چپتر 2951: پدرکشیِ فراوان
0«چرا... نمیمیری...؟»
در حالی که زنجیرِ آسمانی زیرِ پایش تاب میخورد و غیژغیژ میکرد، موردرت جلو رفت و شمشیرش را در سینهٔ آستریون فروراه برد. تیغهٔ تیز پوست و ماهیچه را درید، از میانِ دندههای رؤیازاد گذشت تا قلبش را بشکافد و ستون فقراتش را قطعبرقی کند. تیغه با سیلابی از خون از پشتِ او بیرون زد و مثلِ یادبودی سرخ از این قتلِ وحشیانه، زیرِ نور برق زد.
آستریون فقط لبخند زد، مچِکشیده دستِ موردرت را گرفت وبدنش شمشیرِ خودش را فرود آورد...
شمشیرش، با قبضهای سیاه و تیغهای سرخ، تجسمِ مورگانِ دلاوری بود. خواهرِ لجبازِ موردرت چنین مسیرِ طولانیکرده و پرخاری را طی کرده بود تا خودش را از این سرنوشت که به تیغهای در دستِزور دیگری تبدیل شود رها کند، با این حال، حالا اینجا بود و به سلاحی مطیع تنزل یافته بود.
آن هم چنین سلاحِ مرگباری.
موردرت غرید، مچش را با زور از چنگِ آستریون بیرون کشید و تلوتلوخوران عقب رفت و مویی از تیغهٔ ترسناکدنبالش و تیزِ شمشیرِ او جاخالی داد. آن تیغه آنقدر تیز بود که میتوانست خودِ جهان را ببُرد، برای همین بهراحتیدستنخورده زرهِ افسونشدهاش را شکافت. همین حالا هم موردرت پوشیده از زخمهای سطحی بود و زرهِ سیاهش پارهپاره و خرد شده بود.
در این میان، آستریون...
تنها چند لحظه بعد از اینکه شمشیرِ موردرت از سینهاش بیرون کشیده شد و به دنبالش فورانِ خونسرنوشت به راه افتاد، بدنش مثلِ روزِ اول سالم شد. زخمِ وحشتناکِ سینهاش از بین رفته بود، درست مثلِکشید بقیهٔ زخمهایی که موردرت به او زده بود. حتی لباسهایش هم دوباره سالم شده بودند؛ دستنخورده و بیلکه.
رؤیازاد یک قدم جلوچند گذاشت و برقی سردسینهاش در چشمانِ طلاییاش درخشید.
«چرا اصرار داری به این بازیِزخمهای بیمعنی ادامه بدی، پسرجان؟ بس کن...میان خیلی وقته که باید سرِ عقل میاومدی.»
وقتی چشمانِ طلاییاش در چشمانِ موردرتدنبالش انعکاس یافت، موردرت چهره در هم کشید،سالم لحظهای سرش را گرفت و ناله کرد.
«دلت... میخواد بدونی...»
دورتادورشان، نبرد بر سرِ برجِ آبنوس بیداد میکرد. هفت بازتاب همچنان در سیلِ سربازانِبدنش انسانی دستوپا میزدند. قهرمانانِ قلمروِ گرسنگی همچنان روی زنجیرهای آسمانی پیشروی میکردند. هم دردوباره بالا و هم در پایینِ آنها، انبوهی از پلیدهای بالدار درگیرِ نبردی بیامان بودند.
اما حالازرهِ آهنگِ نبردشکافت داشت تغییر میکرد.
ظرفهای موردرت که به باغِ شب حمله کرده بودند،افتاد تقریباً نابود شده بودند و این به کشتیِ غولپیکر اجازهبقیهٔ داد نقشِ فعالتری در محاصرهٔ جزیرهٔ آبنوس بر عهده بگیرد.
دو قدیسِ خاندانِ پرِ سفید به نبرد بر سرِ آسمان زیرین پیوسته بودند ومسیرِ جنگجویانشان را در درگیریِ مرگباری علیه ظرفهای پلیدی که از آن دفاع میکردند رهبریتنزل میکردند — و حالا، چیزی نمانده بود که نیروهای قلمروِ گرسنگی خطِ دفاعی را بشکنند.
سیشان داشت به سواحلِ جزیرهٔ آبنوسبعد نزدیکتر میشد و هرچه خونِ بیشتریراه در اطرافش میریخت، قوی و قویتر میشد.
اوضاع اصلاًزرهِ به نفعِشکافت موردرت نبود...
بهخصوص چونبعد دشمنش قصدِسینهاش مردن نداشت.
موردرت بهعنوانِ یک تایتانِ مطلق، از آستریون قویتر بود. فراتر از آن، جنگجوی بسیار ماهرتریطولانی بود و مکر و فریبکاریاش با هیچکس قابلقیاس نبود. با این حال، رؤیازاد تمامِ بشریت رامرگباری درونِ قلمروِ خود در بر میگرفت و به همین دلیل، تمامِ بشریت به ارادهاش وزن میداد.
بنابراین، خودِ هستی داشت خم میشد تا به پیروزیِ آستریون کمک کند و همزمان علیهروزِ موردرت عمل میکرد. انگار داشت در کفِ اقیانوس میجنگید و وزنِ عظیمِ آبِ تاریک اودستنخورده را به پایین فشار میداد — در مقابل، جریانهای سرد از دشمنش حمایت و محافظت میکردند.
با این حال، با وجودِ همهٔ اینها، موردرت بارها و بارها در درگیریهای وحشیانه با آستریون دستِ بالا را گرفته بود. از لبهٔ مرگبارِبدنش فرمِ متعالیِ مورگان جاخالی داده و بدنِ آستریون را شکافته بود... دستوپای آستریون را قطع کرده بود، سرش را بریده بود، آنقدر خونش رادرخشید ریخته بود که تمامِ سطحِ زنجیرِ آسمانی از خون لغزنده شده بود، و حتی او را به دو نیم کرده بود — بارها و بارها.
حتی وقتی زرهش خرد و پارهپاره میشد و دهها زخمِ سطحی روی ظرفِ اصلیاش میافتاد... دستکمبین ظرفی که طلسمِ کابوس بعد از کابوسِ دوم به او داده بود تا جایگزینِ ظرفی شودچشمانِ که شوالیههای دلاوری نابود کرده بودند... موردرت به جنگیدن ادامه میداد و زخمهای کشندهای به رؤیازاد میزد.
این تا حدی به خاطرِ قدرت و مهارتِ خودش بود و تا حدی به این دلیل کهکرده یکی از بازتابهایش هنوز ظاهرِ کاسیا را داشت و در نتیجه میتوانست چند لحظه از آینده را ببیند.چنگِ به لطفِ همین، موردرت موفق شده بود با وجودِ اختلافِ فاحش در بارِ ارادههایشان، آستریون را مهار کند.
اما همهٔ اینهاتنها بیفایده بود، چونبعد رؤیازاد نابود نمیشد.
هرچه باشد، بدنش صرفاً تجلیِ یک ایده بود، پسپارهپاره تا زمانی که ایدهٔ او وجود داشت، میتوانست هرسینهاش چند بار که میخواست خود را از نو متجلی کند.
احتمالاً شرایطی هم در کار بود، مثلِ بهای گزافیافتاد که باید با جوهرِ روح میپرداخت، اما از آنجا کهبقیهٔ آستریون حالا بر تمامِ بشریت فرمان میراند، جوهرش بیپایان بود.
و به این ترتیب...
موردرت نفسنفسزنان به شمشیرش فرمان داد تا قد بکشدکشیده و به نیزهای تبدیل شود. آن را به سمتِزخمِ آستریون گرفت و بهزور لبخندی روی لبانِ رنگپریدهاش نشاند.
«دست از مسمومافسونشدهاش کردنِ ذهنم بردار،زخمهای پیرمرد. فایدهای نداره.»
آستریون یک قدم دیگر جلو آمد،دنبالش شمشیرش را بالا برد و لبخندِاول او را با لبخندی جواب داد.
«اوه؟ فکر کنمآورد داره خیلی خوبتیغهای هم جواب میده.»
موردرت به روی خودش نیاورد، اما تهِ دلش موافق بود. هرچه بیشتر میجنگیدند، چنگالهای آستریون عمیقتر در ذهنش فرو میرفت.بین همین حالا هم میلِ عجیب و غیرمنطقی در خود حس میکرد تا تسلیمِ ناامیدی شود، تمامِ احتیاطها را کنار بگذاردداری و رؤیازاد را به دوئلِ روح دعوت کند — که حالا که به آن فکر میکرد، واقعاً گزینهٔ خوبی بود...
نه، احمق!
موردرت سر تکان داد، انگار کهدنبالش میخواست از شرِ افکاری که بهاول او القا شده بود خلاص شود.
دعوتِ آستریون به دوئلِ روح راهی قطعی برای مرگ بود، یا حتی بدتر از آن، تبدیل شدن بهسرنوشت بردهای گوشبهفرمان. گذشته از این، اگر به روحِ وسیع و شومِ رؤیازاد نفوذ میکرد کاملاً بیدفاع میشد؛ وکشید با اینکه میتوانست سرشتِ آستریون را در آنجا بازتاب دهد، اما از مزیتِ فرمانروایی بر قلمروِ گرسنگی بیبهره میماند.
بدتر از آن، حتی اگر موردرت پیروز میشدسینهاش و روحِ آستریون را نابود میکرد و کنترلِ بدنشسالم را به دست میآورد... این کار چه فایدهای داشت؟
ایدهٔ رؤیازاد همچنان دستنخورده باقی میماند،زخمهای و این یعنی آستریون بهراحتی بدنمیان و روحی تازه برای خودش متجلی میکرد.
این چیزی بود کهسینهاش به یاد آوردنش برایراه موردرت لحظهبهلحظه سختتر میشد.
به جای جواب دادن به آستریون،تیغهای نیزهاش را به جلو راند و بارِچنین دیگر خود را به دلِ مبارزه انداخت.
واقعاً چرا موردرتتنها بر چنین کارِبعد بیمعنایی پافشاری میکرد؟
دفاع از جزیرهٔافسونشدهاش آبنوس، روبهرو شدنزخمهای با رؤیازاد در نبرد...
خب، معلومبعد بود؛ چونسینهاش موردرت نقشهای داشت.
بیشک نقشهای از سرِ استیصال بود... حتی میشد گفت یک قمار، قماریلجبازِ که در آن باید همهچیز، از جمله جانش را وسط میگذاشت. باحالا این حال، هیچ راهِ دیگری برای پیروزی در جنگ علیه رؤیازاد نمیدید.
حتی اگر موردرت امروز عقبنشینی میکرد و در کوههای تهی پنهان میشد تا از پناهِ مههای بیپایانِ آنجازخمِ به مناطقِ قلمروِ گرسنگی شبیخون بزند، باز هم فقط مرگش را به تعویق میانداخت. آستریون بیش از حدچشمانِ قدرتمند و شیطانی بود، و حالا که دنیا را فتح کرده بود، قرار نبود در آینده هم شکست بخورد.
تنها شانسزرهِ برای متوقف کردنشپوشیده همین الان بود.
پس موردرت آخرین نقشهٔ مستأصلانهاش رادنبالش به جریان انداخته بود؛ بیآنکه بگذارداول آستریون آن را در افکارش بخواند.
پنهان کردنِ چیزی از رؤیازاد کارِ آسانیتجسمِ نبود، اما موردرت بهلطفِ ذهنِ وسیع ومسیرِ تکهتکهاش، بهسختی از پسِ این کار برمیآمد.
تنها کاری که باید میکرد این بود که روی کشتارِ نبرد تمرکز کند،افتاد روی دیدگاهِ ظرفهای بیشمارش که همه در دریای وحشتناکی از خشونت غرق شدهحتی بودند، و روی دردِ صدها بار بریدن و پارهپاره شدن در هر لحظه.
دستکم فعلاً، به نظر نمیرسیدپوشیده آستریون از کاری که موردرتخرد قصدِ انجامش را داشت باخبر باشد.
«فکر کنمبعد دیگه کافیسینهاش باشه، نه؟»
صدای رؤیازادفرود آمیخته به رگهایسیاه از تمسخر بود.
در حالی که موردرت تلاش میکرد با نوکِ نیزه لبخندِ آسوده را از صورتِ او پاک کند، نگاهِ آستریونوحشتناکِ ناگهان سرد و بیرحم شد. با سرعتی غافلگیرکننده به جلو یورش برد، دستهٔ نیزه را گرفت و بهراحتی آندرخشید را میانِ انگشتانش خرد کرد. تا سلاحِ افسونشده در بارانی از جرقه متلاشی شود، آستریون به کنارِ موردرت رسیده بود.
کفِ دستش به فلزِ سیاهپوشیده زرهِ سینهٔ موردرت کوبیده شد وشده موجِ ضربهٔ وحشتناکی دنیا را لرزاند.
موردرت صدها متر به عقب پرتاب شد و فوارهای از خون از دهانشسالم بیرون زد. پس از برخورد به سطحِ خونینِ زنجیرِ آسمانی، صد مترِ دیگردستنخورده غلت زد و سرانجام متوقف شد و با بیحالی سعی کرد روی پاهایش بایستد.
اما لحظهای بعد، به عقب تلوتلو خورد و لعنتی فرستاد. آستریون همان موقع کنارش بود وپرخاری با تیغهٔ شنگرفیِ شمشیرش ضربهای مرگبار فرود آورد؛ با اینکه موردرت جاخالی داد، لبهٔ تیزِ شمشیرغرید باز هم به سینهاش گرفت و زرهِ کجشده را بهراحتی شکافت و زخمِ عمیقی به جا گذاشت.
خون ازمیان بدنِ موردرتچند سرازیر شد...
و برخلافِ آستریون،افسونشدهاش نمیتوانست بهسادگی بدنی تازهسطحی برای خودش متجلی کند.
حتی با وجودِاینکه اینکه بدنهای یدکیِدنبالش بیشماری برای انتخاب داشت.
رگباری از ضرباتِ ویرانگر بر موردرت بارید و زنجیرِ آسمانی راخواهرِ به لرزه و ناله انداخت. به نظر میرسید آستریون همزمان همهجا حضورحال دارد؛ قدرتِ مهیبش هم آسمانِ بالا و هم آسمانِ زیرین را میلرزاند.
موردرت نالهاش را فروخورد.
در نهایت، توانست ازشکافت آن یورشِ بیامان جانِ سالمپارهپاره به در ببرد، هرچند بهسختی.
در همین حال، آستریون...
آرام و خونسرد بهقبضهای نظر میرسید. حتی یکمورگانِ قطره عرق هم نریخته بود.
موردرت لبخندِ تلخی زد.
«آه، آره. واقعاً کافیه.»
لبخندش کمی پهنتر شد، سپسکشیده رنگ باخت و جای خودبدنش را به چهرهای عبوس داد.
«ممنون که این مدتِ کوتاهسیاه سرگرمم کردی. اما حالا، اگهبود اشکالی نداره... من دیگه باید برم.»
آستریون همان موقع به اولحظه رسیده بود و برقی بیرحمانهدنبالش در چشمانِ طلاییاش شعله میکشید.
«ولی برای من اشکال داره.»
تیغهٔ سرخِ شمشیرِ هوشمندش باکشیده سرعتی باورنکردنی فرود آمد وبدنش تمامِ راههای فرار را بست.
خونِ بیشتریفرود روی سطحِ خونینِسیاه زنجیرِ آسمانی ریخت.