چپتر 2731: نوعِ تازهای از دشمن
0از یادِ آنآینده شبِ مهتابی گریخت؛نیست یادی که رهایش نمیکرد.
نوکتیس، نظرکردهٔ ماه... دردارد دریای تاریکِ وجودِ درهمشکستهاش، یادهاینیست دیگری هم از او بود.
آنجا، یادی نشان میداددرنگ که نوکتیس هدایتِ زنجیرشکنبهسوی را به او میآموزد.
آنجا، یادی به او نشانمستأصلانه میداد که نوکتیس ردایی سیاهدارد و نقابی چوبی به تن میکند.
یادهایی ازگذشته آن وجودِدیگه شمال هم بود.
و دیگران...
حریصانه آن یادها را در خودسپس کشید و رفتهرفته شالودهٔ کسی رابداند که پیشتر بود، از نو ساخت.
ساحلِ فراموششده، پادشاهیِ امید، مقبرهٔ آریل... خانهٔخودِ کودکیاش در پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی، عمارتِ دنجِنیست خاندانِ شعلهٔ جاودان، عمارتِ مجللِ خاندانِ بزرگِ دلاوری...
و بسیار چیزهای دیگر.
سالهای وهمآلودی که بخشِ اعظمِ وجودش رادیگه از یاد برده بود و در زندگیکمی همچون نابینایی گمشده در مه قدم برمیداشت.
با شکلگرفتنِ تدریجیِ خطوطِ کلیِکرد کسی که سرودِ سقوطکردگان بود،دراز اضطرابی پنهان به جانش افتاد.
در آن یادها هیچچیز توضیح نمیداد که چطور به میلیونها یادِ خُردشده بدل گشتهکار و در فضای تاریکِ میانِ لحظهها سرگردان شده است. هیچچیز اشارهای نمیکرد که چه بربداند سرش آمده و از چنگزدنِ مستأصلانه به شبحِ خودِ واقعیاش چه هدفی در سر دارد.
گذشته که گذشته، آینده همکار دیگه در کار نیست. اماآشفتگی زمانِ حال... زمانِ حال چی؟
با آشفتگی کمی درنگدارد کرد، سپس پیچکهایش راکار بهسوی یادهای تازهتر دراز کرد.
میخواست بداند الان چه میگذرد، نه اینکه آن زمان چهدراز شده بود... اما پاسخ گنگ بود. آنقدر که میترسید مبادامیترسید تنها با کامل کردنِ کلِ تصویر بتواند به حقیقت پی ببرد.
با اینسرش حال، سرنخیچنگزدنِ پیدا کرد...
عجیب آنکه بهترین سرنخی که یافته بود، در یادهای خودشآشفتگی پنهان نبود. بلکه در یادهای موجودی دیگر نهفته بود؛ موجودی کهالان با این وجود، انگار بخشِ عظیمی از زندگیاش را تشکیل میداد.
آن موجودواقعیاش بهنوعی عجیبدارد آشنا میزد.
آه، خودشه...
همان پسرِ بیرحمی کهچنگزدنِ میخواست او را به حالِهدفی خود رها کند تا بمیرد.
منتها، البتهگذشته که دیگردیگه پسر نبود...
حتی اگر هنوز بهدارد همان اندازه بیرحم بود،کار یا شاید هم بیشتر.
سرورِ سایهها.
با حسکردنِ ردِ یک پاسخ، به درونِخودِ یادهایی که با او شریک بود — یانیست شاید از او دزدیده بود — شیرجه زد.
نشونم بده...
وقتی رؤیازاد آمد کجا بودی؟
دنیایی که سانی درچنگزدنِ آن به دنیا آمدهواقعیاش بود، دیگر پذیرای او نبود.
در واقع، بهشدت پسش میزد.
کمی آزاردهنده بود، اما از طرفی — اگر میخواست با خودش روراست باشد — زمین هرگزکرد با او مهربان نبود. برعکس، همیشه مادری بیرحم و بیتفاوت بود که او را در محاصرهٔ بادهایتنها سرد و گرگهای گرسنه به حالِ خود رها کرده بود تا گلیمش را از آب بیرون بکشد.
البته از نظر استعاری، چون حتی گرگها هم از پهنهٔ مسمومش جان به در نبرده بودند. حالا موجوداتِگنگ کابوس بر حیاتوحشِ ویرانش فرمان میراندند و مردم در شهرهای پهناوری مثلِ پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی به بقای خودخودش ادامه میدادند... خوشاقبالها زندگیِ کاملاً خوبی داشتند، اما بیچارههای بدشانسی مثلِ او نه. برای همین، نمیتوانست دلتنگِ زمین شود.
با این حال، هنوزچنگزدنِ هم مجبور بود گهگاهواقعیاش به آنجا سر بزند.
دلایلِ این سرزدنها بهندرتدیگه بیخطر بود و امروز همحال از این قاعده مستثنی نبود.
اخیراً اوضاعواقعیاش برای قلمروِ انسانگذشته خوب پیش نمیرفت.
حدود یک ماه بیشتر از بازگشتِ سانی از شهرِ جاودان نمیگذشت، اما در همین مدت اتفاقاتِزمان زیادی افتاده بود. مشکلات روی هم تلنبار میشد و حتی با هفت بدن هم به سختی میتوانستعجیب به همهٔ آنها رسیدگی کند — بهویژه چون مجبور بود مخفی بماند و وجودش را پنهان کند.
آخه کجای این منطقیه؟
پیش از این، سفرِ یک کاروانِنیست تجاری بین ایزدبانوی گریان و قلبِدرنگ زاغ تقریباً یک ماه طول میکشید.
اما حالا، یکهدفی روز به اینآینده زمان اضافه شده بود.
دلیلش این نبود که تاجرها تنبل شده بودند،بهسوی و نه به این خاطر که موجودِ کابوسِزمان قدرتمندی مجبورشان کرده بود مسیر را عوض کنند.
بلکه به این دلیل بود کهشبحِ فاصلهٔ بین قلبِ زاغ و دژِآینده پیشینِ خاندانِ اندوه تغییر کرده بود.
موضوعی که حسابی نگرانکننده بود.
عالمِ رؤیا همیشه پر از اتفاقاتِ عجیبوغریب بود، اما اگر جغرافیایش تغییر میکرد، فقط یک معنی داشت. یعنیپیچکهایش بخشِ بیشتری از جهانِ بیداری داشت از مرزِ عالم رسوخ میکرد و در کابوس فرو میرفت — عالمِکلِ ایزدِ فراموششده داشت تکههای زادگاهش را میبلعید و مجبورشان میکرد در برنامهٔ زمانیِ تخلیه و اسکانِ کامل تجدیدنظر کنند.
انگار کهآشفتگی خودشان کمدرنگ دردسر داشتند.
...بزرگترین و مورمورکنندهترینِ این مشکلات، البته،شبحِ نامِ آستریون بود؛ رؤیازادی که نامش مثلدیگه طاعون در هر دو جهان پخش میشد.
این طاعونِ خاموش و ظاهراً بیخطر کاریاما میکرد که تمامِ مشکلاتِ دیگرِ قلمروِ انسانسپس در مقایسه با آن پیشپاافتاده به نظر برسند.
با فکر کردنهدفی به رؤیازاد، چهرهٔآینده سانی در هم رفت.
واقعاً میخواست کلماتِ درستیدرنگ پیدا کند تا بگویدبهسوی آن مرد چقدر معذبش میکند.
همهچیز دقیقاً همانطور پیش رفت کهشبحِ کاسی پیشبینی کرده بود؛ همان موقعیآینده که از شهرِ سراب فرار کرده بود.
نامِ رؤیازاد مثل ویروس پخش شدنیست و هر کسی را که آندرنگ را میشنید یا میدید آلوده میکرد.
کسانی که به آگاهی از آستریونآینده آلوده میشدند، به ناقلانِ بیماری تبدیلحال میشدند و به پخشِ بیشترش کمک میکردند.
بعضیها فقط علائمِ خفیفی نشان میدادندسپس و هرازگاهی این نامِ مورمورکننده را بیآنکهالان حتی بفهمند چه میگویند، به زبان میآوردند.
در بعضی دیگر، بیماری بسیار بیشترشبحِ پیشرفت میکرد؛ روی طرزِ فکرشان تأثیر میگذاشتدیگه و اعمالشان را تحتِ نفوذ قرار میداد.
نیمدوجین فرقهٔ کوچک بودند که نامِ آستریوناما را تبلیغ میکردند؛ مثل کلیسای ماه که درپیچکهایش سرزمینهای پیشینِ قلمروِ شمشیر داشت محبوبیت پیدا میکرد.
سازمانهای غیرمذهبی مثل کلوپهایدارد خصوصی و باندهای بازارِ سیاهنیست هم همین کار را میکردند.
قدرتِ مجموعِ این مأمورهای مخفیکرد اصلاً زیاد نبود... در واقع،دراز ناچیز و کاملاً رقتانگیز بود.
اگر سانی و نفیسچنگزدنِ میخواستند، میتوانستند همهٔ آنها راهدفی در یک روز نابود کنند.
اما بخشِگذشته لعنتیِ ماجرادیگه همین بود.
سانی برای اولین بار درگذشته زندگیاش با دشمنی روبهرو شده بودزمانِ که تمامِ قدرتش را بیمعنی میکرد.
اینطور نبود که او و نفیس از آستریون ضعیفتر باشنددراز — اصلاً اینطور نبود — فقط آستریون طوری حمله میکردمیترسید که استفاده از قدرت برای دفعِ او را غیرممکن میساخت.
آنها نمیتوانستند هزاران، وچنگزدنِ شاید صدها هزار، انسانِواقعیاش بیگناه را قتلعام کنند.
هرچند، شاید...گذشته باید ایندیگه کار را میکردند.
چون اگر این کار را نمیکردند، تعدادِ کسانی کهنیست به آگاهی از رؤیازاد آلوده شده بودند بهزودی به میلیونهابهسوی نفر، و پس از آن به صدها میلیون نفر میرسید.
تا جایی که تکتکِ آدمهای جهانسپس — یا بهتر است بگوییم هر دوالان جهان — به نامِ آستریون آلوده میشدند.
آن وقتسرش قرار بودچنگزدنِ چه کار کنند؟
سانی با ورود به کارخانهایکار زیرزمینی و متروکه در حاشیهٔآشفتگی پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی، ناسزایی گفت.
«چه میدونم لعنتی...»
لحنِ همیشهآشفتگی شوخِ او، تاریککرد و سنگین بود.