---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2624: شهرِ جاودان • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2624: شهرِ جاودان

0

با نگاه به جنگلِ دوردستِ مناره‌های نقره‌ای،‌تکان​ چشمانِ آبیِ یخیِ جت سردتر هم شد.‌نگیم​ نفسِ عمیقی کشید و با لحنی تاریک گفت:

«بوی موجوداتِ کابوس میاد.»

سانی در سکوت نگاهش کرد.

حسِ سایه‌اش نمی‌توانست به اعماقِ گنبدِ پیرامونِ شهرِ‌شهری​ جاودان نفوذ کند، اما همچنان می‌توانست چیزهایی را‌رؤیا​ حس کند. پس از چند لحظه مکث، لبخندی زد.

«خب، یه خبرایی دارم. یه‌بگو​ خبرِ بد... و یه خبرِ‌قدرتمنده​ بدتر. اول کدوم رو می‌خوای بشنوی؟»

جت نگاهش کرد؛‌تصورِ​ هیچ اثری از‌دوام​ شوخی در چشمانش نبود.

«آه... اول‌حالِ​ خبرِ بد‌اشباحش​ رو بگو، لطفاً.»

سانی سر تکان داد.

«شهر پر از موجوداتِ قدرتمنده...‌بگو​ صدها هزار، اگه نگیم میلیون‌ها، از‌صدها​ اونا دارن تو تمامِ خیابوناش می‌خزن.»

قدیس‌های شب با نگرانی‌اینکه​ به هم نگاه کردند.‌حالا​ اما جت خونسرد ماند.

«پس خبرِ بدتر چیه؟»

سانی آهی کشید‌این​ و به نورهای نقره‌ایِ‌نداشت​ شهرِ دوردست خیره شد.

خیال می‌کرد، یا در‌نبود​ ناحیه‌ای خاص به رنگِ‌داد​ سبزِ شبح‌واری درآمده بودند؟

چهره در هم کشید.

«انگار هلندی همین الانشم لنگر انداخته. فکر کنم‌تصورِ​ بعضی از اون موجوداتِ زندهٔ بی‌شمار در حالِ حاضر‌شوم​ دارن با اشباحش می‌جنگن، اون بیرون تو حاشیهٔ شهر.»

تصورِ اینکه تمدنِ شهرِ جاودان دوام آورده و حالا داشت تهاجمِ اشباحِ شوم را دفع می‌کرد، شیرین بود. با‌این‌طور​ این حال، سانی امیدِ چندانی نداشت که شهری پر از نامیرایانِ باستانی و خردمند پیدا کند — گذشته از این‌ها،‌می‌جنگید​ در عالمِ رؤیا اوضاع هرگز این‌طور پیش نمی‌رفت و تازه شبگرد هم شهرِ جاودان را جایی کابوس‌وار توصیف کرده بود.

بنابراین، به احتمالِ زیاد با وضعیتی روبه‌رو بودند‌داد​ که در آن، یک گله از وحشت‌های شوم‌اونا​ داشت با گله‌ای دیگر و حتی وحشتناک‌تر می‌جنگید.

به‌زودی حقیقت را می‌فهمیدند.

در سمتِ دیگرِ شهر نیز ناحیهٔ غیرعادیِ دیگری وجود داشت. اما آن یکی فرق می‌کرد... اگر نبرد میانِ‌دفع​ ناوگانِ اشباح و ساکنانِ شهرِ جاودان خود را با هیاهویی از حرکت نشان می‌داد — هرچند ارواح سایه‌ای‌هرگز​ نداشتند، اما موجوداتی که با آن‌ها می‌جنگیدند سایه می‌انداختند — آن ناحیه به دلیلِ فقدانِ کاملِ حرکت متمایز بود.

انگار هر موجودِ‌این​ زنده‌ای در آنجا از‌نداشت​ پیش نابود شده بود.

سانی تنها می‌توانست بیرونی‌ترین نقاطِ شهرِ جاودان را حس‌شهر​ کند، برای همین نمی‌توانست حرفِ بیشتری بزند. با این‌تمامِ​ حال، همین هم برای رسیدن به چند نتیجه‌گیری کافی بود.

هلندی زودتر از آن‌ها رسیده بود و نیروهایش از پیش جایِ پایی درونِ گنبد‌شیرین​ برای خود باز کرده بودند. در حالِ حاضر، کنترلِ یکی از جزایرِ بیرونی را در‌رؤیا​ دست داشتند و حمله‌ای همه‌جانبه ترتیب داده بودند تا بیشتر به عمقِ شهر نفوذ کنند.

جت اخم کرد.

«پس پیشنهاد‌بود​ می‌کنی چی‌کار کنیم؟‌امیدِ​ قاطیِ درگیری بشیم؟»

سانی چند لحظه‌چشمانش​ مکث کرد و‌لطفاً​ بعد سر تکان داد.

«روبه‌رو شدن با هلندی همین‌جوری‌اش هم به‌اندازهٔ کافی بد هست، اما روبه‌رو شدن با اون و سپاهی از پلیدهای ناشناخته به‌طورِ هم‌زمان خیلی بدتره.‌خردمند​ اصلاً چرا باید این کار رو بکنیم؟ این شهرِ بزرگیه. ما می‌تونیم خیلی راحت تو اون‌یکی سمتش فرود بیایم و ببینیم کی می‌تونه سریع‌تر‌گله‌ای​ فتحش کنه. اون‌وقت، اطلاعاتِ خیلی بیشتری به دست میاریم و شانسِ این رو داریم که قبل از درگیری با نیروهای هلندی، برتریِ سرزمینی پیدا کنیم.»

در بهترین حالت، سپاهِ اشباح تا آن موقع‌تصورِ​ نابود می‌شد و فقط باید با آن یکی‌اشباحِ​ گلهٔ وهم‌آور از پلیدهای هولناک دست‌وپنجه نرم می‌کردند.

علاوه بر آن، موجودِ ناشناخته‌ای که سانی حدس می‌زد همان بیرون، جایی‌پیدا​ داخلِ گنبد باشد. رقیبِ سوم، هر چه که بود — قاتلِ تامِ‌جایی​ پیر، مگر اینکه کاپیتانِ هلندی جانِ آن صدفِ کینه‌توز را گرفته باشد.

سانی به پهنهٔ‌چشمانش​ وسیعِ باغِ شب‌لطفاً​ نگاه کرد و افزود:

«تازه، هدفِ اصلیِ الانمون پیدا کردنِ اسکله‌ایه که بتونه باغِ شب رو تعمیر کنه. باید‌بود​ یه جایی روی لبهٔ بیرونیِ شهرِ جاودان باشه؛ پس بیاین دورش بگردیم و ببینیم چی‌اوضاع​ می‌شه. بعد از اینکه یه پایگاهِ امن برای کشتی‌مون پیدا کردیم، می‌تونیم برای بعدش نقشه بکشیم.»

با سرکوبِ حسِ اضطرارشان، باغِ شب را آرام و از فاصله‌ای‌دوام​ دور، گردِ شهرِ جاودان به حرکت درآوردند. با حرکتِ کشتیِ زنده‌حال​ در اعماقِ ژرف، سانی توانست شهرِ سقوط‌کرده را کمی بهتر بررسی کند.

عجیب بود... حسِ سایه‌اش به‌راحتی از سپرِ محافظِ باغِ شب می‌گذشت و‌پیدا​ انگار می‌توانست به گنبدِ شهرِ جاودان هم نفوذ کند. اما کمی آن‌طرف‌تر از‌کابوس‌وار​ مانعِ نامرئی، حواسش او را یاری نمی‌کردند؛ گویی چیزِ دیگری جلویشان را می‌گرفت.

«اون چیزای‌شوخی​ داخلِ شهر...‌نبود​ چه شکلی‌ان؟»

سانی سر چرخاند، چند لحظه‌تمدنِ​ ساکت ماند و سپس با‌تهاجمِ​ کمی تردید به جت جواب داد:

«راستش نمی‌تونم ببینمشون. فقط می‌تونم سایه‌هاشون‌بیرون​ رو حس کنم. و سایه‌هاشون... خب،‌آورده​ از بیرون که شبیهِ سایهٔ آدمیزادن.»

حداقل دو پا، دو دست و یک سر داشتند. با این حال، چیزی‌گذشته​ در سایهٔ ساکنانِ نامیرای شهرِ جاودان عمیقاً آزاردهنده بود. سانی نمی‌توانست دقیقاً توصیف‌توصیف​ کند چه چیزی نگرانش می‌کرد، اما ناهنجاریِ نامحسوس و دلهره‌آوری در آن‌ها حس می‌کرد.

«فکر کنم اسکله رو می‌بینم.»

سرانجام صدای نیو‌تصورِ​ حواسش را از‌دوام​ این نگرانی پرت کرد.

سانی با نگاه به جلو،‌می‌جنگن​ سازهٔ عظیمی دید که از‌تمدنِ​ گنبدِ شهرِ جاودان بیرون زده بود.

اما پیش از آن...

کتیبهٔ سنگیِ عظیمی درست بیرونِ مانعِ نامرئی با قدرت در شیشهٔ سیاه فرو رفته بود و‌اونا​ شبکه‌ای از ترک‌های دندانه‌دار، سطحِ صافِ اطرافش را مخدوش کرده بود. سانی نمی‌دانست یک نفر باید چقدر‌می‌کرد​ قدرت داشته باشد تا بتواند بسترِ دریای توفان را بشکند، اما دیدنِ آن لرزه بر تنش می‌انداخت.

«این... چیه؟»

وقتی باغِ شب نزدیک‌تر شد و نورش‌حاشیهٔ​ بر سطحِ کتیبهٔ سنگیِ بلند افتاد، توانست‌داشت​ رون‌های حک‌شده بر آن را به‌سختی تشخیص دهد.

رون‌ها در سمتِ بیرونیِ کتیبه نوشته شده بودند،‌شهری​ رو به پهنهٔ بی‌کرانِ دریای توفان. خطِ آن‌رؤیا​ عجیب بود، اما همچنان می‌توانست تا حدودی ترجمه‌اش کند.

سانی با خواندنِ کلماتِ‌نبود​ روی کتیبهٔ سنگی، نفسش‌داد​ را آرام بیرون داد...

با این‌حاشیهٔ​ کار، چشمانش‌اینکه​ کمی لرزید.

رون‌ها چنین می‌گفتند:

[من دایرون هستم، شاهِ مار.

به هشدارم گوش بسپار، ای رهگذر:

برگرد.

هیچ نجاتی از ابدیت نیست

و هیچ امانی از بندِ آن.

آن‌سوی این خط

دوزخ است.]

ناولها | novelha.net