چپتر 2883: نیمهٔ راه
0رین این را به شوخی گفته بود، اما بعد از آن،رحیمانه لبخندش رفتهرفته محو شد. کاسی هم انگار به نظرش خندهدار نیامد؛محافظت در عوض، صرفاً با چهرهای جدی رو به زنِ جوان کرد.
سرانجام گفت:
«دانش چیزِ خطرناکیه، رین.»
اینکه سرودِ سقوطکردگان این کلماتگاهی را به زبان میآورد، بهنگرانشان آنها وزنِ بسیار بیشتری میداد.
رین آهی کشید.
«آره. حدس میزدم.»
...آنقدر میدانست کهنگرانشان بداند زیاد دانستندستهاش حکمِ مرگ را دارد.
در واقع، در مقایسه با سرنوشتِ شومی کهتسلیمناپذیر در انتظارِ کسانی بود که تصادفی یا از رویفرار عمد چیزهای اشتباهی میفهمیدند، مرگ رحیمانه به نظر میرسید.
در عصرِ طلسمِ کابوس،کسانی آدم باید با وسواسچیزهای از ذهنِ خود محافظت میکرد.
پس رین هم باید مراقب میبود. با وجودِ تمامِ مواهبی کهدنیای توانِ عروجیافتهاش به او میبخشید، میتوانست او را به هلاکت هم بکشاند...مجنون رسمِ روزگار همین بود. هر چیزی که فایدهای داشت، بهایی هم داشت.
مدتی ساکتتنها ماند ونبود بعد آرام پرسید:
«قراره چیکار کنیم، کاسی؟»
نگرانِ خانوادهاش بود. نگرانِ برادرش هم بود، حتی با اینکه گاهیرحیمانه اوقات سرسخت و تسلیمناپذیر به نظر میرسید. تنها کسانی که نگرانشان نبود،میکرد اعضای دستهاش بودند که بهموقع به درونِ یک کابوس فرار کرده بودند.
به مصاف رفتن با کابوس دررفتن واقع امنترین گزینه از آب درآمدهواقعی بود، چون دنیای واقعی بسیار خطرناکتر بود.
اگر این طعنهٔنگرانشان روزگار نبود، دیگردستهاش نمیدانست چه چیزی هست.
بشریت تحتِ سلطهٔ یک مطلقِ مجنون درآمده بود، در حالی که مطلقی دیگر برای نابودیِ آن میجنگید. به نظرمصاف میرسید دنیا رو به پایان است — آن هم زودتر از موعد، با توجه به اینکه از مدتی پیش رومطلقی به پایان بود و قرار بود تا چند سالِ دیگر، وقتی عالمِ رؤیا سرانجام زمین را میبلعید، بهکلی نابود شود.
رین مطمئنشومی نبود چهکسانی کار کند.
کاسی چند لحظه اوکرده را برانداز کرد وگزینه بعد با لحنی آرامبخش گفت:
«قلبِ زاغ ضربهٔ چندان سختی نخورده.دستهاش تلفات نسبتاً کم بوده... توی حافظهٔمصاف موردرت دیدم. خانوادهت باید حالشون خوب باشه.»
رین نفسِ لرزانی کشید و تازه آنسرسخت موقع فهمید که نفسش را حبس کرده بودهبهموقع است. با قدردانی به زنِ نابینا نگاه کرد.
کاسی بهشومی عقب تکیه دادتصادفی و آهی کشید.
«در موردِ اینکه باید چیکار کنیم... باید نهایتِگزینه تلاشمون رو بکنیم تا به پادشاهِ هیچ تویدیگر جنگ با قلمروِ گرسنگی کمک کنیم... جنگ علیهِ بشریت.»
لحظهای مکثتنها کرد ونبود بعد افزود:
«چون سانی و نفیس رفتن، اوضاع براش به هم ریخت و نتونست پیش از اینکه دشمن بشریتفرار رو دربند کنه، بخشِ بزرگی از اونها رو از بین ببره. پس قلمروِ آینه در حالِ حاضرتحتِ با قلمروِ گرسنگی قابلمقایسه نیست. موردرت مقاومت میکنه، اما در نهایت، به سمتِ کوههای تهی عقب رانده میشه.»
سرش را کمیانتظارِ چرخاند و روروی به رین کرد.
«شاید فکر کنی یه قدیس و یه استاد نمیتونن تغییرِ زیادی توی جنگِ بینِ مطلقها ایجاد کنن.نمیدانست اما اشتباه میکنی... من برای کمک به موردرت توی جنگ با رؤیازاد بینظیرم. اون به کمکِ منتوجه نیاز داره و من به کمکِ تو. ازت میخوام برای مدتی چشمهای من بشی، رین. کمکم میکنی؟»
لبخندِ کمرنگیتنها روی لبانِنبود رین نشست.
«حسِ خوبیهخانوادهاش که بهتحتی نیاز داشته باشن.»
لحنش اما چندان جاندار نبود.
مدتی ساکتدرونِ ماند وکرده بعد گفت:
«هرچی باشه، من بهت خنجراعضای زدم. پس معلومه... کمکت میکنم، کاسی.کرده تا وقتی سانی و نفیس برگردن.»
کاسی لبخندخانوادهاش زد وحتی سر تکان داد.
«تا وقتیشومی سانی وکسانی نفیس برگردن.»
همزمان، لبههای گداختهٔ خورشید بر فرازِ تپههای شنیِ سفیدِ بیابانِ کابوس نمایان شد.رفتن بیمرگها — دستکم بیشترشان — در سکوتی وهمآور تماشا کردند که چطور نور جهانتحتِ را فتح میکند، سپس همراه با سایهها عقب نشستند و زیرِ شنها فرو رفتند.
آنهایی هم که درنگ کردهگاهی بودند، لحظاتی پیش از آنکهنگرانشان نور رویشان بریزد، پنهان شدند.
سانی چمباتمهشومی زد. بهسختیکسانی نفس میکشید.
زرهش لتوپاره بود و چند بریدگیِ وحشتناک روی صورتش به چشم میخورد. البته خونریزیاگر نداشتند، اما خوب هم نمیشدند. ارادهٔ کُشندهٔ کسانی که زخمیاش کرده بودند در بریدگیهامیجنگید باقی مانده بود و از این رو، کالبدِ مطلقش برای محو کردنشان تقلا میکرد.
خسته بود.
حالا دیگر شبحِ تاریکِ مقبرهٔ آریل در افق بسیار بزرگتر شده بود،اعضای که یعنی خیلی به آن نزدیکتر شده بودند. طبقِ تخمینِ سانی، نیمیچون از راه را تا هرمِ عظیم طی کرده بودند، که خبرِ خوبی بود.
اما خبرِ بد این بود که بیمرگهایی که شبها با آنها میجنگیدند، رفتهرفته قدرتمندتر میشدند. سپاهِکابوس سایهاش لتوپاره بود و تمامِ سایههای ضعیفتر مدتها پیش از بین رفته بودند — او آنهاییمیتوانست را که ترمیم میشدند در اولین فرصت دوباره به میدانِ نبرد میفرستاد، اما فایدهٔ چندانی نداشت.
فقط دوباره نابودفرار میشدند و کارِرفتن خاصی از پیش نمیبردند.
بنابراین، سایههای قویتر بسیار ارزشمندتر شده بودند. ترمیمِ آنها در شعلههای تاریکِ روحش زمانِ بیشتریگزینه میبُرد، پس نمیتوانست اجازه دهد بهراحتی از پا درآیند. حالا بسیاری از آنها پارهپاره و تکهتکهحالی شده بودند و در محاصرهٔ ابرهای متلاطمِ مهِ تاریک قرار داشتند. پیکرشان درهمکوبیده و محو بود.
سایهای رویش افتاد. سانی سر بلند کرد و قدیس رانگرانشان دید — او بیصدا بالای سرش نگهبانی میداد، در حالیرفتن که غبارِ یاقوتی زرهِ سیاه و ترسناکش را لکهدار کرده بود.
کُشنده در فاصلهای دورتر بودتصادفی و با آرامش از تکههایمیفهمیدند سنگِ سیاه، نوکِ تیر میتراشید.
در همین حال، نفیس...
پیش از آنکه سانی بتواند برای دیدنِ او سر بلند کند، شنها از صدای قدمهای سنگینی لرزیدند و سایهٔ دیگری رویش افتاد.طعنهٔ این یکی متعلق به اسکلتی غولپیکر بود که در زرهی عجیب محصور شده بود؛ زرهی که انگار از تکههای شیشه ساخته شدهچند بود. اسکلت تبرِ جنگیِ ترسناکی در دست داشت که تیغهاش از همان شیشه ساخته شده بود، و با پوزخندی به او نگاه میکرد.
«ببین، سایه.خانوادهاش ارتشت دارهحتی روزبهروز ضعیفتر میشه.»
آزاراکس خندهٔ تمسخرآمیزی سر داد.
«در حالی که ارتشِکرده من فقط داره قویترگزینه میشه. حالا اون غرورت کجاست؟»
سانی در سکوتنگرانشان با خشم بهدستهاش او خیره شد.
اما درخانوادهاش نهایت، مجبورحتی شد جواب بدهد.
«سرِ جاش.شومی فکر کنمکسانی هنوزم حسابی مغرورم.»
تایرنتِ باستانی همچنانفرار با پوزخندی شرورانهرفتن به او خیره بود.
آزاراکس تبرِ جنگیاش رانبود پایین آورد و دندانهایشبهموقع را به هم کوبید.
«همین روزا میکُشمت.»
سانی جوابی نداد.
معمولاً فرمانروای بیمرگ راکرده مسخره میکرد، اما در آندرآمده لحظه اصلاً حوصلهاش را نداشت.
بهخصوص به این دلیل که استخوانهایدستهاش آزاراکس که پیش از این سفیدمصاف بودند، حالا تقریباً یکپارچه سیاه شده بودند.