---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2965: ناگفته • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2965: ناگفته

0

مدت‌ها پیش، کودکی بود که هیچ‌کس او را نمی‌خواست. آن کودک‌نزدیک‌تر​ کابوسی را فتح کرد و به هفت قطعه تقسیم شد، که‌قبل​ هر قطعه بخشی از قلبِ درهم‌شکستهٔ پسرکِ اصلی را در خود داشت.

شاید قرار بود با هم در دنیا پرسه بزنند و دیگر هرگز‌گویی​ تنها نمانند. اما در عوض، قطعه‌ای که با پشیمانی بیگانه بود، بقیه را‌جلو​ کشت و بخش‌هایی از وجودِ خودش را که در آن‌ها بود پس گرفت.

با این حال، نتوانست آخرین‌کسی​ قطعه را بکشد... چون آخرین قطعه‌همه​ مرگِ آن‌ها را در خود داشت.

و حالا، داشت از‌نکنم​ آن قطعهٔ ترحم‌انگیز می‌خواست که‌باشه​ در عوض او را بکشد.

...با شنیدنِ حرف‌های موردرت، دیگری‌ازش​ عقب کشید و با چهره‌ای‌وحشت‌زده‌اش​ وحشت‌زده به او نگاه کرد.

سر تکان داد،‌موردرت​ گویی این فکر او‌چهره‌ای​ را به وحشت می‌انداخت.

«نـ... نه، نه... نمی‌تونم...»

موردرت لبخند زد.

«می‌دونم.»

لحظه‌ای بی‌حرکت ماند، صورتش‌دیگری​ در هم رفت و‌وحشت‌زده​ بعد به جلو خم شد.

«می‌دونم که نمی‌تونی. تو نمی‌تونی هیچ‌کدوم از احساساتی رو که من این‌قدر‌ازش​ خوب می‌شناسم حس کنی؛ خشم، کینه، تحقیر... آه، و البته نفرت. با‌عشق​ وجودِ همهٔ کارایی که باهات کردم، باز هم نمی‌تونی از من متنفر باشی.»

موردرت دندان‌هایش را‌خنده‌داره​ به هم سایید و‌دوست​ ناله‌اش را خفه کرد.

«آه، اما...‌باشه​ تو دوستم‌همه​ داری، مگه نه؟»

خندهٔ تلخی سر داد.

«خنده‌داره، نه؟ فکر نکنم تا حالا‌منو​ کسی منو دوست داشته باشه... به جز‌متنفرم​ کسی که بیشتر از همه ازش متنفرم.»

نفسِ لرزانی کشید، به بازتابِ وحشت‌زده‌اش نزدیک‌تر‌دوست​ شد و او را گرفت، و آن‌قدر‌نفسِ​ به سمتِ خودش کشید تا چهره‌به‌چهره شدند.

«پس از روی عشق منو بکش، برادر.‌نفسِ​ اگه واقعاً دوستم داری، قبل از اینکه‌چهره‌به‌چهره​ تبدیل به یه جانور بشم منو بکش.»

پشتِ سرشان، تاریکی حالا پهنهٔ سردِ آینه را‌وحشت‌زده​ تقریباً به‌کلی بلعیده بود. شبکه‌ای از ترک روی سطحش‌لبخند​ پدیدار شد و بعد با صدایی کرکننده خُرد شد.

تکه‌ها روی کفِ ابسیدینی پخش شدند؛‌منو​ تکه‌هایی که هنوز پهنهٔ بی‌نورِ روحِ‌ازش​ یک ایزدِ سقوط‌کرده را بازتاب می‌دادند.

چشمانِ موردرت هم حالا پر از تاریکی‌دوست​ بود. خودِ دیگرش را رها کرد، ناله‌ای‌نفسِ​ سر داد و بعد لبخندِ دلپذیری زد.

«اون‌وقت... بالاخره‌باشه​ می‌فهمی نفرت‌همه​ چه حسی داره.»

صدایش سرد و کینه‌توزانه بود.

موردرتِ دیگر خشک‌زده روی زمین نشسته‌منو​ بود. موردرت دستش را گرفت و‌ازش​ تکه‌ای از آینه را در آن گذاشت.

آهِ عمیقی کشید.

«دلم می‌خواست به افتخارِ این‌ازش​ لحظهٔ تکان‌دهنده یه حرفِ عمیق بزنم...‌نزدیک‌تر​ اما، افسوس، چیزی به ذهنم نمی‌رسه.»

موردرت لحظه‌ای‌حرف‌های​ ساکت ماند‌دیگری​ و بعد خندید.

«هرچند شاید‌تلخی​ هیچ پایانی از‌کسی​ این مناسب‌تر نباشه.»

به خودِ دیگرِ سنگ‌شده‌اش نگاه کرد. لبخند آرام‌آرام‌داشته​ از چهرهٔ خون‌آلودش محو شد. در نهایت، چیزی‌بازتابِ​ جز سرمایی آرام و بی‌احساس در آن باقی نماند.

فقدانِ احساساتی چنان‌بیشتر​ مطلق که به‌طرزِ‌متنفرم​ عجیبی صادقانه بود.

موردرت چند ثانیهٔ طولانی‌دیگری​ مکث کرد و بعد‌وحشت‌زده​ با لحنی آمرانه غرید:

«انجامش بده!»

دستِ موردرتِ دیگر تکان خورد.

آستریون، همان‌طور که از پله‌های برجِ آبنوس بالا می‌رفت، لحظه‌ای مکث کرد‌گویی​ و به پایین، به سمتِ زیرزمینِ برج خیره شد. آنجا توفانی از جوهرِ‌جلو​ روح در حالِ شکل‌گیری بود و چیزی درخشان آرام‌آرام در تاریکی جان می‌گرفت.

مطلقی تازه داشت متولد می‌شد.

نگاهی از سرگرمیِ خونسردانه در چهرهٔ آستریون‌دوست​ نقش بست. نگاهش را گرفت و به‌نفسِ​ بالا رفتن از پله‌های سنگیِ بی‌پایان ادامه داد.

دور تا دورش، سربازانِ قلمروِ گرسنگی لرزشِ برجِ آبنوس را حس‌نزدیک‌تر​ می‌کردند؛ تکه‌های ابسیدین از سقفِ بلندِ بالای سرشان فرو می‌ریخت. نگاه‌های‌قبل​ نگرانی به هم انداختند و پیش رفتند، آمادهٔ اجرای فرمان‌های فرمانروایشان.

در طبقهٔ سومِ برجِ باستانی، کاسی داشت در فوجِ کلاغ‌های وحشی غرق می‌شد.‌متنفرم​ خونریزیِ شدیدی داشت و برای سرِ پا ماندن تقلا می‌کرد؛ خنجرش در نبرد‌برادر​ با ردِّ ویرانی — کهن‌ترین قدیسِ بشریت — کاری از پیش نبرده بود.

تا همان موقع هم بیش از ده کلاغ را از پای درآورده‌ازش​ بود، اما تعدادشان مدام بیشتر می‌شد؛ کلاغ‌های بیشتری از پنجره‌های شکسته به‌عشق​ داخل می‌ریختند و رشته‌هایی از مهِ سفید را به دنبالِ خود می‌کشیدند.

و خودش هم حسش می‌کرد —‌متنفرم​ حضورِ هولناکی که داشت نزدیک و‌آن‌قدر​ نزدیک‌تر می‌شد و تنش را یخ می‌کرد.

آستریون می‌آمد تا او‌دیگری​ را با خود ببرد،‌وحشت‌زده​ و وقتِ چندانی نمانده بود.

«کافیه!»

کاسی دست از تظاهر به تسلط برداشت و‌داشته​ خود را رها کرد؛ تمامِ محدودیت‌ها و خط‌قرمزهایی‌بازتابِ​ را که برای خودش تعیین کرده بود کنار زد.

گذاشت نیمهٔ‌باشه​ تاریک‌ترش کنترل را‌ازش​ به دست بگیرد...

و آن نیمهٔ سرکوب‌شده‌اش،‌دیگری​ بسیار وحشی‌تر و بی‌رحم‌تر‌وحشت‌زده​ از خودِ همیشگی‌اش بود.

کاسی از دیواری که پشتش را پوشش می‌داد فاصله‌باشه​ گرفت و دردِ شدیدِ چنگال‌هایی را که گوشتش را می‌دریدند‌آن‌قدر​ نادیده گرفت... آخر می‌دانست دردِ به‌مراتب وحشتناک‌تری در راه است.

یکی از کلاغ‌ها را روی‌کسی​ هوا چنگ زد، گردنش را‌بیشتر​ گرفت و به صورتش نزدیک کرد.

اما کاسی گردنِ‌بیشتر​ پرنده‌ای را که تقلا‌نفسِ​ می‌کرد، در مشتش نشکست...

در عوض، به چشمانِ گرد و عقیقی‌اش خیره‌وحشت‌زده​ شد و توانِ متعالیِ خودش را فعال کرد؛‌نمی‌تونم​ در دریای پهناورِ یادهای قدیس کُر شیرجه زد.

اما این بار، نه به دنبالِ‌منو​ دانشی پنهان گشت و نه با‌ازش​ ظرافتِ چاقوی جراحی به جانشان افتاد.

در عوض،‌تلخی​ خیلی ساده‌نکنم​ نابودشان کرد.

همه‌شان را سوزاند و خاکستر کرد. ذهنِ ردِّ ویرانی را از سال‌های‌آن‌قدر​ بی‌شمارِ زندگیِ پرماجرایش شست و خودِ مفهومِ وجودِ او را ریشه‌کن کرد؛‌تبدیل​ تا جایی که از او چیزی نماند جز پوسته‌ای تهی و سوخته.

کلاغ‌های بی‌شمار همگی منقارشان‌دیگری​ را باز کردند و جیغی‌نگاه​ هولناک و گوش‌خراش سر دادند.

پروازشان آشفته و جنون‌آمیز شد؛ بسیاری از آن‌ها به دیوارها و سقفِ‌ازش​ کارگاهِ نِتِر کوبیده می‌شدند. کلاغی که در دستِ کاسی بود ابتدا در خلسه‌بکش​ فرو رفت، اما بعد دیوانه‌وار به تقلا افتاد تا خودش را رها کند.

اما دیگر دیر شده بود.

راهِ فراری از‌بیشتر​ مغاکِ نهفته در‌متنفرم​ چشمِ کاسی نبود.

حتی وقتی دردِ وحشتناکی در حدقهٔ خالیِ چشمش شعله کشید و مثلِ تیغه‌ای‌فکر​ گداخته به تپش افتاد، کاسی دست برنداشت؛ تا اینکه فوجِ کلاغ‌ها پس کشیدند و‌هیچ‌کدوم​ در قالبِ پیکری انسانی به هم پیوستند و مردِ تکیده بی‌رمق روی زمین افتاد.

ردِّ ویرانی... مردی که زمانی ردِّ ویرانی بود... سعی کرد بنشیند‌همه​ و با نگاهی تهی به اطراف خیره شد؛ در چشمانِ حیوانی،‌شدند​ دردمند و وحشت‌زده‌اش هیچ نشانی از تفکر یا هویت به چشم نمی‌خورد.

خون از صورتِ کاسی شرّه می‌کرد، اما او‌داشته​ همان موقع به سمتِ مرد یورش برده بود‌بازتابِ​ و تیغهٔ خنجرش در نورِ کم‌سو برق می‌زد.

با این حال، پیش از‌ازش​ آنکه بتواند کارِ کالبدِ تهیِ‌وحشت‌زده‌اش​ قدیس کُر را تمام کند...

صدایی آرام باعث شد‌دیگری​ تلوتلو بخورد و دلش‌وحشت‌زده​ غرق در ناامیدی شد.

«همین‌قدر کافیه.»

آستریون واردِ کارگاهِ باستانی‌نکنم​ شد و با لبخندی‌داشته​ محو به او نگاه کرد.

«این طرزِ رفتار با بزرگ‌ترها‌ازش​ نیست، دخترِ جوان. چطوره به‌وحشت‌زده‌اش​ جاش کمی با هم حرف بزنیم؟»

قبلی

بعدی

ناولها | novelha.net