---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2800: صدای بازشدنِ در • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 2800: صدای بازشدنِ در

0

در یادی دیگر، افی با نگاهی غایب به آتشی که در‌برمی‌گرداند​ شومینه‌اش می‌رقصید خیره مانده بود. نشاطِ همیشگی‌اش رنگ باخته بود و‌نوشید​ به‌جای آن، حسِ شک و ناآرامی در چشمانِ فندقی‌اش ریشه دوانده بود.

کمی بعد، صدای بازشدنِ دری آمد و‌پوزخند​ او به سمتِ ورودی نگاه کرد. آهِ‌خندید​ سنگینی کشید و بعد به‌زور لبخند زد.

چند لحظه بعد، شوهرش‌انگار​ واردِ اتاق شد و با‌رفت​ تعجب به او نگاه کرد.

«اوه؟ امروز زود اومدی خونه.‌چطور​ فکر می‌کردم تو این چند‌جولیوس​ هفتهٔ آینده به‌زور بتونیم ببینیمت.»

افی پوزخند زد.

«جوری حرف‌این​ نزن که انگار‌بتونیم​ تو ذوقت خورده.»

شوهرش خندید‌حرف​ و جلو رفت‌ذوقت​ تا بغلش کند.

«عمراً. از اینکه اینجایی بی‌نهایت خوشحالم. لینگ هم‌نیاز​ وقتی از کلاساش برگرده از خوشحالی بال درمیاره...‌پسرمون​ راستی، گرسنه‌ای؟ اگه گرسنه‌ای می‌تونم یه چیزی درست کنم.»

افی لبخند زد.

«منو که می‌شناسی.‌هفتهٔ​ هیچ‌وقت پیش نمیاد‌ببینیمت​ که گرسنه نباشم.»

وقتی رفت تا شام را برایشان آماده کند،‌جلو​ لبخند از رویِ لب‌های افی محو شد و‌خوشحالم​ با نگاهی پیچیده به پشتِ سرِ او خیره ماند.

هنگامِ خوردن و گپ‌زدن، هر‌چطور​ بار که شوهرش رویش را‌جولیوس​ برمی‌گرداند، افی نگاهی به او می‌انداخت.

سرانجام پرسید:

«راستی... برای‌این​ تپلی‌مون معلمِ‌آینده​ جدید گرفتی؟»

شوهرش جرعه‌ای‌حرف​ چای نوشید و‌ذوقت​ سر تکان داد.

«آره، یه معلمِ تاریخ. چطور؟»

افی مکث کرد.

«چرا به معلمِ‌هفتهٔ​ جدید نیاز داره؟‌ببینیمت​ جولیوس چش بود؟»

شوهرش خندید.

«معلومه که معلم جولیوس هیچیش نیست! فقط پسرمون‌نیاز​ خیلی پرانرژیه و معلم جولیوس هم دیگه جوون‌پسرمون​ نیست. تازه، نمی‌تونه تو همه‌چیز تخصص داشته باشه.»

افی مدتی‌پیچیده​ ساکت ماند و‌ماند​ بعد اخم کرد.

«با این حال. اون معلمِ جدید کیه؟ مدرکش چیه؟‌حرف​ پیشینه‌ش بررسی شده؟ و از همه مهم‌تر، چرا بدونِ‌کند​ اینکه اول با من مشورت کنی رفتی استخدامش کردی؟»

شوهرش جا خورد.

«چی؟ تو‌داد​ فقط سرت‌تاریخ​ شلوغ بود، همین.»

اخمِ افی غلیظ‌تر شد.

«وقتی پای پسرمون در‌آینده​ میون باشه، من هیچ‌وقت سرم‌حرف​ شلوغ نیست. خودت اینو می‌دونی.»

شاید فقط سوءتفاهمی ساده بود. شاید شوهرش با‌جلو​ فکر کردن به اینکه چه چیزی برای لینگِ‌خوشحالم​ کوچک بهتر است، فقط تصمیمی شتاب‌زده گرفته بود.

یا...

شاید هم‌پیچیده​ چیزِ دیگری‌سرِ​ در میان بود.

امکان داشت؟

افی اخیراً مضطرب و گوش‌به‌زنگ بود. به‌خصوص از این بابت نگران‌کند​ بود که رؤیازاد پیش‌تر به پسرش ابرازِ علاقه کرده بود. بنابراین، نسبت‌درمیاره​ به هر چیزی که به لینگِ کوچک ربط داشت حساس شده بود.

اگر سانی به او نگفته بود، حتی خبردار نمی‌شد که لینگ معلمِ جدیدی دارد. شوهرش‌فقط​ هرگز تصمیمی به این مهمی، یعنی انتخابِ معلم برای پسرشان را بدونِ او نمی‌گرفت — به‌خصوص‌اون​ نه حالا که طاعونِ آستریون مثلِ آتشی مهارنشدنی در هر دو جهان در حالِ گسترش بود.

او می‌دانست اوضاع‌پشتِ​ در حالِ حاضر‌هنگامِ​ چقدر خطرناک است.

این اصلاً درست نبود.

این...

مشکوک بود؟

اما نه، شاید... شاید فقط داشت زیادی‌خوردن​ شک می‌کرد. شاید اشتباه می‌کرد و برای‌پرسید​ تمامِ این‌ها توضیحی کاملاً منطقی وجود داشت.

شوهرش در‌این​ سکوت به‌آینده​ او نگاه کرد.

سرانجام گفت:

«این‌طور نیست.»

افی گیج شد.

«چی؟»

شوهرش آهی کشید.

«اینکه می‌گی وقتی پای پسرمون در میون باشه هیچ‌وقت سرت شلوغ نیست، حقیقت نداره. در واقع، تو خیلی وقتا هم‌جوون​ برای اون و هم برای من حسابی سرت شلوغه... می‌فهمم، درک می‌کنم. تو آدمِ مهمی هستی. وظایفت اغلب تو رو از‌اول​ خونه دور نگه می‌داره و گاهی اوقات مجبوری هفته‌ها بری تا تو خطِ مقدم برای بشریت بجنگی. بابتِ این سرزنشت نمی‌کنم.»

سر تکان داد.

«اما این بی‌انصافیه‌هفتهٔ​ که بگی همیشه‌ببینیمت​ برای ما وقت داری.»

افی بهت‌زده‌حرف​ به او‌انگار​ خیره ماند.

حسِ گناهِ‌داد​ شدیدی در‌تاریخ​ قلبش تیر کشید.

اما، در عینِ حال...

بی‌اختیار متوجه شد که شوهرش‌بتونیم​ از پاسخ‌دادن به تمامِ سؤالاتش طفره‌انگار​ رفته است. تصادفی بود، یا تاکتیک؟

آیا می‌توانست...

آیا هنوز‌داد​ می‌توانست به‌تاریخ​ شوهرش اعتماد کند؟

این سؤال دیوانه‌کننده بود.

دوگانگیِ هولناکِ این ماجرا مانندِ تیغه‌ای کُند او را می‌برید. مطمئن نبود که شوهرش دارد دروغ می‌گوید، اما‌کند​ از طرفی نمی‌توانست مطمئن باشد که کاملاً هم صادق است. می‌خواست جواب بخواهد، اما از فهمیدنِ حقیقت می‌ترسید.‌درست​ بیشتر از هر چیز، می‌ترسید او را به خیانت متهم کند و بعد بفهمد همه‌چیز فقط سوءتفاهم بوده است.

ازش متنفرم. از همه‌چیز متنفرم.

افی اشتهایش‌داد​ را از‌تاریخ​ دست داد.

بشقاب را کنار‌پشتِ​ زد، به شوهرش‌هنگامِ​ نگاه کرد و گفت:

«می‌خوام یه چیزی بهم بگی.»

شوهرش ابرویی بالا انداخت.

«چی؟»

افی مدتی‌پیچیده​ به او خیره‌ماند​ ماند، سپس گفت:

«بهم بگو که رؤیازاد یه آشغالِ پسته، که توی‌حرف​ دلش فقط کینه داره، و اینکه نفیس دیر یا‌کند​ زود اون غولِ شرور رو برای همیشه مهروموم می‌کنه.»

شوهرش با‌حرف​ لبخندی محو به‌ذوقت​ او نگاه کرد.

سکوت میانشان کش آمد‌تاریخ​ و لرزهٔ سردی بر‌نیاز​ تیرهٔ پشتِ افی انداخت.

اما سرانجام خنده‌ای سر داد.

«همینو می‌خواستی؟ باشه. رؤیازاد یه آشغالِ‌ببینیمت​ پسته، توی دلش فقط کینه داره، و‌خورده​ به‌زودی بانو نفیس برای همیشه مهرومومش می‌کنه.»

افی آهِ آسودگی کشید.

اما بعد، مردد شد.

چرا... از دستم عصبانی‌سرِ​ نیست؟ مگه نباید از اینکه‌بار​ بهش شک کردم عصبانی بشه؟

همچنان نامطمئن،‌این​ به شوهرش‌آینده​ نگاه کرد.

شوهرش خندید، سر‌نزن​ تکان داد و‌خورده​ مشغولِ خوردنِ غذایش شد.

شاید هم اشتباه می‌کردم.

وقتی آتشِ شومینه در چشمانش انعکاس‌هنگامِ​ یافت، انگار برای لحظه‌ای کوتاه درخششِ‌می‌انداخت​ طلایی‌رنگی در عمقِ آن‌ها جرقه زد.

...و بعد، یادهای پراکندهٔ دیگری که‌ببینیمت​ همچون عکس‌هایی هولناک از جهانی رو‌ذوقت​ به مرگ از جلوی چشمانش گذشتند.

افی روی سنگ‌های سرد افتاده بود و زنجیرهای آهنین دست‌وپای خونینش را بسته بودند. فقط‌بی‌نهایت​ دیگر اثری از آن زنِ سالم و سرزنده باقی نمانده بود — در عوض، شبیهِ‌کنم​ جسدی شده بود، آن‌قدر تکیده که انگار با وزشِ بادی از وسط به دو نیم می‌شد.

بازوانش اسکلتی و ضعیف شده بودند. دنده‌هایش مثلِ تیغه‌هایی بیرون زده و پوستِ بی‌جانش سفت آن‌ها را در بر گرفته بود.‌تازه​ شکمش آن‌قدر فرورفته بود که انگار به ستونِ فقراتش چسبیده بود. چهرهٔ تکیده‌اش گودافتاده و کبود بود، و چشمانی تب‌دار به‌مشورت​ تیرگی در آن می‌سوختند. پاهایش شبیهِ چوب‌هایی بلند بودند که با حالتی عجیب خم شده بودند. انگار دیگر نمی‌توانست تکانشان بدهد.

بدنش تصویرِ هولناکی از جانوری بود که داشت‌گپ‌زدن​ آرام‌آرام خودش را می‌خورد، و تا همان لحظه‌تپلی‌مون​ هم بیشترِ گوشتِ تنش را هضم کرده بود.

سپس، صدای باز شدنِ دری به‌ببینیمت​ گوش رسید و او بی‌حال سرش را‌خورده​ چرخاند تا به میله‌های قفسش نگاه کند.

عطرِ لذیذی‌حرف​ در هوای‌انگار​ مانده پیچید.

شوهرش در ورودیِ سیاه‌چال ظاهر شد و با احتیاط‌داره​ از روی رون‌های کنده‌کاری‌شده در کفِ آن قدم برداشت.‌پرانرژیه​ سینیِ پُری از انواعِ غذاهای لذیذ در دست داشت.

سینی را‌پیچیده​ جلوی قفس گذاشت‌ماند​ و لبخند زد.

«غذای موردعلاقه‌ت رو آوردم.»

افی فقط به او خیره‌ذوقت​ ماند و چیزی نگفت. شوهرش مدتی‌کند​ مکث کرد و بعد آه کشید.

«واقعاً نمی‌فهمم چرا روی این‌چطور​ حماقت پافشاری می‌کنی، عزیزم. فقط‌جولیوس​ کافیه بهم بگی پسرمون کجاست.»

به ویرانهٔ هولناکِ بدنِ‌سرِ​ او خیره شد و‌گپ‌زدن​ چهره‌اش در هم رفت.

«حتی لازم نیست به زبون بیاریش! فقط‌پوزخند​ بهش فکر کن. لطفاً، افی... بهم بگو‌خندید​ پسرمون کجاست. بیا تمومش کنیم. لینگِ کوچولو کجاست؟»

افی مدتی ساکت ماند...

سپس آرام لبخند زد.

صدای خشنش‌پیچیده​ مثلِ پژواکی رو‌ماند​ به مرگ بود.

«اوه، آره؟‌این​ پس غول داره...‌بتونیم​ افکارم رو می‌خونه؟»

از شوهرش روی برگرداند،‌انگار​ به سقف نگاه کرد‌جلو​ و ناگهان زد زیرِ خنده.

«الان دارم‌داد​ به چی‌تاریخ​ فکر می‌کنم؟»

چهرهٔ شوهرش عوض شد.‌سرِ​ لحظه‌ای مکث کرد و‌گپ‌زدن​ بعد با گیجی اخم کرد.

«...غذا؟ فقط‌این​ داری به‌آینده​ غذا فکر می‌کنی؟»

خندهٔ گوش‌خراشِ افی بلندتر شد.

«آه، چه‌کار کنم؟ غذا! تنها چیزی‌مکث​ که می‌تونم بهش فکر کنم غذاست!‌معلم​ چقدر برای اون حروم‌زاده بد شد، نه؟»

خنده‌اش به سرفه‌پشتِ​ و بعد به‌هنگامِ​ هق‌هق تبدیل شد.

«غذا... آه، گرسنمه...»

جای دیگری، کوئنتین و بث دست در دستِ هم، لبخندزنان به آسمان‌عمراً​ نگاه می‌کردند. در آسمان، جزیرهٔ عاج در محاصرهٔ باغِ شب بود و‌راستی​ تنها چند دقیقه تا سقوط به دستِ بردگانِ قلمروِ گرسنگی فاصله داشت.

«نگاه کن، بث!‌آره​ قدیس‌های شب دارن‌مکث​ می‌رن به جنگ!»

بث با خوشحالی لبخند زد.

«آره. اون‌این​ نورِ نقره‌ای...‌آینده​ چقدر قشنگه.»

و جای‌حرف​ دیگری، در‌انگار​ قلبِ زاغ...

سیشان دید که‌آره​ مجبور است خونِ‌مکث​ خواهرانش را بریزد.

اما طولی نکشید‌پشتِ​ که دوباره با‌هنگامِ​ آن‌ها هم‌عقیده شد.

ناولها | novelha.net