چپتر 2704: تغییرِ جریان
0کُشنده با سرگردانِ نفرینشده واردِکُند نبردی مرگبار شد و برایحالا سپاهِ سایه کمی زمان خرید...
اما متأسفانه نه چندان زیاد.
حتی اگر کُشنده به مهارِ آن شبحِ شوم ادامه میداد، ارتشِ اشباحِ او همچنان بههمسطحِ آرایشِ تضعیفشدهٔ سایههای ساکت یورش میبردند. قدیس، دیو و مار تمامِ تلاشِ خود را کردند تافروپاشی دشمن را دفع کنند، اما حتی قدرتِ عظیمِ آنها هم برای تغییرِ جریانِ نبرد کافی نبود.
چیزی نمانده بود که آرایش در هم بشکند. اشباح روی سایههای پراکنده میریختند و نابودشان میکردند. سپس به دیوارهایشاید قلعهٔ تاریک یورش میبردند، فرومیریختندشان و مدافعانش را قتلعام میکردند. در نهایت، سانی تنها میماند تا با وحشتهای شهرِاین جاودان روبهرو شود؛ آن هم در حالی که هم سایههای سپاه و هم سایههای خودش را از دست داده بود.
احتمالاً میتوانست نیو را نجات دهد، اما کارِ تجسمیمیآمد که داشت شبگرد و سایهاش را به هم میدوخت ناتمامدقیقاً میماند و بنیانگذارِ افسانهایِ خاندانِ شب را به هلاکت میکشاند.
البته مگر اینکه گوشتِ کاناخت زودتر بهتاریک جزیرهٔ کاخ میرسید و با روحِ کاناخت درمیآمیخت؛وحشتهای که در آن صورت کارِ همهشان تمام بود.
آن کوهِ مخوف از گوشتِ خونآلود حسابی نزدیک شده بود و با قدمهایی فریبنده و کُند دردستکمی دریاچهٔ جوشان پیش میآمد. حالا که نزدیکتر شده بود، جثهٔ تایتانیاش بیش از پیش دلهره به جان میانداخت...همچنین گوشتِ کاناخت شاید دقیقاً همسطحِ مکافات نبود، اما دستکمی از آن نداشت و قامتش به بلندیِ کاخ میرسید.
راستش حالا کهشده کاخ داشت فرومیریخت، ازدریاچهٔ آن هم بلندتر بود.
تایتانِ نفرتانگیز بهراحتی دستش به سقفِ گنبدِ در حالِ فروپاشی میرسید... وجثهٔ این یعنی دستش به جزیرهٔ عاج هم میرسید. همچنین میتوانست بالهای عظیمِقامتش عروسکگردان را بِکَند یا کلِ قلعهٔ تاریک را زیرِ یک پایش لِه کند.
«آخه چطورنابودشان قراره باسپس اون چیز بجنگیم؟»
سانی میدانست اگر کار به جای باریکجثهٔ بکشد، هرطور شده از پسش برمیآید. امادقیقاً اصلاً دلش نمیخواست چنین نبردی را تجربه کند.
با این حال، برای اینکه شانسِ زنده ماندن درپیش برابرِ گوشتِ کاناخت را پیدا کند، اول باید ازمیانداخت دستِ هلندی و لشکرِ اشباح جان به در میبرد.
شرقِ جزیرهٔ کاخ، نفیس و جنونِ کاناخت همچنان درگیرِ نبردی سهمگین بودند.جثهٔ سانی نمیدانست آنجا چه خبر است، اما با توجه به درخششِ کورکنندهای کهبلندیِ آسمانِ شرقی را در بر گرفته بود، نفیس داشت با تمامِ توان میجنگید.
اوضاع ناامیدکننده بود...
اما خوشبختانه اینطور نبود.
سانی در همان حال کهفریبنده شبگرد و سایهاش را بهمیآمد هم میدوخت، لبخندی شوم زد.
«کارت عالی بود، کُشنده.»
برای خودشنابودشان زمانِ کافیسپس خریده بود.
آن بیرون در میدانِ نبردِحالا ویرانِ جلوی قلعهٔ تاریک، آرایشِدلهره سپاهِ سایه کمی تغییر کرد.
دروازههای سرنزدیک به فلک کشیدهٔفریبنده قلعه باز شد.
و ناگهان ردیفهاییقدمهایی از سایههای تازهدریاچهٔ از دهانهاش بیرون ریختند.
اول صدها سایه، بعد هزاران.دیوارهای بیشترشان سایهٔ انسانها بودند، اما برخینهایت هم به جانورانِ باشکوه تعلق داشتند.
و همگی فوقالعاده قدرتمند بودند.
لبخندِ سانی پهنتر شد.
خب، معلوم است کهفریبنده بودند. هر چه باشد، آنهامیآمد سایههای نامیرایانِ شهرِ جاودان بودند.
همزمان که تجسمِ سوختهاش شروع به دوختنِ سایهٔ یتیم به شبگرد کرده بود، سهمیماند تجسمِ دیگر واردِ کاخِ در حالِ فروپاشی شدند. از طعنهٔ روزگار — یا شاید همدهد بیتقدیری — بلافاصله پس از فرار از فانوسِ سایه، دوباره به سمتِ آن شتافته بود.
آواتارهایش بهسرعت به تالارِ خلأ رسیدند — یا بهتر است بگوییم، چیزی که پیشتر تالارِ خلأ بود. دیگرنداشت وجود نداشت؛ در آشفتهبازاری از تاریکی و فلزِ پارهپاره، با تالارِ بزرگِ بالای سرش ادغام شده بود. ستارهٔ درعروسکگردان حالِ مرگ حالا چیزی جز یک شراره نبود، و شکافِ سیاه دروازهٔ سایهها انگار با ولع بزرگتر شده بود.
هر سه تجسم بدونِ اینکهفریبنده ذرهای از سرعتشان کم کنند،میآمد در تاریکیِ نفوذناپذیرش شیرجه زدند.
«آخ!»
با ورود به عالمِ سایه، سانی بیدرنگ کور شد. گسترهٔ پهناورِ تپههای شنیِ سیاه معمولاً درشهرِ تاریکی فرو رفته بود و تنها با درخششِ دوردستِ توفانهای جوهر روشن میشد. اما در آنداشت لحظه، از هر سو در محاصرهٔ جریانهای متلاطمِ جوهر بود و در نوری درخشان غرق شده بود.
انگار توفانِ جوهری درستمیآمد در همان لحظه، جلوی چشمانشبیش و دورتادورش، داشت متولد میشد.
سایههای بیشماری در آن درخششِ کورکننده بهآرامی حرکت میکردند و رفتهرفته در سیلابهایجثهٔ خروشانِ جوهر حل میشدند. اینها همان سایههایی بودند که از زندانِ دیمونِ آسودگی آزادشانراستش کرده بود؛ سایههایی که پس از قرنها اسارت، به عالمِ مرگ سپرده شده بودند.
عالمِ سایه داشت سایهها را بهسرعت میدرید، انگار زمان داشت به گردِجثهٔ پایشان میرسید. نمیتوانست همهٔ آنها را به خدمت بگیرد... اما با سهقامتش آواتار که نقشِ پیامآورانش را داشتند، میتوانست شمارِ زیادی را جذب کند.
دستکم آنقدرنابودشان که ورقِسپس نبرد را برگرداند.
و همینجوشان کار رامیآمد هم کرد.
حالا هزاران سایهٔ بینهایت قدرتمند همچون سیلابی سیاه از دروازههای قلعهٔحالا تاریک بیرون میریختند. دورتادورِ آرایشِ سپاهِ سایه جریان یافتند و از پهلوهادستکمی بر سرِ شبحها فرود آمدند؛ همچون موجی ویرانگر به آنها کوبیده شدند.
در مقایسه با انبوهِ سربازانِ شبحوار، شمارِ سایههای تازهای که به نبرد میپیوستند چندانبیش زیاد نبود. اما هر کدام از آنها سایهٔ یکی از ساکنانِ نامیرای شهرِ جاودانبلندتر بود — همگی فوقالعاده قوی بودند و قدرتِ سپاهِ سایهٔ تحلیلرفته را بهشدت بالا میبردند.
آنقدر که توازنِمیکردند نبرد را بهکلیقلعهٔ بر هم بزنند.
سپاهِ سایه پیشتر داشت شکست میخورد. اما حالا ناگهان دستِ بالا رامیانداخت پیدا کرده بود و جنگجویانِ اثیری را به عقب میراند. شبحهای بیشماریتایتانِ در یک آن قتلعام شدند و هر لحظه شمارِ بیشتری از بین میرفتند.
حتی مه هم انگارقدمهایی عقب کشید؛ خشمِ اینجوشان برخوردِ فاجعهبار پسش زده بود.
جایی در آن بالا، صدای رعد به گوش رسید. بخشی ششضلعی ازجثهٔ گنبدِ نامرئی فرو ریخت و ستونی از آبِ سیاه به همان شکلقامتش پایین افتاد و در دم ویرانههای زیرش را به خاک تبدیل کرد.
خاک دیگر تکان نخورد؛ تواناییاشدیوارهای برای تبدیل شدنِ دوباره به ساختمانهاینهایت باشکوه را از دست داده بود.
سرگردانِ نفرینشده لحظهایپیش درنگ کرد و بهجثهٔ نابودیِ ارتشش خیره ماند.
سپس یورش برد، با حملهای بیمحابا دفاعِ کُشنده را در هم شکست و نیشِ تیزِ تیغههایدلهره او را به جان خرید. بهشدت مجروح شد، اما با این فداکاری توانست کُشنده را بهبهراحتی عقب براند — کُشنده قدارهٔ شبحوار را جاخالی داد، اما نتوانست از دستِ خالیِ او بگریزد.
دستِ شبحِ عظیم شکمِ کُشنده را سوراخجوشان کرد، زخمِ عمیقی به او زد و اودلهره را دهها متر دورتر روی زمین پرت کرد.
با این حال،میکردند سرگردانِ نفرینشده بهقلعهٔ تعقیبِ حریفِ مجروحش نرفت.
برای پیوستن بهپیش ارتشِ در حالِنزدیکتر نابودیاش هم شتاب نکرد.
در عوض، شبحِ شوم برگشت وکُند به سمتِ تودهٔ هولناکِ گوشتِ کاناختنزدیکتر که داشت نزدیک میشد، هجوم برد.
سانی یکه خورد.
«لعنتی!»