چپتر 2700: جانورِ ستاره
0«آه! این دیگه چه وضعشه؟!»
«...آروم باش.»
در تاریکیِ غارمانندِ دهانِ مارِ عظیم، شبگرد روی چیزِ لیز و سفتی غلت خورد وآغوشی بعد از جا پرید. سپس، با پیچیدنِ صدای بیخیالی از میانِ سایههای اطرافش، تعادلش رادهانش از دست داد و دوباره افتاد. چون غارِ تاریکی که در آن بود، داشت تکان میخورد.
اما آن صدا...
چرا آشنا میزد؟
«سـ—سانلس؟»
سانی که با سرعتی حیرتانگیز از میانِ راهروهای مخروبهٔ کاخ میخزید، در دل خندید.پوستهٔ تقاطعها و دوراهیها تار و گذرا از کنارش رد میشدند و دیوارهایی که نالهسرورِ میکردند و خم میشدند، میرفتند تا پوستهٔ او را در آغوشی خردکننده خفه کنند.
«آره، منم. فقط یه شکلِدههها دیگه به خودم گرفتم. بهدورانِ اکسپرسِ سانی خوش اومدی، سرورِ شبگرد!»
جایی در دهانش، شبگرد بانظرِ احتیاط نشست و با چهرهایسؤالی شاکی به اطراف نگاه کرد.
«میتونستی... آه،اصطلاحاتِ یه توانِبرای دگردیسیه. میفهمم.»
سانی لحظهای گیج شد.
«راستش مردم معمولاًباید بهش میگن توانِشهرِ دگرگونی. یا شکلِ متعالی.»
اما شبگرد از کجا باید میدانست؟ دههها در شهرِ جاودان گیر افتاده بود.الزامی در دورانِ اوجش هیچ قدیسی نبود، چه رسد به اصطلاحاتِ عامیانه برای توصیفِبدنِ چیزهایی که به تعالی ربط داشتند. پس مجبور شده بود اصطلاحاتِ خودش را بسازد.
از نظرِ فنی، پوستهٔ مارِ عقیقی توانِ متعالیِ سانیداشتند نبود، اما چون شبگرد حرفش را سؤالی مطرح نکردهحرفش بود، سانی هم الزامی نمیدید که تفاوتشان را توضیح دهد.
اما حالامیخزید که حرف ازدوراهیها توانهای متعالی شد...
وقتی سانی به راهپلهای ظاهراً بیانتها رسید و بدنِ مارمانندش را به پایینِقدیسی فضای عمودیِ آن سرازیر کرد، فهمید که در واقع دربارهٔ سرشت و توانهایخودش شبگرد چیزِ زیادی نمیداند. وقتِ کمی برای پرسیدن داشتند و بههرحال موضوعِ حساسی بود.
پرسیدن از یک بیدارشدهٔ دیگر دربارهٔ نقصش بیادبیِ محضی به شمار میرفت، در حالی که پرسیدن دربارهٔ سرشتشانحالا میتوانست هر واکنشی در پی داشته باشد. البته همکاران باید تا جای ممکن اطلاعاتشان را با هم بهزیادی اشتراک میگذاشتند، اما همیشه کمی معذبکننده بود. گذشته از این، هر چیزی که فاش میکردی میتوانست علیهت استفاده شود.
از طرفی... کاسی قطعاً از قبلچیزهایی میدانست شبگرد چه تواناییهایی دارد. پسخودش سانی میتوانست خیلی راحت از او بپرسد.
اما وقتی خودِ طرفتقاطعها آنجا بود، چرا بایدکنارش این کار را میکرد؟
«راستی، شکلِ متعالیِباید خودت چیه؟ اصلاًشهرِ سرشتت چیکار میکنه؟»
شبگرد کمیشده مکث کرد ونظرِ سانی بیدرنگ افزود:
«فقط چون قراره بابرای یه تایتانِ اعظم بجنگیم،ربط فکر کردم دونستنش بد نیست.»
راهنمای جوانش آهی کشید...
«خب، فکر کنم منصفانهست. تودههها مالِ خودت رو نشونم دادی،دورانِ منم مالِ خودم رو نشونت میدم...»
سانی چیزی نماندهخودش بود آن عوضیفنی را تف کند بیرون.
اصلاً ازاصطلاحاتِ این طرزِبرای بیان خوشش نیامد!
شبگرد خندید.
«البته سرشتِ من از اون عجیبغریبهاست. درکش یکم سخته. توانِ خفتهٔ من... فکر کنمنبود یه جور پیشگوییه. یه حسی دارم که بهم میگه برای رسیدن به جایی کهنظرِ میخوام، باید کدوم طرفی برم. یا چیزی رو که دنبالشم کجا پیدا کنم. مثلِ شهود.»
سانی درشده ذهنش سر تکاننظرِ داد. منطقی بود.
توانی دستکمگرفتهشده اما بیشک قدرتمند بود. در واقع، با در نظر گرفتنِخودش چالشهایی که بیدارشدگان معمولاً در عالمِ رؤیا و کابوسها با آنها روبهروتفاوتشان میشدند، شاید قویترین توانِ خفتهای بود که تا به حال دربارهاش شنیده بود.
کاسی هم شهودِ فراطبیعیِ مشابهی داشت، هرچند مالِ او بسیار نامشخصتر بود و به همین دلیل قدرتِ کمتری داشت.آره با این حال، این حسِ مبهمتر اما کلیتر مزایایی هم داشت؛ چون با اینکه در هر موقعیتی دقیقاً به اوتوانِ نمیگفت کجا برود، اما گاهی به او میگفت کجا نرود. توانِ شبگرد اینطور نبود؛ و این نقصِ مرگباری محسوب میشد.
در همینکجا حین، مردمیدانست ادامه داد:
«توانِ بیدارشدهام... چطور بگم؟ مثلِ یه لباسِ محافظِ جادوییه. فقط هیچ لباسی در کار نیست، صرفاً بدنم از محیطِ اطراف ایزوله میشه. پس تا زمانی کهبدنِ جوهر داشته باشم، در برابرِ تمامِ خطرات نفوذناپذیر میشم؛ سرما، گرما، تشعشعات، آلایندهها، فشار و چیزایی مثلِ این. همزمان، بدنم خودکفا میشه و اکسیژن و موادِ مغذیِمیتوانست خودش رو تولید میکنه. یه همچین چیزی. اساساً میتونم تقریباً هر جایی برم بدونِ اینکه بمیرم... حداقل هر جای معقول یا جاهایی که فقط کمی نامعقول باشن.»
«آخه این دیگه چیه...»
سانی به وضوح شبگرد را تصور کرد کهکنارش با لباسخوابی راحت در فضا شناور است و ستارههاخفه را تماشا میکند. برای لحظهای، حسادت به جانش افتاد.
این اساساًکجا توانِ رؤیاییِمیدانست هر کاوشگری بود.
«عوضیِ خوششانس.»
«توانِ عروجیافتهات چیه؟»
شبگرد لبخند زد.
«میتونم فضا رو تا کنم.»
اگر سانی درخودش آن لحظه پلکفنی داشت، حتماً پلک میزد.
«ها؟»
شبگرد شانهای بالا انداخت.
«ساده بگم، میتونم تاش کنم تا یه مسیرِ طولانی رو کوتاه کنم، یا بازش کنم تا یه مسیرِ کوتاه طولانی بشه. یه کم قلق دارهشده و کاربردهای زیادی هم داره؛ در واقع بینهایت کاربرد، اما با کمی تمرین میشه نتایجِ شگفتانگیزی گرفت. مثلاً برداشتنِ یه قدم و طی کردنِ صدمارمانندش متر. راستی، به همین خاطر بود که اونقدر سریع به مرکزِ کاخ رسیدیم. من فضا رو تا کردم تا هر قدممون بهاندازهٔ دهها قدم حساب بشه.»
سانی میلِ شدیدیخودش به اخم کردنفنی در خود حس کرد.
«نه، آخهاصطلاحاتِ اصلاً چطوربرای کار میکنه؟»
و اومیخزید حتی هیچچیزِ عجیبیدوراهیها حس نکرده بود!
«این توان رسماً تقلبه! نامردیه!»
اگر کسی در آن لحظهنظرِ افکارش را میشنید، احتمالاً میگفت کهمطرح ریاکاری هم برای خودش اسمی دارد...
در همین حین،عامیانه شبگرد با تهمایهای ازتعالی بدجنسی در صدایش افزود:
«یا میدونی، میتونم فضایی رو که دشمنم اشغالکنارش کرده تا کنم. یا یکی از اعضای بدنشونخردکننده رو. پس توی مبارزه هم خیلی به کار میاد.»
سانی آهی کشید.
«جداً.»
واقعاً راههای بیشماری برای استفاده از آنتعالی توان وجود داشت؛ از جابهجایی گرفته تا مبارزهفنی و حتی چیزهایی مثلِ ایجادِ فضاهای ذخیرهسازیِ پنهان.
اگر شبگرد بنیانگذارِ یکتقاطعها خاندانِ بزرگ نبود، قطعاًکنارش به قاچاقچیِ بینظیری تبدیل میشد.
«خب... دگرگونیات چی؟»
شبگرد بینیاش را خاراند.
«خب. مناصطلاحاتِ بهش میگمبرای جانورِ ستارهای.»
سانی کمی گیج شد.
«اون دیگه چیه؟»
شبگرد شانهای بالا انداخت.
«همونطور که از اسمش پیداست، یه جانورِ عجیب که از نورِ ستارگان ساخته شده. میدونی که، نور هم ذرهست و هم موج. به همین شکل،توضیح فرمِ متعالیِ من هم میتونه ملموس باشه و هم ناملموس، یا یکپارچه بینِ این دو حالت تغییر کنه. یکم احمقانهست، اما اگه حیواناتی بودن که ازموضوعِ تشعشعاتِ کیهانی و امواجِ گرانشی تغذیه میکردن و تو خلأِ تاریک و بیپایان از ستارهای به ستارهٔ دیگه شناور میشدن... تصور میکنم یه همچین شکلی داشتن.»
سانی مدتی ساکت ماند.
سرانجام با لحنی ناراضی گفت:
«...اونوقت وقتی منخودش تبدیل به یه مارِعقیقی گنده شدم تعجب کردی؟»
شبگرد چند بار پلک زد.
«هی! اینطور نیستخندید که هر روز مارهایگذرا غولپیکر منو ببلعن، باشه؟!»
لحظهای مکث کرد ومیدانست بعد با خشم سهگیر انگشتش را بالا برد.
«در واقع، اگهخودش درست یادم باشه،فنی این نهایتاً سومین باره!»
که از نظرِعامیانه او، همین سه بارتعالی هم خیلی زیاد بود.