---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2798: تختِ رهاشده • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2798: تختِ رهاشده

0

رین آهِ آسودگی کشید.

سپس لرزید.

فرار؟

داشتند جزیرهٔ عاج را رها می‌کردند. برجِ اشتیاق به نمادِ قلمروِ انسان تبدیل شده بود‌لقب​ و با تختِ ستارهٔ دگرگون مترادف بود؛ پس اگر به دستِ دشمن می‌افتاد — دشمن‌انتظار​ هر که بود — آیا به این معنا نبود که قلمروِ انسان هم سقوط کرده است؟

بماند که در ارتفاعی بسیار بالاتر از زمین بودند و دورتادورشان‌میان​ چیزی جز آسمانِ باز نبود. حتی اگر بانو کاسیا می‌توانست پژواکی‌دقیقاً​ بالدار احضار کند، چطور قرار بود از تعقیبِ باغِ شب بگریزند؟

«برو!»

بانو کاسیا داشت از اتاق خارج می‌شد. رین لبش را گزید، سه لقب‌شناور​ به ویلچر داد — باثبات، سبک و شناور — و در حالی که‌بازدهیِ​ می‌سنجید چقدر از جوهرش دارد مصرف می‌شود، آن را به جلو هل داد.

بسیار کمتر‌کند​ از چیزی بود‌تعقیبِ​ که انتظار داشت.

پس رتبه‌ام‌پای​ روی بازدهیِ لقب‌ها‌زنِ​ هم تأثیر می‌ذاره.

استاد بودن خیلی باحال بود.

کنجکاو بود بداند‌اتاق​ توانِ عروج‌یافته‌اش چیست. متأسفانه‌گزید​ الان وقتِ فهمیدنش نبود.

شتابان از میانِ دودِ تند گذشتند، به پله‌های اصلیِ برجِ عاج رسیدند و به‌سرعت به طبقهٔ‌ویلچر​ همکف رفتند. در همین حین، چند تن دیگر از آتش‌بانان به آن‌ها حمله کردند — بانو‌روی​ کاسیا هر بار با آن‌ها درگیر می‌شد و در عرضِ چند لحظه از پای درشان می‌آورد.

زنِ روی ویلچر در‌می‌آورد​ میانِ آن همه هیاهو،‌بی‌احساس​ بی‌احساس و بی‌تفاوت مانده بود.

در این میان، رین مجبور شد در نظرش دربارهٔ سرودِ سقوط‌کردگان تجدیدنظر کند. البته که بانو کاسیا در میانِ‌درگیر​ قدیس‌ها نامدار بود، اما نه دقیقاً به خاطرِ مهارتش در نبرد — بلکه بیشتر به خاطرِ بینش، فضیلت و‌البته​ پشتکارش. او را مشاور و دستیاری دانا برای ستارهٔ دگرگونِ درخشان می‌دانستند که در درخششِ اربابش تقریباً به چشم نمی‌آمد.

با این حال، با دیدنِ مبارزهٔ او با آتش‌بانان — که بهترینِ بهترین‌ها در میانِ جنگجویانِ بشریت‌جوهرش​ بودند — رین مجبور شد اعتراف کند که بانو کاسیا کمی... ترسناک است. بیشتر به این دلیل که‌بداند​ با وجودِ توجهِ همیشگی که به او می‌شد، قدرتش تا این حد طولانی‌مدت از چشم‌ها پنهان مانده بود.

بله، آتش‌بانان رتبهٔ پایین‌تری نسبت به او داشتند. اما کاسیا صرفاً شکستشان نمی‌داد — بلکه با سرعتی باورنکردنی، نوعی وقارِ سرد‌حالی​ و بازدهیِ بی‌نقص در حرکاتش، آن‌ها را در هم می‌شکست. فراتر از آن، با وجودِ انبوهِ خاطره‌های قدرتمندی که حریفانش در‌بداند​ دست داشتند، این کار را با دستِ خالی انجام می‌داد و در عین حال موفق می‌شد همهٔ آن‌ها را زنده نگه دارد.

ناگهان، رین حس کرد که آن قدیسِ نابینا بسیار بیشتر از‌میان​ شکوهِ آتش‌بانان، برازندهٔ تاریکیِ خاندانِ سایه است. در واقع، او حتی‌دقیقاً​ از بیشترِ اعضای واقعیِ خاندانِ سایه هم برای آن تاریکی مناسب‌تر بود.

از میانِ آرواره‌های اژدهای مرده گذشتند و به روی چمنزارِ زمردینِ‌حین​ جزیرهٔ عاج گریختند. از اینجا، باغِ شب شبیه به دیوارِ تاریکی بود‌درشان​ که بر فرازِ پاگودای بزرگ سایه انداخته و خورشید را پوشانده بود.

از همین حالا پژواک‌های بالدار و جنگجویانِ بیدارشده‌ای در تلاش بودند تا از شکافِ‌حالی​ میانِ عرشهٔ آن و سواحلِ جزیرهٔ پرنده عبور کنند — آرایشی پیچیده از رون‌ها فعلاً‌می‌ذاره​ آن‌ها را دور نگه داشته بود، اما در برابرِ آن توپ‌بارانِ ویرانگر دوامِ چندانی نمی‌آورد.

«عجله کن.»

بانو کاسیا رین را به دورِ برجِ عاج‌بی‌احساس​ راهنمایی کرد و از روی چمنزار به سمتِ‌سقوط‌کردگان​ بیشهٔ درختانِ باستانی در دوردست به راه افتاد.

اما در آن لحظه، کلِ جزیره لرزید و آرایشِ رونی در سیلی‌چند​ از نورِ نقره‌ای خاموش شد. رین به‌سختی تعادلش را حفظ کرد و‌می‌آورد​ حس کرد چیزِ عظیم و ترسناکی از آسمان به آن‌ها نزدیک می‌شود.

بانو کاسیا‌داشت​ برگشت و سرش‌می‌شد​ را بلند کرد.

حالتِ چهره‌اش جدی شد.

«...شبگرد.»

لحظه‌ای درنگ کرد‌پله‌های​ و بعد رو‌به‌سرعت​ به رین کرد.

«تو برو جلو، رین. پشتِ بیشه یه آلاچیق و یه طاقِ سنگی هست.‌شناور​ وقتی رسیدی اونجا، نام‌های راستینِ آتش، الوهیت و عبور از آستانه‌ها رو بخون،‌بازدهیِ​ بعد اونا رو به داخلِ سنگ هدایت کن. منم کمی بعد بهت ملحق می‌شم.»

رین درنگ کرد‌چطور​ و با نگرانی‌باغِ​ به او چشم دوخت.

«اما...»

اما بانو کاسیا داشت رو‌رسیدند​ برمی‌گرداند و دستش را دراز‌همین​ کرده بود تا خاطره‌ای احضار کند.

«برو. وقت نداریم.»

رین دندان به هم سایید، به او پشت کرد و ویلچر را به جلو هل‌لقب​ داد. همان‌طور که به سمتِ بیشه می‌شتافتند، جزیره لرزید و تکان خورد. سپس، زمینِ زیرِ‌انتظار​ پایش انگار موج برداشت و برقی از نورِ نقره‌ای همه‌چیز را در خود غرق کرد.

رعدی کرکننده به‌درشان​ پشتش کوبید و رین‌هیاهو​ را به زمین انداخت.

لعنتی...

از جا برخاست، دوباره دسته‌های ویلچرِ‌لبش​ معلق را گرفت و به سمتِ طاقِ‌شناور​ سنگی که بانو کاسیا گفته بود، شتافت.

آنجا، رین‌کند​ ایستاد و نام‌های‌تعقیبِ​ راستین را خواند.

هدایتِ نامِ راستینِ آتش به‌اندازهٔ‌زنِ​ کافی آسان بود. نامِ عبور‌مانده​ از آستانه‌ها هم همین‌طور. اما الوهیت...

این یکی از اولین نام‌هایی بود که نفیس به او یاد داده بود، چون پایه و اساسِ بی‌شمار نامِ دیگر‌عرضِ​ بود. همچنین نقطهٔ مقابلِ خلأ، و در نتیجه نقطهٔ مقابلِ تباهی بود. با این حال، با اینکه همهٔ شکل‌دهندگان باید آن‌اما​ را می‌دانستند، تقریباً هرگز آن را نمی‌خواندند. در واقع، قادر به خواندنش نبودند، چون قرار نبود فانی‌ها بر الوهیت فرمان برانند.

نفیس می‌توانست آن را هدایت کند، هم‌گزید​ به خاطرِ شعلهٔ ایزدی که در روحش‌حالی​ می‌سوخت و هم به خاطرِ تبارِ ایزدی‌اش.

اما رین هیچ‌کدام را نداشت.‌تعقیبِ​ برای همین، هرگز حتی تلاش‌اتاق​ نکرده بود چنین کاری کند.

ولی حالا چارهٔ دیگری نداشت.

آه...

سنگینیِ نامِ ازلی تقریباً خردکننده بود. اما در کمالِ تعجبِ رین،‌باثبات​ او از هم نپاشید؛ در عوض، انگار نشانِ سایه‌ها به نامِ الوهیت‌انتظار​ واکنش نشان داد و در هدایتِ نوایِ درخشانش به او کمک کرد.

همان‌طور که رین از سنگینیِ‌تعقیبِ​ خواندنِ سه نام تلوتلو می‌خورد،‌اتاق​ طاقِ عاج کمی تار شد.

سپس، فضای خالیِ درونش‌می‌آورد​ ناگهان جای خود را‌بی‌احساس​ به تاریکیِ خنکی داد.

منظرهٔ حیرت‌انگیزی بود. پشتِ طاق آسمانِ آبی قرار‌همکف​ داشت، اما درونش تالاری تاریک بود که تنها‌حمله​ با نورِ شبح‌وارِ یک فانوسِ افسون‌شده روشن می‌شد.

حالا... چی؟

پیش از آنکه فکرِ رین تمام شود، ناگهان‌برو​ کسی نزدیکش روی زمین فرود آمد. سپس، دستی‌ویلچر​ ظریف او را به داخلِ تاریکی هل داد.

رین به جلو سکندری خورد، از گذرگاه گذشت و روی کفِ سنگی غلت زد. وقتی‌سرودِ​ برگشت، بانو کاسیا را دید که داشت ویلچر را از روی چمنِ جزیرهٔ عاج به روی‌مشاور​ کفِ ابسیدینِ تالارِ تاریک هل می‌داد؛ لباس‌های خون‌آلودش ژولیده و پاره بود و لبه‌هایشان سوخته بود.

به‌محضِ اینکه از گذرگاه گذشتند، ناپدید شد.‌طبقهٔ​ تنها چیزی که باقی ماند، طاقی از آبنوس‌آن‌ها​ بود که انگار از کفِ زمین روییده بود.

بانو کاسیا نفسش‌اتاق​ را به‌سختی بیرون داد‌گزید​ و روی زانوهایش افتاد.

در سکوتی که پس از آن حاکم‌بگریزند​ شد، رین ناگهان صدای قدم‌های بی‌شتابی را‌گزید​ شنید که از تاریکی به آن‌ها نزدیک می‌شد.

سرش را که بلند کرد، چشمانی‌همه​ را دید که مثل دو برکهٔ‌مجبور​ جیوه از بالا به او نگاه می‌کردند.

انعکاسش در آن‌ها‌پله‌های​ کوچک، ضعیف و‌به‌سرعت​ ترسان به چشم می‌آمد.

«به‌به. ببین کی اینجاست.»

مردی بلندقامت با چشمانِ عجیب و‌باغِ​ آینه‌مانند از بالا به او نگاه‌می‌شد​ می‌کرد و لبخندِ محوی بر لب داشت.

سپس رو به‌درشان​ بانو کاسیا کرد و‌هیاهو​ لبخندش کمی شوم شد.

«آه، این که ساحرهٔ محبوبِ منه. به‌طبقهٔ​ قلمروی من خوش اومدی، بانو کاسیا. باید‌آتش‌بانان​ بگم، غرق در خون بودن خیلی بهت میاد...»

ناولها | novelha.net