---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2856: بردهٔ کاخ • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2856: بردهٔ کاخ

0

سانی به هر چیزی که به یوریس، و در‌فهمید​ امتدادِ آن به آن نُه‌تن، ربط داشت به‌شدت علاقه‌مند بود.‌خرد​ پس به آزاراکس نگاه کرد، لحظه‌ای مکث کرد و پرسید:

«اون یوریس... یوریس از آن نُه‌تن.‌نابودش​ با توجه به اینکه هزاران سال کنارِ‌حضورِ​ هم بودین، باید همدیگه رو خوب بشناسین.»

آزاراکس دندان به هم سایید.‌نفرین​ به‌جای اینکه جوابِ سؤال را‌خرد​ بدهد، به نفیس نگاه کرد.

«آن حقه‌باز لابد واقعاً تو‌هزار​ را از دوزخ بیرون آورده. پس‌نفرین‌شده‌ای​ الان کجاست؟ چه بر سرش آمده؟»

نفیس شانه بالا انداخت.

«توی جهانِ زیرین جاش گذاشتم.»

سانی نگاهِ کوتاهی‌اگر​ به او انداخت‌می‌توانستم​ و بعد اضافه کرد:

«بالاخره تونست به عالمِ‌تکه‌تکه​ سایه برسه. هنوز هم‌می‌کردم​ همون‌جاست و دنبالِ آرامش می‌گرده.»

و منتظر بود تا‌رفاقت​ سانی آن‌قدر قوی شود‌اما​ که بتواند جانش را بگیرد.

جمجمهٔ اسکلتِ باستانی‌تکه‌تکه​ چند لحظه بی‌حرکت ماند،‌می‌کردم​ بعد کمی پایین آمد.

«...حیف شد.»

آزاراکس به شن‌ها‌بشکنم​ خیره ماند، بعد با‌نابودش​ نگاهی مرگبار چشم‌غره رفت.

«حیف شد که پیش از من‌بی‌نصیب​ از دوزخ گریخت. آه، چقدر لذت‌بخش‌اگر​ می‌بود که با هم واردِ نبرد می‌شدیم!»

سانی لحظه‌ای از این ابرازِ احساساتِ‌نابودش​ نامعمول جا خورد. انگار آزاراکس هم‌بودم​ آن‌قدرها از رفاقت و محبت بی‌نصیب نبود.

اما لحظه‌ای‌می‌کرده​ بعد فهمید‌گرفتارِ​ که اشتباه می‌کرده.

«اگر من و او با هم گرفتارِ نفرین می‌شدیم، می‌توانستم آن کرمِ حقیر را تا ابد‌تحمل​ خرد کنم، در هم بشکنم و تکه‌تکه کنم! هزار بار نابودش می‌کردم... ده هزار بار! به‌ازای‌گلویش​ هر روزِ نفرین‌شده‌ای که مجبور بودم حضورِ عذاب‌آورش را تحمل کنم، مرگی بی‌رحمانه به جانش می‌انداختم!»

زهرِ کلامش تنها با نفرتی برابری‌بی‌نصیب​ می‌کرد که هنگامِ حس کردنِ میراثِ‌اگر​ ایزدِ سایه در سانی نشان داده بود.

«انگار... اشتباه می‌کردم.»

سانی گلویش را صاف کرد.

«ولی اصلاً می‌تونستی حتی یه بار شکستش بدی؟ اون‌به‌ازای​ مرد یه ایزد رو کشته. آزاراکسِ توانا اسمِ ترسناکیه،‌بی‌رحمانه​ قبول، اما واقعاً می‌تونه با یوریسِ ایزدکش برابری کنه؟»

آزاراکس در‌انگار​ سکوت به‌رفاقت​ او چشم‌غره رفت.

«آن کرم پر از حقه بود، اما هرگز از من قوی‌تر نبود. تنها کاری‌عذاب‌آورش​ که از دستش برمی‌آمد توطئه و نقشه‌کشی بود. با این حال، هیچ نقشه‌ای نمی‌توانست‌ایزدِ​ کمکش کند تا کسی به ترسناکیِ گذشتهٔ من... به ترسناکیِ امروزِ من را شکست دهد.»

سانی ابرویی بالا انداخت.

«پس چطور‌کنم​ تونست آواتارِ ایزدبانوی‌هزار​ جنگ رو بکشه؟»

فقط از روی کنجکاوی نمی‌پرسید. اگر او و نفیس موفق می‌شدند و به رتبهٔ‌نفرین​ مقدس می‌رسیدند، طولی نمی‌کشید که باید از مرزهای بشریت در برابرِ موجوداتِ نفرین‌شده و‌روزِ​ نامقدس دفاع می‌کردند. پس هر ذره اطلاعات دربارهٔ هنرِ مبهمِ ایزدکشی برایشان اهمیتِ حیاتی داشت.

آزاراکس جمجمه‌اش‌بشکنم​ را به‌هزار​ طرفِ دیگری چرخاند.

«...واقعاً چه کسی می‌داند؟ خیلی وقت پیش بود.‌حقیر​ و یوریس از آن نُه‌تن هیچ‌وقت آدمِ روراستی نبود،‌می‌کردم​ حتی پیش از آنکه به این درخت میخکوب شویم.»

لحظه‌ای ساکت‌کنم​ ماند و‌تکه‌تکه​ بعد ادامه داد:

«تنها چیزی که می‌دانم این است که آن دسته از مردمش که قتل‌عام نشدند، به بردگی درآمدند. برده‌های آن عالمِ‌کنم​ خاص زیبا، خوش‌خلق و بسیار بافرهنگ بودند، برای همین تاجرانِ ثروتمند و اشرافِ امپراتوری بهای زیادی برایشان می‌پرداختند. یوریس بسیار‌تنها​ خوش‌قیافه و تحصیل‌کرده بود، برای همین با قیمتِ خوبی فروش رفت... دست‌کم وقتی بعدها بدنام شد، مردم درباره‌اش این‌طور می‌گفتند.»

آزاراکس چرخید تا‌تکه‌تکه​ به سانی و‌نابودش​ نفیس نگاه کند.

«او به‌خوبی به اربابانش خدمت کرد و چند بار دست‌به‌دست شد، و هر‌تکه‌تکه​ بار به خانه‌ای ثروتمندتر راه یافت. سرانجام یک بردهٔ امپراتوری شد — یعنی‌مرگی​ بردهٔ کاخ برای معبدِ بزرگِ امپراتوریِ جنگ، همان‌جا که اژدها و نوادگانش سکونت داشتند.»

اسکلتِ باستانی‌کنم​ قهقهه‌ای کریه‌تکه‌تکه​ سر داد.

«یوریس صادقانه به آن‌ها خدمت کرد... برای مدتی. در واقع، معبدِ بزرگ ارزشِ زیادی برایش قائل بود و وظایفِ‌خرد​ مهمی به او سپرد. حتی به او اجازه دادند روحش را پرورش دهد و در راهِ عروج قدم بگذارد، و‌کلامش​ در نهایت متعالی شد. آنجا بود که بزرگ‌ترین افتخار نصیبش شد — افتخارِ خدمت به خودِ اژدها به‌عنوانِ ملازمِ شخصی.»

آزاراکس نیشخند زد.

«منتظرِ فرصت ماند، صبورانه صبر کرد، و بعد گلوی امپراتورِ‌خرد​ ایزدی را برید. ها، هاها! اژدهای مغرور و قدرتمند، به‌نفرین‌شده‌ای​ دستِ یک برده کشته شد. واقعاً که تقلیدی حقیرانه بود...»

در صدایش‌کنم​ شادمانیِ شرورانه و‌هزار​ کینه‌توزانه‌ای موج می‌زد.

داشت شماتت می‌کرد.

سانی سر تکان داد.

«مگه همون اژدها کلکت رو نکند‌می‌توانستم​ و امپراتوریِ خودت رو نابود نکرد؟‌بشکنم​ واقعاً تو جایگاهی هستی که تحقیرش کنی؟»

آزاراکس جمجمه‌اش را چرخاند و با‌بار​ رگه‌ای از کینه به سانی خیره‌مجبور​ شد. اما در نهایت، فقط پوزخند زد.

«من کی گفتم اژدها مرا شکست داد؟ نه، فقط گفتم قهرمانی از ایزدبانوی جنگ بود. فتوحاتِ من در عوالمِ فانی توقف‌ناپذیر بود، و چیزی نمانده بود تا همهٔ آن‌ها را‌مجبور​ مطیعِ خود کنم... تا اینکه سپاهِ بزرگ و فاتحِ من شهرِ کوچکی را محاصره کرد که تحتِ محافظتِ یک دوشیزهٔ جنگ بود. آن‌ها فرقه‌ای باستانی از کاهنه‌های جنگجو بودند که‌کشته​ زمانی در دورانی دور به آواتارِ دیگری از ایزدبانوی جنگ خدمت می‌کردند. آن آواتار مدت‌ها پیش از میان رفته بود، اما پیمانِ میانِ ایزدبانوی جنگ و آن‌ها همچنان پابرجا بود.»

سانی با به یاد آوردنِ دستِ سولوین‌می‌کردم​ که قلبش را بیرون کشیده بود، ناگهان‌عذاب‌آورش​ خارشِ خفیفی در قفسهٔ سینه‌اش احساس کرد.

خیلی خوب‌می‌کرده​ می‌دانست دوشیزگانِ جنگ‌نفرین​ چه کسانی هستند...

در واقع، افی‌بشکنم​ از آن فرقهٔ‌بار​ باستانی آموزش دیده بود.

آزاراکس با‌انگار​ خشم آرواره‌هایش را‌محبت​ به هم کوبید.

«همان دوشیزهٔ جنگ و شهری که برای محافظت از آن اجیر شده بود، مایهٔ نابودیِ ارتشِ بزرگم، امپراتوری‌ام و خودم شدند. وقتی سرانجام توانستم او را بکشم، دیگر خیلی دیر شده بود...‌صاف​ همه‌چیز در اطرافم به ویرانه تبدیل شده بود. او به خاطرِ شکستنِ پیمانِ ایزدی به جهنم افکنده شد، در حالی که اژدها امپراتوری‌اش را روی ویرانه‌هایی بنا کرد که او به جا‌نمی‌توانست​ گذاشته بود. او هرگز نمی‌توانست خودش مرا شکست دهد... اگر هم تلاش می‌کرد، یوریس هرگز فرصتِ کشتنش را به دست نمی‌آورد. چون من خیلی پیش‌تر از آن کارش را تمام کرده بودم.»

نفیس اخم کرد.

«از طرزِ حرف زدنت این‌طور برمیاد که ظرف‌های ایزدان از همون اول موجوداتی از رتبهٔ ایزدی‌تحمل​ نبودن. اونا هم باید مثل ما اول راهِ عروج رو طی می‌کردن. اما اژدها تا پایانِ عصرِ‌صاف​ طلایی قطعاً به رتبهٔ ایزدی رسیده بود... چطور یوریس که فقط یه متعالی بود تونست اونو بکشه؟»

آزاراکس عبوسانه‌انگار​ به او‌رفاقت​ خیره شد.

پس از‌بشکنم​ سکوتی طولانی،‌هزار​ به‌سادگی گفت:

«جایی که اراده باشد، راهی هم هست. و‌حقیر​ یوریس حتی پیش از رسیدن به رتبهٔ مطلق،‌نابودش​ به‌طرزِ عجیبی در به کار بردنِ اراده‌اش مهارت داشت.»

مکث کرد‌کنم​ و بعد با‌هزار​ صدایی آهسته‌تر افزود:

«البته آن به‌تنهایی برای کشتنِ یک ایزد کافی نبود. چطور این کار را‌گرفتارِ​ کرد؟ هیچ‌کس نمی‌داند. اما در برابرِ هر نیرویی که وجود دارد، نیرویی هست که‌به‌ازای​ نقطهٔ مقابلِ آن است. خب، حالا بگو نقطهٔ مقابلِ جنگ چیست... نقطهٔ مقابلِ زندگی؟»

سانی کمی‌بشکنم​ سرش را‌هزار​ کج کرد.

«مرگه.»

آزاراکس خندید.

«دقیقاً. پس یوریس فقط گلوی اژدها را‌نبود​ نبرید. او این کار را با تیغهٔ‌نفرین​ کُشنده انجام داد — تیغهٔ مرگ. او حتماً...»

ناولها | novelha.net