چپتر 2965: ناگفته
0مدتها پیش، کودکی بود که هیچکس او را نمیخواست. آن کودکنزدیکتر کابوسی را فتح کرد و به هفت قطعه تقسیم شد، کهقبل هر قطعه بخشی از قلبِ درهمشکستهٔ پسرکِ اصلی را در خود داشت.
شاید قرار بود با هم در دنیا پرسه بزنند و دیگر هرگزگویی تنها نمانند. اما در عوض، قطعهای که با پشیمانی بیگانه بود، بقیه راجلو کشت و بخشهایی از وجودِ خودش را که در آنها بود پس گرفت.
با این حال، نتوانست آخرینکسی قطعه را بکشد... چون آخرین قطعههمه مرگِ آنها را در خود داشت.
و حالا، داشت ازنکنم آن قطعهٔ ترحمانگیز میخواست کهباشه در عوض او را بکشد.
...با شنیدنِ حرفهای موردرت، دیگریازش عقب کشید و با چهرهایوحشتزدهاش وحشتزده به او نگاه کرد.
سر تکان داد،موردرت گویی این فکر اوچهرهای را به وحشت میانداخت.
«نـ... نه، نه... نمیتونم...»
موردرت لبخند زد.
«میدونم.»
لحظهای بیحرکت ماند، صورتشدیگری در هم رفت ووحشتزده بعد به جلو خم شد.
«میدونم که نمیتونی. تو نمیتونی هیچکدوم از احساساتی رو که من اینقدرازش خوب میشناسم حس کنی؛ خشم، کینه، تحقیر... آه، و البته نفرت. باعشق وجودِ همهٔ کارایی که باهات کردم، باز هم نمیتونی از من متنفر باشی.»
موردرت دندانهایش راخندهداره به هم سایید ودوست نالهاش را خفه کرد.
«آه، اما...باشه تو دوستمهمه داری، مگه نه؟»
خندهٔ تلخی سر داد.
«خندهداره، نه؟ فکر نکنم تا حالامنو کسی منو دوست داشته باشه... به جزمتنفرم کسی که بیشتر از همه ازش متنفرم.»
نفسِ لرزانی کشید، به بازتابِ وحشتزدهاش نزدیکتردوست شد و او را گرفت، و آنقدرنفسِ به سمتِ خودش کشید تا چهرهبهچهره شدند.
«پس از روی عشق منو بکش، برادر.نفسِ اگه واقعاً دوستم داری، قبل از اینکهچهرهبهچهره تبدیل به یه جانور بشم منو بکش.»
پشتِ سرشان، تاریکی حالا پهنهٔ سردِ آینه راوحشتزده تقریباً بهکلی بلعیده بود. شبکهای از ترک روی سطحشلبخند پدیدار شد و بعد با صدایی کرکننده خُرد شد.
تکهها روی کفِ ابسیدینی پخش شدند؛منو تکههایی که هنوز پهنهٔ بینورِ روحِازش یک ایزدِ سقوطکرده را بازتاب میدادند.
چشمانِ موردرت هم حالا پر از تاریکیدوست بود. خودِ دیگرش را رها کرد، نالهاینفسِ سر داد و بعد لبخندِ دلپذیری زد.
«اونوقت... بالاخرهباشه میفهمی نفرتهمه چه حسی داره.»
صدایش سرد و کینهتوزانه بود.
موردرتِ دیگر خشکزده روی زمین نشستهمنو بود. موردرت دستش را گرفت وازش تکهای از آینه را در آن گذاشت.
آهِ عمیقی کشید.
«دلم میخواست به افتخارِ اینازش لحظهٔ تکاندهنده یه حرفِ عمیق بزنم...نزدیکتر اما، افسوس، چیزی به ذهنم نمیرسه.»
موردرت لحظهایحرفهای ساکت مانددیگری و بعد خندید.
«هرچند شایدتلخی هیچ پایانی ازکسی این مناسبتر نباشه.»
به خودِ دیگرِ سنگشدهاش نگاه کرد. لبخند آرامآرامداشته از چهرهٔ خونآلودش محو شد. در نهایت، چیزیبازتابِ جز سرمایی آرام و بیاحساس در آن باقی نماند.
فقدانِ احساساتی چنانبیشتر مطلق که بهطرزِمتنفرم عجیبی صادقانه بود.
موردرت چند ثانیهٔ طولانیدیگری مکث کرد و بعدوحشتزده با لحنی آمرانه غرید:
«انجامش بده!»
دستِ موردرتِ دیگر تکان خورد.
آستریون، همانطور که از پلههای برجِ آبنوس بالا میرفت، لحظهای مکث کردگویی و به پایین، به سمتِ زیرزمینِ برج خیره شد. آنجا توفانی از جوهرِجلو روح در حالِ شکلگیری بود و چیزی درخشان آرامآرام در تاریکی جان میگرفت.
مطلقی تازه داشت متولد میشد.
نگاهی از سرگرمیِ خونسردانه در چهرهٔ آستریوندوست نقش بست. نگاهش را گرفت و بهنفسِ بالا رفتن از پلههای سنگیِ بیپایان ادامه داد.
دور تا دورش، سربازانِ قلمروِ گرسنگی لرزشِ برجِ آبنوس را حسنزدیکتر میکردند؛ تکههای ابسیدین از سقفِ بلندِ بالای سرشان فرو میریخت. نگاههایقبل نگرانی به هم انداختند و پیش رفتند، آمادهٔ اجرای فرمانهای فرمانروایشان.
در طبقهٔ سومِ برجِ باستانی، کاسی داشت در فوجِ کلاغهای وحشی غرق میشد.متنفرم خونریزیِ شدیدی داشت و برای سرِ پا ماندن تقلا میکرد؛ خنجرش در نبردبرادر با ردِّ ویرانی — کهنترین قدیسِ بشریت — کاری از پیش نبرده بود.
تا همان موقع هم بیش از ده کلاغ را از پای درآوردهازش بود، اما تعدادشان مدام بیشتر میشد؛ کلاغهای بیشتری از پنجرههای شکسته بهعشق داخل میریختند و رشتههایی از مهِ سفید را به دنبالِ خود میکشیدند.
و خودش هم حسش میکرد —متنفرم حضورِ هولناکی که داشت نزدیک وآنقدر نزدیکتر میشد و تنش را یخ میکرد.
آستریون میآمد تا اودیگری را با خود ببرد،وحشتزده و وقتِ چندانی نمانده بود.
«کافیه!»
کاسی دست از تظاهر به تسلط برداشت وداشته خود را رها کرد؛ تمامِ محدودیتها و خطقرمزهاییبازتابِ را که برای خودش تعیین کرده بود کنار زد.
گذاشت نیمهٔباشه تاریکترش کنترل راازش به دست بگیرد...
و آن نیمهٔ سرکوبشدهاش،دیگری بسیار وحشیتر و بیرحمتروحشتزده از خودِ همیشگیاش بود.
کاسی از دیواری که پشتش را پوشش میداد فاصلهباشه گرفت و دردِ شدیدِ چنگالهایی را که گوشتش را میدریدندآنقدر نادیده گرفت... آخر میدانست دردِ بهمراتب وحشتناکتری در راه است.
یکی از کلاغها را رویکسی هوا چنگ زد، گردنش رابیشتر گرفت و به صورتش نزدیک کرد.
اما کاسی گردنِبیشتر پرندهای را که تقلانفسِ میکرد، در مشتش نشکست...
در عوض، به چشمانِ گرد و عقیقیاش خیرهوحشتزده شد و توانِ متعالیِ خودش را فعال کرد؛نمیتونم در دریای پهناورِ یادهای قدیس کُر شیرجه زد.
اما این بار، نه به دنبالِمنو دانشی پنهان گشت و نه باازش ظرافتِ چاقوی جراحی به جانشان افتاد.
در عوض،تلخی خیلی سادهنکنم نابودشان کرد.
همهشان را سوزاند و خاکستر کرد. ذهنِ ردِّ ویرانی را از سالهایآنقدر بیشمارِ زندگیِ پرماجرایش شست و خودِ مفهومِ وجودِ او را ریشهکن کرد؛تبدیل تا جایی که از او چیزی نماند جز پوستهای تهی و سوخته.
کلاغهای بیشمار همگی منقارشاندیگری را باز کردند و جیغینگاه هولناک و گوشخراش سر دادند.
پروازشان آشفته و جنونآمیز شد؛ بسیاری از آنها به دیوارها و سقفِازش کارگاهِ نِتِر کوبیده میشدند. کلاغی که در دستِ کاسی بود ابتدا در خلسهبکش فرو رفت، اما بعد دیوانهوار به تقلا افتاد تا خودش را رها کند.
اما دیگر دیر شده بود.
راهِ فراری ازبیشتر مغاکِ نهفته درمتنفرم چشمِ کاسی نبود.
حتی وقتی دردِ وحشتناکی در حدقهٔ خالیِ چشمش شعله کشید و مثلِ تیغهایفکر گداخته به تپش افتاد، کاسی دست برنداشت؛ تا اینکه فوجِ کلاغها پس کشیدند وهیچکدوم در قالبِ پیکری انسانی به هم پیوستند و مردِ تکیده بیرمق روی زمین افتاد.
ردِّ ویرانی... مردی که زمانی ردِّ ویرانی بود... سعی کرد بنشیندهمه و با نگاهی تهی به اطراف خیره شد؛ در چشمانِ حیوانی،شدند دردمند و وحشتزدهاش هیچ نشانی از تفکر یا هویت به چشم نمیخورد.
خون از صورتِ کاسی شرّه میکرد، اما اوداشته همان موقع به سمتِ مرد یورش برده بودبازتابِ و تیغهٔ خنجرش در نورِ کمسو برق میزد.
با این حال، پیش ازازش آنکه بتواند کارِ کالبدِ تهیِوحشتزدهاش قدیس کُر را تمام کند...
صدایی آرام باعث شددیگری تلوتلو بخورد و دلشوحشتزده غرق در ناامیدی شد.
«همینقدر کافیه.»
آستریون واردِ کارگاهِ باستانینکنم شد و با لبخندیداشته محو به او نگاه کرد.
«این طرزِ رفتار با بزرگترهاازش نیست، دخترِ جوان. چطوره بهوحشتزدهاش جاش کمی با هم حرف بزنیم؟»
قبلی
بعدی