چپتر 2676: دریاچهٔ کاخ
0سانی با گفتنِ ایننیروی حرف نفسِ عمیقی کشیدنیست و به جت نگاه کرد.
«جت.»
جت سر تکان داد،سینهٔ از جا برخاست و بهبهطرزِ سمتِ لبهٔ تالارِ رونی رفت.
«حواسم هست. ولی اگه بخوایممتخصصِ کار رو درست انجام بدیم، برایبگی آماده کردنِ همهچیز کمی زمان میخوام.»
زیرِ پایش، عرشههای سطحیِ باغِ شب تا دوردست کشیده شده بود و سایههای خاموش بهآرامیشیک داشتند آرایشِ آسیبدیدهٔ خود را ترمیم میکردند. قلعهٔ تاریک در سینهٔ کشتی قد برافراشته بود وترجیح پیکرِ عظیم و بهطرزِ مورمورکنندهای بیحرکتِ عروسکگردان، همچون ایزدی وهمانگیز بر فرازِ همهچیز سایه انداخته بود.
به آسمانِ تاریکِ فرازِ شهرِ جاودانهستیم نگاه کرد؛ چشمانِ آبی و یخیاشضربتِ شکوهِ درکناپذیرِ آن را بازتاب میداد.
شبگرد اخم کرد.
«آخه دقیقاً دارین چیکار میکنین؟»
سانی شانه بالا انداخت.
«داریم سوارهنظام رو خبر میکنیم.»
جوانِ زیبارو چند بارسینهٔ پلک زد و سپسعظیم با لحنی مردد گفت:
«چی... فکر میکردم سوارهنظام شمایین.»
سانی لبخند زد.
«من بیشتر متخصصِ شناساییِچون ویژه و خرابکاریم. اگهتفنگدارِ بخوای میتونی بگی یه کماندو.»
پشتِ سرش را خاراند.
«راستش، چون روی کشتی هستیم، فکر کنم تفنگدارِ دریایی باشم. یه نیروی ضربتِپشتِ دریایی؟ خب، بههرحال مهم نیست. نکته اینجاست که من طرفدارِ سرسختِ جنگِ ظریف،بههرحال شیک و نقطهزنم. زورِ بازو، کشتارِ وحشیانه و نابودیِ کامل تخصصِ یکی دیگهست.»
شبگرد با شنیدنِ کلماتِ ظریفضربتِ و شیک نگاهِ تردیدآمیزی به اوطرفدارِ انداخت، اما ترجیح داد ساکت بماند.
در حالی که باغِ شب کاخ را دور میزد، سانی رفت تا بهبههرحال ایتر کمک کند روی صندلی بنشیند. خیلی زود از سایهٔ پهناورِ کاخ بیرونکشتارِ آمدند و کمی بعد، نیو و موجِ خون روی عرشهٔ فرماندهی به آنها پیوستند.
«چه منظرهای.»
سانی باشمایین چهرهای عبوس بهمتخصصِ روبهرو نگاه کرد.
آنجا، پیشِ رویشان، پردهاینیروی چرخان از مه بخشهای شمالیِنکته شهرِ جاودان را پوشانده بود.
منظرهٔ نبردِ سهمگینی که زیرِ پوششِ مه جریانتفنگدارِ داشت پنهان بود، اما همچنان میتوانستند وسعتِ هولناکشنکته را حس کنند و پژواکِ خشونتِ مورمورکنندهاش را دریابند.
سیلابهای متلاطم و خروشانِ مه غرق در درخششِ سبزِ شبحواری بود که گهگاه با جرقههایی ناگهانی شدت میگرفتانداخته و آنها را از درون، همچون آذرخشهایی زاده از توفانی شبحوار، روشن میکرد. غرشِ رعد بر سطحِ متلاطمِمیکنین آب میپیچید و در آن نورِ اثیری، سایههای تاریک و مخوفی آشکار میشدند که بهسرعت در مه حرکت میکردند.
آنها سایههایشمایین هولناکِ پلیدهایبیشتر نامیرا بودند.
اشباح از مه قابلتشخیص نبودند، بنابراین سانی نمیتوانست آنها را ببیند... با اینجنگِ حال میتوانست حضورشان را از روی حرکاتِ نامیراها حدس بزند: اینکه به کجا هجومکلماتِ میبردند، کجا متوقف میشدند و کجا با تیغههایی نامرئی از پا درمیآمدند و میافتادند.
ارتشِ اشباح از قبل به آخرینهستیم جزیرهٔ پیش از دریاچهای که کاخضربتِ را احاطه کرده بود، رسیده بود.
عجیب آنکه، تمامِ پلهایی که به قلبِ شهرِ جاودان میرسیدند ویران شده بودند وایزدی همچون دندههای شکستهٔ جانوری عظیم روی آب کشیده شده بودند — به دلیلی، انگار جادویمیداد دیمونِ آسودگی هیچ اثری روی آنها نداشت، بنابراین همانطور درهمشکسته و ویران باقی مانده بودند.
سانی با خود فکر کرد که آیا این کارِ دایرون است یا پلهای شکسته زخمهایی باستانیاند کهچون ایزدبانوی توفان بر شهرِ جاودان به جا گذاشته و حتی قدرتِ دیمونِ آسودگی هم حریفشان نشده است. درشیک هر صورت، فرقی نمیکرد... بعید میدانست آبهای مرگبارِ دریاچه مانعی بر سرِ راهِ هلندی و ناوگانِ شبحوارش باشند.
خودِ آن کشتیِ شوم میانِ مه و پشتِ ارتشش خودنمایی میکرد؛طرفدارِ شکافهای عمیقِ کانالی که در آن میراند، نیمی از آن را ازتخصصِ دید پنهان کرده بود. با دیدنِ آن، بیاختیار تنِ سانی یخ کرد.
نمیدانست هلندی با چه ترفندی پلیدهای نامیرا را مهار کرده است، اما اشباح داشتند پیوسته دشمننکته را به عقب میراندند. اقیانوسی از آنها به جزایرِ شهرِ جاودان سرازیر شده بود. خطِ مقدمدیگهست در چندین محله امتداد داشت و رفتهرفته داشت شکلی هلالی دورِ ساحلِ دریاچهٔ کاخ به خود میگرفت.
باغِ شب روی آب پیش رفت تا اینکه به جبههٔ شمالیِ کاخعروسکگردان رسید. آنجا رفتهرفته سرعتش را کم کرد و سینهخیز به جلو خزیدآبی تا همچون دیوارِ یک قلعه میانِ ارتشِ اشباح و قلبِ شهرِ جاودان بایستد.
در آن لحظه، سانی لرزید؛ سنگینیِ نگاهی سرد رابخوای روی خودش حس کرد. به سایهٔ دوردستِ هلندی چشمروی دوخت. میدانست ناخدای کشتی هم دارد به او نگاه میکند.
سانی بهزور لبخندی زدنیروی و برای آن پلیدِنیست باستانی تعظیمی سرسری کرد.
«خوب تماشا کن. منچون همونیم که پوستِ شومتوتفنگدارِ میفرسته به عالمِ سایه.»
با این حال، چیزیسینهٔ نمانده بود تا سیلِعظیم اشباح به آنها برسد.
«جت، چقدر دیگه مونده؟»
جت با خونسردی نگاهش کرد.
«یکم دیگه.خاراند اونا هم اونطرفروی درگیرن، میدونی که؟»
سانی آه کشید.
اصلاً خوب نبود.
با این حال...
مگه قول ندادهراستش بود یه هدیههستیم به هلندی بده؟
وقتش بودقلعهٔ هدیه روسینهٔ تقدیم کنه.
سانی لبخند زد.
«هرچی شلوغتر، بهتر، نه؟»
درست در همان لحظه، رودِ سرخی که باغِ شب راباشم در امتدادِ ساحلِ جزایرِ جنوبی دنبال کرده بود، به پردهٔ مواجِظریف مه رسید و با جنونی دیوانهوار به دلِ آن سرازیر شد.
تمامِ پلیدهای نامیرای بخشِ جنوبیِ شهرِ جاودان به جناحِ راستِ ارتشِ اشباح کوبیدههمچون شدند و به دیوهای بیمرگی پیوستند که از قبل آنجا میجنگیدند. اول فقطشکوهِ تعدادِ کمی بودند، اما با رسیدنِ موجهای بعدی، ورق در میدانِ نبرد برگشت.
نیروهای هلندی در هم شکستند و عقب نشستند؛ در نتیجه کلِبگی آن جناح از ناوگانِ شبحوار فروپاشید. مه به پیچوتاب افتاد ودریایی درخششِ سبزِآبی که در آن رخنه کرده بود، بسیار پرنورتر شد.
لبخندِ سانیدریایی جایش را بهضربتِ پوزخندی گشاد داد.
«قبل از اینکه بیایچون مزاحمِ من بشی بروتفنگدارِ به حسابِ اونا برس، حرومزاده!»
هلندی به جلو خیز برداشت و همزمان، نیروهایش تغییرِبهطرزِ موضع دادند. اشباحِ بیشتری به سمتِ جناحِ درهمشکسته سرازیرانداخته شدند و همین کار، پیشرویِ بقیهٔ نیروها را کند کرد.
این کار نتوانستلبخند ارتشِ اشباح راشناساییِ زیاد معطل کند...
اما اشباح راباشم دقیقاً همانقدر که لازممهم بود عقب نگه داشت.
چون لحظهایخاراند بعد، بادِ سردیروی روی دریاچه وزید.
و ناگهان خطیتاریک درخشان، تاروپودِ جهان راپیکرِ بر فرازِ آن شکافت.