---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 3058: بی‌جان • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 3058: بی‌جان

0

سریع‌تر از آن رخ داد که سانی بتواند درکش کند‌قدیسِ​ — که نباید غافلگیرش می‌کرد، چرا که ادراکش فلج شده‌اعماقِ​ و تنها به آنچه نفیس و قدیس می‌دیدند محدود بود.

اما چیزی که مایهٔ تعجب بود، این‌شود​ بود که قدیس هم با وجودِ پیوندش‌تباهی​ با تاریکیِ عنصری، خطر را حس نکرده بود.

یک لحظه در‌اعماقِ​ مرزِ میانِ نور‌کمی​ و تاریکی ایستاده بود.

لحظهٔ بعد، تاریکی به حرکت‌شود​ درآمد، درخشش را پس زد و‌پستِ​ سایهٔ کم‌حرف را در خود فروبرد.

و کسری از ثانیه بعد، چیزی‌هیولایی​ درونِ تاریکی تکان خورد و با‌شکل​ سرعتی محال به قدیس یورش برد.

سریع‌تر از سرعتِ صوت‌رتبه‌اش​ حرکت می‌کرد... اما نه‌کمی​ سریع‌تر از دستِ قدیس.

پیش از آنکه سانی اصلاً مجالی برای واکنش داشته باشد، قدیس دستش را‌روحش​ بالا آورده و شمشیرِ تاریکش را ظاهر کرده بود، و با خونسردی هرچه‌عالمِ​ را که به او یورش برده بود روی تیغهٔ ظلماتش به سیخ کشید.

سرش را نامحسوس‌اعماقِ​ کج کرد و‌کمی​ به مهاجم خیره شد.

سانی هم در همان لحظه دیدش. آنجا، به سیخ کشیده بر شمشیرِ تاریکی، شوالیهٔ سنگیِ دیگری‌سعی​ با زرهِ سیاه و ترسناکی ایستاده بود... فقط در این یکی هیچ ظرافتی به چشم نمی‌خورد.‌واقع​ در عوض، پیکرش زمخت و بدقواره بود، و از بی‌شمار تکه‌سنگِ دندانه‌دار و ناهمگون سرهم شده بود.

هیولایی چهل‌تکه بود که‌رتبه‌اش​ از بقایایِ ده‌ها قدیسِ‌کمی​ سنگیِ کشته‌شده شکل گرفته بود.

با این حال، وقتی سانی سعی کرد برای تشخیصِ طبقه و رتبه‌اش به‌روحش​ اعماقِ وجودِ موجود خیره شود، کمی جا خورد. هیچ هستهٔ روحِ درخشان یا‌عالمِ​ غده‌های پستِ تباهی درونِ روحش نبود... در واقع، اصلاً روحی در کار نبود.

تنها تاریکی حاکم بود.

«یه تاریک؟»

سانی لحظه‌ای غافلگیر شد.

پیش‌تر یک بار در گسترهٔ بی‌نورِ عالمِ سایه با موجوداتِ تاریکی روبه‌رو شده بود.‌نبود​ آنجا، هستی‌های وهم‌آوری که سرگردان‌های تاریکی می‌نامیدشان، سعی کرده بودند سایهٔ مکافات را ببلعند‌موجوداتِ​ و در برابرِ تایرنتِ نفرین‌شدهٔ مرده هیچ ترس و واهمه‌ای از خود نشان نداده بودند.

سرگردان‌های تاریکی پهناور و بی‌شکل بودند؛ شبیه به نوارهای مواجِ پارچه‌های‌پستِ​ سیاه و پاره‌پاره. می‌توانستند شکل‌های گوناگونی به خود بگیرند که ارتفاعِ هر‌بار​ کدام به صدها متر می‌رسید، و انگار می‌توانستند از سایه‌ها تغذیه کنند.

آن موجوداتِ بی‌نهایت قدرتمند نیز انگار فراتر از تعریفِ‌ده‌ها​ آشنایِ رتبه و طبقه وجود داشتند؛ گویی با قوانینِ‌طبقه​ بنیادینِ هستی که ایزدان وضع کرده بودند بیگانه بودند.

سانی احتمالِ رویارویی با موجوداتِ مشابهی در جهانِ زیرین‌هستهٔ​ را می‌داد، اما انتظار نداشت یکی از آن‌ها را‌روحی​ ببیند که از بقایایِ قدیس‌های سنگی به‌عنوانِ پوسته استفاده می‌کند.

چرا باید چنین کاری می‌کرد؟

پاسخی در کار نبود... اما با اینکه سانی از موجوداتِ تاریکی واهمه داشت، تا حدِ معقولی مطمئن بود‌حاکم​ که نفیس و قدیس در نبرد با یکی از آن‌ها دست‌وپابسته نخواهند بود — به‌خصوص حالا که داشت با‌برابرِ​ قدرت‌هایش آن‌ها را تقویت می‌کرد. هر چه باشد، هر دو راهی برای مقابله با تاریکیِ واقعی در چنته داشتند.

نفیس می‌توانست تاریکیِ عنصری‌ناهمگون​ را پس بزند و‌بقایایِ​ قدیس می‌توانست مهارش کند. پس...

اما لحظهٔ‌تشخیصِ​ بعد، اطمینانش‌رتبه‌اش​ متزلزل شد.

چرا که وقتی شمشیرِ قدیس‌شود​ در بدنِ هیولای عجیب و چهل‌تکه‌پستِ​ فرورفت، نه مُرد و نه فروریخت.

در عوض،‌رتبه‌اش​ شمشیرِ او‌موجود​ از هم پاشید.

تیغهٔ تاریکش موج برداشت و ناپایدار شد، تاریکیِ‌بقایایِ​ سازندهٔ آن مثل قیرِ سیاه به جلو روان شد...‌تشخیصِ​ و در تودهٔ له‌شدهٔ بدنِ درهم‌شکستهٔ موجود فرو رفت.

فقط این نبود، بلکه دستکشِ قدیس...‌موجود​ تمامِ زرهش... داشت انسجامش را از‌غده‌های​ دست می‌داد و به پایین روان می‌شد.

کلاه‌خودش مثل شمع ذوب شد‌شود​ و کمالِ مرمرینِ چهرهٔ فراانسانی‌غده‌های​ و زیبایش را نمایان کرد.

همهٔ این‌ها در کمتر از یک تپشِ قلب‌روحِ​ رخ داد. سپس، سانی حس کرد که چهرهٔ‌روحی​ قدیس نامحسوس در هم رفت؛ سرشار از خشم.

در یک چشم‌به‌هم‌زدن، دستِ دیگرش با سرعتی محال به جلو یورش برد، زرهِ سینهٔ‌حال​ موجود را خرد کرد و در قفسهٔ سینه‌اش فرو رفت. هیولای وصله‌پینه فرو ریخت‌پستِ​ و به آوار تبدیل شد. قدیس چیزی را... بیرون کشید و محکم در مشتش فشرد.

توده‌ای بی‌شکل و لولنده از تاریکی بود‌شود​ که پیچک‌هایش را دورِ ساعدِ قدیس پیچید‌تباهی​ و زور می‌زد تا خودش را رها کند.

یا شاید می‌خواست زیرِ‌موجود​ ساعدبندش بخزد و در‌روحِ​ پوستِ یشمی‌اش رسوخ کند.

قدیس که هنوز مغلوبِ خشمی شدید و بی‌سابقه بود، دندان به هم سابید و موجودِ‌واقع​ تاریک را در مشتش لِه کرد. موجود به خود پیچید و انسجامش را از دست داد،‌وهم‌آوری​ به جریانِ تاریکیِ بی‌جانی بدل شد که روی زمین ریخت و در ظلماتِ اطراف حل شد.

لحظه‌ای بعد،‌تکه‌سنگِ​ هیچ اثری از‌سرهم​ آن باقی نماند.

سانی نمی‌دانست قدیس چطور این‌اعماقِ​ کار را کرده، اما کاملاً‌روحِ​ مطمئن بود که موجود مُرده است.

یا دست‌کم...‌رتبه‌اش​ از بین‌موجود​ رفته است.

طلسم کشته‌شدنش را اعلام نکرد و سایهٔ جدیدی هم واردِ‌غده‌های​ روحش نشد. اما این به آن معنا نبود که موجود‌لحظه‌ای​ نابود نشده؛ صرفاً یعنی موجوداتِ تاریکی از همان ابتدا زنده نبودند.

یا بهتر است‌دندانه‌دار​ گفت، خارج از‌هیولایی​ مفهومِ حیات وجود داشتند.

هرچه باشد، تاریکیِ حقیقی نقطهٔ مقابلِ سایه‌ها‌شود​ بود. پس موجوداتِ تاریکی سایه نداشتند و‌تباهی​ به همین دلیل، مرگی هم در پی‌شان نمی‌آمد.

و چون با‌اعماقِ​ مرگ بیگانه بودند، با‌هستهٔ​ حیات هم بیگانگی داشتند.

شمشیرِ قدیس دوباره شکل گرفت و زرهش ترمیم شد. جریانی از‌پستِ​ تاریکی به بالا روان شد تا چهرهٔ بی‌نقصش را بپوشاند. لحظه‌ای‌پیش‌تر​ بعد، تنها دو شعلهٔ سرخ و خشمگین پشتِ نقابِ زره می‌درخشید.

«نفیس، آماده باش.»

زمزمهٔ سانی درست‌طبقه​ به‌موقع بود؛ هرچند نفیس‌شود​ نیازی به یادآوری نداشت.

خش‌خشی مورمورکننده‌رتبه‌اش​ در سراسرِ‌موجود​ تالارِ عظیم پیچید.

صدای حرکتِ تکه‌سنگ‌های‌اعماقِ​ بی‌شمار بود... صدای‌کمی​ حرکتِ همهٔ آن‌ها.

وقتی نفیس با چهره‌ای جدی به پایین نگاه‌بقایایِ​ کرد، فرشی از سنگ‌های دندانه‌دار که کفِ تالارِ‌سعی​ زیرزمینی را پوشانده بود لرزید و سپس پس نشست.

نیرویی نامرئی اجسادِ درهم‌شکستهٔ قدیس‌های سنگی را می‌کشید و در اعماقِ روانِ تاریکیِ نفوذناپذیر ناپدید می‌کرد.‌نبود​ و در آنجا، اشکالِ بی‌شماری از میانِ تکه‌سنگ‌ها شکل می‌گرفتند؛ نفیس نمی‌توانست ببیند، اما قدیس می‌دید.‌هستی‌های​ پیکرِ برازنده‌اش بزرگ شد، قدش به ده متر رسید و سپری گرد روی بازوی راستش پدیدار گشت.

آن بیرون در تاریکی،‌موجود​ قدِ برخی از اشکال بلندتر‌درخشان​ از یک انسانِ معمولی نبود.

برخی عظیم و‌اعماقِ​ پرابهت بودند و‌کمی​ هم‌قدِ او می‌ایستادند.

برخی حتی از او هم‌سرهم​ بلندتر بودند و مثل غول‌های‌قدیسِ​ درهم‌شکسته روی کفِ تَرَک‌خورده تلوتلو می‌خوردند.

قدیس با خشمی مرگبار به آن‌ها‌موجود​ چشم دوخت. سپس شمشیرش را بالا برد‌پستِ​ و لبه‌اش را روی لبهٔ سپرش کوبید.

یک بار، دو بار...

طنینِ عمیقِ آن در‌موجود​ سکوتِ تالار پیچید و‌روحِ​ آغازِ نبرد را اعلام کرد.

ناولها | novelha.net