چپتر 2370: سرنوشتِ بیرحم
0کوهها فروریخته و درهای پهناور ساخته بودند. دامنههای سبزسایبانهای به بیابانی قهوهای از سنگِ خردشده بدل شده بودند...آرام و حالا، بیابان داشت به رودی سرخ تبدیل میشد.
سربازانِ امپراتوری که به پیش میتاختند،چیزی شنلهای خونینشان همچون موجی سرخ بود وپهناوری نورِ خورشید روی نوکِ نیزههایشان برق میزد.
بسیار بالاتر از دریای جنگجویانِ در حالِ پیشروی، شاهینی سوار بر بادهای ملایم بالجنگ میزد. منقارش را باز کرد، جیغی کشید و بال زد تا دور شود. درست بهپوستِ موقع جنبید؛ لحظهای بعد، تیری طلایی با شتاب از کنارش گذشت و آسمان را شکافت.
شاهین بالهایش را جمع کرد و شیرجهجنگ رفت. سپس دوباره آنها را گشود تا اوجگسترده بگیرد و از نگاهِ سردِ کماندارِ پنهان بگریزد.
پرواز کرد و از فرازِ تپهماهورهای پر از درختانِ زیتون و شهرهای زیبا گذشت. از فرازِ دریایی شرابیرنگ گذشت؛ دریایی باچیزی جزایری که گلهای شاداب در میانِ صخرههای سفیدشان شکوفا بودند. از فرازِ جنگلهای انبوهِ پر از حیاتوحش عبور کرد، جایی کهشانههایش جانورانِ مقدس زیرِ سایبانهای زمردین میآرمیدند؛ از روی معادنِ عمیقی که مرمرِ گرانبها از آنها استخراج میشد و زیارتگاههای آرام گذشت.
از روی سرزمینِ آرامیسرزمینِ گذشت که چیزی نماندهطعمهٔ بود طعمهٔ آروارههای جنگ شود.
سرانجام، شاهین به شهرِ پهناوری رسید که گرداگردِ تپهای بلند گسترده شده بود. در حیاطِ عمارتی محقر فرود آمدگرداگردِ و به زنی بدل شد که پوستِ گوزنی روی شانههایش انداخته بود. پوستِ زیتونیاش غرق در عرق بود ومیکشید بهسختی نفس میکشید. چهرهاش نشان میداد که طی کردنِ چنین مسافتِ درازی در این زمانِ کوتاه چقدر خستهاش کرده است.
«بانوی من!»
ندیمهها شتافتند تا به اوجایی آب و میوهٔ تازه بدهند؛ چشمانشانمیآرمیدند از احترام و ستایش برق میزد.
زن جرعههای بزرگی از یک کوزهٔ سفالیِ خوشنقشونگار نوشید وجنگ سپس با دست اشاره کرد دخترانِ جوان بروند. وقتی به آنهامحقر نگاه کرد، چشمانِ خودش برای لحظهای کوتاه پر از اندوه شد.
سپس اندوهش را پنهان کرد.
«وقتِ اینآرامی کارها نیست. شاهزادهطعمهٔ کجاست؟ باید ببینمش.»
ندیمهها به یکدیگر نگاهعبور کردند و همین باعثزیرِ شد زن اخم کند.
«چی شده؟»
آنها به سمتِ تپه نگاه کردند؛ جاییآرام که معبدی باستانی قرار داشت و ستونهایجنگ سفیدش از گذشتِ زمان فرسوده شده بود.
«پیشگوئه... شما روچیزی احضار کرده. شاهزادهآروارههای رو هم همینطور.»
زن آهِ تلخیحیاتوحش کشید و آب رامقدس از لبهایش پاک کرد.
«پس بالاخرهزیارتگاههای زبون بازسرزمینِ کردن، هان؟»
چند لحظه چشمانش را بست،استخراج سپس صاف ایستاد و یک بارِنمانده دیگر به ندیمههای جوان نگاه کرد.
دخترها زیرِ نگاهِ او از خجالت ریزخندهای کردند وشهرِ همین باعث شد چهرهٔ زن در هم برود. رویش رافرود برگرداند و بیآنکه به عقب نگاه کند، به راه افتاد.
وقتی رسید، فضای معبد عجیب بود.جانورانِ آنجا بیشترِ اوقات خالی بود، امامعادنِ حالا آدمهایی در آن حضور داشتند.
بیشترشان را میشناخت...
مردِ جوانِ نجیبزادهای با چشمانِ آرام و خردمند آنجا بود. پسری باطعمهٔ موهای سرخ — رنگی نامعمول در این سرزمین. زنی اهلِ علم با گیسویمحقر بافتهٔ سیاه و بلند، که زیباییِ باوقارش هم نامحسوس بود و هم مسحورکننده.
همچنین جنگجوی بلندقامتی با شانههای پهن حضور داشت که قدِ برافراشتهاش باعث میشد بقیه در برابرش ریزنقش به نظر برسند. مردی لاغراندامپوستِ با لباسهای فاخر که شبیه مجسمهسازها بود. ناخدای کشتیای که پوستِ زبرش زیرِ آفتاب برنزه شده بود و چشمانی همرنگِ دریا داشت.کرده شاعری نابینا که آوازهایش در سراسرِ سرزمین زبانزد بود. و زنی که یا کاهنه بود یا روسپی، یا شاید هم هر دو...
تکتکِ آنها، جز آن پسر، به دلیلیمقدس مشهور بودند. برخی بسیار قدرتمند بودند ومرمرِ برخی قدرتِ کمتری داشتند... اما همه برجسته بودند.
رویهمرفته، جمعِ عجیبی بود.
با از راه رسیدنِ زنیاستخراج که پوستِ گوزن روی شانههایشچیزی انداخته بود، حالا نُه نفر میشدند.
با اخم بهچیزی جمع نگاه کرد،آروارههای اما چیزی نگفت.
در عوض جنگجو بهعبور حرف آمد و صدای پرطنینشسایبانهای زیرِ سقفِ معبدِ باستانی پیچید:
«چه خبر؟»
زن کوتاه جواب داد.
«همونطور کهآرامی انتظار داشتیم. لشکریانِطعمهٔ امپراتوری راه افتادن.»
جنگجو نوچ کرد.
«لعنت! من باید مردم روآرامی برای ارتش جمع کنم، نهجنگ اینکه وقتمو اینجا تلف کنم.»
مردِ جوانِ نجیبزادهمرمرِ با آرامش بهزیارتگاههای او نگاه کرد.
«...ما رو احضار کردن.»
با وجودِ اختلافِ قدشان،عبور مردِ بلندقامت جا خورد.زیرِ سرش را پایین انداخت.
«عذر میخوام،زیارتگاههای شاهزاده. بیموقعسرزمینِ حرف زدم.»
طولی نکشید که آنها را بهزیارتگاههای خلوتگاهِ درونیِ معبد راهنمایی کردند. آنجا،طعمهٔ سه پیکر پشتِ پردهای نشسته بودند.
دختری خردسال،آرامی زنی جاافتاده،نمانده و پیرزنی فرتوت...
هر سه نابینا بودند،عبور اما بسیار بیشتر اززیرِ هر انسانِ بینایی میدیدند.
آنها پیشگو بودند.
مردِ جوانعمیقی در برابرشانگرانبها زانو زد.
«من، یوریس، بهتون درودنمانده میفرستم. اومدیم تا بهسرانجام ندای شما پاسخ بدیم.»
هر سه زن لبخندعبور زدند و جواب دادند؛زیرِ سه صدایشان یکی شد:
«درود، برادر!»
«درود، پسرم.»
«درود، فرزندم.»
مردِ جوان —حیاتوحش شاهزاده یوریس —جانورانِ نفسِ عمیقی کشید.
«سرزمینِ ما در خطرِ بزرگیه، ای پیشگو.نمانده برای همین، از شما تمنا میکنیم... لطفاًرسید نشونمون بدید چطور قلمرومون رو نجات بدیم.»
دخترک غمگین بهمرمرِ نظر میرسید. زنزیارتگاههای بیحرکت ماند. پیرزن خندید.
«بالاخره ادبآرامی را یادنمانده گرفتی، کودکِ بازیگوش؟»
مردِ جوان چند لحظهعبور ساکت ماند و بعدزیرِ حرفش را تکرار کرد:
«تمنا میکنیم.»
دخترک تکانی خورد، انگار میخواست از پرده بگذرد وآرامی او را لمس کند، اما زن جلویش را گرفت. سرشگرداگردِ را به سمتِ شاهزادهٔ زانوزده چرخاند و با آرامش گفت:
«متأسفم، پسرم.آرامی اما براینمانده این احضارتان نکردیم.»
رنگ از چهرهٔ هشت نفری کهجانورانِ پشتِ شاهزاده ایستاده بودند پرید، ومعادنِ خودِ شاهزاده لبهایش را روی هم فشرد.
سه زنزیارتگاههای ادامه دادند؛ صدایشانآرامی در هم آمیخت.
«این سرزمینِ ما...»
«نجات پیدا نمیکند.»
«تاروپودِ سرنوشتانبوهِ پهناور است، اماجایی بیرحم نیز هست.»
«امپراتوری متوقف نمیشود.»
«شهرهای ما...»
«میسوزند.»
«مردمِ ماانبوهِ به بردگیعبور گرفته میشوند.»
«پادشاهیِ ما سقوطآرام میکند و حتیچیزی نامش فراموش میشود.»
«ما نمیتوانیم جلویش را بگیریم.»
«اما...»
پیش از آنکه پیشگوعبور دوباره به حرف بیاید،زیرِ لحظهای سکوت حاکم شد.
«میتوانیم انتقامِ خودمان را بگیریم.»
«شما نُه نفر میتوانید.»
«شما نُهآرامی نفر ایننمانده کار را میکنید.»
«امپراتوریِ جنگ...»
«باید نابود شود.»
شاهزاده سر بلند کردگرانبها و به پیشگو نگریست؛سرزمینِ چشمانش غرق در تاریکی بود.
سرانجام، نگاهش را پایین انداخت.
«...ای وایِ من. آخه نُهجایی نفر چطور میتونن یه امپراتوری رومیآرمیدند نابود کنن؟ ایزدی ازش محافظت میکنه.»
چند لحظه سکوت حاکمسرزمینِ شد و بعد، دخترکطعمهٔ به جلو خم شد.
صدای کودکانهاش در سکوتِگرانبها معبدِ باستانی پیچید وسرزمینِ زیرِ سقفش طنین انداخت:
«پس باید ایزدان را بکشید.»