چپتر 2943: بازگشت به مصب
0قلبِ مصب آن بیرون بود، پیش رویشان، و درشاهزادهٔ تاریکیِ بیکران همچون بنای یادبودی سیاه برای نبردِ هولناکیفکر که آریل روزگاری با تایتانِ سنگی کرده بود، خودنمایی میکرد.
دفعهٔ اول، سانی در میانِ مه نورِ راهنما را دنبال کرده و صرفاً با جریانِ آبشود به اینجا کشیده شده بود. یادگارِ مقدسِ کاهنهها میتوانست صاحبش را به هر جایی راهنمایی کندنیازی — یا بهتر است بگوییم، به سوی هر کسی. به شرطی که نامِ راستینِ آنها را میدانست.
عذاب همان نامِ راستینی را که به سانی اجازه داد به قلبِ مصب برسد در حافظهٔ کاسی کاشتهجانش بود، و به محضِ اینکه کاسی آن را به نورِ راهنما منتقل کرد، از ذهنش پاک شد. بایدباشد پاک میشد چون کاسی نمیتوانست دانستنِ آن را برای بیش از چند لحظه تاب بیاورد... دستکم آن زمان نمیتوانست.
در طولِ کابوس، نه سانی و نه کاسی نمیدانستند عذاب نامِ چه کسی راشود برایشان به جا گذاشته است. اما حالا که فکرش را میکرد... باید نامِ راستینِامروز ترورِ نفرینشدهای میبود که در قلبِ مصب لانه کرده بود — نامِ پرندهٔ دزد.
صرفِ دانستنِ نامِ یک ترورِ نفرینشده، بذرِ تباهی را در روحِ یک عروجیافته میکاشت،بلای به شرطی که بیش از چند لحظه از آن آگاه میماندند. در واقع، حتیبرد تحمل کردنِ آن برای همان چند لحظه هم شاهکاری معجزهآسا از سوی کاسی بود.
عذاب...
با اینکه آن طاعونِ هولناک مدتها پیش مرده بود — یا بهتر است بگوییم اصلاًداشت هرگز وجود نداشت، درست همانطور که شاهزادهٔ دیوانه فقط در کابوس وجود داشت — وگور نمیتوانست برگردد تا بلای جانش شود، سانی هنوز هم از فکر کردن به او معذب میشد.
عذاب چیزهای بیشماری میدانست که حتیهمانطور خودِ او هم نمیدانست، و همهٔبلای آنها را با خود به گور برد.
در هر صورت، امروز سانی برای پیدا کردنِ قلبِ مصب نیازی به نورِ راهنما نداشت. هر چه باشد، مهکردن از بین رفته بود و آبهای متلاطم هم همینطور. پس، بنای سنگیِ سرچشمهٔ رودِ بزرگ با تمامِ عظمتِ دلهرهآورشهمینطور که در تاریکی پنهان بود، نمایان شد و تنها کاری که باید میکردند هدایتِ کشتی به سمتِ آن بود.
به همین دلیل، سانی میتوانستوجود خیلی بهتر از زمانِ کابوسدیوانه به قلبِ مصب نگاه کند.
هر سهٔ آنها — سانی، نفیس وهرگز آنانکه — ساکت ماندند و در سکوتیفقط سنگین به کرهٔ سیاه و عظیم چشم دوختند.
...هاه.
مصب شکلی نامنظم داشت و تنها با تقریب میشد آن را کره نامید. در حقیقت، بیشترشود شبیهِ یک بیضی بود، یا شاید حتی یک هرمِ وارونه با لبههای گرد. چند کوهِ بلند وباشد عجیبوغریب از سطحش بیرون زده بودند که قلههایشان با دهانههای تاریکی شبیهِ دهانههای آتشفشانی باز مانده بود.
توصیفِ این شکل دشوار به نظرنداشت میرسید، اما در واقع میشد آنداشت را بهراحتی با یک کلمه بیان کرد.
قلبِ مصب — و در نتیجه کلِ مقبرهٔ آریل — شکلی...همانطور شبیهِ قلب داشت. قلبی تایتانی از جنسِ سنگِ سیاه بود. کوههاکردن آئورتهایش بودند و رودِ بزرگ روزگاری مانند خون در آنها جریان داشت.
که روزگاری واقعاً همینطور بود.
سانی حدس زده بود که مصب ازدرست قلبِ تایتانِ سنگی ساخته شده، اما هرگز فکرجانش نمیکرد این شباهت تا این حد عینی باشد.
حرومزادهٔ دیوونه.
آریل، دیمونِ هراس، واقعاً قلبِ یک تایتانِ نامقدس را بیروندرست کشیده و از آن برای خلقِ رودِ زمانِ ناممکنِ خود درفکر هرمی که از جسدِ تایتان ساخته شده بود، استفاده کرده بود.
«رسیدیم.»
صدایش در تاریکی پیچیدهرگز و باعث شد نفیسهمانطور و آنانکه معذب جابهجا شوند.
آنانکه مدتِ زیادیاصلاً ساکت ماند ونداشت سپس لبخندِ تلخی زد.
«پس اینجا بود که آلتیا در جستجویِ حقیقت آمد. ایندرست چیزی بود که پیدا کرد... جایی که آن نفرین متولدهنوز شد؛ نفرینی که به جانِ مردمم افتاد و نابودشان کرد.»
سانی به او نگاهنداشت کرد، کمی مکث کرددیوانه و سر تکان داد.
«آره. ولیمرده به اینهرگز سادگیها هم نیست.»
نگاهش را به جلو دوخت،وجود به عظمتِ تاریکِ قلبِ آندیوانه نامقدسِ مرده، و آه کشید.
«آلتیا دنبالِ هر حقیقتی نمیگشت. اون به دنبالِ حقیقتِ چگونگیِ کشتنِ ایزدان بود — و اونو همینجابلای پیدا کرد، توی گورستانِ رازهایی که آریل برای دفن کردن انتخاب کرده بود. پس، فقط نفرینِ نابودگرِپیدا مردمِ تو نبود که اینجا زاده شد... بلکه اون نفرینِ بزرگی بود که کلِ جهان رو نابود کرد.»
لحظهای مکث کردوجود و سپس باهمانطور لحنی جدی افزود:
«اینجا جایی بود که جنگِوجود شوم واقعاً شروع شد. جایی کهفقط بذرش توی خاکی حاصلخیز کاشته شد.»
و جایی کهاصلاً نفرینِ شخصیِ خودشنداشت نیز ریشه دوانده بود.
لبخندی تلخطاعونِ بر لبانِ سانیمرده نیز نقش بست.
«کشتی رو فرود بیار. ولی قبلشهمانطور کفش رو به سمتِ سنگ بچرخون...بلای قوانینِ هستی اینجا عجیب کار میکنن.»
با نزدیک شدنِ زمانکش به قلبِ مصب، حسِ سرگیجهآورِ جابهجاییِ جهان به آنها دستبلای داد. ناگهان سطحِ فرسودهٔ سنگِ سیاه که پیشِ رویشان بود، زیرِ پایشان قرار گرفتبرد و گسترهٔ تاریکِ مقبرهٔ آریل که پشتِ سرشان بود، همچون آسمانی بینور بالای سرشان رفت.
کشتیِ معجزهآسا به نرمی روی سنگ فرود آمدهمانطور و وقتی هر سهشان پیاده شدند، با سوسویی ناپدیدهنوز شد و به درونِ دریای روحِ آنانکه کشیده شد.
سانی نگاهی به او انداخت و لحظهای با خود فکر کرد که آیا همهٔفقط مطلقها یک کشتیِ پرنده در روحشان نگه میدارند. آیا این پیامی بود که همهٔ مطلقهاخود به جز او دریافت کرده بودند، یا آنانکه و نفیس از این نظر استثنا بودند؟
آیا آکادمیِ مخفیِ مطلقها وجود داشت کهشاهزادهٔ سانی به آن دعوت نشده بود، تا همهٔهنوز فرمانروایانِ آینده چنین ترفندهای کارآمدی را یاد بگیرند؟
البته خودش هم در حالِ حاضرنداشت یک دژِ سرگردانِ تمامعیار در دریایداشت روحش داشت، پس اصلاً حقِ شکایت نداشت.
لحظهای با خود فکر کرد که اگر معبدِ بینام را احضار میکرد و میگذاشت آنانکه خودششود را به گذرگاهِ آن ببندد، چه میشد. آیا میتوانست از مرزِ عالم بگذرد و واردِ جهانِنیازی بیداری شود، یا گذرگاه خفته میماند، چون آنانکه از همان ابتدا هرگز اهلِ عالمِ جنگ نبود؟
باید بعداًطاعونِ امتحان میکردندمدتها و میدیدند...
البته سانی خبر داشت که فقط برای نادیده گرفتنِ ملغمهٔ پیچیدهٔ احساساتی که در دلش میجوشید،فکر ناگهان به این مسائلِ بیربط فکر میکند. سرانجام به مصب برگشته بود... جایی که آزادیِ دیرینهاشبین را به قیمتِ از دست دادنِ تقدیر، همراهان و جایگاهش در جهان به دست آورده بود.
ارزشش رو داشت؟
سانی حس میکرد با رها کردنِ دوستانش در پیِ رهایی، اشتباهی وحشتناک و جبرانناپذیر مرتکب شده است. اصلاًفکر برای همین اینجا بود تا کاری را که کرده بود جبران کند. غرق در پشیمانی بود و حسرتِآبهای تمامِ چیزهایی را میخورد که از دست داده بود، و حالا خیلی بهتر میفهمید که آزادیِ واقعی چیست.
اما در عینِ حال...
حس میکرد که جوابنداشت مثبت است. که در نهایت،فقط همهچیز ارزشش را داشته است.
اگر همان آدمِ آن زمان بود ودرست همان انتخاب را پیشِ رویش میگذاشتند، باز همجانش شکستنِ غلوزنجیرهایش و آزاد شدن را انتخاب میکرد.
شاید کسی روشنضمیرتر و عاقلتر انتخابِنداشت دیگری میکرد، اما نه سانی... دستکمداشت نه آن مردی که قبلاً بود.
و اول باید زنجیرهایش را میشکست تا به مردِ امروزیاش تبدیل شود — مردی کهداشت بارِ مسئولیت را پذیرفته بود؛ مسئولیتی که مثلِ زنجیر او را میبست. مردی که آمادهگور بود خودش را به عزیزانش ببندد، حتی اگر به قیمتِ فدا کردنِ آزادیاش تمام میشد.
سانی اول باید زنجیرهای تحمیلیاش را میشکستشاهزادهٔ تا بتواند برگردد و آنها را باشود ارادهٔ خودش انتخاب کند، همینجا در مصب...
آنچه اینجا شروع شده بود، ناگزیر باید همینجاهمانطور هم به پایان میرسید، درست همانطور که رودِشود بزرگ روزگاری در مصب آغاز میشد و پایان مییافت.