---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2249: اعماقِ ناامیدی • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2249: اعماقِ ناامیدی

0

کمی پیش از آن...

سید به زمین افتاد و خون از فلزِ پاره و خمیدهٔ زرهِ سینه‌اش پایین ریخت.‌شرم‌آور​ خون از دهانش هم بیرون می‌زد، اما بیشتر نگرانِ زره بود... آن خاطره نفس‌های آخرش‌دستِ​ را می‌کشید و هر لحظه ممکن بود فرو بریزد و به بارانی از جرقه تبدیل شود.

حیف هم بود، چون آن افسونگرِ جذاب، استاد سانلس، شخصاً آن را برایش ارتقا داده بود. مهم‌تر از آن، زیرِ‌اسباب‌بازی​ زره لباسِ چندانی به تن نداشت. تبدیل شدن به یکی از عروسک‌های خیمه‌شب‌بازیِ مردهٔ ملکه به اندازهٔ کافی بد بود،‌کارِ​ اما اینکه هم مرده باشد و هم فقط با لباس‌زیر در میدانِ نبرد تلوتلو بخورد، واقعاً شرم‌آور به نظر می‌رسید.

«آه... خیلی خجالت‌آوره...»

دست به سمتِ شمشیرش برد و بالا را نگاه‌سرِ​ کرد؛ خوب می‌دانست که نمی‌تواند از دستِ موجودِ کابوسی‌عظیمِ​ که او را به زمین کوبیده بود، فرار کند.

جانورِ عظیم‌الجثه بالای سرش سایه انداخته بود و بزاقِ کف‌آلود از میانِ نیش‌های پوسیده‌اش می‌ریخت. اما پیش از‌خیلی​ آنکه بتواند گاز بگیرد، پیکری باریک‌اندام در پیراهنِ قرمزِ پاره‌پاره‌ای بین سید و آن پلید ظاهر شد و سرسختانه‌عظیم‌الجثه​ سرِ جایش ایستاد. خنجرِ موج‌دارِ توی دستش در مقایسه با جثهٔ عظیمِ آن موجودِ هیولاوار، شبیهِ یک اسباب‌بازی بود.

«فلیسِ احمق...»

یعنی این‌قدر‌مردهٔ​ اصرار داشت که‌کافی​ با هم بمیرن؟

سید سرانجام قبضهٔ شمشیرش را گرفت و با خودش‌سرِ​ فکر کرد که آیا اصلاً می‌تواند روی پاهایش بایستد‌عظیمِ​ یا نه. احتمالاً کارِ هر دوی آن‌ها تمام بود...

با این حال، جسدهای‌کافی​ قشنگی می‌شدند. پس... هر‌فقط​ چیزی جنبهٔ مثبتی هم داشت.

سید شمشیر را مثلِ‌بین​ عصا تکیه‌گاه کرد، ناله‌ای سر‌جایش​ داد و روی پاهایش ایستاد.

کمی آن‌طرف‌تر، ری و فلور در دریای پلیدها ناامیدانه برای زنده ماندن تلاش‌موج‌دارِ​ می‌کردند. مدتی پیش رانی و تامار را در هرج‌ومرجِ نبرد گم کرده بودند‌اصرار​ و موجوداتِ کابوسِ اطرافشان چیزی نبودند که دو بیدارشده بتوانند با آن‌ها بجنگند.

ری به این فکر کرده بود که با پنهان شدن فرار کند،‌تلوتلو​ اما نمی‌توانست فلور را با خودش ببرد... و حاضر هم نبود او‌بالا​ را رها کند؛ بنابراین هر دو به‌سختی خودشان را زنده نگه داشته بودند.

...دست‌کم تا‌قرمزِ​ الان زنده‌بین​ مانده بودند.

در مقطعی از نبرد، به خودشان آمدند و دیدند دارند از پشتِ دو استادِ ناآشنا محافظت می‌کنند؛ از روی سن و‌دست​ زرهشان به نظر می‌رسید که آن استادها میراث‌دارانی از طرفِ ارتشِ شمشیر باشند. هیچ‌کدام از آن شوالیه‌های جوان وضعیتِ خوبی نداشتند،‌انداخته​ اما یکی از آن‌ها انگار به‌سختی زنده بود؛ از بریدگیِ عمیقِ روی سرش به‌شدت خون می‌آمد، چرت‌وپرت زمزمه می‌کرد و امان می‌خواست.

«هی، مرسی...‌پیراهنِ​ تو... تو هم‌بین​ دیدیش، مگه نه؟»

استادِ دیگر دوستش را گرفت و‌مرده​ به عقب کشید، و مردِ جوان را‌بخورد​ از چنگالِ یک پلیدِ وحشتناک نجات داد.

«چی رو دیدم؟!»

شوالیهٔ غرق در خون هرطور که‌اینکه​ بود سرِ آن موجودِ کابوس را‌نبرد​ قطع کرد و تلوتلوخوران صاف ایستاد.

«اون... اون رذلِ پست‌فطرت! اون هرزهٔ بی‌بندوبار، استاد سانلس!‌سرِ​ اون... اون سرورِ سایه‌هاست! می‌دونستم. بهت گفته بودم! تمامِ‌عظیمِ​ این مدت بانو نفیس رو فریب داده، اون فاسدِ بدذات!»

شوالیهٔ دیگر، یعنی‌اندازهٔ​ مرسی، با نگرانی‌مرده​ به او نگاه کرد.

«ضربه خورده به سرت، تریستان؟‌پلید​ وایسا، جواب نده... آره خورده.‌ایستاد​ به‌هرحال، عمراً همچین چیزی باشه...»

تریستان بی‌آنکه به خونی‌اندازهٔ​ که از صورتش پایین می‌ریخت‌فقط​ توجهی کند، سر تکان داد.

«نه... نه،‌پیراهنِ​ من واضح‌پاره‌پاره‌ای​ دیدمش! خودشه!»

در آن لحظه، فلور جیغی کشید و به زمین افتاد. ری هم تلوتلو خورد؛ ناگهان‌شرم‌آور​ نفس کشیدن برایش سخت شده بود. حضوری وحشتناک و دیوانه‌کننده ذهنشان را در بر گرفت‌دستِ​ و موجودِ کابوسِ تازه‌ای در برابرشان ظاهر شد؛ این یکی از تمامِ قبلی‌ها هولناک‌تر بود.

یک اعظم.

رنگ از صورتِ مرسی پرید و تریستان شمشیرش را بی‌رمق بالا آورد.‌نبرد​ هیچ‌کدامشان در نبرد با یک پلیدِ اعظم شانسی نداشتند، به‌خصوص با آن حالِ‌بالا​ مجروح و خسته‌ای که داشتند. اما مگر کارِ دیگری هم از دستشان برمی‌آمد؟

صرفاً تکان خوردن زیرِ نگاهِ آن موجودِ ترسناک‌سرسختانه​ کارِ دشواری بود، چه رسد به اینکه می‌توانست‌مقایسه​ هر چهار نفرشان را با یک حرکت نابود کند.

انگار تمامِ‌ملکه​ امیدها بر‌کافی​ باد رفته بود...

تا اینکه ناگهان چیزِ عظیمی‌پلید​ از آسمان پایین افتاد و‌ایستاد​ موجودِ کابوسِ اعظم را لِه کرد.

آن چیز...

ری پلک‌پیراهنِ​ زد؛ به چشمانش‌بین​ شک کرده بود.

...کلبهٔ آجریِ دنجی‌اندازهٔ​ بود با پنجره‌های‌مرده​ شیشه‌ای و ایوانی چوبی.

ها؟

پلیدِ خون‌آلود زیرِ کلبه تکان خورد؛ تکه‌های تیزِ استخوان از پوستش بیرون زده بود.‌بخورد​ اما پیش از آنکه بتواند فرار کند، آروارهٔ ترسناکی وسطِ دیوارِ آجری باز شد و‌می‌دانست​ کلبه آن اعظم را گاز گرفت و سرش را با بی‌شمار نیشِ تیز جدا کرد.

...چی؟

ری، فلور، مرسی و تریستان خشکشان زد و با‌لباس‌زیر​ چهره‌هایی بهت‌زده به کلبهٔ ترسناک خیره ماندند. برای لحظه‌ای، حتی‌خجالت‌آوره​ دریای پلیدهایی را که محاصره‌شان کرده بودند از یاد بردند.

در آن لحظه، درِ کلبه باز شد و‌سرِ​ زنِ جوانِ ریزنقشی روی ایوان پدیدار شد که‌جثهٔ​ چند سانتی‌متر بالاتر از تخته‌های چوبی شناور بود.

با چهره‌ای رنگ‌پریده‌ملکه​ نگاهشان کرد و‌اینکه​ بعد داد زد:

«منتظرِ چی هستین؟!‌قرمزِ​ اگه می‌خواین زنده‌پلید​ بمونین بیاین تو، احمقا!»

ری لحظه‌ای به آن زیبارویِ ریزنقشِ شناور خیره ماند، بعد به پشتِ سرِ او نگاه کرد‌نظر​ و با دیدنِ آن صحنهٔ هولناک به خود لرزید. اتاقِ بزرگِ آن سویِ در پر از‌کابوسی​ جسد بود و خون کفِ زمین را پوشانده بود. آنجا مثلِ شکمِ هیولایی آدم‌خوار و سیری‌ناپذیر بود.

وحشت کرده بود.

چـ... چه پلیدِ عجیبی...

از همه ترسناک‌تر اینکه‌پاره‌پاره‌ای​ چند جسد هنوز تکان می‌خوردند؛‌سرِ​ انگار درسته بلعیده شده بودند.

نه، صبر کن. آن‌ها جسد نبودند... ده‌ها‌باشد​ سربازِ مجروح بودند که از شدتِ خستگی روی‌شرم‌آور​ زمین وا رفته و داشتند زخم‌هایشان را می‌بستند!

ری لحظه‌ای درنگ کرد.

بعد، فلور را‌ملکه​ روی دست‌هایش بلند کرد‌مرده​ و روی ایوان پرید.

آه، هر‌پیراهنِ​ چی! برام‌پاره‌پاره‌ای​ مهم نیست!

آن دو استادِ گیج‌ومنگ کمی مِن‌ومِن‌مرده​ کردند، بعد در حالی که با‌تلوتلو​ صدای لرزان ناسزا می‌گفتند، پشتِ سرش رفتند.

جای دیگری، رین شانه به شانهٔ تامار و شوالیهٔ پَر —‌میدانِ​ که ظاهراً اسمش تِل بود — می‌جنگید. اوضاع نه برای آن‌سمتِ​ دو ارتشِ بزرگ خوب پیش می‌رفت، نه برای این سه نفر.

به‌ویژه برای رین،‌قرمزِ​ که ناتوانی‌اش در‌پلید​ کشتن داشت خفه‌اش می‌کرد.

با این‌ملکه​ حال... با‌کافی​ این حال...

حسش می‌کرد. احساسِ بی‌نامی‌بین​ که در سینه‌اش می‌جوشید،‌سرِ​ داشت رفته‌رفته واضح‌تر می‌شد.

سرشتش بود‌مردهٔ​ که داشت‌اندازهٔ​ بیدار می‌شد.

انگار مُهری که بر روحش زده بودند داشت آرام‌آرام خرد می‌شد و آماده بود‌توی​ تا یکسره فرو بریزد. وحشتِ این نبردِ فاجعه‌بار، درد و خشمی که با دیدنِ‌بمیرن​ این ویرانیِ بی‌معنی حس می‌کرد، میلِ مستأصلانه‌اش برای جلوگیری از هدر رفتنِ این‌همه جان...

شاید تنها کاری که برای‌اینکه​ شکستنِ مُهرِ سرشتش باید می‌کرد،‌میدانِ​ یافتنِ نامی برای این احساس بود.

اما کلماتِ درست به‌بین​ ذهنش نمی‌رسیدند؛ انگار اصلاً‌سرِ​ در زبانِ بشری وجود نداشتند.

و خودِ آن‌ملکه​ سه نفر هم‌اینکه​ در آستانهٔ نابودی بودند...

هیولایی غول‌پیکر تازه شوالیه‌ای عروج‌یافته را تکه‌پاره‌ظاهر​ کرده بود و حالا داشت به سمتشان‌توی​ می‌تاخت؛ جنون در چشمانِ خون‌گرفته‌اش شعله می‌کشید.

رین رنگ‌پریده تاچی‌اش را بالا‌اینکه​ برد؛ خوب می‌دانست تیغه‌اش حتی‌میدانِ​ نمی‌تواند پوستِ هیولا را خراش دهد.

اما لحظه‌ای بعد، پیکرِ ترسناکی از فولادِ سیاه و نقره‌ای از دلِ تاریکی بیرون آمد که چشمانش با‌هیولاوار​ شعله‌های سرخِ جهنمی می‌سوخت. چهار دستِ چنگال‌دار به سمتِ پلیدِ مهاجم دراز شد، بدنش را سوراخ کرد و‌روی​ موجودِ عظیم را به هوا برد. بعد، با صدای چندش‌آورِ له‌شدگی، موجودِ کابوس به چهار تکهٔ خونین دریده شد.

خون روی زرهِ تاریکِ دیوِ چهاربازو ریخت‌مرده​ و تبخیر شد. دیو نگاهِ آتشینش را‌بخورد​ پایین آورد و مستقیم به رین خیره ماند.

آروارهٔ جهنمیِ دیو باز‌پاره‌پاره‌ای​ شد... و صدای گوش‌خراشی‌سرسختانه​ از درونش طنین انداخت.

...داشت با او حرف می‌زد.

«محافظت از... عمه...»

رین پلک زد.

ها؟

عـ... عمه؟ من؟

مبهوت به‌قرمزِ​ دیوِ غول‌پیکر‌بین​ خیره ماند.

اما... اما‌مردهٔ​ اون تازه‌اندازهٔ​ بیست‌ویک سالش بود...

ناولها | novelha.net