چپتر 2366: افسونِ عظیم
0«محکم بچسبید!»
کُشنده یکی از شمشیرهایش را در کفِ معبد فرو برد و کای روییاد زمین خیز برداشت. منظرهٔ خیز برداشتنِ یک اژدها بهشکلِ عجیبی باشکوه بود، امارویش کمی هم خندهدار به نظر میرسید — هرچند سانی اصلاً وقتِ خندیدن نداشت.
میتوانست حس کند که مغاکی از جوهرِ سایه جایی در اعماقِ زیرِ پایش در حالِ خروش است؛سفید بافتِ عظیمی که روی کوه حک کرده بود، با لمسِ او جان میگرفت. تپشی که فرستاده بود،سفیدِ در شبکهٔ پیچیدهٔ رشتههای جوهر که از میانِ تونلهای وسیعِ ساختهٔ فراوانی میگذشت، پخش شد و بعد...
تمامِ کوه تکان خورد.
کمی آنطرفتر، در دامنهٔ جنوبی، بهسنگِ گرگ هیچ فرصتی داده نشد تاکورکننده خودش را به دهانهٔ آتشفشان برساند.
در دامنهٔ شمالی، گرگهایتابان برف هنوز از ناپدیدشدنِسوخت ناگهانیِ دشمنانشان گیج بودند.
در دامنهٔ شرقی،بچسبد غولِ برنجیِ خونسردبالا داشت قدم برمیداشت.
خاکستری که دامنههای آتشفشان را پوشاندهبهسرعت بود، ناگهان با درخششِ ملایمی شعلهورخاکستر شد؛ انگار سنگِ زیرش داشت میدرخشید.
درخششِ ملایم بهسرعتملایمی به نوری کورکنندهسنگِ و تابان تبدیل شد.
سپس، خاکستر سوختکورکننده و در نورِسپس سوزان حل شد.
سانی با تأخیر توصیهٔ خودشسایهها را به یاد آورد و دنبالِرویش چیزی گشت تا به آن بچسبد.
لعنتی...
سایهها بالا آمدند تا معبدِانگار حقیقت و سکویی را که رویشنوری قرار داشت، در پیلهای نفوذناپذیر بپوشانند.
دنیا سفید شد.
و درگشت سکوتِ مطلقلعنتی فرو رفت.
در بیرون، تمامِ آتشفشان ناگهان با نوری سفید و خالص شعلهور شد و روشنتر از خورشیدِ بامدادی درخشید.یاد کوهِ سفید و تابان شبیه انگشتی بود که به آسمان اشاره میکرد و از یشمِ سفیدِ بینظیری تراشیده شدهسفید بود — درخششِ طلاییِ سپیدهدم در مقایسه با نورِ آن رنگ باخت و تاریک و بیروح به نظر رسید.
بعد گرما از راه رسید.
خاکستر نابود شد. صخرههای خردشده هم از بینسوخت رفتند. رودهای گدازه به ابرهایی از پلاسمای تابان تبدیلگشت شدند. پلاسما... به چیزِ دیگری تبدیل شد؛ چیزی ناشناخته.
شاید شعلهٔگشت ایزدی. سوپِلعنتی بنیادینِ آفرینش.
هرچند اگر حرفِ نفیسمیدرخشید را باور میکرد، آفرینشکورکننده فقط روی دیگرِ نابودی بود.
و سانی میرفت تاشعلهور آن نابودی را بامیدرخشید دو چشمِ خودش ببیند...
البته بهطورِ استعاری؛ چون با چشمانِ بسته در تاریکیِ معبد زانوتأخیر زده بود. هیچ سایهای هم روی آتشفشان باقی نمانده بود، بنابراین حتیمعبدِ نمیتوانست شکوهِ هولناکِ نابودیای را که به راه انداخته بود، حس کند.
خارج از محدودهٔ حواسش،لعنتی موجی از گرمای غیرقابلدرکمعبدِ از دامنههای آتشفشان رها شد.
پردهٔ خاکسترِ بالای آن مانندملایم آسمانی پرستاره شعلهور شد وتبدیل سپس در نورِ کورکننده حل شد.
پلهای شیشهای ذوب شدند.
دریای ابرهای اطرافِ کوه تبخیر شدسپس — خوشبختانه آنجا نبود تا ببیندتوصیهٔ چه چیزی زیرشان پنهان شده بود.
با این حال چیزی شنید...
[دشمنی کشته شد.]
[دشمنی کشته شد.]
[دشمنی کشته شد...]
افسون هر چیزی را که سطحِ آتشفشان را لمس میکرد هدف میگرفت؛ به این معنی کهچیزی خودِ معبد که روی سکویی معلق بر فرازِ دهانهٔ اصلی قرار داشت، تنها نقطهٔ امن بود.سفید با این حال، مقیاسِ قدرتِ رهاشده بسیار فراتر از آن بود که معبد بتواند آسیبی نبیند.
موجِ گرمایی نابودکننده از دامنههای آتشفشان به بیرون ساطع شد و جو را بهنفوذناپذیر جوش آورد. این موج برفِ کوههای دهها کیلومتر دورتر را آب کرد و بخشیشبیه از آن به پیلهٔ سایههایی که معبد را در بر گرفته بود هم رسید.
سایهها سوختند.
اما این...درخششِ تازه آغازِشعلهور کار بود.
چون آتشفشان داشت از گرمای خودش مثلخاکستر شمع آب میشد. آسیبی هم که از اولیندنبالِ فعالسازیِ آن افسونِ عظیم خورده بود، جذب شد.
و بعد بهبچسبد شکلِ موجِ شوکیبالا ویرانگر رها شد.
لـ... لعنت!
آتشفشانِ سردرخششِ به فلکشعلهور کشیده لرزید.
و بعد، منفجر شد.
بهسادگی از بین رفت—دستکم آن بخشش که بالای ابرهای ازهمپاشیده قرار داشت. شکافهایپیلهای عمیقی دامنههای در حال ذوبش را پوشاند و در دم، دامنهها فروپاشیدند و بهکوهِ تودهای از سنگِ سوزان و گدازهٔ جوشان تبدیل شدند که با سرعت منبسط میشد.
آوارِ آتشین بارید ومیدرخشید لکههای سوختگی روی کوههایکورکننده اطراف به جا گذاشت.
زنجیرهایی که معبد راشعلهور نگه داشته بودند داشتند آبملایم میشدند و حالا، پاره شدند.
سکو به پایین سقوط کرد.
سانی خودش را تا جای ممکنبالا سنگین کرده بود، اما با این حالپیلهای کم مانده بود به هوا پرتاب شود.
[...دشمنی کشته شد.]
موجِ خروشانِ صدایی که در پیِ آن انفجارِ مهیب ازسوزان راه رسید، پیلهٔ سایهها را پودر کرد. سانی ناگهان همسایهها کور شد و هم کر؛ بهسختی میفهمید بالا و پایین کجاست.
تا معبدِ حقیقت به سطحِ محکمی برخوردآمدند کند، موجِ صدا به کوههای اطراف رسید، برفهایبپوشانند باقیماندهشان را روفت و شکافهایی در دامنههایشان انداخت.
باید فورانِ دومِ گرما و انفجارِ دومی هم رخ میداد...تبدیل اما حالا که کلِ نیمهٔ بالاییِ آتشفشان از بین رفته بود،چیزی افسونی که سانی در آن بافته بود هم نابود شده بود.
گرگهای برف مرده بودند.
دیوِ نفرینشده—همان گرگ—هم مرده بود. از قبل زخمی بود وسوزان هرچند از موجِ اولِ گرما جان به در برد، موجِسایهها شوکِ بعدی همان تهماندهٔ بدنِ سوختهاش را هم متلاشی کرد.
ایزدی به همین سادگی مرد؛ بابالا تلهٔ شکارچیِ زیرکی که از قدرتِقرار خودِ ایزد برای کشتنش استفاده کرد.
اما غولِسنگِ کوکی... هنوزمیدرخشید زنده بود.
اما زیاد زنده نماند.
سینهبندِ برنجیاش در گرما آب شده بود، اما دوبارهنورِ خودش را ترمیم کرد. با این حال، انفجارِ بعدیبچسبد او را به هوا و ارتفاعی بالا پرتاب کرد.
مثلِ دنبالهداری گداخته به پایین سقوط کرد و ظاهراً هیچسکویی آسیبی به او کارگر نبود. اما خیلی زود، بدنِ فلزی وبیرون درخشانش به جایی رسید که پیش از این ابرها آنجا بودند.
آنگاه چیزِ کریهی در آن پاییندستهابهسرعت تکان خورد، بالا آمد تا اوخاکستر را بگیرد و به پایین بکشد.
طولی نکشید کهملایمی آن سازهٔ شومسنگِ هم از بین رفت.
ابرها آرام از دوردست جریانتبدیل یافتند و شکافِ عظیمِ اینسوزان دریایِ دریدهشده را ترمیم کردند.
پلهای شیشهایِ در حالِ ذوبسایهها سرانجام سرد شدند و بهسکویی مجسمههایی عجیب و زیبا بدل گشتند.
از آن آتشفشانِ سر به فلک کشیده، حالاکورکننده فقط تهماندهای ذوبشده بر جا مانده بود. مهِتأخیر سفید به سنگِ گداخته میخورد و بخار میشد.
کلِ آتشفشانِ درهمشکسته به کاسهٔانگار عظیمی تبدیل شده بود کهبهسرعت لببهلب از گدازه پر بود.
و وسطِ آن دریاچهٔ آتشین، سکوییسپس تنها روی گدازهها شناور بود وتوصیهٔ وزنِ معبدی سوخته را تحمل میکرد.
داخلِ معبد، سانی که از گرمایِ تحملناپذیر عذابمعبدِ میکشید، آرام از روی زمین بلند شد و باسفید نگاهی ماتومبهوت به یکی از دو قربانگاه خیره ماند.
آنجا، در لحظهای نامعلوم، سه مجسمهٔبهسرعت کوچکِ یشمی ظاهر شده بودند؛ انگارخاکستر که با جادو احضار شده باشند.
لبخندی زد که باعث شدانگار پوستهٔ خونِ دلمهبستهای که یک طرفِنوری صورتش را پوشانده بود، ترک بخورد.
صدایش گرفته و لرزان بود:
«من... فکرگشت کنم... فکرلعنتی کنم بردیم.»