---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2701: در پیِ فانی شدن • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2701: در پیِ فانی شدن

0

وقتی سانی به دروازه‌های خمیده و بدشکلش رسید، کاخ در آستانهٔ فروریختن به نظر می‌رسید... راستش، حتی مطمئن نبود‌روحِ​ که کاخ اصلاً بتواند فروبریزد. ساختمان‌های عادی از آجر، چوب یا سنگ ساخته می‌شدند — در حالی که ساختمان‌های جهانِ‌برمی‌انگیخت​ بیداری از سیمان یا اسکلت‌های فلزی با پوششی از ورقه‌های آلیاژی بنا می‌شدند. وقتی به اندازهٔ کافی آسیب می‌دیدند، فرومی‌ریختند.

اما کاخ یکپارچه از فلز ریخته‌گری شده بود. روی دیوارهای سر به فلک کشیده‌اش هیچ درزی دیده نمی‌شد و مناره‌های‌روحِ​ متعددش هیچ مرزی با هم نداشتند. مانندِ ارگِ عظیمی بود که از بی‌شمار لولهٔ توخالی ساخته شده باشد — سانی‌برمی‌انگیخت​ نمی‌دانست اگر کاخ روزی به آواز دربیاید چه نوایی سر می‌دهد، و اصلاً خبر نداشت نابودی‌اش چه شکلی خواهد بود.

کنجکاوی‌اش هم بی‌دلیل‌گذاشت​ نبود. باید می‌دانست تا‌فحشی​ زیرِ آوار دفن نشود...

«اما الان‌نمی‌شد​ وقتِ این‌متعددش​ فکرها نیست.»

مارِ عظیم مانندِ رودی از عقیقِ سیاه از کاخ بیرون خزید و‌محرابِ​ در فضای بازِ میانِ دروازه‌های آن و دیوارهای قلعهٔ تاریک لحظه‌ای حلقه زد.‌گفت​ سپس ناپدید شد و تنها شبگرد، سایه‌اش و سانی را بر جا گذاشت.

سایه بی‌حرکت ماند، در حالی که شبگرد با فحشی خفه‌طومار​ روی سنگ‌های ترک‌خورده غلتید. در همین حال، سانی لحظه‌ای همان‌جا ایستاد‌بی‌نورش​ و به طومارِ ابریشمی در دستِ سیاه و زغال‌شده‌اش خیره ماند.

باران روی پوستش تسکین‌بخش بود.

لحظه‌ای بعد، طومار بی‌هیچ ردی ناپدید شد و‌ارگِ​ به محرابِ نسخهٔ بدلِ معبدِ بی‌نام که روی‌روزی​ آب‌های تاریکِ روحِ بی‌نورش قرار داشت، منتقل گشت.

شبگرد گفت:‌دستِ​ «این... این‌خیره​ دیگه چیه؟»

شبگرد روی زمین نشسته بود و با حالتی عجیب و ماتم‌زده به سایه‌اش‌محرابِ​ خیره شده بود. انگار خودش هم حسِ تلخِ اندوه و اشتیاقی را که‌گفت​ سایه در او برمی‌انگیخت درک نمی‌کرد و از این احساسِ ناخوانده گیج شده بود.

سانی نیز اشتیاقی ژرف‌سایه​ و وصف‌ناپذیر را حس کرد‌سنگ‌های​ که از سایه ساطع می‌شد.

آن دو به‌وضوح می‌خواستند ترمیم شوند و‌مانندِ​ دوباره کامل شوند... دوباره یکی شوند. حتی اگر‌اگر​ هیچ‌کدام گنجایشِ درکِ آگاهانهٔ این میل را نداشتند.

«چه تجدیدِ دیدارِ سوزناکی.»

صحنه‌ای عمیقاً پرمعنا به نظر می‌رسید — مردی که در حسرتِ‌بی‌هیچ​ پیوستنِ دوباره به مرگِ خویش است. احتمالاً می‌شد نوعی نتیجه‌گیری دربارهٔ سرشتِ‌داشت​ انسان از آن بیرون کشید، اما سانی اصلاً حوصلهٔ تفکراتِ فلسفی نداشت.

بدنِ سوخته‌اش لعنتی‌گذاشت​ بیش از این‌ماند​ حرف‌ها درد می‌کرد.

دستش را پایین‌مناره‌های​ آورد، شانه‌ای بالا‌نداشتند​ انداخت و جواب داد:

«اون سایه‌ته.»

سانی به شبگرد‌دستِ​ نزدیک شد و با‌پوستش​ لحنی ملایم اضافه کرد:

«خلاصه بگم، شهرِ جاودان با جدا کردنِ تو از‌سنگ‌های​ سایه‌ت، تو رو مالِ خودش کرد. پس اگه دوباره‌دستِ​ اونو به روحت وصل کنیم، می‌تونی از اینجا بری.»

در سکوت‌نمی‌شد​ سایه را‌متعددش​ برانداز کرد.

«البته، دوباره فانی هم میشی.»

شبگرد به اطراف نگاهی انداخت.

عمارتِ کوه‌پیکرِ کاخ داشت آهسته روی خودش فرومی‌ریخت، در شرق انگار کلِ جهان‌حال​ در درخششی کورکننده و شعله‌های سفید فرومی‌رفت، انبوهی از اشباح آرایشِ روبه‌زوالِ سپاهِ‌بی‌هیچ​ سایه را محاصره کرده بودند، تایتانی اعظم از روی دریاچه به سمتشان می‌آمد...

و از همه بدتر، گنبدِ نامرئی‌نداشتند​ که تودهٔ ویرانگرِ دریای توفان را‌توخالی​ پس می‌زد، در آستانهٔ درهم‌شکستن بود.

حتی اگر کسی خیلی هم تلاش‌پوستش​ می‌کرد، بعید بود بتواند لحظه‌ای بدتر از‌نسخهٔ​ این برای فانی شدنِ ناگهانی پیدا کند.

شبگرد پوزخند‌ابریشمی​ زد: «عالیه.‌زغال‌شده‌اش​ انجامش بدیم.»

پشتِ لحنِ بی‌خیالش، ناباوریِ عمیقی پنهان بود. انگار هرگز قولِ سانی‌غلتید​ را برای کمک به فرار از شهرِ جاودان جدی نگرفته بود... دست‌کم‌تسکین‌بخش​ سانی از رگهٔ ناامیدیِ منعکس در چشمانِ نقره‌ایِ شبگرد چنین برداشتی کرد.

سانی آهسته سر تکان داد.

اصلاً می‌تونم‌دستِ​ این کار‌خیره​ رو بکنم؟

خب، سؤالِ بی‌معنی و بیهوده‌ای بود. سانی مطلق بود؛ پس اگر تصمیم‌ردی​ به کاری می‌گرفت، اراده‌اش آن را محقق می‌کرد. حرفش به معنای واقعیِ کلمه‌گشت​ قانون بود... تا زمانی که می‌توانست آن قانون را بر جهان تحمیل کند.

پیش از دست‌به‌کار شدن،‌سایه​ چند لحظه وضعیتِ میدانِ‌خفه​ نبرد را ارزیابی کرد.

سپاهِ سایه‌نمی‌شد​ داشت رفته‌رفته از‌مرزی​ بین می‌رفت، اما...

حالتِ چهره‌اش نامحسوس تغییر کرد.

ها؟

[کاسی، جت کجاست؟]

هیچ‌یک از‌نمی‌شد​ تجسم‌هایش حضورِ او‌مرزی​ را حس نمی‌کردند.

طولی نکشید که پاسخ آمد:

[روحِ کاناخت بلعیدش.]

چشمانِ سانی گرد شد.

[چی شد؟!]

چهار تجسمش داشتند از سپاهِ سایه پشتیبانی می‌کردند و در میدانِ نبرد حضور‌نسخهٔ​ داشتند، اما او که دانای کل نبود. بُردِ حسِ سایه‌اش در شهرِ جاودان‌دیگه​ محدود بود و حالا بیشترِ گسترهٔ شمالیِ جزیرهٔ کاخ را مه پوشانده بود.

از این گذشته، اشباح تقریباً هیچ سایه‌ای نداشتند. برای‌بعد​ همین سانی در درکِ سربازانِ شبح‌وار و رهبرشان، و‌آب‌های​ همچنین خودِ جت وقتی به کالبدِ متعالی‌اش درمی‌آمد، مشکل داشت.

به همین خاطر‌گذاشت​ برای لحظاتی ردش‌ماند​ را گم کرده بود.

[یعنی چی‌نمی‌شد​ که روحِ‌متعددش​ کاناخت بلعیدش؟!]

کاسی کوتاه جواب داد:

[مطمئنم چیزیش نمی‌شه.]

اگر هنوز تواناییِ دیدنِ‌سایه​ آینده را داشت، این حرفش‌سنگ‌های​ خیلی بیشتر مایهٔ دلگرمی می‌شد.

سانی دندان به هم سایید.

اون... جته.‌دستِ​ استاد جته. می‌دونه‌باران​ داره چی‌کار می‌کنه.

دلش شور می‌زد، اما می‌دانست‌خیره​ که فعلاً باید سهمِ خودش‌طومار​ را در این نبرد انجام دهد.

به‌خصوص که‌سایه‌اش​ وقتِ زیادی‌سایه​ هم نمانده بود.

گنبدِ شهرِ جاودان داشت فرومی‌ریخت، ارتشِ اشباحِ لعنتی‌ارگِ​ بیداد می‌کرد و گوشتِ کاناخت هر لحظه نزدیک‌تر‌روزی​ می‌شد. کلِ این مکان در آستانهٔ فروپاشی بود.

با این حال،‌زغال‌شده‌اش​ حل کردنِ تمامِ این‌تسکین‌بخش​ مشکلات کارِ راحتی بود...

سانی و‌ابریشمی​ همراهانش فقط‌زغال‌شده‌اش​ باید فرار می‌کردند.

هرچند کشتنِ گوشت، روح و جنونِ کاناخت گزینهٔ بهتری بود، اما هیچ اجباری‌حال​ برای این کار نداشتند. حالا که سانی به خواسته‌اش رسیده بود، می‌توانستند خیلی‌بی‌هیچ​ راحت آن سه پلیدِ هولناک را در قعرِ دریای توفان رها کنند و بگریزند.

تنها مانعِ‌نمی‌شد​ سرِ راهشان‌متعددش​ سرنوشتِ شبگرد بود.

به‌محض اینکه شبگرد و سایه‌اش دوباره‌پوستش​ به هم می‌پیوستند، گزینه‌های سانی برای پایان‌نسخهٔ​ دادن به این مأموریت بسیار بیشتر می‌شد.

از این رو،‌دستِ​ نگاهی به نامیرای جوان‌پوستش​ انداخت و لبخند زد.

«هی... تکون نخور.»

شبگرد ابرویی بالا‌مناره‌های​ انداخت: «باشه، ولی، اِ...‌مانندِ​ چرا این‌قدر ترسناک گفتیش؟»

سانی کنارش زانو زد،‌خیره​ دست دراز کرد و‌بعد​ خاطره‌ای را احضار کرد.

لحظاتی بعد،‌ابریشمی​ سوزنِ بافنده در‌خیره​ دستش جای گرفت.

«چون قراره تو و سایه‌ت رو‌ماند​ دوباره به هم بدوزم. اوه... شاید‌همین​ درد داشته باشه، ولی نگران نباش.»

لبخندِ دلنشینی زد: «نمی‌میری.»

با این حرف، چهار‌خیره​ دستِ سیاه و جوهری در‌طومار​ دو طرفِ بدنش ظاهر شد.

این چهار دست نخی از جوهرِ سایه‌پوستش​ بافتند. بازوی سوخته‌اش بی‌جان آویزان بود و‌نسخهٔ​ دستِ سالمِ خودش سوزن را گرفته بود.

سانی نفسِ عمیقی کشید.

و دست‌به‌کار شد.

ناولها | novelha.net