چپتر 3114: هستهٔ گمشده
0روحِ سانی ضربهٔ سنگینی خوردهنمیشد بود و یکی از هستههایاحضار سایهاش را از دست داده بود.
این اتفاق پیامدهای آشکاری داشت، مثلِ دردِ مبهمی که میکشید و قدرتش که تحلیل رفتهدرونِ بود. دیوانهترین سایهاش از بین رفته بود و این موضوع او را غمگین و کمی افسردهباقی میکرد... انگار بخشی از وجودش از دست رفته بود. به معنای واقعیِ کلمه هم همینطور بود.
دلم برایپایینتر اون یارومثال تنگ میشه...
گذشته از احساساتش دربارهٔ مرگِ سایهای وفادار، مسئلهٔ دیگر این بود که دوباره به طبقهٔ ترور برگشته بود؛ یعنیکند حالا بخشِ کمتری از او در جهان حضور داشت. میتوانست همزمان در مکانهای کمتری باشد، چیزهای کمتری را تقویتبگیرد کند و اگر میخواست تمامِ قدرتش را در یک نقطه متمرکز کند، این تقویت دیگر به قدرتِ گذشته نبود.
اما در موردِ زخمِ روح... اوضاع میتوانست از این هم بدتر باشد. از دست دادنِ یکسایهها هسته قرار نبود جانِ یک تایتان را بگیرد، بهخصوص جانِ سانی را؛ هرچه باشد روحِ اوبرایش بهشدت سرسخت بود و حتی اگر بخشِ کوچکی از آن سالم میماند، رفتهرفته خودش را ترمیم میکرد.
با این حال،نمیشد سقوط به طبقهای پایینترنفرین پیامدهای پنهانتری هم داشت.
برای مثال، تا زمانی که هفتمینهفتمین هستهٔ سایهاش بازسازی نمیشد، سانی نمیتوانستکاملِ شکلِ کاملِ نفرین را احضار کند.
و بسیار مهمتر ازطبقهٔ آن... یکی از سایههایشحالا حالا بیخانمان شده بود.
هر یک از سایهها درونِ یکی از هستههای سایهاش سکونت داشتند، از قدرتِ آن تغذیه میکردند و برای ترمیمداشتند و بازیابیِ خود به شعلههای تاریک و حیاتبخشِ آن پناه میبردند. حالا که سانی در طبقهٔ ترور بود، هفتکُشنده سایه داشت اما تنها شش هسته برایش باقی مانده بود؛ یعنی یکی از آنها دیگر نمیتوانست درونِ روحش پناه بگیرد.
آن یک نفر کُشنده بود.
سانی میترسید این وضعیتِ عجیب باعثِ نابودیِ پیوندِ میانِ او و سایهٔ قاتل شود،احضار اما خوشبختانه اوضاع تا این حد وخیم نبود. کُشنده همچنان سایهٔ او بود و سانیتاریک هنوز هم این پیوند را حس میکرد... با این حال، نمیشد او را مرخص کرد.
این یعنی اگر کُشنده زخمی میشد، دیگر شعلههای تاریکِ روحِ سانی نمیتوانستند او را ترمیم کنند؛ و این خودش معضلیاگر بود، چرا که کُشنده همین حالا در میانهٔ نبردی بیرحمانه با اشباحِ گورتپه قرار داشت. برداشتنِ زخمهای هولناک و لتوپاره شدنبهشدت به دستِ دشمن اتفاقِ نادری نبود و اگر این جراحات روی هم انباشته میشدند، کُشنده دیر یا زود از بین میرفت.
در آیندهٔ نزدیک ممکن بود دردسرهای ناشناختهٔ دیگری هم پیش بیاید. سانی سازوکارِ دقیقِ پیوندِ میانِ خودش و سایههاداشتند را نمیفهمید، اما میدانست که آنها به او وابستهاند. جوهری که برای تأمینِ انرژیشان مصرف میکردند از کجا میآمد؟کُشنده آیا بدونِ گهوارهٔ تاریکِ هستهٔ سایه، جریانِ این جوهر خشک میشد؟ آیا با گذشتِ زمان تحلیل میرفتند و محو میشدند؟
سانی جوابی برای ایننمیتوانست سؤالها نداشت و ترجیحاحضار میداد هیچوقت هم نفهمد.
اما از بختِ خوبش...
سانی نگاهی به اطراف انداخت.
اگر میخواست هستهٔ سایهٔ تازهای بسازد و دوباره به تایتان تبدیل شود، جایسایههایش درستی آمده بود. هیچکجای عالمِ رؤیا نمیتوانست سریعتر از اینجا به این هدفحیاتبخشِ برسد. پهنهٔ بیکرانِ عالمِ سایه احاطهاش کرده بود و نویدِ شکاری هیجانانگیز را میداد.
مشکل اینجا بود که سانی اصلاً حوصله نداشت برای پیدا کردن و بلعیدنِشده سایههای قدرتمند در عالمِ مرگ پرسه بزند. نه وقتش را داشت و نهمیبردند میتوانست از خطراتی که همین چند لحظه پیش به آنها فکر میکرد چشمپوشی کند.
با این حال...
سانی به فکر فرو رفت.
شاید اصلاًهفتمین نیازی بهبازسازی این کار نبود.
هرچه باشد، بهتازگی بافتِ سایه را به دست آورده بود. در میانِ موهبتهایشده مختلفی که این بافت به او میبخشید، یکی بود که میتوانست در حلِمیبردند این مشکلِ خاص کمکش کند. شاید وقتش رسیده بود قدرتهای تازهاش را محک بزند.
سانی چند لحظه بیحرکت ماند،زمانی سپس نفسِ عمیقی کشید ونمیتوانست به درونِ دریای روحش شیرجه زد.
هرچه باداباد.
در یک آن، چشماندازِ آشنا پیشِ چشمِ ذهنش پدیدار شد. آبهای تاریکِ روحش راکد و خاموش بودند. آسمانِ بینورِداشتند بالای سرش شش کرهٔ سیاه و ظلمانی را در آغوش گرفته بود که روی چندتایشان ترکهایی به چشم میخورد ومیترسید داشتند بهآرامی ترمیم میشدند. معبدِ بینام بالاتر از سطحِ آب قد برافراشته بود و لشکری از اشباح احاطهاش کرده بودند.
اکنون دریای پهناوری از سایههای خاموش روحش را پر کرده بود. برخیبیخانمان واضح بودند و برخی مبهم و گریزپا — گروهِ اول کامل بودند، درپناه حالی که گروهِ دوم بهتازگی شکست خورده بودند و حالا داشتند ترمیم میشدند.
نگاهِ سانی به سمتِ خاصی چرخید، جایی که تازهترین نیروهای سپاهِ سایه ایستاده بودند. برخلافِبسیار بقیهٔ سایهها، اینها در آرایشهای جنگیِ منظمی گرد آمده بودند و مانندِ ارتشی منضبط رویحیاتبخشِ آبِ راکد ایستاده بودند. آنها ۶ هزار قدیسِ سایه بودند که دهها افسرِ مطلق فرماندهیشان میکردند...
سایهٔ عظیمِ شاهزادهٔ تاریکی هم آنجا بود، پیچیده در شعلههای سیاهِ نیروبخش. زندانیِ ورطه آن سایهٔ قدرتمندچیزهای را بهکلی تارومار کرده بود، اما خوشبختانه تایتانِ یشمِ آلوده فقط شکست خورده بود، نه اینکه نابود شدهقرار باشد. چند روزِ دیگر آماده میشد تا دوباره احضار شود و زورش را به قدرتِ سپاهِ سایه بیفزاید.
پشتِ سرشان سایههای بیشمارِ دیگری ایستاده بودند که تا افقِ تاریک امتداد داشتند — هر موجودِ زندهای که سانیداشتند در طولِ این سالها کشته بود، بهجز آنهایی که احضار شده و در میدانهای نبردِ مختلف با دشمنانش میجنگیدند.کُشنده صدها هزار نفر هنوز باقی مانده بودند و همه به پلههای معبدِ بینام نگاه میکردند، جایی که فرمانروایشان ایستاده بود.
سانی نفسش را بیرون داد و روی یکی از پلهها نشست وبیخانمان با دقت به سایههایش خیره شد. آرامآرام نگاهش روی یکی از آنهاحیاتبخشِ متمرکز شد — جانوری که یک عمر پیش در جزایرِ زنجیری کشته بود.
نسبت به قبل ارتباطِ عمیقتری با آن جانور حسنمیشد میکرد. انگار اقتدارش بر سایهها گسترش یافته بود؛ نهبیخانمان اینکه لزوماً بیشتر شده باشد، بلکه دامنهاش وسیعتر شده بود.
هیچ دفترچهٔ راهنمایی برای بافتِ سایه وجود نداشت — مگر اینکه میشد گفتگوی مرموزِ بافنده و فراموشی را راهنما در نظر گرفت — اما سانی میتوانست بهطورِاما مبهم قدرتِ جدیدی را حس کند که جایی در اعماقِ وجودش خفته بود. پس به سمتِ آن قدرت دست دراز کرد و با احتیاط کاوشش کرد تا کاربردهایشمثال را بفهمد. حسِ مردِ کوری را داشت که سعی میکرد با لمسِ شکلِ یک سازوکارِ ناشناخته، ماهیتش را حدس بزند — مرموز بود، نامشخص، و پوشیده در تاریکی.
با این حال سرانجام شهودش بهنمیتوانست او سرنخی داد که چه کارمهمتر باید بکند و چطور میتواند انجامش دهد.
سانی نفسِ عمیقی کشید و به سایهٔ جانور نگاه کرد و به آنشده فرمان داد که... محو شود. چند لحظه هیچ اتفاقی نیفتاد. سپس جانورِ سیاه ناگهانهفت در شعلههای تاریک غرق شد و پیکرش آرامآرام در آغوشِ ظلمانیِ آنها ذوب شد.
در عرضِ چند لحظه سایه درهفتمین حریقی سیاه ناپدید شد و هیچکاملِ ردی از خود به جا نگذاشت.
با محوشدنِ شعلههایدوباره تاریک، طلسم دربرگشته گوشِ سانی زمزمه کرد:
[سایه قویتر میشود.]
سانی رونها را احضار کرد وهفتمین به سطری خیره شد که مدتهاکاملِ بود به آن توجهی نکرده بود.
نوشته بود:
قطعههای سایه: [۰/۶۰۰۰].
چهرهاش در هم رفت.
وقتی جانورِ سیاه بلعیده شد، بهوضوح حس کرده بود که روحش تقویت شده است. فقطمکانهای مسئله این بود که به اندازهٔ یک سایهٔ واقعی به او قطعهٔ سایه نداد —روح در عوض، همانقدری به او داد که بلعیدنِ یک خردهٔ روحِ عروجیافته به یک مطلق میداد.
کسری از یک قطعهٔبازسازی سایه... اما باز همکاملِ از هیچی بهتر بود.
سانی آرام نفسشنمیشد را بیرون داد ونفرین پایین را نگاه کرد.
همین جواب میده.
وقتی دوباره نگاهشدوباره را بالا آورد،برگشته چشمانش برقی تاریک زد.
و با این نگاه، ناگهان دوزخی پهناور از شعلههای تاریکاحضار پهنهٔ خاموشِ روحش را فرا گرفت. هزاران سایه که باتغذیه دقت برای قربانیشدن انتخاب شده بودند، در این حریقِ ویرانگر سوختند.
رونها سوسوبازسازی زدند ونمیتوانست تغییر کردند.
قطعههای سایه: [۳/۶۰۰۰].
قطعههای سایه: [۲۳/۶۰۰۰].
قطعههای سایه: [۱۹۴/۶۰۰۰].
قطعههای سایه: [۴۴۷/۶۰۰۰].
قطعههای سایه: [۱۳۴۲/۶۰۰۰]...
شمارشگر مدام بالاهستهٔ و بالاتر رفت. تاشکلِ اینکه سرانجام تکمیل شد.
ای لعنتی!
سانی که روی قدرتِ جدیدش تمرکزهفتمین کرده بود، فراموش کرده بود کهکاملِ چه چیزی در پیِ آن میآید.
ناگهان دردی وحشتناکدوباره کلِ وجودش رابرگشته در هم کوبید...
دردِ شکلگرفتنِ یکهستهٔ هستهٔ سایهٔ جدیدنمیتوانست در اعماقِ روحش.