---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2892: گرگِ بدِ بزرگ • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2892: گرگِ بدِ بزرگ

0

بهترین راه برای‌حتی​ مبارزه با دشمنی‌متفاوت​ مقدس چه بود؟

البته این‌ضعیف‌تر​ بود که خودت‌کار​ هم مقدس باشی.

متأسفانه سانی هنوز روح نشده بود. با‌چاره‌ای​ این حال، چهار سایهٔ مقدس را فرماندهی‌گلهٔ​ می‌کرد: عروسک‌گردان، فراوانی، شاهِ موش‌ها و گرگ.

بیدِ عروسک‌گردان چون تایرنت بود، روی کاغذ قدرتمندترینشان به حساب می‌آمد. اما قدرت‌هایش به‌آن‌ها​ دردِ رویاروییِ مستقیم نمی‌خورد؛ دست‌کم نه به اندازهٔ دیگر سایه‌های مقدس. دقیقاً به همین‌اینکه​ دلیل بود که سانی توانسته بود روحِ شک را شکست دهد و حالا زنده بماند.

فراوانی و شاهِ موش‌ها هر کدام‌متفاوت​ در کارهای بسیاری سرآمد بودند، اما رویارویی‌اعمال​ با دشمنی بی‌نهایت قدرتمند جزو آن‌ها نبود.

اما گرگ... گرگ روحی از خشمِ نخستین، زیرکی و شکار بود.‌گلهٔ​ او تجسمِ مفهومِ گرگ بود و گرگ‌ها شکارچیانی استثنایی بودند. همچنین معروف‌آواتار​ بودند به اینکه شکارهایی بسیار بزرگ‌تر از خودشان را از پای درمی‌آورند.

گذشته از آن، گرگ دیوِ‌ضعیف‌تر​ نفرین‌شده بود؛ موجودی از طبقه‌ای‌داشت​ بالاتر از فراوانی و شاهِ موش‌ها.

پس بهترین انتخابِ سانی‌بماند​ برای مبارزه با آرکانِ‌سرآمد​ سرگردان به شمار می‌رفت.

البته مشکل اینجا بود که گرگ با وجودِ مقدس بودن، یک سایهٔ مقدس بود. سایه‌ها ارادهٔ مستقلی‌چاره‌ای​ از خود نداشتند؛ و حتی اگر سایه‌های مقدس کمی متفاوت بودند، باز هم به پای ارواحِ واقعی‌کردند​ نمی‌رسیدند. سایهٔ اراده‌ای که می‌توانستند اعمال کنند، بسیار ضعیف‌تر از ارادهٔ موجوداتِ زنده بود؛ چه مقدس چه نفرین‌شده.

با این حال، چاره‌ای برای‌کار​ این کار وجود داشت؛ چاره‌ای ناقص،‌گلهٔ​ اما به هر حال چاره بود.

گرگ که خود را به میانِ گلهٔ بی‌مرگ‌ها‌کار​ انداخت و به سمتِ پیکرِ دوردستِ آرکانِ سرگردان یورش‌سمتِ​ برد، هر هفت تجسمِ سانی او را احاطه کردند.

سپس هر هفت آواتار به‌کدام​ سایه تبدیل شدند و خود‌رویارویی​ را دورِ سایهٔ درندهٔ نخستین پیچیدند.

یک، دو، سه، چهار... هفت.

با هر سایه، قدرتِ گرگ افزایش‌وجود​ می‌یافت. فراتر از آن، مستقیماً به‌بی‌مرگ‌ها​ مجرای ارادهٔ خودِ سانی تبدیل شد.

این اراده مطلق بود نه مقدس... اما ارادهٔ یک تایتان بود. بافتِ ذات هم آن را‌انداخت​ تقویت می‌کرد. و وقتی از طریقِ یک سایهٔ مقدس هدایت می‌شد، نتیجه واقعاً هولناک بود؛ شاید‌پیچیدند​ نه به اندازهٔ حملهٔ یک موجودِ مقدسِ واقعی به دشمن، اما باز هم وحشت به جان می‌انداخت.

سانی که خود را دورِ گرگ پیچید، در سطحی عمیق با او درآمیخت. مثل همیشه، وسعت و عمقِ درک‌ناپذیرِ آگاهیِ‌شکار​ یک موجودِ مقدس فوراً او را در خود غرق کرد. در واقع چنان کوبنده بود که سانی نمی‌توانست با تمامِ آن‌انتخابِ​ دست‌وپنج نرم کند. در عوض مجبور شد ادراکش را به محدودهٔ باریکی تقلیل دهد و فقط روی چیزهای مهم تمرکز کند.

دورتادورش، ارادهٔ آرکانِ سرگردان می‌خروشید‌کمی​ و جریان می‌یافت و دنیا‌نمی‌رسیدند​ را در خود غرق می‌کرد.

با این حال، اگر در تمامِ این‌ها یک نقطهٔ امید وجود داشت، این بود که هرچند ابرازِ اراده‌برد​ برای ارواح به اندازهٔ نفس کشیدن طبیعی به نظر می‌رسید، بی‌مرگ‌ها آن‌قدر از وجودِ خودشان را در اختیار‌خودِ​ نداشتند که بتوانند آن را با دقتِ بالایی به کار بگیرند. اما سانی می‌دانست چطور اراده‌اش را اعمال کند.

حتی اگر کششِ طبیعیِ اراده‌اش — یعنی مرگ —‌وجود​ در نبرد علیه بی‌مرگ‌ها بی‌معنی بود، مهارتش در به‌پیکرِ​ کار بردنِ اراده همچون یک سلاح، به او برتری می‌داد.

گرگ از میانِ انبوهِ جنگجویانِ نامرده گذشت و گله‌اش به دنبالش رفتند.‌قدرتمند​ شماری از گرگ‌های سایه در آن یورشِ دیوانه‌وار از پا درآمده و نابود‌استثنایی​ شدند، اما بیشترشان با پیروی از رهبرِ گله از میانِ انبوهِ بی‌مرگ‌ها گذشتند.

آرکانِ سرگردان‌نداشتند​ دیگر نزدیک‌اگر​ شده بود.

«خوبه آدم بدونه...»

روحِ بی‌مرگ عصایش را بالا برد و فرود آورد. انگار آرام پایین می‌آمد، و آن‌قدر دور به نظر‌پیکرِ​ می‌رسید که به سانی نمی‌خورد... اما خودِ فضا با آن ضربهٔ بی‌شتاب شکافت و در هم پیچید. کسری از‌مستقیماً​ ثانیه بعد، گرگ تنها یک لحظه با محو شدن از صحنهٔ هستی فاصله داشت، گویی هرگز وجود نداشته است.

«...که نشناختنِ‌حالا​ مرگ یعنی‌بماند​ نشناختنِ رستگاری.»

سانی سایهٔ مقدس را به درونِ‌متفاوت​ سایه‌ها کشید، از میانشان گذشت و‌می‌توانستند​ پشتِ سرِ روحِ بی‌مرگ ظاهر شد.

نادیده گرفتنِ قوانینِ فضا؟‌چاره‌ای​ او هم این بازی‌ناقص​ را خوب بلد بود.

«نشناختنِ مرگ یعنی رنجِ آدم هرگز تموم‌چاره‌ای​ نمی‌شه. خیلی دلم می‌خواست به این حروم‌زاده‌گلهٔ​ یه درسِ حسابی دربارهٔ عذابِ بی‌پایان بدم...»

گرگ در هوا خیز برداشت تا نیش‌هایش را در گلوی دشمن‌بی‌نهایت​ فرو کند. اما از بختِ بد، آرکان ناگهان رو به آن‌ها‌مفهومِ​ برگشت و نگاهِ هولناکِ حدقه‌های خالی‌اش سانی را به زمین دوخت.

اما نه، خالی نبودند... دو‌کمی​ لوحِ طلایی، همچون سکه‌هایی عظیم از‌اراده‌ای​ طلا، درونِ حدقه‌ها جای گرفته بود.

درخششِ وهم‌آلودی‌ضعیف‌تر​ از پشتِ آن‌کار​ لوح‌ها بیرون می‌زد.

«اما یه چیزی بهم‌کنند​ می‌گه که بی‌مرگ‌ها اینو‌کار​ خیلی بهتر از من می‌دونن.»

گرگ به جای ستون فقراتِ آن اسکلتِ غول‌پیکر، تنها توانست بازویش را گاز بگیرد. سایهٔ جانورِ باستانی‌خشمِ​ روی آستینِ ردای عاجی فشار آورد تا استخوانِ سیاه زیرش را خرد کند. آرکان را پایین کشید‌درمی‌آورند​ و سرش را با نیرویی وحشتناک به پهلو تکان داد تا کلِ ساعد را از جا بکَند.

هم‌زمان دو اراده — ارادهٔ عنصریِ روحِ بی‌مرگ و ارادهٔ‌نمی‌رسیدند​ بُرنده و مرگبارِ سانی — با هم برخورد کردند و‌داشت​ موجِ شوکِ نامرئی، نامحسوس و غیرقابل‌تصوری در تاروپودِ جهان پخش شد.

داشتند رقابت می‌کردند تا ببینند‌کار​ کدام‌یک می‌تواند قوانینِ کیهانیِ هستی‌میانِ​ را با خود همراه کند.

«یالا... یالا!»

در نهایت،‌حالا​ استخوان‌های آرکانِ‌بماند​ سرگردان خرد نشد.

در عوض، این‌حتی​ نیش‌های ابسیدینِ گرگ‌متفاوت​ بود که ترک برداشت.

لحظه‌ای بعد، روحِ بی‌مرگ با آرامش عصایش را بر پشتِ جانورِ عظیم‌بی‌مرگ‌ها​ فرود آورد. ضربه با وزنِ یک عالمِ تمام روی ستون فقراتِ گرگ‌سایه​ نشست و چیزی نمانده بود آن را از وسط دو نیم کند.

گرگ دشمن را رها کرد و گذاشت نیروی ضربه او را‌ناقص​ به پایین پرت کند؛ این‌گونه از حمله جانِ سالم به در‌هفت​ برد و در گردبادی از شنِ سفید روی تپه‌ها غلت زد.

چند لحظه‌حالا​ بعد، دوباره روی‌کدام​ پاهایش ایستاده بود.

گرگ آمادهٔ ادامهٔ مبارزه‌اگر​ بود و غرشِ وحشتناکی‌ارواحِ​ از دهانش بیرون می‌آمد.

اما سانی...

سانی در‌می‌توانستند​ دریایی از‌کنند​ درد غوطه‌ور بود.

چون درست در لحظه‌ای که آرکان با‌بسیاری​ عصا به سایه‌اش ضربه زد، شبکه‌ای از ترک‌ها‌نبود​ روی یکی از هسته‌های او نیز پخش شد.

نالهٔ دردمندانه‌اش را فروخورد.

«آره. خیلی درد داره...»

قبلی

بعدی

ناولها | novelha.net