِ قدرتمندی در اختیار داشتند.

و هرچند‌سال​ همان سرشت‌ها‌وحشت‌های​ به‌تنهایی مرگبار بودند...

اما قدرتِ فیزیکی و مهارتِ‌یکی​ رزمیِ فرزندانِ نِتِر بود که‌اهریمن​ آن‌ها را واقعاً وحشتناک می‌کرد.

لحظه‌ای بعد، شش‌تن از آن‌ها در قالبِ‌دستِ​ گردبادی نابودگر از جنسِ فلزِ سنگ‌مانند، بر‌شوند​ سرِ سانی، نفیس و قدیس آوار شدند.

ناولها | novelha.net