---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2953: مهِ جنگ • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2953: مهِ جنگ

0

وقتی دروازه‌های برجِ آبنوس پشتِ سرش بسته شد، کاسی تلوتلو خورد و برگشت. او حالا از‌ایجاد​ گزندِ تودهٔ مه‌آلودِ سفیدی که در یک چشم‌برهم‌زدن جزیرهٔ آبنوس را در خود غرق کرد، در‌وسطِ​ امان بود؛ مهی با سکوتی وهم‌انگیز و حرکتی که به شکلِ فریبنده‌ای کُند به نظر می‌رسید...

اما نشانه‌هایش در امان نبودند.

ناگهان تنها چیزی که می‌دید مهِ سفیدِ چرخانی بود،‌به‌راحتی​ و تنها چیزی که می‌شنید هم‌سراییِ جیغ‌های خفه و‌مسیرهایی​ به‌طرزِ عجیبی دوری بود که در اعماقِ آن می‌پیچید.

لرزه بر اندامش افتاد.

هیچ...

لحظه‌ای طول کشید تا کمی به خودش‌رها​ مسلط شود. وقتی دوباره توانست فکر کند،‌جزایرِ​ به‌راحتی فهمید موردرت چه کار کرده است.

سرشتش به او اجازه می‌داد مسیرهایی میانِ بازتاب‌ها باز کند.‌فهمید​ پس برای مبادا که ورقِ جنگ برگردد، آخرین برگِ برنده‌اش‌بازتاب‌ها​ را آماده کرده بود تا علیه رؤیازاد به کار بگیرد.

جایی در مهِ سفیدِ کوه‌های تهی، آینهٔ بزرگی قرار داشت که موردرت باید آن را ساخته‌صدای​ و با وجودِ فرسایشِ بی‌پایانِ ناشی از قرار گرفتن در معرضِ «هیچ»، حفظش کرده باشد. و حالا‌افتادند​ مسیری میانِ آن آینه و برجِ آبنوس باز کرده و «هیچ» را در جهان رها کرده بود...

نه، مسیری باز نکرده بود. او‌معرضِ​ شکافی در هستی ایجاد کرد و گذاشت‌نکرده​ «هیچ» به درونِ جزایرِ زنجیری رسوخ کند.

نکنه... عقلشو از دست داده...

کاسی برگشت و‌مسلط​ به صدای قدم‌های‌توانست​ لنگانِ موردرت گوش داد.

داشت به سمتِ وسطِ تالارِ بزرگِ برجِ آبنوس‌درونِ​ می‌رفت و ردی از خون پشتِ سرش به جا‌قدم‌های​ می‌گذاشت. هر هفت بازتاب هم به دنبالش راه افتادند.

کاسی با گذاشتنِ نشانی‌ناشی​ روی یکی از بازتاب‌ها،‌باشد​ سرانجام توانست موردرت را ببیند.

حال‌وروزِ پادشاهِ‌حفظش​ هیچ... اصلاً خوب‌آینه​ به نظر نمی‌رسید.

زرهِ سیاهش کج‌وکوله و پاره‌پاره شده بود و آرام‌آرام به‌فهمید​ شکلِ بارانی از جرقه‌های شبح‌وار فرومی‌ریخت. لباس‌های زیرِ زره غرق‌بازتاب‌ها​ در خون بود و بریدگی‌های بی‌شماری بدنِ له‌ولورده‌اش را پوشانده بود.

گوشهٔ لب‌هایش کفِ خون‌آلود‌شکافی​ نشسته بود و صورتِ رنگ‌پریده‌اش‌جزایرِ​ از عرقِ سرد برق می‌زد.

اما چشمانش...

در عمقِ چشمانِ آینه‌مانندش، عزمی‌آینه​ تب‌دار و نوعی نشاطِ تاریک و‌ایجاد​ جنون‌آمیز مثلِ زغالِ نیم‌سوز سوسو می‌زد.

لب‌هایش به نیشخندی باز‌شود​ شد و دندان‌های خون‌آلودش‌کند​ را به نمایش گذاشت.

«آه، چقدر ناشایست، چقدر زننده. چرا‌ایجاد​ داره این‌قدر بهم خوش می‌گذره؟ نباید‌نکنه​ این‌طور باشه... واقعاً نباید. پس وقارم کجاست؟»

خنده‌ای سر داد.

کاسی اخم کرد‌باشد​ و میلش به عقب‌رها​ رفتن را پس زد.

واقعاً به نظر می‌رسید موردرت به‌کلی عقلش را از دست داده است... البته کاسی می‌دانست که این‌طور‌می‌داد​ نیست. آن مرد مکارتر از آن بود که به این راحتی‌ها در هم بشکند. گذشته از آن، او‌کوه‌های​ از همان اول هم عاقل نبود؛ آدم چطور می‌تواند چیزی را از دست بدهد که هرگز نداشته است؟

درسته. چرا نباید‌نکرده​ «هیچ» رو به‌ایجاد​ جونِ دشمناش بندازه؟

آدم‌های عادی نمی‌توانستند در مهِ سفیدِ کوه‌های تهی زنده بمانند. اما موردرت‌رها​ می‌توانست؛ هرچه نباشد او از تبارِ دیگران و موجوداتِ هیچ بود. پس ظرف‌هایش‌داده​ می‌توانستند آزادانه در مه حرکت کنند و جنگجویانِ قلمروِ گرسنگی را شکار کنند.

این همان چیزی بود که کاسی انتظار داشت رخ بدهد. با خودش فکر‌درونِ​ کرده بود که موردرت سربازانِ ضعیف‌ترِ رؤیازاد را با کمکِ «هیچ» از بین می‌برد‌وسطِ​ و بعد ظرف‌هایش را می‌فرستد تا با استفاده از مه، قوی‌ترها را قتل‌عام کنند.

اما واقعیت‌خودش​ با انتظاراتش‌شود​ فرق داشت.

چـ... چه اتفاقی داره می‌افته؟

در ذهنِ کاسی... زاویه‌دیدهای بی‌شماری که از‌حفظش​ طریقِ آن‌ها جهان را می‌دید داشتند محو می‌شدند،‌هستی​ انگار که از صفحهٔ هستی پاک شده باشند.

از اینکه بسیاری از سربازانِ انسانیِ مهاجم به جزیرهٔ آبنوس نیست‌ونابود شدند و‌درونِ​ جرقه‌های شکنندهٔ جانشان را موجِ نیستی با خود برد، تعجب نکرد. با این‌سمتِ​ حال، بیشترِ زاویه‌دیدهایی که داشت از دست می‌داد متعلق به بردگانِ آستریون نبود.

بلکه متعلق‌خودش​ به ظرف‌های‌شود​ پادشاهِ هیچ بود.

ظرف‌های بالداری که در گسترهٔ وسیعِ آسمانِ بالا درگیرِ‌جزایرِ​ نبردی فاجعه‌بار بودند، مثلِ مگس می‌افتادند و اجسادشان چون‌لنگانِ​ باران فرومی‌ریخت و در تاریکیِ بی‌پایانِ آسمان زیرین ناپدید می‌شد.

ظرف‌هایی که روی ابسیدینِ سیاه در جزیرهٔ‌حفظش​ آبنوس صف کشیده بودند، مثل عروسک‌های شکسته‌شکافی​ می‌افتادند و مه کالبدهای بی‌جانشان را می‌پوشاند.

هیچ زخمِ آشکاری روی بدنشان به چشم نمی‌خورد و دلیلی‌هستی​ برای مرگشان پیدا نبود. انگار نیرویی عظیم و هولناک به‌سادگی‌داده​ جانشان را گرفته و فقط پوسته‌هایی خالی به جا گذاشته بود.

قلمروِ گرسنگی به خاطرِ سیلابِ مهِ سفیدی که موردرت‌به‌راحتی​ به راه انداخته بود تلفاتِ زیادی داد، اما در واقع‌میانِ​ این خودِ پادشاهِ هیچ بود که انگار داشت نابود می‌شد.

مقیاس و گسترهٔ ویرانی‌ای که بر سرِ سپاهِ عظیمِ ظرف‌هایش آمده‌رسوخ​ بود، به‌سادگی غیرقابل‌تصور بود. انگار جزیرهٔ آبنوس و پیرامونش در دوزخِ‌وسطِ​ تاریکِ مرگ بلعیده شده بود؛ جایی که نیستی در آن فرمانروایی می‌کرد.

کاسی پیکرِ درهم‌کوبیدهٔ موردرت‌ناشی​ را برانداز کرد و‌باشد​ بعد با لحنی گرفته پرسید:

«داره چی‌حفظش​ می‌شه؟ داری‌مسیری​ چیکار می‌کنی؟»

موردرت به سمتش برگشت‌شود​ و چهره‌اش برای لحظه‌ای از‌به‌راحتی​ روی درد در هم رفت.

سپس، لبخندی‌رها​ بی‌رنگ صورتِ خونینش‌هستی​ را روشن کرد.

«خب، سرودِ سقوط‌کردگان... کاسیا. شرمنده‌ام که بگم اخیراً یه‌جورایی به یه قماربازِ پاک‌باخته تبدیل شدم. و همون‌طور که هر قماربازِ پاک‌باخته‌ای‌رسوخ​ وقتی دستِ بازنده بهش می‌افته همین کار رو می‌کنه، منم دارم همه‌چیزم رو شرط می‌بندم. متأسفانه برای من یا همه‌چیزه یا‌راه​ هیچ‌چیز. و با اینکه قطعاً امیدوارم همه‌چیز رو ببرم... اگه ورق این‌طوری نیاد، در عوض باید به همون هیچ‌چیز رضایت بدم.»

کاسی اخم کرد.

ناگهان، انگار بریدگی‌هایی که ترکش‌ها روی صورتش جا‌کند​ گذاشته بودند بیشتر درد گرفتند و تحملِ دردی‌اجازه​ که در کاسهٔ خالیِ چشمش می‌تپید، سخت‌تر شد.

«معمایی حرف‌رها​ نزن. نمی‌فهمم‌شکافی​ چی می‌گی.»

تا آن موقع موردرت به وسطِ تالار رسیده‌باشد​ بود. همان‌جا ایستاد و نفس‌نفس زد. هفت بازتاب دورش‌گذاشت​ را گرفتند؛ شکل‌های دزدیده‌شده‌شان در چشمانِ او منعکس می‌شد.

سپس پیکرهایشان تار شد و لحظه‌ای بعد، هفت نسخهٔ‌شکافی​ کاملاً یکسان از موردرت به او خیره شده بودند و‌دست​ این بار شبحِ درهم‌کوبیدهٔ او در چشمانِ آن‌ها منعکس می‌شد.

لرزشی شدید در‌مسلط​ برجِ آبنوس پیچید و‌فکر​ اخمِ کاسی غلیظ‌تر شد.

سرش را کمی‌نکرده​ چرخاند، انگار داشت به‌گذاشت​ اتفاقاتِ بیرون گوش می‌داد.

آن بیرون، در مه...

چندی پیش، نیروهای‌باشد​ پیش‌قراولِ بشریت داشتند‌جهان​ دورِ قدیس‌ها جمع می‌شدند.

وقتی سیلابِ نیستی مهاجمان را در بر گرفت، آن‌ها سربازانِ‌فهمید​ زیادی را از دست دادند؛ جنگجویانِ بیدارشده در مه حل‌بازتاب‌ها​ می‌شدند و وجودشان به‌معنای واقعیِ کلمه از جهان پاک می‌شد.

بیشترشان به همان سرنوشت دچار می‌شدند و تنها قوی‌ترین قدیس‌ها می‌توانستند‌رسوخ​ با ارادهٔ استوارشان خود را حفظ کنند... البته اگر این حقیقت نبود‌تالارِ​ که آن‌ها بردگانِ رؤیازاد بودند و در نتیجه، مجراهای اراده‌اش محسوب می‌شدند.

وقتی دریای مهِ سفید جزیرهٔ آبنوس را غرق کرد، آستریون داشت به انتهای زنجیرِ آسمانی‌هستی​ نزدیک می‌شد. او به درونِ آغوشِ شبح‌وارِ مهِ چرخان پایین پرید و با حالتی متفکرانه‌داد​ به اطراف نگاه کرد، در حالی که هنوز قطراتِ خون از تیغهٔ شمشیرِ سرخ‌رنگش می‌چکید.

آستریون کمی اخم کرد و‌آینه​ اراده‌اش را رها ساخت تا وجودِ‌ایجاد​ بردگانش را در واقعیت لنگر کند.

زنجیرهٔ جیغ‌های دوردستی که در مه پیچیده بود آرام‌آرام خاموش‌فهمید​ شد و جای خود را به سکوتی شوم داد. البته،‌بازتاب‌ها​ همهٔ سربازانِ انسانی نجات نیافتند... نمی‌شد همه را نجات داد.

هر چه باشد، حتی اگر تک‌تکِ آن‌ها‌گذاشت​ مجرای ارادهٔ مطلق بودند، همه نمی‌توانستند آن‌دست​ اراده را به یک اندازه هدایت کنند.

ظرفیتِ بیدارشدگان به‌عنوانِ واسطه‌های آن اراده محدود بود. عروج‌یافتگان برای اینکه ابزارهای فانیِ رؤیازاد باشند‌هستی​ گزینه‌های بهتری بودند و روحشان می‌توانست فشارِ بیشتری را تحمل کند. اما این قدیس‌ها بودند‌داد​ که می‌توانستند به‌راستی به منادیانِ ارادهٔ او تبدیل شوند و آن را در جهان رها کنند.

بنابراین، قدیس‌ها به چراغ‌های راهنمایی تبدیل شدند تا بقیهٔ سربازان دورشان جمع شوند. آن‌ها نه‌تنها می‌توانستند‌رسوخ​ با کمکِ فرمانروایشان وجودِ خود را محکم حفظ کنند، بلکه به او اجازه می‌دادند تا بر‌خون​ جهانِ پیرامونشان تأثیر بگذارد و در دریای بلعندهٔ مهِ سفید و چرخان، جزیره‌هایی از قلمروِ گرسنگی بسازد.

در محدودهٔ نفوذِ‌مسلط​ آن‌ها، سربازان دیگر نیازی‌فکر​ نداشتند از نیستی بترسند.

...با این حال، هنوز‌شکافی​ باید از آنچه در‌درونِ​ نیستی پنهان بود می‌ترسیدند.

ناولها | novelha.net