چپتر 2813: ارتش تبعیدی
0از راهجمله رسیدنِ مورگان، زمانِنگهبانِ بیشتری برایشان خرید.
سرسختترین وفادارانِ قلمروهای قدیم — که بیشترشان وابستگانِ پیشینِ خاندانِ دلاوری بودند — به گورِعالمِ خدا تبعید شده بودند، جایی که روزهایشان را به دور نگه داشتنِ جنگلِ سرخ ازقدرتمندترینِ جادهٔ سایهها میگذراندند. زندگیشان سخت و بیروح بود، پر از کشمکشِ بیپایان و طعمِ ماندگارِ شکست.
تعدادشان خیلی زیاد نبود، اما خیلی هم کم نبود. مهمتر از آن، وفادارترینها معمولاً فداکارترینها هم بودند. بنابراین،دفاع بسیاری از تبعیدیها در گذشته هستهٔ اصلیِ نیروهای خاندانِ بزرگِ دلاوری را تشکیل میدادند؛ شوالیههای کهنهکاری که همراهدلیلی با آنویل و مادوک مناطقِ شمالیِ عالمِ رؤیا را فتح کرده بودند، دهها ملازمِ آیندهدار... و همچنین چند قدیس.
قدیس جِست از خاندانِ داگونر و قدیس گیلیاد، شوالیهٔ تابستان، قدرتمندترینِ آنها بودند. نهتنهاکمک قدرتمند بودند، بلکه جِست در بازی با ذهنِ دشمن مهارتِ بالایی داشت. در برابرِ حریفیزده مانند موردرت که آگاهیِ واحدش کالبدهای بیشماری را کنترل میکرد، چنین سرشتی بهویژه کارآمد بود.
از سوی دیگر، سرشتِ گیلیاد پیوندِ عمیقی با طبیعت و عناصرش، از جمله آب، به او میبخشید.انسان بیدلیل نبود که در گذشته او را نگهبانِ دریاچهٔ آینه مینامیدند. حالا، همان قدرتی که او راباز به قهرمانِ حصار تبدیل کرده بود، میتوانست به قلمروِ انسان در دفاع از دریاچهٔ اشک کمک کند.
البته مشکل اینجا بود که هیچکدامشان تابعِ قلمروِ انسان نبودند. آنها و بقیهٔ تبعیدیها پیشتر از تسلیمفتح شدن به ستارهٔ دگرگون سر باز زده بودند، بنابراین دلیلی نداشتند که به نبرد علیهِ موردرت یابلکه آستریون بپیوندند — در واقع، بسیاری از آنها بهترین گزینهها برای تبدیل شدن به بردگانِ قلمروِ گرسنگی بودند.
به همین دلیل بود که مورگان خطر کرده و بههمان گودالهای گورِ خدا رفته بود تا با تبعیدیها ملاقات کندکمک و آنها را متقاعد سازد که به نبرد علیهِ موردرت بپیوندند.
موفقیتش قطعی نبود، اما درست همانطور که سیشان شاهزادهٔ پیشینِ سرود بود، مورگان هم شاهزادهٔ پیشینِ دلاوریمشکل بود... شاهزادهٔ جنگ. بنابراین، اگر کسی پیدا میشد که بتواند تبعیدیهای سرخورده را متقاعد کند تا جانشان رابپیوندند برای زنی که تختِ پادشاهانشان را غصب کرده بود به خطر بیندازند، آن شخص کسی جز او نبود.
و همینجمله کار رابیدلیل هم کرده بود.
با دمیدنِ سپیده، ارتشِ کوچک اما قدرتمندِمیدادند طردشدگان از حاشیههای دشتِ رودِ ماه سرازیرشمالیِ شدند تا به نبرد علیهِ پادشاهِ هیچ بپیوندند.
شوالیهٔ تابستان خودِ دریاچه را علیهِ موردرت به کار گرفت، در حالی که جِست قدرتهایمیتوانست موذیانهاش را آزاد کرد تا ذهنِ او را به هم بریزد. البته این قدرتها برایتسلیم در هم شکستنِ ارادهٔ یک فرمانروا کافی نبودند، اما دستکم میتوانستند مایهٔ حواسپرتیِ مداومی باشند.
بقیهٔ تبعیدیها بهحالا یاریِ نیروهای متزلزلِقهرمانِ قلمروِ انسان شتافتند...
و البته،جمله خودِ مورگانبیدلیل هم بود.
او بهتنهایی یکی از مرگبارترین جنگجویانِ متعالی در جهان بود و برای جایگاهِ اولشمالیِ با کسانی مثلِ بلبل، پروردهٔ گرگها، جتِ دروگرِ روح، شبگرد... و خودِ سیشان رقابت میکرد.تابستان بنابراین، وقتی به نبرد علیهِ برادرِ هیولاصفتش پیوست، تأثیرش هم مشهود بود و هم فوری.
نبردهای زیر و بالای ایزدبانوی گریان هنوز دیوانهوارمینامیدند و پرخطر بود، اما دستکم خودِ دژ یکقلمروِ بارِ دیگر محکم در دستانِ مدافعانش قرار داشت.
آن بیرون، روی دیوارهای دژی که به صخرهها چسبیده بود، مورگان دوباره شکلِاشک انسانی به خود گرفت. دیوارهای اطرافش شبیهِ صحنهای از جهنم بود؛ یکسره سرخ،ستارهٔ و تا جایی که چشم کار میکرد پوشیده از تکههایِ نامفهومِ گوشتِ لتوپاره.
اینها بقایای ظرفهای بیشماری بود که وقتیآینه کالبدِ متعالیاش روی دیوارها و پلهای هواییِتبدیل دژ سرازیر میشد، آنها را تکهتکه کرده بود.
خونِ سرخ خیلیاصلیِ خوب به رنگِتشکیل زندهٔ چشمانِ شنگرفیاش میآمد.
با حالتی سرد به اطراف نگاه کرد. از روی فرشِ مورمورکنندهٔقدرتی گوشتهای پاره گذشت و دستِ دستکشپوش خود را به سمتِ جانورسالارالبته دراز کرد. جانورسالار در جزیرهٔ کوچکی از سنگِ تمیز زانو زده بود.
مورگان او را ازهمان جا بلند کرد و بهمیتوانست میدانِ نبردِ پایین خیره شد.
چهرهاش در هم رفت.
جانورسالار زمانی در نبردِ جمجمهٔ سیاه فرماندهیِ ارتشِ سرود را در برابرِ مورگانمناطقِ بر عهده داشت. او به شاهزادهٔ پیشین لبخند زد. با وجودِ خون وداگونر چرکی که بومِ مسحورکنندهٔ صورتِ زیبایش را پوشانده بود، لبخندش بینقص و افسونگر بود.
«اوضاعمون... خیلی خوبه، مگه نه؟»
مورگان لبهایش را جمع کرد.
«نه، نیست.»
لحظهای درنگ کرد ونیروهای بعد به دریای پهناورِشوالیههای ظرفها در پایین اشاره کرد.
«نمیبینی؟ بیشترِ این ظرفها رتبههای پایینی دارنآینه و پلیدهای اعظمِ نسبتاً کمی توی مبارزهتبدیل شرکت کردن. از بازتابهاش هم هیچ خبری نیست.»
جانورسالار آهیمینامیدند کشید وهمان بعد تلخ خندید.
«پس... داره بهمون آسون میگیره؟»
مورگان نگاهِهستهٔ گرفتهای بهنیروهای او انداخت.
«معلومه که همینطوره. هر چی باشه ما اصلاً دشمنشحالا نیستیم. فقط مانعی توی مسیرِ رسیدن به دشمنِ واقعیدفاع هستیم. پس داره بهترین نیروهاش رو برای بعد نگه میداره.»
لبخند روی لبِ جانورسالار ماسید.
«نگه داشتنِ بهترینها برای بعد...»
همین بدترین نیروهای موردرت هم کافی بود تا قویترین جنگجویانِ قلمروِ انسان احساسِ ناامیدی کنند. شکافِ میانِ قدیسها و مطلقها واقعاًآیندهدار تا این حد عظیم بود... و تازه او هر مطلقی هم نبود. درست مانند ستارهٔ دگرگون و سرورِ سایهها، او همحریفی بدونِ حمایتِ طلسم و تنها با اتکا به قدرتِ خودش، با چنگ و دندان راهش را به رتبهٔ مطلق باز کرده بود.
از این نظر،میبخشید موردرت شاید حتی ازآینه آستریون هم خطرناکتر بود.
اما بدترین چیز در موردش این بود که هیچ علاقهای به حفظِ جانِاشک کسی نداشت. رؤیازاد میخواست تا جای ممکن جانِ آدمها را حفظ کند تاستارهٔ بعداً آنها را ببلعد، برای همین هنوز تلفاتِ سنگینی به بشریت وارد نکرده بود.
اما موردرت دقیقاً برعکس بود؛ اتفاقاً به نفعشمینامیدند بود که تا جای ممکن آدم بکشد، تا آستریونانسان نتواند قدرتِ آنها را به قلمروِ خود اضافه کند.
بنابراین، تلفاتی که قلمروِ انسان در همین یک نبردکهنهکاری متحمل شده بود، از تمامِ مرگومیرهای ناشی از گسترشِ قلمروِدهها گرسنگی تا به اینجای کار، روی هم رفته سنگینتر بود.
همین کافی بودمیبخشید تا آدم از خودشآینه بپرسد دشمنِ واقعی کیست.
و چهمینامیدند کسی اصلاًهمان دشمن نیست.
«به خودت بیا!»
فریادِ مورگان باعث شدنیروهای جانورسالار یکه بخورد وشوالیههای از خیالاتِ لحظهایاش بیرون بیاید.
داشت به چه فکر میکرد؟
«نبرد باید ادامه پیدا کنه. به بردههاتحصار دستور بده از گذرگاه دفاع کنن وکمک تحتِ هیچ شرایطی نذار برادرم بهش برسه.»
جانورسالار سر تکان داد.
«منم تا الاناصلیِ داشتم همین کارتشکیل رو میکردم. تو چی؟»
مورگان به دریاچهٔ اشک خیره شد. دریاچه بهمینامیدند خاطرِ خونِ فراوانی که با آبش آمیخته بود،قلمروِ در نورِ بیرمقِ سپیدهدم سیاه به نظر میرسید.
«میرم پایین. هر چی باشه اون برادرمه... ما رسم داریم هرانسان بار که همدیگه رو میبینیم، سعی کنیم همدیگه رو بکشیم. پس بایدپیشتر امروز هم بهش این فرصت رو بدم که کارم رو تموم کنه...»
چشمانِ شنگرفیاشجمله با تیزیِبیدلیل سردی درخشید.
«و کی میدونه؟ شاید اونقدربزرگِ خوششانس باشم که به جاشهمراه من سرِ اونو قطع کنم...»