---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 3132: طاعونِ نهفته • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 3132: طاعونِ نهفته

0

آهسته شروع شد.

افی همچنان در گل‌ولای به زنجیر کشیده شده بود و حالا سربازانِ مردهٔ بیشتری دورش پراکنده بودند.‌جانکاه​ به نظر نمی‌رسید آزاراکس تمایلی به جمع‌کردنِ اجساد داشته باشد؛ شاید می‌خواست روزگارِ ناگوارِ او را از‌چندانی​ این هم طاقت‌فرساتر کند، یا شاید می‌خواست حسِ رقابت را به جانِ دیگر جنگجویانِ لشکرِ فولاد بیندازد.

انگار دیدنِ رفقای مرده‌شان به آن‌ها انگیزه می‌داد تا بیشتر تلاش کنند و آنجا که‌پنهان​ دیگران شکست خورده بودند، پیروز شوند. این در بهترین حالت تاکتیکی سؤال‌برانگیز بود، اما با‌تمامِ​ توجه به اینکه هر روز مشتی احمق ناگزیر به افی حمله می‌کردند، انگار داشت جواب می‌داد.

در این میان، زخم‌هایش تا حدودی التیام یافته بود. با بهبودِ زخم‌ها، آزاراکس شخصاً از راه رسید تا دوباره او را زمین‌گیر‌جانکاه​ کند. پس از بیرون انداختنِ افی از چادرش، این یکی از همان دو باری بود که به خودش زحمت داد تا شخصاً‌دیدارِ​ به حسابِ او برسد؛ بارِ دوم درست پس از آن بود که اولین حملهٔ بزرگ به قلعهٔ سنگی با شکست مواجه شد.

آن موقع،‌حالت​ افی واقعاً فکر‌اما​ کرد که می‌میرد.

اما در نهایت زنده ماند.

با این حال، شدتِ کتکی که خورده بود، کمک کرد تا‌کتکی​ وخامتِ حالش پنهان بماند. تا جایی که در توان داشت طاعون‌بدنش​ را مهار کرده بود، اما حالا دیگر بدنش داشت تسلیم می‌شد.

دردی مداوم و جانکاه داشت افی را ذره‌ذره آب می‌کرد. انگار تمامِ اندام‌هایش داشتند خودشان را می‌بلعیدند. خونش غلیظ‌می‌شد​ و تیره می‌شد، تقریباً سیاه؛ خوشبختانه وقتی خشک می‌شد، تفاوتِ چندانی با گل‌ولای نداشت و حالش هم تازه بعد‌تفاوتِ​ از آخرین دیدارِ شاهِ شاهان رو به وخامت گذاشته بود. برای همین، هنوز کسی متوجهِ این جزئیاتِ عجیب نشده بود.

سربازان ناله‌ها و ضعفِ افی را صرفاً به پایِ کتکی می‌گذاشتند که‌حمله​ از آزاراکس خورده بود. همین موضوع به خیلی‌هایشان جرئت داد تا دسته‌جمعی‌راه​ به او حمله کنند... و دلیلِ افزایشِ تعدادِ اجساد هم همین بود.

آخه سیشان‌کمک​ چطور این‌همه‌حالش​ مدت دوام آورد...

افی از همان روزهایشان در ساحلِ فراموش‌شده می‌دانست که نباید سرِ به سرِ دخترِ کی سونگ بگذارد. با این‌طاعون​ حال، تجربهٔ عذابِ وحشتناکِ طاعون باعث شد همه‌چیز را بهتر درک کند. حالا بهتر می‌فهمید که سیشان چطور یک دهه‌سیاه​ در آن جهنم‌دره زنده مانده بود... بیشتر از هر خفتهٔ دیگری که در نهایت توانست از ساحلِ فراموش‌شده فرار کند.

بدنِ افی... داشت آرام‌آرام از درون می‌پوسید. در حالِ حاضر، کالبدِ متعالی‌اش در تلاش بود تا سریع‌تر‌بدنش​ از سرعتِ تخریبِ طاعون خودش را ترمیم کند و همین او را در چرخه‌ای باطل گرفتار کرده‌سیاه​ بود. فعلاً می‌توانست بر سرعتِ وحشتناکِ این پوسیدگیِ عفونی غلبه کند؛ اما طولی نمی‌کشید که ورق برمی‌گشت.

وقتی سروکلهٔ زخم‌های وحشتناک روی بدنش پیدا می‌شد و خون‌احمق​ از منافذِ پوستش بیرون می‌زد، حتی یک آدمِ کور هم‌یافته​ می‌فهمید که یک جایِ کارِ این دوشیزهٔ جنگِ اسیر می‌لنگد.

با این حال، افی‌حالش​ می‌دانست آزاراکس خیلی زودتر‌توان​ به حقیقت پی می‌برد.

دلیلش این بود که هرچند او‌نهایت​ هنوز می‌توانست علائم را پنهان کند،‌کمک​ اما سربازانِ لشکرِ فولاد چنین توانی نداشتند.

سیشان طاعونش را طوری طراحی کرده بود‌کمک​ که دورهٔ نهفتگیِ طولانی‌تری داشته باشد، تا پیش‌مهار​ از شناسایی بتواند در سطحِ گسترده‌تری پخش شود.

حالا آن‌حالت​ دوره داشت‌سؤال‌برانگیز​ به پایان می‌رسید.

آزاراکس خودش باید اولین مبتلا می‌بود، اما احتمالاً هنوز تغییراتی را که در اعماقِ بدنش رخ می‌داد حس‌ذره‌ذره​ نکرده بود. هر چه بود او یک مطلق بود، آن هم مطلقی بسیار قدرتمند. بدنش نیروی حیاتیِ تقریباً پایان‌ناپذیری‌بعد​ داشت. پس حتی اگر زودتر به طاعون مبتلا شده بود، زمانِ بیشتری می‌بُرد تا بیماری بر او غلبه کند.

اما سربازانش بسیار ضعیف‌تر بودند. در واقع، حالا از هر زمانِ دیگری ضعیف‌تر بودند، چون‌پنهان​ بسیاری از آن‌ها با جیره‌هایی ناچیز سر می‌کردند. گرسنگی، خستگی و فشارهای یک محاصرهٔ طولانی‌تمامِ​ آن‌ها را تکیده و نزار کرده بود و همین اجازه می‌داد طاعون مدتِ بیشتری پنهان بماند.

هر چه بود، نادیده گرفتنِ علائمِ اولیه‌اش آسان بود. خستگیِ عمومی، لرزشِ دست‌ها... راحت می‌شد همهٔ این‌ها‌بدنش​ را به پای خستگی و گرسنگی گذاشت. تنها افی می‌دانست دلیلِ متفاوت و بسیار نگران‌کننده‌تری وجود دارد‌سیاه​ که چرا اخیراً بسیاری از سربازان در گوشه‌وکنارِ اردوگاه انگار هر لحظه ممکن بود از پا بیفتند.

با دیدنِ اینکه طاعون تا چه حد‌اینکه​ گسترش یافته بود، بی‌اختیار هم وحشت کرد و‌جواب​ هم سرشار از لذتی تاریک و بی‌رحمانه شد.

با خود فکر کرد که آیا مردمِ نسلِ اول هم وقتی طلسمِ کابوس به‌می‌شد​ دنیا نازل شد، همین سردرگمیِ وهم‌آور را حس کرده بودند. مدت‌ها تقریباً نادیده گرفته شده‌سیاه​ بود و تا بشریت بیاید به آن توجه کند، دیگر زمانی برای واکنش نمانده بود.

همین اتفاق برای طاعونی‌کرد​ افتاد که افی به‌ماند​ اردوگاهِ لشکرِ فولاد آورده بود.

ابتدا برخی از سربازان خسته به نظر می‌رسیدند.‌وخامتِ​ اما چه کسی خسته نمی‌شد وقتی مجبور بود‌کرده​ با شکمِ خالی قلعه‌ای تسخیرناپذیر را محاصره کند؟

دست‌هایشان می‌لرزید. اما دستِ چه کسی نمی‌لرزید، وقتی سربازانِ‌مشتی​ بی‌شماری پیش از این در این لشکرکشیِ طاقت‌فرسا جان‌حدودی​ باخته بودند و بسیاری دیگر هم پیش از پایانش می‌مردند؟

تنها زمانی که یکی از آن‌ها خم شد‌توان​ و سیلی از خونِ سیاه و غلیظ بالا آورد،‌جانکاه​ افسرانِ لشکرِ فولاد بالاخره فهمیدند یک جای کار می‌لنگد.

متأسفانه افی آن صحنه را ندیده‌نهایت​ بود، اما خیلی زود از پچ‌پچ‌های‌کمک​ وحشت‌زدهٔ سربازان از آن باخبر شد.

اما حتی آن موقع هم...

واکنشِ لشکرِ فولاد کُند بود.

هر چه بود، منشأ طاعون جادوگرانِ خودشان‌جایی​ بودند. بنابراین، وقتی معلوم شد یک سرباز‌می‌شد​ ناقلِ بیماری است، آزاراکس چندان نگران نشد.

حتی شاید انتظارش را هم داشت، با در نظر گرفتنِ اینکه سربازانش حالا داشتند داخلِ‌پنهان​ شهرِ آلوده می‌جنگیدند. شاید دوزخی که افی و دسته‌اش به پا کرده بودند تمامِ کانون‌های طاعون‌اندام‌هایش​ را از بین نبرده بود؛ پس خیلی ساده به جادوگرانش دستور داد درمان را آغاز کنند.

تنها در حینِ جستجو برای یافتنِ تمامِ سربازانِ مبتلا بود که شفاگرانِ لشکرِ فولاد کم‌کم‌مهار​ احساسِ خطر کردند. تعدادِ کسانی که علائمِ طاعون را نشان می‌دادند بیش از حد زیاد بود؛‌غلیظ​ و گرچه بیماری هنوز به مراحلِ واقعاً دلخراش نرسیده بود، اما در روزهای اولش هم نبود.

این موضوع با این تصور که مواردِ‌اینکه​ اول نتیجهٔ ابتلای تصادفیِ سربازان هنگامِ عبور‌داشت​ از شهرِ سوخته بوده، در تضاد بود.

بنابراین، شفاگران و‌وخامتِ​ جادوگران با دلشوره درمانِ‌جایی​ آن‌ها را آغاز کردند.

ناولها | novelha.net