چپتر 2249: اعماقِ ناامیدی
0کمی پیش از آن...
سید به زمین افتاد و خون از فلزِ پاره و خمیدهٔ زرهِ سینهاش پایین ریخت.سرانجام خون از دهانش هم بیرون میزد، اما بیشتر نگرانِ زره بود... آن خاطره نفسهای آخرشتمام را میکشید و هر لحظه ممکن بود فرو بریزد و به بارانی از جرقه تبدیل شود.
حیف هم بود، چون آن افسونگرِ جذاب، استاد سانلس، شخصاً آن را برایش ارتقا داده بود. مهمتر از آن، زیرِشبیهِ زره لباسِ چندانی به تن نداشت. تبدیل شدن به یکی از عروسکهای خیمهشببازیِ مردهٔ ملکه به اندازهٔ کافی بد بود،احتمالاً اما اینکه هم مرده باشد و هم فقط با لباسزیر در میدانِ نبرد تلوتلو بخورد، واقعاً شرمآور به نظر میرسید.
«آه... خیلی خجالتآوره...»
دست به سمتِ شمشیرش برد و بالا را نگاهسرِ کرد؛ خوب میدانست که نمیتواند از دستِ موجودِ کابوسیعظیمِ که او را به زمین کوبیده بود، فرار کند.
جانورِ عظیمالجثه بالای سرش سایه انداخته بود و بزاقِ کفآلود از میانِ نیشهای پوسیدهاش میریخت. اما پیش ازخودش آنکه بتواند گاز بگیرد، پیکری باریکاندام در پیراهنِ قرمزِ پارهپارهای بین سید و آن پلید ظاهر شد و سرسختانهجنبهٔ سرِ جایش ایستاد. خنجرِ موجدارِ توی دستش در مقایسه با جثهٔ عظیمِ آن موجودِ هیولاوار، شبیهِ یک اسباببازی بود.
«فلیسِ احمق...»
یعنی اینقدرعروسکهای اصرار داشت کهملکه با هم بمیرن؟
سید سرانجام قبضهٔ شمشیرش را گرفت و با خودشسرِ فکر کرد که آیا اصلاً میتواند روی پاهایش بایستدعظیمِ یا نه. احتمالاً کارِ هر دوی آنها تمام بود...
با این حال، جسدهایعظیمِ قشنگی میشدند. پس... هرفلیسِ چیزی جنبهٔ مثبتی هم داشت.
سید شمشیر را مثلِپارهپارهای عصا تکیهگاه کرد، نالهای سرسرِ داد و روی پاهایش ایستاد.
کمی آنطرفتر، ری و فلور در دریای پلیدها ناامیدانه برای زنده ماندن تلاشموجدارِ میکردند. مدتی پیش رانی و تامار را در هرجومرجِ نبرد گم کرده بودنداصرار و موجوداتِ کابوسِ اطرافشان چیزی نبودند که دو بیدارشده بتوانند با آنها بجنگند.
ری به این فکر کرده بود که با پنهان شدن فرار کند،اصرار اما نمیتوانست فلور را با خودش ببرد... و حاضر هم نبود اوپاهایش را رها کند؛ بنابراین هر دو بهسختی خودشان را زنده نگه داشته بودند.
...دستکم تاپیراهنِ الان زندهپارهپارهای مانده بودند.
در مقطعی از نبرد، به خودشان آمدند و دیدند دارند از پشتِ دو استادِ ناآشنا محافظت میکنند؛ از روی سن وخیلی زرهشان به نظر میرسید که آن استادها میراثدارانی از طرفِ ارتشِ شمشیر باشند. هیچکدام از آن شوالیههای جوان وضعیتِ خوبی نداشتند،سرش اما یکی از آنها انگار بهسختی زنده بود؛ از بریدگیِ عمیقِ روی سرش بهشدت خون میآمد، چرتوپرت زمزمه میکرد و امان میخواست.
«هی، مرسی...پیراهنِ تو... تو همبین دیدیش، مگه نه؟»
استادِ دیگر دوستش را گرفت وشبیهِ به عقب کشید، و مردِ جوان راداشت از چنگالِ یک پلیدِ وحشتناک نجات داد.
«چی رو دیدم؟!»
شوالیهٔ غرق در خون هرطور کهاندازهٔ بود سرِ آن موجودِ کابوس رالباسزیر قطع کرد و تلوتلوخوران صاف ایستاد.
«اون... اون رذلِ پستفطرت! اون هرزهٔ بیبندوبار، استاد سانلس!سرِ اون... اون سرورِ سایههاست! میدونستم. بهت گفته بودم! تمامِعظیمِ این مدت بانو نفیس رو فریب داده، اون فاسدِ بدذات!»
شوالیهٔ دیگر، یعنیجثهٔ مرسی، با نگرانیشبیهِ به او نگاه کرد.
«ضربه خورده به سرت، تریستان؟بین وایسا، جواب نده... آره خورده.جایش بههرحال، عمراً همچین چیزی باشه...»
تریستان بیآنکه به خونیمردهٔ که از صورتش پایین میریختمرده توجهی کند، سر تکان داد.
«نه... نه،پیراهنِ من واضحپارهپارهای دیدمش! خودشه!»
در آن لحظه، فلور جیغی کشید و به زمین افتاد. ری هم تلوتلو خورد؛ ناگهانسرانجام نفس کشیدن برایش سخت شده بود. حضوری وحشتناک و دیوانهکننده ذهنشان را در بر گرفتتمام و موجودِ کابوسِ تازهای در برابرشان ظاهر شد؛ این یکی از تمامِ قبلیها هولناکتر بود.
یک اعظم.
رنگ از صورتِ مرسی پرید و تریستان شمشیرش را بیرمق بالا آورد.لباسزیر هیچکدامشان در نبرد با یک پلیدِ اعظم شانسی نداشتند، بهخصوص با آن حالِشمشیرش مجروح و خستهای که داشتند. اما مگر کارِ دیگری هم از دستشان برمیآمد؟
صرفاً تکان خوردن زیرِ نگاهِ آن موجودِ ترسناکسرسختانه کارِ دشواری بود، چه رسد به اینکه میتوانستمقایسه هر چهار نفرشان را با یک حرکت نابود کند.
انگار تمامِمقایسه امیدها برعظیمِ باد رفته بود...
تا اینکه ناگهان چیزِ عظیمیبین از آسمان پایین افتاد وجایش موجودِ کابوسِ اعظم را لِه کرد.
آن چیز...
ری پلکپیراهنِ زد؛ به چشمانشبین شک کرده بود.
...کلبهٔ آجریِ دنجیجثهٔ بود با پنجرههایشبیهِ شیشهای و ایوانی چوبی.
ها؟
پلیدِ خونآلود زیرِ کلبه تکان خورد؛ تکههای تیزِ استخوان از پوستش بیرون زده بود.نبرد اما پیش از آنکه بتواند فرار کند، آروارهٔ ترسناکی وسطِ دیوارِ آجری باز شد وکرد کلبه آن اعظم را گاز گرفت و سرش را با بیشمار نیشِ تیز جدا کرد.
...چی؟
ری، فلور، مرسی و تریستان خشکشان زد و بااحمق چهرههایی بهتزده به کلبهٔ ترسناک خیره ماندند. برای لحظهای، حتیفکر دریای پلیدهایی را که محاصرهشان کرده بودند از یاد بردند.
در آن لحظه، درِ کلبه باز شد وسرسختانه زنِ جوانِ ریزنقشی روی ایوان پدیدار شد کهمقایسه چند سانتیمتر بالاتر از تختههای چوبی شناور بود.
با چهرهای رنگپریدهخیمهشببازیِ نگاهشان کرد واندازهٔ بعد داد زد:
«منتظرِ چی هستین؟!قرمزِ اگه میخواین زندهپلید بمونین بیاین تو، احمقا!»
ری لحظهای به آن زیبارویِ ریزنقشِ شناور خیره ماند، بعد به پشتِ سرِ او نگاه کردقبضهٔ و با دیدنِ آن صحنهٔ هولناک به خود لرزید. اتاقِ بزرگِ آن سویِ در پر ازحال جسد بود و خون کفِ زمین را پوشانده بود. آنجا مثلِ شکمِ هیولایی آدمخوار و سیریناپذیر بود.
وحشت کرده بود.
چـ... چه پلیدِ عجیبی...
از همه ترسناکتر اینکهپارهپارهای چند جسد هنوز تکان میخوردند؛سرِ انگار درسته بلعیده شده بودند.
نه، صبر کن. آنها جسد نبودند... دههااسباببازی سربازِ مجروح بودند که از شدتِ خستگی رویسرانجام زمین وا رفته و داشتند زخمهایشان را میبستند!
ری لحظهای درنگ کرد.
بعد، فلور راخیمهشببازیِ روی دستهایش بلند کردکافی و روی ایوان پرید.
آه، هرپیراهنِ چی! برامپارهپارهای مهم نیست!
آن دو استادِ گیجومنگ کمی مِنومِنشبیهِ کردند، بعد در حالی که بااصرار صدای لرزان ناسزا میگفتند، پشتِ سرش رفتند.
جای دیگری، رین شانه به شانهٔ تامار و شوالیهٔ پَر —فقط که ظاهراً اسمش تِل بود — میجنگید. اوضاع نه برای آنخجالتآوره دو ارتشِ بزرگ خوب پیش میرفت، نه برای این سه نفر.
بهویژه برای رین،قرمزِ که ناتوانیاش درپلید کشتن داشت خفهاش میکرد.
با اینمقایسه حال... باعظیمِ این حال...
حسش میکرد. احساسِ بینامیپارهپارهای که در سینهاش میجوشید،سرسختانه داشت رفتهرفته واضحتر میشد.
سرشتش بودعروسکهای که داشتمردهٔ بیدار میشد.
انگار مُهری که بر روحش زده بودند داشت آرامآرام خرد میشد و آماده بودتوی تا یکسره فرو بریزد. وحشتِ این نبردِ فاجعهبار، درد و خشمی که با دیدنِبمیرن این ویرانیِ بیمعنی حس میکرد، میلِ مستأصلانهاش برای جلوگیری از هدر رفتنِ اینهمه جان...
شاید تنها کاری که برایهیولاوار شکستنِ مُهرِ سرشتش باید میکرد،یعنی یافتنِ نامی برای این احساس بود.
اما کلماتِ درست بهپارهپارهای ذهنش نمیرسیدند؛ انگار اصلاًسرسختانه در زبانِ بشری وجود نداشتند.
و خودِ آنخیمهشببازیِ سه نفر هماندازهٔ در آستانهٔ نابودی بودند...
هیولایی غولپیکر تازه شوالیهای عروجیافته را تکهپارهظاهر کرده بود و حالا داشت به سمتشانتوی میتاخت؛ جنون در چشمانِ خونگرفتهاش شعله میکشید.
رین رنگپریده تاچیاش را بالاهیولاوار برد؛ خوب میدانست تیغهاش حتییعنی نمیتواند پوستِ هیولا را خراش دهد.
اما لحظهای بعد، پیکرِ ترسناکی از فولادِ سیاه و نقرهای از دلِ تاریکی بیرون آمد که چشمانش باعظیمِ شعلههای سرخِ جهنمی میسوخت. چهار دستِ چنگالدار به سمتِ پلیدِ مهاجم دراز شد، بدنش را سوراخ کرد ومیتواند موجودِ عظیم را به هوا برد. بعد، با صدای چندشآورِ لهشدگی، موجودِ کابوس به چهار تکهٔ خونین دریده شد.
خون روی زرهِ تاریکِ دیوِ چهاربازو ریختکافی و تبخیر شد. دیو نگاهِ آتشینش رانبرد پایین آورد و مستقیم به رین خیره ماند.
آروارهٔ جهنمیِ دیو بازپارهپارهای شد... و صدای گوشخراشیسرسختانه از درونش طنین انداخت.
...داشت با او حرف میزد.
«محافظت از... عمه...»
رین پلک زد.
ها؟
عـ... عمه؟ من؟
مبهوت بهپیراهنِ دیوِ غولپیکرپارهپارهای خیره ماند.
اما... اماعروسکهای اون تازهمردهٔ بیستویک سالش بود...