---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2822: چیزی برای از دست دادن • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2822: چیزی برای از دست دادن

0

دیروز، جت یک بطری مشروبِ قوی را با‌درهم‌شکسته‌اش​ شبگرد شریک شده بود. گفتگویشان راحت و خودمانی‌حال​ بود، اما ناگزیر به مخمصهٔ کنونی‌شان کشیده شد.

شبگرد گفت: «کشتی یه اقیانوس جوهر از شعلهٔ ایزدی جذب می‌کنه، اما بالا رفتن‌دوشِ​ به سطح سخته. می‌تونیم به تایریسِ جوان و شوهرش یاد بدیم کشتی رو هدایت‌تغییری​ کنن، اما حتی با شش قدیس که شیفتی کار کنن، خودمون رو از پا درمیاریم.»

جت نگاهِ کنجکاوی‌اگر​ به او انداخت‌جانش​ و پرسید: «منظورت چیه؟»

شبگرد او را برانداز کرد و پوزخندی زد: «خب، منبعِ جوهرِ‌شود​ تو چند برابرِ هر کدوم از ماست. تازه، تو کاپیتانی. عجیبه‌می‌ماند​ که پای سکان نمی‌ایستی، نه؟ نمی‌خوای حداقل یکی دو شیفت رو برداری؟»

جت با لبخندی آسوده سنجیدش.

هیچ‌یک از حرف‌هایش غلط نبود، اما او بی‌دلیل خودش را از چرخهٔ نوبت‌ها کنار نکشیده بود. وقتی قدیس‌های شب باغِ‌پشتِ​ شب را در هوا می‌راندند، بعد از پایانِ شیفت تنها کافی بود چند روزی برای تجدیدِ جوهرشان وقت بگذارند. اما جت‌خشونت‌آمیز​ نمی‌توانست چنین کند؛ در عوض، مجبور بود شمارِ چشمگیری از موجوداتِ کابوس را شکار کند تا هستهٔ درهم‌شکسته‌اش دوباره پر شود.

این معمولاً مشکلی به حساب نمی‌آمد... با این حال، تا‌فرصت​ پیش از پر شدنِ هسته‌اش آسیب‌پذیر می‌ماند. اگر کسی قصدِ‌بردارد​ جانش را داشت، آن لحظه بهترین فرصت برای حمله بود.

شبگرد واقعاً از او می‌خواست سکان را به‌هستهٔ​ دست بگیرد تا باری از دوشِ دیگر قدیس‌ها‌نمی‌آمد​ بردارد، یا نیتِ شوم‌تری پشتِ درخواستش پنهان بود؟

جرعه‌ای از مشروبش‌چشمگیری​ نوشید و شانه بالا‌هستهٔ​ انداخت؛ لبخندش تغییری نکرد.

«بهش فکر می‌کنم.»

یک روز پیش از‌کسی​ آن، نیو داشت گزارشِ‌لحظه​ روزمره‌اش را به او می‌داد.

«دیروز در کل بیست و چهار درگیریِ خشونت‌آمیز بین غیرنظامی‌ها داشتیم. پونزده‌این​ موردش سرِ درگیریِ بین قلمروها بود، بقیه‌ش به دلایلِ پیش‌پاافتاده. کبودی و‌کسی​ بریدگی، چیزِ جدی‌ای نبود. دردسرسازها رو بازداشت کردیم تا یکم آروم بشن.»

نگاهی به یادداشت‌هایش انداخت و ادامه داد: «وضعیتِ ذخایرِ غذا خوبه. چندتایی خالی شدن، اما‌نمی‌آمد​ تقریباً آماده‌ایم مزارعِ داخلی رو برداشت کنیم. همون کمبود رو جبران می‌کنه. در کل، مازادم‌ون‌حمله​ برای سیر کردنِ جمعیتِ اضافی کافی به نظر می‌رسه. راستش چیزِ دیگه‌ای برای گزارش نیست.»

جت سر تکان داد: «خوبه.»

نگاهِ گذرایی به او انداخت و با‌داشت​ لحنی خنثی پرسید: «راستی، چند روز پیش‌دست​ شیفت‌های نگهبانیِ پاگودای دکلِ اصلی رو عوض کردی؟»

نیو لحظه‌ای ساکت ماند و دوباره یادداشت‌هایش را‌هستهٔ​ چک کرد. پس از ورق زدنِ چند صفحه،‌نمی‌آمد​ سر تکان داد: «آره، یه تغییرِ جزئی داشتیم.»

جت ابرویی‌شمارِ​ بالا انداخت‌موجوداتِ​ و پرسید: «چرا؟»

نیو شانه بالا انداخت: «دیدیم چندتا از سربازها دارن با‌می‌خواست​ خائن‌ها گرم می‌گیرن، برای همین مجبور شدم عوضشون کنم. این‌پشتِ​ کار هم باعث شد زمان‌بندیِ تعویضِ شیفت‌ها یکم جابه‌جا بشه.»

جت ساکت ماند.

از نظرِ او تغییرِ نیروهای امنیتی‌کابوس​ مسئلهٔ کوچکی نبود. حتی اگر هم بود،‌معمولاً​ چرا نیو به او اطلاع نداده بود؟

عجیب بود،‌شمارِ​ یا فقط‌موجوداتِ​ داشت بدگمان می‌شد؟

لبخند زد، بعد‌جانش​ نگاهش را برگرداند‌بهترین​ و سر تکان داد.

«بسیار خب.»

در مقطعی میانِ این دو گفتگو، جت داشت‌هستهٔ​ کشتی را به مدِ آسمان نشان می‌داد. همان‌طور‌نمی‌آمد​ که بین عرشه‌ها جابه‌جا می‌شدند، با هم حرف می‌زدند.

«بگذریم. شنیدم دخترت‌چشمگیری​ رفته تا به‌شکار​ مصافِ یه کابوس بره؟»

تایریس لب‌هایش‌قصدِ​ را به‌داشت​ هم فشرد.

«بله، رفته.»

جت نگاهی گذرا‌شمارِ​ به او انداخت‌کابوس​ و بعد آرام خندید.

«دقیقاً به پدرش‌چشمگیری​ رفته. سیب خیلی از‌هستهٔ​ درخت دور نمی‌افته، هان؟»

تایریس آهی کشید‌جانش​ و ساکت شد. با‌فرصت​ این حال، سرانجام پرسید:

«فرمانروای ما هم همون‌جاست؟‌کسی​ اونم رفته تا به‌لحظه​ مصافِ کابوسِ پنجم بره؟»

جت نگاهِ دیگری به او انداخت. قهرمانانِ قلمروِ انسان طبیعتاً کنجکاو‌شود​ بودند بدانند ستارهٔ دگرگون کجاست، به‌خصوص با در نظر گرفتنِ اینکه‌می‌ماند​ به نظر می‌رسید دنیا دارد با سرعتی وحشتناک از هم می‌پاشد.

«همون‌طور که قبلاً گفتم، نمی‌دونم.»

دروغ نمی‌گفت. خودِ جت هم نمی‌دانست نفیس و سانی کجا غیبشان زده است، فقط‌دوشِ​ می‌دانست که برای انجامِ مأموریتی حیاتی رفته‌اند. به نظر می‌رسید حتی کاسی هم خبر ندارد،‌نکرد​ با وجود اینکه خودش کسی بود که آن‌ها را از این اتفاق باخبر کرده بود.

تایریس اخم کرد.

«واقعاً نمی‌دونی،‌مجبور​ یا فقط‌چشمگیری​ می‌گی که نمی‌دونی؟»

جت برگشت‌شمارِ​ تا به‌موجوداتِ​ او نگاه کند.

طبیعی بود که مدِ آسمان بخواهد بداند مطلقی که سوگند خورده بود به‌باری​ او خدمت کند کجاست. با این حال... این سومین باری بود که از‌شانه​ جت می‌پرسید، با وجود اینکه دو بارِ اول همان جواب را گرفته بود.

آیا واقعاً از روی نگرانی می‌پرسید...‌جانش​ یا می‌پرسید چون کسِ دیگری واقعاً،‌واقعاً​ واقعاً می‌خواست بداند رقیبانش کجا هستند؟

«واقعاً نمی‌دونم.»

تایریس دیگر آن سؤال را نپرسید،‌شکار​ اما بعد از آن هرازگاهی با‌معمولاً​ حالتی عجیب به او خیره می‌شد.

همهٔ این‌ها کاملاً آزاردهنده‌داشت​ بود. بدگمانی، ابهام، انتظار...‌حمله​ راستش کمی خسته‌کننده بود.

جت تقریباً آرزو می‌کرد‌کسی​ که اگر قرار است‌لحظه​ اتفاقی بیفتد، زودتر بیفتد.

«برام سؤاله... اگه کار‌چشمگیری​ به خونریزی بکشه، می‌تونم هر‌درهم‌شکسته‌اش​ شش نفر رو شکست بدم؟»

نفسش را آرام بیرون داد.

تایریس و روان اینجا، در آسمان زیرین، برتریِ محیطی داشتند. در عوض‌بگیرد​ نیو و موجِ خون در مضیقه بودند. ایتر... مطمئن نبود سرشتِ او‌مشروبش​ و شعله‌های ایزدی چطور روی هم تأثیر می‌گذارند، برای همین گفتنش سخت بود.

شبگرد هیولایی پیر بود که در هر محیطی‌لحظه​ کاملاً مرگبار محسوب می‌شد، و همچنین کسی بود‌باری​ که جت بیشتر از همه از او حساب می‌برد.

با این حال...

اگر جت مجبور‌چشمگیری​ بود شرط ببندد،‌شکار​ روی خودش شرط می‌بست.

اگر به او‌جانش​ حمله می‌کردند، احتمالاً‌بهترین​ دست‌کم بیشترشان را می‌کشت.

شاید همه‌شان را.

اما واقعاً امیدوار بود این‌موجوداتِ​ کار را نکنند. احتمالاً هم‌دوباره​ قرار نبود چنین کاری بکنند.

هر چه باشد، راه‌های آسان‌تری‌کابوس​ هم غیر از نبرد برای‌شود​ شکست دادنِ او وجود داشت.

یک کشتیِ پر از آدم تحتِ فرمانش بود و هر کدام از آن‌ها می‌توانستند به‌دیگر​ گروگان تبدیل شوند. اگر قدیسی که هدایتِ باغِ شب را بر عهده داشت تهدید می‌کرد‌بهش​ که اگر تسلیم نشود آن را در اقیانوسِ شعله‌های ایزدی می‌اندازد، می‌خواست چه کار کند؟

اگر او را مجبور می‌کردند تا ارزشِ جانِ خودش‌بهترین​ را در برابرِ جانِ شمارِ نامعلومی از آدم‌هایی که‌دیگر​ وظیفهٔ محافظت از آن‌ها را داشت بسنجد، چه کار می‌کرد؟

میوه‌های طلایی معمولاً شیرین بودند،‌موجوداتِ​ اما امروز، آن میوه‌ای که‌دوباره​ چیده بود طعمِ تلخی داشت.

جت آهی کشید.

«زندگی واقعاً پر از شگفتیه. اما،‌بهترین​ عجیبه که... دلم برای روزهایی که چیزی‌باری​ برای از دست دادن نداشتم تنگ شده...»

ناولها | novelha.net