چپتر 3158: -
0سانی لبخند زدمیکرد و در سکوت، بطریکاهشِ را از افی گرفت.
تازه همین امروز صبح از ساحلِ فراموششده برگشته بود و تا چند ساعتِ دیگرتدارکاتیِ میرفت. پشتِ سرشان در برجِ عاج، نفیس و کاسی داشتند آخرین کارهای آمادهسازیشان رااصلاً تمام میکردند و برای آتشبانان حرف میزدند. او پیشتر خداحافظیهای خودش را کرده بود.
در این میان، آن سه فرمانروای جدید در دورهٔ گذارِ عجیبی به سر میبردند که وظایفشان پیشتر مشخص شده بود، امامسیر هنوز عملی نشده بود. ارتشی از دیوانسالاران، مدیران و افسرانِ نظامی داشتند با تبوتاب کلِ چارچوبِ عملکردِ کنونیِ بشریت را ازتغییراتِ نو میچیدند. تا زمانی که بخشِ تدارکاتیِ تغییرِ رهبری به نتیجه میرسید، افی، کای و جت کارِ چندانی برای انجام دادن نداشتند.
همهچیز بیش از حد ناگهانی بود و اصلاً ایدهآل نبود، و حتماً در هر دو جهان آسیبهایی به بارتلفات میآورد... اما این هم بخشی از روندِ کار بود. اگر سانی و نفیس میخواستند از انتقالی بینقص مطمئن شوند،بنابراین باید سالها وقت میگذاشتند تا همهچیز را درست بچینند. با این حال، این تأخیر آسیبهای بهمراتب بیشتری به همراه میداشت.
حالا که آخرالزمان با تمامِ قوا در جریان بود، سانی باید فکرِ انجامِ کارها بدونِ دادنِ تلفاتنمیخواست را از سر بیرون میکرد. در جایی از این مسیر، همهچیز به مسئلهٔ کاهشِ آسیبها تبدیل شده بود،ادغام نه جلوگیریِ کامل از آنها. این تغییری در طرزِ فکرش بود که دلش نمیخواست بپذیرد، اما ضروری بود.
بنابراین، این انتقالِ شتابزدهنظامی در واقع تمرینِ خوبی برایکنونیِ تغییراتِ شومِ پیشِ رو بود.
وقتی تکههای زمین دستهجمعی با عالمِ رؤیا ادغام میشدند و اوضاع از این هم بدتر میشد، و بلایای غیرمنتظرهمیکرد مرتباً و بیخبر نازل میشدند، بشریت باید یاد میگرفت که با وجودِ هرجومرجِ مطلق، با بیشترین کاراییِ ممکن عملشتابزده کند. سانی جرعهای از شراب نوشید و از طعمش لذت برد، لبخندِ حسرتباری زد و به بطری نگاه کرد.
این بطری هم نمادی از پشتکار و سازگاریِ بشریت بود. انگورهایی که برای تهیهٔ این شراب به کار رفته بود، گونهای بودجایی که در قلبِ زاغ از تاکهای گورِ خدا به دست آمده و سپس در خاکِ بینظیر و حاصلخیزِ باغِ شب کاشته شدهتغییراتِ بود. خودِ این بطریِ زیبا در دوزخِ شیشهای تولید شده بود و آنقدر محکم بود که میشد از آن بهعنوانِ سلاح استفاده کرد.
در واقع، بشریت اکنون سه انبارِ غلهٔ عالی داشت. قلبِ زاغ با خاکِ آتشفشانی و غنیاش، باغِ شب با افسونهایبنابراین رازآلودش، و قلمروِ افی که با قطعهای از سرزندگیِ خودِ ایزدبانوی جنگ آمیخته شده بود. تارِ نقرهای هم به لطفِبلایای تقویتِ آنانکه، بهطرزِ فوقالعادهای پرمحصول بود. تا زمانی که این گنجینهها در دستِ انسانها بود، دستکم مردم از گرسنگی نمیمردند.
سانی بهمدیران دوستانش نگاه کردتبوتاب و پوزخند زد.
«وای... تماشا کنید. هر سه تا کارآموزِ من مطلقتمامِ شدن! این یعنی تضمینِ رضایتِ صددرصدی. مگه من بزرگترینبیرون مربیِ تاریخ نیستم؟ راستش، حتی خودم هم از خودم شگفتزدهم.»
هر سه با نگاهیآسیبهای عاقلاندرسفیه به او خیرهمیداشت شدند. سرانجام جت خندید.
«آره، ایول نابغه. ما کابوسِ چهارم روکاهشِ فتح کردیم، ولی تو بازم یهجوری حرف میزنیفکرش انگار دستاوردِ شخصیِ خودته. استعدادِ واقعی یعنی همین.»
افی سر تکانافسرانِ داد، در حالی کهچارچوبِ کای فقط لبخند زد.
«ولی آره... ممنون سانی. فکر نکنممیداشت اگه تجربهٔ اون سه تا سفرِفکرِ اکتشافی نبود، میتونستیم برگردیم. حداقل همهمون نه.»
سانی دستش را تکان داد.بهمراتب بطری را به جت داد، چندتمامِ لحظه ساکت ماند و بعد گفت:
«آزاراکس، هان؟»
به دوردست خیره شد.
«بعد از شنیدنِ ماجرای کابوسِ شما... واقعاً دلمآخرالزمان میخواد برگردم به بیابانِ کابوس، اون عوضی رودادنِ پیدا کنم و دوباره برش گردونم روی همون درخت.»
سپس لرزید.
«البته بهتره صبر کنم تا مقدسمسئلهٔ بشم. یا ایزدی. بذارید بهتون بگم، بیدلیلتغییری نیست که به اونجا میگن بیابانِ کابوس.»
افی آرام سر تکاننظامی داد و سایهای گذراعملکردِ از چشمانش عبور کرد.
«اون یارو همین الانش هم مجازاتش رو کشیده. حالا دیگه نفرینِ ایزدِ سایه اونو بلعیده...بدونِ فقط یه پوسته ازش مونده. احتمالاً تو آینده یه روزی دردسرساز میشه، ولی یکی دیگهطرزِ میتونه به حسابش برسه. ما که انحصارِ رسیدگی به گندکاریهای وحشتناک رو نداریم، مگه نه؟»
پوزخند زد وتأخیر با کنجکاوی بهبیشتری سانی نگاه کرد.
«ولی کابوسِ ما دیگه گذشته.مسیر اما کابوسِ تو بهزودی شروعجلوگیریِ میشه. خب، چه حسی داری؟»
سانی کمی ساکتافسرانِ ماند و بعدکلِ شانه بالا انداخت.
«خوبه، فکر کنم. راستش، احساسِ... سبکیمیداشت میکنم. اساساً از شرِ تمامِ داراییهای دنیویمانجامِ خلاص شدم، برای همین همهچیز یهکمی عجیبه.»
لبخندِ کمرنگی زد.
«پیش از این هر بار که واردِ کابوس میشدم، از چیزی که در بذر انتظارم رادلش میکشید واهمه داشتم. اما حالا، در کمالِ تعجب، آنقدرها نگرانِ خودِ کابوس نیستم. فقط نگرانِ پیامدهایش هستمعالمِ — اینکه چقدر زمان میگذرد، دنیا بدونِ من چه وضعی پیدا میکند... اینکه خودم چقدر تغییر میکنم.»
کای آهی کشید.
«برای ما هم عجیبه.»
به صفِ شوالیهها در دوردستِ پایینِ پایشان نگاه کرد که حالاتمامِ داشتند به دریاچهٔ آینه نزدیک میشدند. دریایی از پرچمهای سرخرنگ در بادمسیر موج میزد و در اطرافش، شهری پهناور غرق در شورِ زندگی بود.
چهرهٔ کای کمی حسرتبار شد. «ما با هم واردِ کابوسِ دوم شدیم.آنها کابوسِ سوم رو هم با هم رفتیم. پس به جز اولی، توتمرینِ هیچوقت بدونِ ما به مصافِ هیچ کابوسی نرفتی... دستِ خودم نیست که نگرانم.»
سانی خندید.
«حالا میفهمی وقتیبهمراتب رفتید توی بذرمیداشت چه حسی داشتم.»
جت جرعهای از شراب نوشید،بهمراتب نگاهی به آن انداخت وآخرالزمان بطری را به کای داد.
«من توی کابوسِ دوم بامسیر شما سه نفر نبودم، ولی تویکامل کابوسِ اولِ این بابا مراقبش بودم.»
مکثی کردمدیران و بعدنظامی لبخند زد.
«البته برای این بود که اگه شکست خورد بکشمش...تمامِ ولی خب. یادآوریش یهجورایی احساساتیم میکنه. و حالا مابیرون رو ببین. به معنای واقعیِ کلمه در اوجِ دنیاییم.»
سانی پشتِ سرش را خاراند.
«جدا از این واقعیت که دنیای اشتباهیه، به نظر میرسید همهچیز عالی پیش رفته. خب، به جز اینبپذیرد واقعیت که آخرالزمان شده. پس دو تا واقعیت داریم — ما در اوجِ دنیای اشتباهی هستیم، و اونمیشدند دنیا داره به پایان میرسه. الان که فکرشو میکنم، حرفمو پس میگیرم. به نظر میرسه همهچیز افتضاح پیش رفته.»
خندید.
سرانجام، خندهٔ سانی فروکشبیشتری کرد. کمی مکث کردآخرالزمان و بعد آهی کشید.
«از قبل از اینکه واردِ آکادمی بشم تا الان، هم شانسِ خیلی خوبی آوردم و همکارها شانسِ خیلی بدی داشتم. گاهی منو تو موقعیتهایی مینداخت که غیرقابلفرار به نظر میرسید، و گاهیطرزِ از خطراتی نجاتم میداد که غلبه بر اونا غیرممکن حس میشد. اما وقتی به عقب نگاه میکنم...»
نگاهی بهبیرون افی، کایجایی و جت انداخت.
«الان برام روشنه که بزرگترین شانسم همیشه این بوده که یهجوری بازمانی آدمای درستی آشنا شدم. آدمای زیادی هستن که بدونِ اونا نمیتونستم تا اینجاهمهچیز برسم، و در بینشون... آشنایی با شما سه نفر واقعاً بزرگترین برکتم بود.»
سانی لبخند زد.
«معمولاً بعد از گفتنِ یه حرفِ اینقدر جدی، بلافاصله یه شوخی میکردم تا اوضاع رو جمع کنم. ولی، خب... شما تازه ازجایی کابوستون برگشتید، و منم دارم میرم سراغِ کابوسِ خودم. کی میدونه کِی دوباره فرصت پیدا میکنیم همدیگه رو ببینیم؟ برای همین، فقطتغییراتِ میخواستم ازتون تشکر کنم. به خاطرِ تحمل کردنم تو تمامِ این سالها و کمکتون برای تبدیل شدنم به کسی که هستم. برای همهچیز.»
هر سه برایمیکرد چند لحظه اومسئلهٔ را برانداز کردند.
سپس، جت لبخندافسرانِ زد و دستشکلِ را تکان داد.
«این منم که باید از تو تشکر کنم، سانی. به خاطرِ اینکه باهام بهکارها قطبِ جنوب اومدی. به خاطرِ زنده موندنت. به خاطرِ اینکه کمکم کردی قدیس بشم.آنها و صرفاً به خاطرِ اینکه کنارم بودی... آشنایی با تو برای منم شانسِ بزرگی بود.»
افی سر تکان داد.
«برای منم همینطور. چیزای زیادی هست که بابتشون شکرگزارم... علاوه بر همهچیز، تو دلیلِطرزِ آشناییِ من با شوهرم و مادر شدنم برای لینگِ کوچکی. اون بدونِ تو یهپیشِ جایی تو قطبِ جنوب میمرد، همراه با بیشمار آدمِ دیگه. پس، خودت رو دستکم نگیر.»
مکثی کردمدیران و بعد باتبوتاب پوزخندی شیطنتآمیز افزود:
«هرچند که واقعاً هم قدکوتاهی...»
سانی نگاهِحال تند و تیزیبهمراتب به او انداخت.
در اینبیرون میان، کای فقطمسیر سر تکان داد.
«اگه به خاطرِ تو نبود، منکلِ احتمالاً هنوز توی اون چاه توزمانی شهرِ تاریک بودم. یعنی، استخونام اونجا بودن.»
لحظهای ساکتآسیبهای شد و بعدهمراه با لبخندی گفت:
«ولی بیاین همینجا تمومش کنیم. این...بیشتری این داره بدجوری بوی خداحافظی میده. وجریان من حاضر نیستم باهات خداحافظی کنم، سانی.»
کای شرابش رامیکرد تمام کرد ومسئلهٔ سر تکان داد.
«ما دوباره همدیگه رو میبینیم. سالهای بیشماری وقت داریم تا از بودن دربخشِ کنارِ هم لذت ببریم. پس، نیازی به عجله نیست... با خیالِ راحت بروبیش به کابوست، سانی. دنیایی که پشتِ سرت جا میذاری حالش خوب میمونه. ما مراقبشیم.»
همانطور که سانی نگاه میکرد، جت وحالا افی سر تکان دادند. آهی کشید وکارها حس کرد احساسات در سینهاش موج میزنند.
این لحظهٔ گرانبها... داشت به پایانبیشتری میرسید. در واقع تمام شده بود،قوا و حالا، او واقعاً باید میرفت.
«خب، پس. در این صورت...»
سانی از روی چمنهانظامی بلند شد، خاکِ لباسشعملکردِ را تکاند و لبخند زد.
«فکر کنم وقتِ رفتنه. آشناییهمراه با همهٔ شما... برام مایهٔ افتخارجریان و سعادت بود. تا دیدارِ بعدی.»
با این حرف، ناپدید شد.
او دنیابیرون را پشتِجایی سر گذاشته بود.