چپتر 2588: دریای گرگومیش
0سانی بیصبرانه منتظر بود تا پهنهٔ بیکرانِ دریای توفان را به چشم ببیند. او بیشتر از اکثرِ آدمها —شده و شاید حتی بیشتر از هر کسِ دیگری — به گوشهوکنارِ مرگبارِ عالمِ رؤیا پا گذاشته بود، اما تاتوقف به حال فقط ساحلِ مهآلودِ جنوبِ حصار را دیده بود و هرگز به دلِ خودِ آن آبهای مهگرفته نزده بود.
جدای از کنجکاویِ سادهٔ یک کاوشگرِ بازنشسته، سانی پیوندی نامحسوس هم با دریای توفان حس میکرد. به هر حال، اینجادستمون بقایای جهانی بود که روزگاری دایرون شاهِ مار بر آن فرمانروایی میکرد. سایههای دایرون و گلِ باد اکنون در روحِاستراحت او آرمیده بودند، در حالی که عالمِ رؤیا دریای گرگومیش را — که آنها نتوانسته بودند نجاتش دهند — بلعیده بود.
زمین هم بهزودی به همین سرنوشت دچار میشد،بالا برای همین سانی وقتی به دریای توفان فکرعبور میکرد، نوعی کنجکاویِ حزنانگیز و شوم به جانش میافتاد.
با این حال، فارغ از اینکهناپدید چه انتظاری داشت، اولین برداشتش اززیادی آن اقیانوسِ مهگرفته... ناامیدیِ مطلق بود.
چون سانی مطلقاً هیچچیز نمیدید. مهِ غلیظی همهچیز را در اطرافِ باغِ شب پوشانده وایستاد جهان را در گرگومیشی زیبا اما شوم فرو برده بود. حتی وقتی از بلندترین دکلِ آننظر کشتیِ غولپیکر بالا رفت و به نوکِ آن رسید، باز هم نتوانست ردی از آسمان ببیند.
باغِ شب پس از عبور از دروازهٔ رؤیا کاملاًحرکت از حرکت ایستاد؛ دروازهای که دیگر ناپدید شده وکارِ کشتی را در پهنهٔ بیکرانِ دریای مهآلود تنها گذاشته بود.
«کارِ زیادی از دستمون برنمیاد. تا مهغولپیکر برطرف نشه نمیتونیم حرکت کنیم—خب، از نظر فنیآسمان چیزی جلومونو نگرفته. فقط بیش از حد خطرناکه.»
وقتی باغِ شب توقف کرد تا منتظرِ بهتر شدنِ هوا بماند، جت برای استراحت بهبرطرف اقامتگاهش برگشت. سانی از سایهٔ او بیرون آمد و تصمیم گرفت او هم کمی استراحتشدنِ کند — جستجویش هیچ نتیجهای نداده بود، بنابراین ادامه دادن به همان شکل بیمعنی بود.
با این حال، پیشرفت از رفتن سراغِ نقشهٔ بعدی،ردی باید شجاعتش را جمع میکرد.
«داریم ازباز چه جورردی خطراتی حرف میزنیم؟»
جت با تفریح نگاهش کرد.
«از اونایی که کلمهایدروازهای برای توصیفشون ندارم و هیچمهآلود میلی هم به تصورشون ندارم.»
پاهایش را روی همرفت انداخت و با حالتینتوانست بیخیال به سقف چشم دوخت.
«ولی نگران نباش. باغِ شب قبل از اینکه ما آدما تصاحبشدروازهای کنیم، هزاران سال تو این آبها سرگردان بوده و از اون موقعنشه هم نیم قرن میگذره. تو تمامِ این مدت هیچچیز نتونسته غرقش کنه.»
سانی لبخندِ کمرنگی زد.
«کی گفته من نگرانم؟دروازهای تو لیستِ بلندبالای نگرانیهای من،مهآلود وحشتهای دریای توفان اون تهمههاست.»
صندلیای پیدا کرد و نشست.
جت تکخندهای زد.
«راستی، ناشناس موندن چطوره؟ باید برای یه مطلقِ والامقام سختنوکِ باشه که مدام تو سایهها قایم بشه. اینکه به جایایستاد غرق شدن تو افتخار، نتونه وجودش رو به هیچکس نشون بده.»
او از طریقِ کاسی با نفیس تماس گرفته بود تا برای باز کردنِ دروازهٔ رؤیابرطرف هماهنگ کند. اما در واقع، سانی خودش هم میتوانست باغِ شب را به عالمِ رؤیاشدنِ بفرستد... فقط نمیتوانست این کار را بکند، چون قرار بود وجودش یک راز باقی بماند.
حالا پادشاهِ هیچ هم بود. کلِ دنیا از خبرِ فرمانروای تازه غوغا به پا کردهایستاد بود — که میگفتند دومین فرمانرواست — کسی که از ناکجا پیدایش شده و پوستدزدکنیم—خب را از پای درآورده بود. با این اوصاف، وضعیتِ سانی ناعادلانهتر هم به نظر میرسید.
لبخند زد.
«راستش بد هم نمیگذره... بهش عادت دارم. هرچی باشه، خیلی قبل از اینکه مطلق بشم هم داشتم وجودموکاملاً مخفی میکردم. اون شهرت و افتخاری هم که میگن حقمه، هیچوقت چیزی نبوده که دنبالش باشم. در واقع،نظر بیشترِ عمرم رو صرفِ این کردم که مثل طاعون ازشون فرار کنم... که خب، خیلی هم موفق نبودم.»
جت مدتیحرکت ساکت ماند ودیگر بعد متفکرانه گفت:
«آره. منم هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی به اینجا برسم. میدونی، مندروازهٔ تنها قدیسیام که از حاشیه اومده؟ اولین... و آخرین. الان دیگه چیزیزیادی از حاشیه باقی نمونده. بیشترِ مردم تا الان رفتن به عالمِ رؤیا.»
آرام خندید.
«کی فکرش رو میکرد بیشتر از حاشیه دوام بیارم؟رفت خب... شاید "دوام آوردن" کلمهٔ بزرگی باشه. بههرحال، همینکاملاً که به این چیزا فکر میکنم، حس میکنم پیر شدم.»
دنیا در اطرافشان بهسرعت در حالِ تغییرشده بود. چنان سریع که گاهی با یکبرنمیاد نگاه بهسختی میشد آن را به جا آورد.
سانی در ابتدا چیزیرفت نگفت و در سکوتنتوانست به او نگاه کرد.
بعد لبخند زد.
«کی گفته تو تنها کسی هستی کهغولپیکر از اونجا اومده؟ منم مالِ حاشیهام. اولین مطلقیآسمان که از حاشیه اومده... ولی امیدوارم آخریش نباشم.»
جت باحرکت تعجب بهدروازهای او نگاه کرد.
«تو مالِ حاشیهای؟»
مدتی او رانتوانست برانداز کرد وعبور بعد آهی کشید.
«لعنتی. از منم که کوچیکتری. نه،کشتیِ حالا دیگه حتماً باید کابوسِ چهارمباز رو فتح کنم... وگرنه خیلی آبروریزی میشه...»
سانی پوزخندیحرکت زد و بهدیگر عقب تکیه داد.
جت همچنان به اورفت خیره بود و آرامآرامنتوانست لبخندی روی لبانش نشست.
«ولی خوشحالم. فکر کنم... ما موشهای حاشیه آخرش بد کار نکردیم. اوه، اینم توضیح میده که چراتنها هیچ سابقهای ازت توی پایگاههای دادهٔ حکومت نیست. فکر کنم وقتی داشتم سعی میکردم هویتِ سرورِ سایههاکرد رو کشف کنم، چندتا از مدیرای اطلاعات رو به بازنشستگیِ زودهنگام کشوندم. انگار یه عذرخواهی بهشون بدهکارم.»
سانی خندهٔ کوتاهی کرد.
بعد، حالتِحرکت چهرهاش رفتهرفتهدروازهای جدی شد.
«حالا که حرفشبالا شد... منم باید یهباز کم اطلاعات جمع کنم.»
جت ابرویی بالا انداخت.
«مثل اینکهفرو جستجوت خوببلندترین پیش نمیره، نه؟»
سانی آرام سر تکان داد.
«نه. و چون وقتمونرفت کمه، فکر کنم مجبورم دستردی به یه کارِ خطرناک بزنم.»
چند لحظه مکثنتوانست کرد و بعد نگاهیدروازهٔ تاریک به او انداخت.
«پس، ازت میخوام یه مدتدکلِ حواست بهم باشه. راستی، اگه دیدیرسید دارم از هم میپاشم... بیهوشم کن.»
چشمانِ آبیِحرکت جت کمیدروازهای گشاد شد.
«چی؟ من چطوری باید یهنوکِ مطلق رو بیهوش کنم؟ اونمآسمان کسی که هفتتا بدن داره؟»
سانی پوزخندی زد.
«خب، تو دروگرِبرده روح جتی. مطمئنمکشتیِ یه راهی پیدا میکنی.»
با اینحرکت حرف، خاطرهایدروازهای را احضار کرد.
چند لحظه بعد، سنگینیِرفت خنک و آشنای نقابِنتوانست بافنده روی صورتش نشست.
وقتش بود کارینتوانست را بکند که مدتها،دروازهٔ مدتها از انجامش میترسید...
اینکه به دنیا نگاهبلندترین کند و آن را همانگونهرفت ببیند که بافنده دیده بود.