چپتر 2637: موجوداتِ نامیرا
0غرشی جهانلرزان بر فرازِ میدانِ نبرد طنینانداز شد و سانیاعماقِ حس کرد وحشتی سرد، دستوپایش را همچون گیرهای قفل کردهغرشِ است. حرکاتش کند شد و انگار بنیانِ ارادهاش داشت فرومیریخت.
بیدرنگ، شاخکهای گوشتی سریعتر از صاعقه حرکت کردند، از دفاعشبرخورد گذشتند و در دستوپایش فرو رفتند؛ سپس او را بهسقوطکرده چهار جهتِ مختلف کشیدند تا بدنش را از هم بدرند.
سانی دندان به هم سایید، ذهنش را استوار کرد و حملهٔ ذهنیعظیم را که ضعیفش کرده بود پس زد... اگر روی خودِ روحش اثرخَزِ میگذاشت، اصلاً میشد اسمش را حملهٔ ذهنی گذاشت؟... و عضلاتش را منقبض کرد.
بهجای اینکه تکهتکه شود، زورش بر آن چهار نامیرا که سعی داشتند چهارشقهاش کنند چربید و آنها را به آغوشِسرعت تاریکِ سایهها کشاند. آنجا، پیکرِ پهناور و بیشکلش سایههای پلیدشان را از هم درید و در تاریکیِ بیکران پراکندهشان کرد.چشمانِ لحظهای بعد، بارِ دیگر شکلی فیزیکی به خود گرفت و از میانِ آوارِ خونین برخاست؛ چهرهٔ پنهانش حالتی سرد داشت.
سطحِ شکافتهٔ ردایِ یشمی داشتشمشیرش خودش را ترمیم میکرد واعماقِ قطراتِ خونِ سرخ از شمشیرش میچکید.
اون غرش چی بود؟
حواسش را به اعماقِ شهرِ جاودان فرستاد و حس کرد سایهای عظیم با سرعت به سمتِمیتازد میدان میتازد. سپس، غرشِ دوم به سپاهِ سایه برخورد کرد و ببری غولپیکر با خَزِ نقرهایِ براقچشمانِ و خطوطِ طلایی، به میانِ انبوهِ نامیرایانِ سقوطکرده جَست زد؛ چشمانِ حیوانیاش با درخششی زیبا سوسو میزد.
در لحظهٔ بعد، گوشتِ پشتِ ببرِ غولپیکر موج برداشت و با زائدههایی زنندهحواسش متورم شد که سپس منفجر شدند و جنگلی از شاخکهای مرگبار پدید آوردند.سپاهِ شاخکها به جلو هجوم بردند، سایههای بیشماری را سوراخ کردند و از هم دریدند.
نگاهِ سانی عبوس شد.
پس شهرِ جاودانسمتِ فقط پر ازغرشِ انسانهای نامیرا نبود...
انگار موجوداتِ نامیرا هم اینجاغرش حضور داشتند و حالا همهٔفرستاد آنها با تباهی مسخ شده بودند.
جانورِ پلید خود را به آرایشِ جنگیِ سپاهِ سایه کوبید و آنغرش را در هم شکست. با هر جَست، پیکرِ برازندهٔ ببرِ نقرهای هیولاوارترغرشِ و بدقوارهتر میشد و رفتهرفته به تودهای کابوسوار از گوشتِ خزنده بدل میگشت.
اما پیش از آنکه موجودِ پلید بتواند آسیبِ چندانیحواسش وارد کند، دستی عظیم از جنسِ فلزِ سیاهشده ازمیدان تاریکی بیرون آمد، گردنش را گرفت و آن را درید.
با ریختنِ آبشاری از خون بر زمین، دیو از سایهها بیرون آمد و ببرِ غولپیکر را درطلایی هوا بلند کرد؛ شاخکهای ویرانگر رویِ زرهِ فلزیاش کشیده میشدند بیآنکه بتوانند آن را سوراخ کنند، وزائدههایی با شعلهور شدنِ آتشِ جهنمی در چشمانِ دیو، رشتههای دود از میانِ پارگیهای خَزِ موجودِ پلید بیرون زد.
سانی روی ترمیمِ آرایشِ جنگیِ سپاهِ سایهاعماقِ تمرکز کرد؛ کمی سرخورده بود که خودشسمتِ نتوانسته بود ببرِ پلید را از پای درآورد.
خب... در تئوری میتوانست. هرچه نباشد، آن موجودِسرخ لعنتی هم به اندازهٔ همنوعانِ انسانیاش نامیرا بود —فرستاد پس فقط کافی بود به دیو دستورِ عقبنشینی بدهد.
اما چنین تصمیمیخونِ حتی برای اومیچکید هم زیادی دیوانهوار بود.
سانی سپرشسرعت را بالا آوردمیتازد و جلو رفت.
سپاهِ سایه ابتدا آرام و سپس رفتهرفته سریعتر، بر گروهِ بینظمِ نامیراهای سقوطکرده دستِ بالامیدان را پیدا کرد. ساکنانِ شهرِ جاودان با وجودِ تمامِ قدرتِ عظیمشان، بیشتر به جانورانِ بیعقلنامیرایانِ میماندند تا انسان؛ از این رو، نتوانستند بر انسجام و انضباطِ بینقصِ سایههای خاموش غلبه کنند.
البته تعدادِیشمی کمترشان همترمیم نقشِ تعیینکنندهای داشت.
سرانجام، سانی کنترلِ کاملِ میدانِ نبرد را به دست گرفت. موجوداتِ عجیبالخلقه همچنانفرستاد از مردن سر باز میزدند، اما در نهایت توانست آنها را از همغولپیکر جدا و تکافتاده کند. با این کار، تلفاتِ سپاهِ سایه تقریباً به صفر رسید.
وقتی نامیراهای سقوطکرده در چرخهٔ بیرحمانهٔغرشِ کشتهشدن، زندهشدن و دوباره فوراً کشتهشدنغولپیکر گیر افتادند، سانی به مرحلهٔ بعدی رفت.
رفتارِ سایهها تغییر کرد.
سپاهِ سایه بهجای از پای درآوردنِ نامیراهای سقوطکرده، تلاش کرد آنها را مهار کند.اعماقِ در ابتدا، سانی نتوانست جلوی بسیاری از پلیدها را بگیرد و همین باعث شد سایههایببری بیشتری نابود شوند؛ هر چه باشد، مهارِ یک موجودِ کابوس بسیار سختتر از کشتنش بود.
اما در نهایت موفق شد.
سانی با استفاده از عروسکگردانمیتازد و سپاهِ سایههایش، آرامآرام توانستبرخورد تکتکِ نامیراهای فاسدشده را مهار کند.
اولین نبردش درمیچکید شهرِ جاودان اینگونهحواسش به پایان رسید.
سانی نفسنفسزنان میانِ آوار ایستاد. میدانِ اطرافش بهکلی ویران شده بود وغرش تمامِ ساختمانهای پرآذینِ دورش به ویرانه تبدیل شده بودند. قلعهٔ تاریک پشتِغرشِ سرش قد برافراشته بود و سایهٔ عمیقی بر آن صحنهٔ ویرانیِ مطلق میانداخت.
اما طولی نکشید که میدان بهمیچکید زیباییِ بینقصِ خود بازگشت و ساختمانهای پرآذینفرستاد خودبهخود از میانِ آوار سرِ هم شدند.
آبهای سیاه دریای توفان در ارتفاعیغرشِ بسیار بالاتر از سرش موج میزدغولپیکر و در پرتوِ نورِ بازتابیافته میدرخشید.
سانی کلاهخودش را مرخص کرد، نفسِ عمیقی کشید وجاودان عرق از پیشانی پاک کرد. جت همراه با تندبادیدوم سرد ظاهر شد و او را به لرزه انداخت.
سالم بهیشمی نظر میرسید، هرچندمیکرد کمی خسته بود.
«آه، نگرانم.»
مبارزه با حریفی نامیرا بهخودیخود بد بود، اما برای جت وضعیتی اسفناکتر داشت؛ هر چه باشد، اوطلایی برای زنده ماندن به جریانِ مداومِ جوهرِ روح نیاز داشت. از آنجا که واقعاً نمیتوانستند این پلیدها رازننده بکشند، او هم نمیتوانست هیچ جوهری دریافت کند. فقط جوهرش را هدر میداد، بیآنکه چیزی به دست بیاورد.
اصلاً جت میتوانست ازاون نبردی طولانی بر سرِ شهرِجاودان جاودان جان به در ببرد؟
سانی آه کشید.
جت نگاهی به اطراف و پیکرهای خاموشِ سایههاییغرش انداخت که با چنگ و دندان نامیراهای پلیدسرعت را نگه داشته بودند، و با لحنی گرفته پرسید:
«حالا چی؟»
سانی کمی مکثمیچکید کرد و باحواسش خونسردی جواب داد:
«حالا به این زادههایترمیم جهنم یه جهنمِ متفاوتسرخ و خیلی بیرحمانهتر نشون میدیم.»
با این حرف، سایههایش از روی بدنش به زمین سرازیراعماقِ شدند و شکلِ مادی به خود گرفتند. پنجمین تجسم نیزغرشِ عروسکگردان را رها کرد و از دلِ سایهها بیرون آمد.
صدای سمهای الماسگون روی سنگ طنینغرشِ انداخت و کابوس به آنها نزدیکغولپیکر شد؛ خون از نیشهای فولادیاش میچکید.
سانی نفسِ عمیقیمیچکید کشید و بهحواسش مرکبش نگاه کرد.
«براشون یه لالایی بخون، کابوس.»
با این فرمان، هر پنجشمشیرش آواتارِ سانی به سایه تبدیلاعماقِ شدند و دورِ نریانِ سیاه پیچیدند.
چشمانِ سرخِسرعت کابوس با شعلههاییمیتازد هولناک گُر گرفت.