چپتر 2407: مرگِ حتمی
0قدیسِ سنگی مکث کرد.
روحِ تردید روی زمینِ خردشدهٔ مقابلش زانو زده بود و بالهای سیاهش شکسته و پاره بود. بیدِدارد وهمانگیز عظیم و مهیب بود... اما قدیسِ سنگی هم همینطور بود. او تایتانِ یشمی بود و ردایِمطمئن جهانِ زیرین روی شانههایش سنگینی میکرد. اگر میخواست موجودِ نفرینشده را بکشد، تنها چارهٔ آن موجود مرگ بود.
حتی الان هم عروسکگردان تنها با کُند کردنِ جریانِ زمان تا حدی که انگار متوقف شده بود، خودشآیا را زنده نگه میداشت. اما دخالت در یک قانونِ مطلق تا این حد، حتی برای موجودی مثلِ بیدِمیسوزم وهمانگیز هم بارِ طاقتفرسایی بود... نمیتوانست زمان را برای مدتِ طولانی متوقف نگه دارد، چه رسد به برای همیشه.
پس، اگر قدیسِدرخشیدند سنگی میخواست روحِنسخههای تردید را بکشد، میتوانست.
اما آیا میخواست؟
اصلاً چرا باید میخواست؟
قدیسِ سنگی سرد به بیدِ غولپیکربرای نگاه کرد؛ اجبارِ عجیبی حس میکردمدتِ تا صادقانه به سؤالش جواب دهد.
«مطمئن نیستم. با این حال... من با شعلهٔ ایزدی میسوزم، در حالی که تو پلیدی ازببین خلأ هستی. مگر من و تو دشمن نیستیم؟ مگر مقدر نشده که همدیگر را لتوپاره کنیم وهمان بکشیم؟ من شمشیر به دست دارم و تو زانو زدهای. مگر همین دلیلِ کافی برای کشتنت نیست؟»
چشمانِ سیاه و عظیمِ عروسکگردان مثلِ جواهراتی زیبابیرحمش درخشیدند و در عمقِ مرکبشان، نسخههای بیشماری ازکسی قدیسِ سنگی و تیغهٔ بیرحمش را بازتاب دادند.
به نرمی گفت:
«آه... اما به اطرافت نگاه کن، جنگجویِ جهانِ زیرین. ببین چه کسی مرا به زانو درآورد. گرگ، شکارچی،آیا غول و اژدها. آنها سایههای مرگاند؛ او پیامآورِ شب است. خادمانِ ایزدان من و تو را محاصره کردهاند.میسوزم همان ایزدانی که شاهزادهٔ تو با آنها در جنگ است. مگر دشمنِ واقعیِ تو آنها نیستند، نه من؟»
قدیسِ سنگیزیبا سرد بهعمقِ او خیره شد.
«در جنگ... با...»
شعلهٔ خشمگینی که درمیداشت سینهاش میسوخت، سرشار ازاین غرور و کینه زبانه کشید.
حق با روحِ تردید بود. ایزدان دشمنِ شاهزادهٔ جهانِ زیرین بودند، ومدتِ در نتیجه، دشمنِ فرزندانش. چه بسیار کسانی که در میدانهای نبردِ بیشمارِنگاه این جنگ درهمشکسته بودند... چه بسیار کسانی که به خاک افتاده بودند.
و چه بسیاردرخشیدند کسانی که هنوز قراربیشماری بود به خاک بیفتند.
دیگر هیچ کجای جهان صلحی باقی نمانده بود. رحمی هم در کار نبود. تسلیمجنگجویِ شدن غیرممکن بود و به کسانی که شکست میخوردند امان داده نمیشد. پس، جنگ تنهاایزدان زمانی میتوانست پایان یابد که ایزدان سقوط کنند... یا زمانی که کلِ هستی نابود شود.
صدای نرمِ عروسکگرداننگه مثلِ عسل درقانونِ گوشهایش جاری شد:
«تو فرزندِ نِتِر هستی، و در نتیجه، فرزندِ ایزدِ فراموششده... کسی که در خلأ رؤیا میبیند، کسی که رؤیای خلأ راباید میبیند. من موجودی از خلأ هستم، و با اینکه میانِ ما درگیری وجود دارد... آیا این درگیری در مقایسه با درگیریِ مانیستیم و خادمانِ ایزدانِ پست، ناچیز نیست؟ مگر شباهتهای ما بیشتر از تفاوتهایمان نیست؟ مگر ما پیش از آنکه دشمن باشیم... متحد نیستیم؟»
«متحد...»
قدیسِ سنگی در سکوت به بیدِ زانوزدهتیغهٔ نگاه کرد، سپس نگاهش را به پیکرهایجنگجویِ یخزدهٔ همراهانِ خودش دوخت. اخمش غلیظتر شد.
آن سه سایه. اژدهای زیباییدخالت که پولکهایش به رنگِ نیمهشب بودمثلِ و چشمانش مثلِ ستارگانی نقرهای میسوخت.
«خادمانِ ایزدان.»
ایزدانِ پست، منفور و بیرحم.
چرا داشتدرخشیدند شانه بهمرکبشان شانهٔ دشمن میجنگید؟
قدیسِ سنگیزنده به روحِمیداشت تردید نگاه کرد.
«شاید... حق با تو باشه.»
واقعاً در حرفهایدرخشیدند بیدِ شوم رگهاینسخههای از حقیقت دیده میشد.
پشتِ نقابِدرخشیدند کلاهخودش لبخندِمرکبشان سردی زد.
«اما روحِزنده تردید... مگهمیداشت خودت نگفتی؟»
قدیسِ سنگی ارادهاش را متمرکز کردبرای و حس کرد که فشارِ قلمروِمدتِ برف دارد او را در هم میشکند.
«اینکه با بافنده معامله کردی.»
حالتی دردرخشیدند چشمانِ عروسکگردانمرکبشان تغییر کرد.
اما دیگر دیر بود.
قدیسِ سنگی بیآنکه بگذارد شبپرهٔ سیاهبرای و وهمانگیز چیزِ دیگری بگوید، ارادهمدتِ و اقتدارش را به بیرون ساطع کرد.
«و با اینکه ایزدان واقعاً نفرتانگیزن... هیچکسبیشماری منفورتر و پستتر از اون خائن، دیمونِ تقدیرجنگجویِ نیست. تو به بافنده کمک کردی، روحِ تردید.»
ارادهاش کوهِ درهمشکسته را درنسخههای بر گرفت و خود رادادند به سدِّ اقتدارِ عروسکگردان کوبید.
«...و به همین خاطر، میکُشمت.»
دیگر در شمشیرشقانونِ هیچ درنگی نبود.برای هیچ تردیدی. هیچ رحمی.
تنها قطعیت بود و پایان.
تنها مرگ.
قدیسِ سنگی ارادهٔ تسلیمناپذیرش را به کار گرفت تا به قلمروِ برف یورشطاقتفرسایی ببرد و سلطهاش بر کوه را به چالش بکشد. آنقدر قوی و عظیمغولپیکر نبود که اقتدارِ عروسکگردان را غصب کند... اما نیازی هم به این کار نداشت.
هر چه باشد، او از میدانهای نبردِ بیشماری در آن جنگِ هولناک جان به دررسد برده بود. کسی که سپاهیانی را رهبری کرده و در برابرِ لشکرِ ایزدی پیروز شدهدهد بود. او که برای نبرد زاده شده بود، در تمامِ شیوههای استراتژی و تاکتیک مهارت داشت.
استادِ جنگ بود و از این رو،بیشماری میدانست چطور با ضربه زدن به نقطهٔ فشارِجنگجویِ یک سدِّ نفوذناپذیر، آن را در هم بشکند.
میدانست چطور دشمنی رامرکبشان که تن به شکستنبیرحمش نمیداد، در هم بشکند.
برای روحِ تردید... آن نقطهٔ فشار،قانونِ آن ضعفِ مرگبار، تقلایی بود که برایطاقتفرسایی اِعمالِ نفوذ بر قانونِ مطلق تحمل میکرد.
قدیسِ سنگی قدرتِ خود را برای درهمشکستنِ اقتدارِ تایرنتِ نفرینشده به کارمدتِ نگرفت. در عوض، قدرتش را با فشارِ ویرانگرِ حجمِ بیپایانِ زمان کهنگاه میخواست آزادانه جریان یابد همراه کرد و دید که سدِّ عروسکگردان تَرَک برمیدارد.
لحظهای بعد، سد فرو ریخت.
فروریختنش از همانجا پیدا بودنسخههای که اصلاً میانِ لحظهٔ پیشیندادند و پسین تفاوتی ایجاد شد.
و درزنده لحظهٔ پسمیداشت از آن...
همهچیز به سرعت رخ داد.
زمان دوباره جریان یافت. شبپرهٔ غولپیکر همانبیشماری موقع داشت به جلو یورش میبرد واطرافت دو پایِ آسیبندیدهاش با سرعتی وحشتناک حرکت میکردند.
یکی از آنها زرهِ قدیسِ سنگی را مثلِ کاغذ سوراخ کردنرمی و او را به سیخ کشید. پایِ دیگر شمشیرش را پساژدها زد، سپس بازویش را به پایین فشرد و آن را شکست.
دردِ وحشتناکی ذهنشنگه را فرا گرفت ومطلق دیدش را تار کرد.
آن دو ناگهان رودررو شدند و تنهاموجودی چند متر میانِ نقابِ ترسناکِ زرهِ یشمی ورسد چشمانِ سیاه و مسحورکنندهٔ شبپرهٔ هولناک فاصله بود.
قدیسِ سنگی بازتابِ خود را در آن هزارتیغهٔ نگینِ سیاه دید، در حالی که رودهایی از غبارِکسی یاقوتی از روی زرهِ سینهاش به پایین سرازیر بود.
عروسکگردان پایِ داسمانندش را محکمنسخههای کرد تا شعلهای را کهدادند در سینهٔ قدیس میسوخت خاموش کند.
قدیسِ سنگی دستِ آزادش را بالایقانونِ سر برد، گویی میخواست از سرِ استیصالطاقتفرسایی مشتش را بر سرِ دشمن فرود بیاورد.
اما در عوض، دیسکِ تاریک وبرای غولپیکرِ سپرِ گردی را که پیشتر بهطولانی آسمان پرتاب کرده بود، در هوا گرفت...
و آن رادرخشیدند با وزنِ یکنسخههای کوه فرود آورد.
لبهٔ سپر گردنِ عروسکگردان را خردبیشماری کرد، از آن گذشت و سرِ تایرنتِاطرافت نفرینشده را یکجا از تن جدا کرد.
جثهٔ غولپیکرِزنده شبپره لرزید ودخالت سپس بیجان افتاد.
سرش روی زمینقانونِ غلتید و کورکورانه بهموجودی آسمانِ بینور خیره ماند.
رشتههای ابریشمِ سیاه هنگامِعمقِ افتادن خشخش کردند وتیغهٔ در میانِ آن خشخش...
قدیسِ سنگی حس کردمرکبشان بازتابِ صدایی نرم وبیرحمش رو به مرگ را میشنود.
«تو... بهزنده من دروغمیداشت گفتی... بافنده...»
آن صدادخالت تنها آرزویمطلق آزادی داشت.
آخرین بقایای خورشیدِ مذاب درمرکبشان دریای ابرهای سرخ غرق شدبازتاب و تاریکی بر جهان سایه افکند.
روحِ تردیدِدرخشیدند نفرینشده، عروسکگردان، دیگرنسخههای در کار نبود.