---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2634: جمع‌آوری داده‌ها • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2634: جمع‌آوری داده‌ها

0

سیلابِ گوشتِ گرسنه‌آغوشِ​ و لغزان به پیش‌قراولانِ‌لحظه‌ای​ سپاهِ سایه برخورد کرد.

بخشِ پهناوری از میدانِ زیبا منفجر شد‌تغییر​ و به ابری از خرده‌سنگ درآمد، سپس به‌بتازند​ حالتِ بی‌نقصِ اولیه‌اش بازگشت و دوباره ویران شد.

هر یک از نامیراهای سقوط‌کرده قدرتِ یک موجودِ اعظم را داشتند و با ارادهٔ کفرآمیزشان تاروپودِ جهان را در‌موجوداتی​ هم می‌پیچیدند. با این حال، دشمنانشان نیز دست‌وپابسته نبودند؛ آنجا، در خطِ مقدمِ آن آرایشِ جنگیِ عظیم، سایه‌های هزارپاهای‌غرق​ سیاه و ملکهٔ شراره‌ها همچون موجی تاریک به پیش خروشیدند و خشمشان را بر سرِ آن شیاطینِ منفور خالی کردند.

هزارپاها با رشته‌های اثیریِ ابریشمِ‌سایهٔ​ سیاه به عروسک‌گردان وصل بودند،‌دیوار​ و از طریقِ او به سانی.

ناگهان می‌توانست بدن‌های بندبند و هیولاییِ بی‌شماری را حس کرده و‌افتاد​ به آن‌ها فرمان دهد. سانی حالا هزاران پای تیز و هزاران آروارهٔ‌براقشان​ تیزتر داشت و با آن‌ها گوشتِ آن گلهٔ نامیرا را پاره‌پاره می‌کرد.

زندانیانِ شهرِ جاودان‌موجِ​ متلاشی می‌شدند و باز‌تغییر​ از نو شکل می‌گرفتند.

سایه‌های بی‌شماری از‌تغییر​ پای درمی‌آمدند و به‌سیلی​ آغوشِ تاریکِ روحش بازمی‌گشتند.

لحظه‌ای بعد، موجِ هزارپاها به تلاطم افتاد و آرایشش را تغییر داد. هزارپاها به‌جای آنکه همچون سیلی از خشمِ حیوانی‌چند​ و مورمورکننده به پیش بتازند، با کیتینِ سیاه و براقشان دیواری نفوذناپذیر ساختند. آن‌هایی که سایهٔ موجوداتی از طبقه‌های بالاتر‌چهار​ بودند، از بالای دیوار قد برافراشتند و سیلابی از اسیدِ سیاه و خورنده را به روی نامیراهای در حالِ پیشروی پاشیدند...

برای چند لحظه،‌آغوشِ​ میدان در دودی‌بازمی‌گشتند​ سوزان غرق شد.

سپس بخش‌هایی از دیوارِ کیتینی‌افتاد​ شکافت یا در هم شکست‌آنکه​ و کشتار از سر گرفته شد.

سانی نبرد را از درونِ چشم‌هایی‌آنکه​ بی‌شمار زیر نظر داشت — و‌کیتینِ​ البته از درونِ چهار جفت چشمِ خودش.

«متوجهِ یه چیزِ عجیبی شدم.»

با وجودِ منظرهٔ رعب‌آوری که‌روحش​ پیشِ رویشان در جریان بود،‌تلاطم​ صدای جت آرامشِ عجیبی داشت.

سانی ابرو بالا انداخت.

«چی؟»

جت به اطراف نگاه کرد. نگاهش روی قدیس، کُشنده، کابوس، هیکلِ‌برافراشتند​ غول‌پیکرِ مار که دورِ یکی از برج‌های قلعهٔ تاریک پیچیده بود، و‌دودی​ قامتِ لَخت و سنگینِ دیو در آن پایین‌دست چرخید و ثابت ماند.

«انگار داری مدارا می‌کنی.»

سانی به‌زور لبخندی زد.

«باید یه معیارِ اولیه دستم بیاد تا بفهمم این‌حیوانی​ جونورا چقدر طول می‌کشه سایه‌هامو از بین ببرن. وقتی‌سایهٔ​ اینو بفهمم، می‌تونم برای نبردهای بعدی بهتر برنامه‌ریزی کنم.»

جت کمی اخم کرد.

«این‌همه تلفاتی‌درمی‌آمدند​ که می‌دی‌تاریکِ​ ارزششو داره؟»

سانی چهره در هم کشید.

«اینم چیزیه که باید بفهمم.»

با این حال، سانی قصد نداشت برای به دست آوردنِ اطلاعاتِ حیاتی، سایه‌های‌اسیدِ​ زیادی را قربانی کند. او قطعاً ملکهٔ شراره‌ها و قهرمانانِ قدرتمندترش را فدا نمی‌کرد؛‌دیوارِ​ بنابراین، وقتی دیوارِ کیتینی در آستانهٔ فروپاشی قرار گرفت، به سراغِ آزمایشِ بعدی رفت.

سه تن از تجسم‌هایش از میانِ‌بازمی‌گشتند​ سایه‌ها بیرون آمدند و با او‌آرایشش​ ادغام شدند تا قدرتش را افزایش دهند.

«آه... چه حسِ خوبیه.»

این قوی‌ترین حالتی بود که بعد از نبردِ نهایی در گورِ خدا تجربه می‌کرد،‌دیواری​ برای همین سانی تقریباً دوباره حس می‌کرد خودش است. در حالی که از حسِ قدرتِ‌حالِ​ درنده‌ای که در رگ‌هایش جریان داشت لذت می‌برد، توجهش را به چیزِ دیگری معطوف کرد.

به‌محض اینکه چهار تجسمش دوباره به هم پیوستند، چهار‌بالای​ حلقهٔ نفرین نیز با هم ادغام شدند. در دم،‌پاشیدند​ قدرتِ آن اوج گرفت... و قدرتِ خودش هم همین‌طور.

در واقع، آن‌قدر خوب‌تاریکِ​ جواب داد که سانی‌بعد​ برای لحظه‌ای کوتاه ماتش برد.

«اوه. فهمیدم قضیه چیه.»

این افسونِ [غیابِ نور] بود که داشت کارش را می‌کرد. قرار بود این افسون وقتی سانی در محاصرهٔ سایه‌های‌موجوداتی​ ژرف است به او قدرتِ بیشتری بدهد... و کجا می‌توانست سایه‌هایی ژرف‌تر از سایه‌هایی پیدا کند که در کفِ‌غرق​ دریای توفان لانه کرده بودند، در آن تاریکیِ مغاکی که حتی پژواکی از نورِ خورشید هم به آن نرسیده بود؟

شاید فقط در عالمِ سایه.

سانی در کسری از ثانیه با قدرتِ عظیمش کنار آمد،‌تلاطم​ نفسش را آهسته تو داد و سپس دو تا از سه‌بتازند​ افسونِ اصلیِ نفرین را فعال کرد: [شعلهٔ سایه] و [رحمتِ سایه].

بی‌درنگ، تقویتی که خودش از آن بهره می‌برد، به‌به‌جای​ سایه‌های قهرمانِ قبیلهٔ هزارپای سیاه منتقل شد. هم‌زمان، بخشِ‌دیواری​ بیشتری از ارادهٔ مرگبارش نیز از طریقِ آن‌ها بروز یافت.

آهنگِ نبرد تغییر کرد.

در آن پایین، سرعتِ نابودیِ‌سایهٔ​ سایه‌هایش به‌شدت بالا رفت. هم‌زمان، سرعتِ‌برافراشتند​ محوشدنِ بی‌مرگ‌های سقوط‌کرده نیز بیشتر شد.

البته با توجه به اینکه‌روحش​ چیزی نمی‌گذشت که دوباره زنده‌تلاطم​ می‌شدند، این موضوع اهمیتِ چندانی نداشت.

سانی اخم کرد.

تأثیرش چشمگیر بود... اما این به خاطرِ آن بود که در حاشیهٔ شهرِ‌براقشان​ جاودان، تعدادِ پلیدهای بی‌مرگ نسبتاً کم بود. وقتی عمیق‌تر در خیابان‌هایش پیش می‌رفتند،‌اسیدِ​ مقیاسِ نبردها بزرگ‌تر می‌شد و در نتیجه، اثرِ نفرین کمتر به چشم می‌آمد.

اما همین هم به‌خودیِ‌خود اطلاعاتِ ارزشمندی بود، چون به‌بالای​ او کمک می‌کرد بفهمد از چه نوع درگیری‌هایی باید‌پاشیدند​ اجتناب کند و چه نوع درگیری‌هایی را باید پیش بکشد.

جت آهی کشید.

«جمع‌آوریِ اطلاعاتت تموم شد؟»

سانی چند لحظه‌تغییر​ مکث کرد و‌آنکه​ بعد آهی کشید.

«آره. فعلاً همین کافیه.»

انگار کُشنده منتظرِ شنیدنِ همین کلمات بود. لحظه‌ای پس از‌تلاطم​ اینکه سانی آن‌ها را به زبان آورد، او کمانش را‌مورمورکننده​ کشیده بود و نوکِ تیرش از نوری کورکننده متورم می‌شد.

هم‌زمان، قدیس به سیلابی از تاریکی تبدیل شد و‌به‌جای​ به‌سوی نبرد هجوم برد. کابوس در هوا جَست زد‌دیواری​ و مار همچون رودی از پولک‌های عقیقی روی زمین خزید.

دیو خیلی ساده در سایه‌ها شیرجه‌آنکه​ زد و با گذشتن از درونِ آن‌ها،‌براقشان​ درست آن‌سوی تودهٔ هزارپاهای سایه ظاهر شد.

پیش از آنکه بتواند ناپدید شود،‌موجوداتی​ سانی به خود جنبید و با‌سیلابی​ صدایی پر از نگرانی داد زد:

«اونا رو نخور!»

اولین چیزی که در مواجهه با مشکلِ مهارِ بی‌مرگ‌های سقوط‌کرده به ذهنش رسیده بود، این بود که‌براقشان​ آن‌ها را به خوردِ دیو یا مقلد بدهد. با این حال، ساکنانِ شهرِ جاودان بیش از حد‌پیشروی​ مورمورکننده و دلهره‌آور بودند. سانی نگران بود که بلعیدنِ یکی از این موجودات، باعث شود سایه‌هایش آلوده شوند.

جت در حالی که‌داد​ به تکاپوی سپاهِ سایه نگاه‌حیوانی​ می‌کرد، با لحنی آرام پرسید:

«خب... ما‌نفوذناپذیر​ هم قاطیِ‌آن‌هایی​ بازی می‌شیم؟»

سانی نگاهی‌درمی‌آمدند​ به او انداخت‌روحش​ و لبخند زد.

«معلومه. دلمون نمی‌خواد یه‌تلاطم​ چیزِ به این موندگاری رو‌به‌جای​ از دست بدیم، مگه نه؟»

ناولها | novelha.net