چپتر 2397: به سوی شعله
0سانی خشکش زد.
آماجِ حملهای هولناک قرار نگرفته بود، با این حال، این موضوع ذرهایمیزنی از احساسِ خطرش کم نکرد. اتفاقاً، بیشتر از زمانی متزلزل شده بودموجودِ که عروسکگردان تمامِ قدرتِ کفرآمیزش را در حملهای نابودگر به کار میگرفت.
چون با وجودِ اینکه دنیا تغییر کرده بود وصحبت خودِ سانی هم اکنون بسیار قدرتمندتر از گذشته بود، امابیرون یک حقیقت از روزهای پرآشوبِ جوانیاش همچنان پابرجا مانده بود.
آن هم این بود که در میانِ تمامِباز وحشتهای طلسمِ کابوس، هیچکدام شومتر و هولناکتر ازآرام آنهایی نبودند که میتوانستند مثلِ انسانها حرف بزنند.
«لعنت.»
سرش را بالا برد و عروسکگردانِ بیحرکت راداد برانداز کرد؛ موجودی که مثلِ صخرهای سیاه و حشرهمانندسؤال در ارتفاعی بسیار بالاتر از او سایه انداخته بود.
«جواب نده، جواب نده، جواب...»
اما لبانش بیاختیار تکان خوردند:
«...کی داره حرف میزنه؟»
چند لحظه سکوت حاکم شد و سپسبیرون آن صدای نرم از ناکجا طنین انداختساکت — انگار خودِ باد بود که جواب میداد:
«من بید هستم.»
سانی چشمانشهولناکی را ریز کرد؛نشسته نمیدانست چه بگوید.
تایرنتِ نفرینشده...بیدِ داشت بافرازِ او حرف میزد.
بیدِ هولناکی که بر فرازِ کوه نشسته بود،داد داشت با او سرِ صحبت را باز میکردخودش و بدتر از آن، مؤدب و نرمخو بود.
«آخه این... چه وضعشه...»
نفسش را آرام بیرون داد.
«ولی آخهبیدِ چرا داری باکوه من حرف میزنی؟»
عروسکگردان لحظهای ساکتآخه ماند، سپس خودش بابیرون یک سؤال جواب داد.
«...چرا که نه؟»
سانی بیاختیارهولناکی خندهای خفهکوه سر داد.
«مسخرهست...»
با این حال،آخه نقصش همچنان او رابیرون مجبور میکرد جواب بدهد.
«چون تو یه موجودِهولناکی کابوسی. یه پلید. منسرِ و تو دشمنیم، مگه نه؟»
بیدِ غولپیکرهولناکی شاخکهایش راکوه کمی تکان داد.
«...ما دشمنیم؟ چرا؟»
سانی خندید.
«چرا؟ اوه، راستش سؤالِ خوبی پرسیدی. شما، مخلوقاتِ تباهی، همهتون کاملاً تسلیمِ یه نیازِ جنونآمیز برایوضعشه نابودیِ هر چیزِ خوب و پاکی هستین. اصلاً نمیدونم چرا، پس حالا که فرصتش پیش اومده،مسخرهست بذار من ازت بپرسم. آخه چرا شما دیوهای پست اینقدر اصرار دارین ما آدما رو نابود کنین؟»
این بار، عروسکگردانفرازِ مدتی ساکت ماند.سرِ سرانجام، انگار آهی کشید.
«کلمات قدرت دارند، رهاییبخش. قدرتِ نامها حتی از این هممیکرد بیشتر است. با این حال، تو این قدرت را باولی چنین خشونتی به کار میگیری. آنها را بر جهان تحمیل میکنی.»
بیدِ غولپیکر سرش را پاییننفسش آورد و با چشمانِ سیاهچرا و عظیمش به سانی نگاه کرد.
«تباهی، پلید، دیو، پست. پاک، خوب. این کلماتی که به کار میبریبدتر شاید هستی را شکل ندهند، اما تو را شکل میدهند. هر چیزیمیزنی را هم که لمس میکنی شکل میدهند. حتی مرا هم شکل میدهند.»
باد زوزه کشید و رشتههای درخشانِ ابریشمِصحبت سیاه که کوه را در بر گرفته بودند،نفسش مانندِ کفنی پارهپاره در آن به اهتزاز درآمدند.
تایرنتِ نفرینشده دوباره گفت:
«آنچه تو تباهی نامیدهای، نفوذِ خلأ است. چیزها را تباه نمیکند — صرفاً تغییرشانساکت میدهد. این چیزهایی که تغییر میدهد بدخواه یا پست نیستند، درست همانطور که چیزهاییمگه که از آنها میگذرد پاک و خوب نیستند. آنها فقط متفاوتاند. با این حال...»
وقتی عروسکگردان دوباره بههولناکی حرف آمد، صدای نرمشسرِ کمی اندوهگین به نظر میرسید.
«در واقع تضادی هست میانِ آن دسته از ما که خلأ لمسشان کرده و آنهایی کهآرام نه. این تضاد باعثِ درگیری میشود. آنهایی از همنوعانِ من که جوان و ضعیفاند، نفرتانگیز نیستند... ترحمانگیزند.بدهد نه از خلأ هستند و نه از شعله. به هر دو تعلق دارند، اما هیچکدام پذیرایشان نیست.»
بیدِ غولپیکر بالهایش را کمی تکان داد و بادی توفانیمیکرد در سراسرِ کوهِ ابریشمین به راه انداخت. سانی صورتش راولی در برابرِ برفِ رقصان پوشاند و چهره در هم کشید.
این موجود واقعاً غولپیکره...
عروسکگردان ادامه داد:
«هستیِ آنها یک میدانِ نبرد است و جنگی که با خودشان به راه میاندازند، دیوانهشان میکند. در آن حالتِ پرعذاب، گمگشته و کور هستند. تنها کاری که از دستشان برمیآیدمسخرهست این است که نومیدانه به دنبالِ رستگاری باشند، مانندِ بیدهایی که به سوی شعله میروند. آنها در آرزوی تصاحبِ شعله... یا خاموش کردنِ آن میسوزند. نیازی گمراهکننده بر آنها غلبه میکندهستین تا این تضادِ جنونآور را حل کنند و هرچه را که غلط است درست کنند — هم در جهان و هم در خودشان. تنها در آن زمان است که تسلا مییابند.»
سانی لبخندِ تلخی زد.
«تسلا؟ دلیلِ اینهمه بدبختی اینه که دنبالِبیرون تسلا میگردن؟ چقدر طعنهآمیزه. بیدلیل نیست کهساکت یه بار یکی بهم گفت تسلا گناهه.»
عروسکگردان تکانی خورد.
«در اعماقِ شعله چنین است. زندگی جنگصحبت است؛ صلح مرگ است... اینها قوانینی هستندوضعشه که تجسمهای شعله بر پیکرِ هستی حک کردهاند.»
سانی داشت کمی گیج میشد. طرزِ حرف زدنِ عروسکگردان و نامهایی که به کار میبرد عجیب بود. شعله...بیرون از آنجا که عروسکگردان شعله را نقطهٔ مقابلِ خلأ توصیف میکرد، حتماً منظورش همان جهانِ پهناوری بود که ایزدانپلید آفریده بودند — یعنی خودِ هستی. یا شاید منظورش آرزوی آغازین بود که ایزدان از شعلههایش زاده شده بودند؟
شاید هم هر دو بود. برای موجودی مثلِ عروسکگردانولی احتمالاً هیچ تفاوتی میانِ این دو وجود نداشت. پسخندهای تجسمهای شعله که از آنها حرف میزد، همان ایزدان بودند...
سانی در حالِ بررسیِ مفهومِ این کلمات بودسرِ که صدای نرم دوباره به حرف آمد ووضعشه این بار رگهای از دشمنی در خود پنهان داشت:
«چه جهانِ زشت و بیرحمی آفریدهاند. اینجا، تسلا واقعاً یک گناه است... اما بیشتر از آن، یک دروغ است. هیچ تسلاییداری یافت نمیشود — نه برای تو، و نه برای من. آن بیچارگانِ همنوعِ من که با شعله کور شدهاند نمیتوانند حقیقت رااوه ببینند، اما من با آنها فرق دارم. من کور نیستم، و جذبِ شعله نمیشوم. هیچ میلی ندارم که به خاکستر تبدیل شوم.»
سانی اخم کرد وفرازِ با حالتی عجیب به بیدِباز سیاه و غولپیکر خیره ماند.
«پس، منظورت اینه که... فقط یه موجودِ کابوسِ ضعیفتر نمیتونه بر میلِ مقاومتناپذیرِ بلعیدن وماند نابود کردنِ هر چیزی که تباهی لمسش نکرده غلبه کنه. اما تو اونقدر قویتر و بالاترکمی از همهشونی که میتونی این میل رو مهار کنی. در واقع، تو اصلاً اسیرِ تباهی نیستی.»
عروسکگردان فوراً جواب نداد. مدتی ساکت ماند وسرِ بعد ناگهان پرسید، در حالی که رگهای از چیزینفسش عجیب و وهمآور به صدای ظاهراً نرمش نفوذ میکرد:
«...تو هرگز چیزی جز شعله نشناختهای، رهاییبخش، برای همین اصولش را زیرِ سؤال نمیبری. اما بگذار سؤالیبیرون را که از من پرسیدی با سؤالی از خودم پاسخ دهم. چرا ما باید دشمنِ هم باشیم؟ آیاکابوسی به خاطرِ من است، موجودی که خلأ لمسش کرده؟ یا به خاطرِ توست، موجودی زادهٔ شعله؟ زادهٔ شعله...»
جایی که زندگی جنگ بود.