چپتر 3042: تیغهای اجیرشده
0آزاراکسِ توانا، شاهِایزدی شاهان، فاتحِ صدبیپایانش تاجوتخت... طاعونِ فولاد.
او بهراستی طاعونیدریایی بود که بر عوالمِشهر فانی نازل شده بود.
بهخاطرِ سرشتِ قدرتمند، خونتشنگیِ بیپایان و طمعِ سیریناپذیرش برای قدرت، به این راضی نبود کههنوز تکههایی از قلمروهای دیگر را برای ساختنِ قلمروِ خودش جدا کند. میخواست تمامِ عوالم رامیریخت فتح کند، تمامِ مطلقهای دیگر را به زیرِ سلطه بکشد و تنها فرمانروای تمامِ انسانها شود.
و پس از آنکه فتحِ عوالمِ فانی به پایان میرسید...نظامی احتمالاً نگاهش را به عوالمِ ایزدی میدوخت و لشکرکشیِ بیپایانش برایدفاع فتح و کشتار را در جنگی علیه خودِ ایزدان ادامه میداد.
این اتفاق هنوز نیفتاده بود، اما آزاراکس همین حالا هم فرماندهٔ قدرتمندترین ارتشمیداد در عوالمِ فانی بود — لشکری توقفناپذیر که مانندِ طاعونی از فولاد بر سرِسرِ بقیهٔ هستی میریخت و قلمروها را یکی پس از دیگری نابود و مطیع میکرد.
با فتحِ سرزمینهای بیشتر، هم قدرتِ شخصیاش و هم توانِ لشکرِ فاتحش مدامبرتریِ بیشتر میشد. دشمنانِ قدرتمند بردهاش میشدند و هر جسدی که در پیشگاهِ جاهطلبیاش قربانیکرده میشد، او را قویتر میکرد. موجِ خونینِ فتوحاتِ ظالمانهاش بهراستی توقفناپذیر به نظر میرسید...
تا اینکه به دیوارهای بلندِلشکرکشیِ شهری آرام برخورد کرد که درایزدان ساحلِ دریایی گرم بنا شده بود.
دلیلِ اینکه آن شهر — که نه ارتشِ قدرتمندی در اختیارتوانسته داشت و نه پیشینهای از برتریِ نظامی — توانسته بود بیشاستخدام از یک سال در برابرِ آزاراکس و جنگجویانِ هراسش مقاومت کند...
ارتشی مزدور بود کهمیدوخت میسون برای دفاع ازجنگی آن استخدام کرده بود.
در سپیدهدمِ کابوس، افی به خودش که آمد، دید نقشِ رهبرِ آن ارتشِ مزدور را بر عهدهسال گرفته است — جنگجویی متعالی از فرقهای گمنام اما باستانی از متعصبانِ ایزدبانوی جنگ... یک دوشیزهٔ جنگ،رهبرِ یکی از پیشگامانِ همان زنانی که او را در کابوسِ دوم آموزش داده بودند، و پیشگامِ خودِ سولوین.
کای و مورگان افسرانِ عالیرتبهٔ ارتشِ مزدور بودند، درعلیه حالی که جت، سیشان و شبگرد نقشِ قدیسهای مستقلی راهمین در داخل یا حوالیِ شهرِ شاهِ میسون بر عهده داشتند.
هیچ مزدوری آنقدر دیوانه نبود که مأموریتِ جنگیدن با آزاراکس و لشکرِ وحشتناکشسال را بپذیرد... مگر کسی مثلِ دوشیزهٔ جنگ، که هم جنگجویی پرآوازه بود و همآمد کاهنهٔ جنگ، و از همین رو بهجای عقلِ دنیوی از منطقی مقدس پیروی میکرد.
برای او، جنگ شبیهِ مناسکی مقدس بود، بنابراین جنگیدن با دشمنی که برتریِ مطلق داشت، عبادتی پروقار و شکوهمند به شمار میرفت — حتی اگر شانسِ زندهماندن در آنهستی نبرد ناچیز بود. میسون با آگاهی از این موضوع، دوشیزهٔ جنگ و ارتشش را به شهرِ خود دعوت کرد. کابوس همانجا آغاز شد و تا افی به خودش بیاید،نظر مسئولیتِ دفاع از شهر در برابرِ یک مطلقِ تشنهبهخون و لشکرِ توقفناپذیرش را بر عهده داشت. نیازی به گفتن نیست که آنچه در پی آمد، وحشت و خونریزیِ بیپایان بود.
روز از پیِ روز...گرم ماه از پیِ ماه...ارتشِ نبرد از پیِ نبرد.
شهر هیچ شانسی برای مقاومت در برابرِ حتی یک حمله از سویادامه آزاراکس و جنگجویانِ هراسش نداشت، اما با این حال، در برابرِ همهٔ آنهاتوقفناپذیر تاب آورد و حتی پس از یک سال حملاتِ بیوقفه، همچنان پابرجا بود.
تسخیرنشدنِ شهر چند دلیل داشت.
دلیلِ اول خودِ میسون بود. آن مطلق شاید قدرتِ رزمیِ عظیمی نداشت، اما پیراتفاق بود و در بهکارگیریِ اراده کارکشته. فراتر از آن، شهری که ساخته بود با روشهاییهستی رازآلود تقویت شده بود، طوری که حتی زورِ درکناپذیرِ آزاراکس هم نمیتوانست دیوارهایش را فروبریزد.
میسون همچنین توانی برای تقویتِ قهرمانانِ برگزیدهٔ قلمروش داشت که از آنپیشینهای برای قدرت بخشیدن به افی و همراهانش استفاده میکرد؛ به همین خاطرمیسون بود که آن شش نفر میتوانستند در نبرد به مصافِ آزاراکس بروند.
البته هر رویارویی با آن مطلقِبیپایانش هولناک، آنها را لتوپاره و درهمشکستهادامه میکرد، طوری که بهسختی زنده میماندند.
دلیلِ دوم مورگان بود؛ استراتژیستِ آنها که بهتنهایی بیش از هر کسِ دیگری به لشکرِ فاتحِ شاهِمقاومت شاهان ضربه زد. مدافعانِ شهرِ میسون تحتِ هدایتِ او، با سوزاندنِ مزارع، مسموم کردنِ چاهها و صدها ترفندِمتعالی مکارانهٔ دیگر، توانستند با وجودِ تعدادِ کمتر و قدرتِ بسیار پایینتر، در برابرِ ارتشِ عظیمِ آزاراکس مقاومت کنند.
دلیلِ سومنگاهش افی، کایمیدوخت و سیشان بودند.
چیزی که آزاراکس را تا این حد خطرناک میکرد، تنها قدرتِ شخصیاش نبود، بلکه تواناییاش در اشتراکِ این قدرتجنگجویانِ با بردگانِ نخبهاش، یعنی جنگجویانِ هراس بود. نخبگانِ لشکرِ عظیمِ او نهتنها فوقالعاده مرگبار بودند، بلکه هالهٔ ناتوانکنندهای از هراسمتعالی ساطع میکردند که سربازانِ دشمن را ضعیف و فلج میکرد. به خاطرِ آنها بود که فتوحاتش چنین توقفناپذیر پیش میرفت.
در واقع بسیاری از پادشاهیها بدون جنگ تسلیمِجنگی آزاراکس شده بودند، صرفاً چون سربازانشان آنقدر وحشتزدهنیفتاده بودند که نمیتوانستند سلاحهایشان را به روی او بکشند.
با این حال، تواناییِ افی در الهام بخشیدن و قدرت دادن به جنگجویانش، تواناییِ کای در القای شجاعت و قدرت بادفاع صدایش، و تواناییِ وهمآورِ سیشان در تغییرِ پیروانِ برگزیده با تزریقِ خونش به آنها، این مزیت را خنثی میکرد. ترکیبِ سهدوشیزهٔ سرشتِ آنها نهتنها هالهٔ هراس را بیاثر میکرد، بلکه مدافعانِ شهر را نیز تقویت میکرد و قدرتِ بسیار بیشتری به آنها میبخشید.
دلیلِ چهارم جت بود که با اختلاف مرگبارترین و خطرناکترین فرد در میانِ آنهااتفاق به شمار میرفت. به خاطرِ سرشتِ موذیانهاش و کاراییِ غیرقابلپیشبینیِ تیغهٔ شبحوارش، حتی آزاراکسبقیهٔ هم مجبور بود هنگامِ رویارویی با حملهٔ ترکیبیِ آنها کمی احتیاط به خرج دهد.
و در نهایت، دلیلِ پنجمِبنا زنده ماندنشان شبگرد بود واختیار تواناییاش در گریز از نیروهای دشمن.
پس از شکستِ چند حملهٔ مستقیمِ اول، لشکر بهسرعت شهر را محاصره کرد و یک محاصرهٔ دریاییِ نفوذناپذیر در اطرافش شکل داد؛ هدفشان این بود کهمانندِ به مردمِ داخل گرسنگی بدهند و آنها را وادار به تسلیم کنند، یا دستکم آنقدر ضعیفشان کنند که توانِ هیچ مقاومتی نداشته باشند. با این حال، شبگردقویتر موفق میشد بارها و بارها از محاصره عبور کند و با وجودِ تمامِ تلاشها برای توقف و نابودیاش، غذا و تدارکات را به شهرِ تحتِ محاصره برساند.
به همین خاطر بودارتشِ که هنوز زنده بودندپیشینهای و شهر همچنان پابرجا بود.
با این حال، معنایشمیدوخت این نبود که قرارجنگی است مدتِ زیادی زنده بمانند.
افی با نگاه به کوهِ اجسادی که در مقابلشقدرتمندی میسوختند، در حالی که از بوی تعفن حالتِ تهوعبرابرِ گرفته بود، آهی کشید و به کای نگاه کرد.
«از قیافهت پیداستایزدی که هم خبرِ خوبکشتار داری، هم خبرِ بد.»
صدایش گرفته بود.
کای سر تکان داد.
«خبرِ خوب اینه که شبگردبنا برگشته، پس تا یه مدتاختیار نیازی نیست غذا رو جیرهبندی کنیم.»
افی سعینگاهش کرد لبخندمیدوخت بزند، اما نتوانست.
خستهتر ازدلیلِ آن بودارتشِ که لبخند بزند.
«پس خبرِ بد چیه؟»
چشمانِ کای بیفروغ شد.
لحظهای کوتاه سکوتایزدی کرد و بعدبیپایانش با لحنی عبوس گفت:
«بیماری... داره پخش میشه.»
افی خستهتر ازایزدی آن بود کهبیپایانش حتی فحش بدهد.
انگار طاعونِ فولاد کافی نبود.
چندی پیش، گویی برای تمسخرِ آنها،بیپایانش طاعونِ متفاوت و عادیِ دیگری نیزادامه در شهر شیوع پیدا کرده بود...