---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2370: سرنوشتِ بی‌رحم • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2370: سرنوشتِ بی‌رحم

0

کوه‌ها فروریخته و دره‌ای پهناور ساخته بودند. دامنه‌های سبز‌سایبان‌های​ به بیابانی قهوه‌ای از سنگِ خردشده بدل شده بودند...‌آرام​ و حالا، بیابان داشت به رودی سرخ تبدیل می‌شد.

سربازانِ امپراتوری که به پیش می‌تاختند،‌چیزی​ شنل‌های خونینشان همچون موجی سرخ بود و‌پهناوری​ نورِ خورشید روی نوکِ نیزه‌هایشان برق می‌زد.

بسیار بالاتر از دریای جنگجویانِ در حالِ پیشروی، شاهینی سوار بر بادهای ملایم بال‌جنگ​ می‌زد. منقارش را باز کرد، جیغی کشید و بال زد تا دور شود. درست به‌پوستِ​ موقع جنبید؛ لحظه‌ای بعد، تیری طلایی با شتاب از کنارش گذشت و آسمان را شکافت.

شاهین بال‌هایش را جمع کرد و شیرجه‌جنگ​ رفت. سپس دوباره آن‌ها را گشود تا اوج‌گسترده​ بگیرد و از نگاهِ سردِ کماندارِ پنهان بگریزد.

پرواز کرد و از فرازِ تپه‌ماهورهای پر از درختانِ زیتون و شهرهای زیبا گذشت. از فرازِ دریایی شرابی‌رنگ گذشت؛ دریایی با‌چیزی​ جزایری که گل‌های شاداب در میانِ صخره‌های سفیدشان شکوفا بودند. از فرازِ جنگل‌های انبوهِ پر از حیات‌وحش عبور کرد، جایی که‌شانه‌هایش​ جانورانِ مقدس زیرِ سایبان‌های زمردین می‌آرمیدند؛ از روی معادنِ عمیقی که مرمرِ گران‌بها از آن‌ها استخراج می‌شد و زیارتگاه‌های آرام گذشت.

از روی سرزمینِ آرامی‌سرزمینِ​ گذشت که چیزی نمانده‌طعمهٔ​ بود طعمهٔ آرواره‌های جنگ شود.

سرانجام، شاهین به شهرِ پهناوری رسید که گرداگردِ تپه‌ای بلند گسترده شده بود. در حیاطِ عمارتی محقر فرود آمد‌گرداگردِ​ و به زنی بدل شد که پوستِ گوزنی روی شانه‌هایش انداخته بود. پوستِ زیتونی‌اش غرق در عرق بود و‌می‌کشید​ به‌سختی نفس می‌کشید. چهره‌اش نشان می‌داد که طی کردنِ چنین مسافتِ درازی در این زمانِ کوتاه چقدر خسته‌اش کرده است.

«بانوی من!»

ندیمه‌ها شتافتند تا به او‌جایی​ آب و میوهٔ تازه بدهند؛ چشمانشان‌می‌آرمیدند​ از احترام و ستایش برق می‌زد.

زن جرعه‌های بزرگی از یک کوزهٔ سفالیِ خوش‌نقش‌ونگار نوشید و‌جنگ​ سپس با دست اشاره کرد دخترانِ جوان بروند. وقتی به آن‌ها‌محقر​ نگاه کرد، چشمانِ خودش برای لحظه‌ای کوتاه پر از اندوه شد.

سپس اندوهش را پنهان کرد.

«وقتِ این‌آرامی​ کارها نیست. شاهزاده‌طعمهٔ​ کجاست؟ باید ببینمش.»

ندیمه‌ها به یکدیگر نگاه‌عبور​ کردند و همین باعث‌زیرِ​ شد زن اخم کند.

«چی شده؟»

آن‌ها به سمتِ تپه نگاه کردند؛ جایی‌آرام​ که معبدی باستانی قرار داشت و ستون‌های‌جنگ​ سفیدش از گذشتِ زمان فرسوده شده بود.

«پیشگوئه... شما رو‌چیزی​ احضار کرده. شاهزاده‌آرواره‌های​ رو هم همین‌طور.»

زن آهِ تلخی‌حیات‌وحش​ کشید و آب را‌مقدس​ از لب‌هایش پاک کرد.

«پس بالاخره‌زیارتگاه‌های​ زبون باز‌سرزمینِ​ کردن، هان؟»

چند لحظه چشمانش را بست،‌استخراج​ سپس صاف ایستاد و یک بارِ‌نمانده​ دیگر به ندیمه‌های جوان نگاه کرد.

دخترها زیرِ نگاهِ او از خجالت ریزخنده‌ای کردند و‌شهرِ​ همین باعث شد چهرهٔ زن در هم برود. رویش را‌فرود​ برگرداند و بی‌آنکه به عقب نگاه کند، به راه افتاد.

وقتی رسید، فضای معبد عجیب بود.‌جانورانِ​ آنجا بیشترِ اوقات خالی بود، اما‌معادنِ​ حالا آدم‌هایی در آن حضور داشتند.

بیشترشان را می‌شناخت...

مردِ جوانِ نجیب‌زاده‌ای با چشمانِ آرام و خردمند آنجا بود. پسری با‌طعمهٔ​ موهای سرخ — رنگی نامعمول در این سرزمین. زنی اهلِ علم با گیسوی‌محقر​ بافتهٔ سیاه و بلند، که زیباییِ باوقارش هم نامحسوس بود و هم مسحورکننده.

همچنین جنگجوی بلندقامتی با شانه‌های پهن حضور داشت که قدِ برافراشته‌اش باعث می‌شد بقیه در برابرش ریزنقش به نظر برسند. مردی لاغراندام‌پوستِ​ با لباس‌های فاخر که شبیه مجسمه‌سازها بود. ناخدای کشتی‌ای که پوستِ زبرش زیرِ آفتاب برنزه شده بود و چشمانی همرنگِ دریا داشت.‌کرده​ شاعری نابینا که آوازهایش در سراسرِ سرزمین زبانزد بود. و زنی که یا کاهنه بود یا روسپی، یا شاید هم هر دو...

تک‌تکِ آن‌ها، جز آن پسر، به دلیلی‌مقدس​ مشهور بودند. برخی بسیار قدرتمند بودند و‌مرمرِ​ برخی قدرتِ کمتری داشتند... اما همه برجسته بودند.

روی‌هم‌رفته، جمعِ عجیبی بود.

با از راه رسیدنِ زنی‌استخراج​ که پوستِ گوزن روی شانه‌هایش‌چیزی​ انداخته بود، حالا نُه نفر می‌شدند.

با اخم به‌چیزی​ جمع نگاه کرد،‌آرواره‌های​ اما چیزی نگفت.

در عوض جنگجو به‌عبور​ حرف آمد و صدای پرطنینش‌سایبان‌های​ زیرِ سقفِ معبدِ باستانی پیچید:

«چه خبر؟»

زن کوتاه جواب داد.

«همون‌طور که‌آرامی​ انتظار داشتیم. لشکریانِ‌طعمهٔ​ امپراتوری راه افتادن.»

جنگجو نوچ کرد.

«لعنت! من باید مردم رو‌آرامی​ برای ارتش جمع کنم، نه‌جنگ​ اینکه وقتمو اینجا تلف کنم.»

مردِ جوانِ نجیب‌زاده‌مرمرِ​ با آرامش به‌زیارتگاه‌های​ او نگاه کرد.

«...ما رو احضار کردن.»

با وجودِ اختلافِ قدشان،‌عبور​ مردِ بلندقامت جا خورد.‌زیرِ​ سرش را پایین انداخت.

«عذر می‌خوام،‌زیارتگاه‌های​ شاهزاده. بی‌موقع‌سرزمینِ​ حرف زدم.»

طولی نکشید که آن‌ها را به‌زیارتگاه‌های​ خلوتگاهِ درونیِ معبد راهنمایی کردند. آنجا،‌طعمهٔ​ سه پیکر پشتِ پرده‌ای نشسته بودند.

دختری خردسال،‌آرامی​ زنی جاافتاده،‌نمانده​ و پیرزنی فرتوت...

هر سه نابینا بودند،‌عبور​ اما بسیار بیشتر از‌زیرِ​ هر انسانِ بینایی می‌دیدند.

آن‌ها پیشگو بودند.

مردِ جوان‌عمیقی​ در برابرشان‌گران‌بها​ زانو زد.

«من، یوریس، بهتون درود‌نمانده​ می‌فرستم. اومدیم تا به‌سرانجام​ ندای شما پاسخ بدیم.»

هر سه زن لبخند‌عبور​ زدند و جواب دادند؛‌زیرِ​ سه صدایشان یکی شد:

«درود، برادر!»

«درود، پسرم.»

«درود، فرزندم.»

مردِ جوان —‌حیات‌وحش​ شاهزاده یوریس —‌جانورانِ​ نفسِ عمیقی کشید.

«سرزمینِ ما در خطرِ بزرگیه، ای پیشگو.‌نمانده​ برای همین، از شما تمنا می‌کنیم... لطفاً‌رسید​ نشونمون بدید چطور قلمرومون رو نجات بدیم.»

دخترک غمگین به‌مرمرِ​ نظر می‌رسید. زن‌زیارتگاه‌های​ بی‌حرکت ماند. پیرزن خندید.

«بالاخره ادب‌آرامی​ را یاد‌نمانده​ گرفتی، کودکِ بازیگوش؟»

مردِ جوان چند لحظه‌عبور​ ساکت ماند و بعد‌زیرِ​ حرفش را تکرار کرد:

«تمنا می‌کنیم.»

دخترک تکانی خورد، انگار می‌خواست از پرده بگذرد و‌آرامی​ او را لمس کند، اما زن جلویش را گرفت. سرش‌گرداگردِ​ را به سمتِ شاهزادهٔ زانوزده چرخاند و با آرامش گفت:

«متأسفم، پسرم.‌آرامی​ اما برای‌نمانده​ این احضارتان نکردیم.»

رنگ از چهرهٔ هشت نفری که‌جانورانِ​ پشتِ شاهزاده ایستاده بودند پرید، و‌معادنِ​ خودِ شاهزاده لب‌هایش را روی هم فشرد.

سه زن‌زیارتگاه‌های​ ادامه دادند؛ صدایشان‌آرامی​ در هم آمیخت.

«این سرزمینِ ما...»

«نجات پیدا نمی‌کند.»

«تاروپودِ سرنوشت‌انبوهِ​ پهناور است، اما‌جایی​ بی‌رحم نیز هست.»

«امپراتوری متوقف نمی‌شود.»

«شهرهای ما...»

«می‌سوزند.»

«مردمِ ما‌انبوهِ​ به بردگی‌عبور​ گرفته می‌شوند.»

«پادشاهیِ ما سقوط‌آرام​ می‌کند و حتی‌چیزی​ نامش فراموش می‌شود.»

«ما نمی‌توانیم جلویش را بگیریم.»

«اما...»

پیش از آنکه پیشگو‌عبور​ دوباره به حرف بیاید،‌زیرِ​ لحظه‌ای سکوت حاکم شد.

«می‌توانیم انتقامِ خودمان را بگیریم.»

«شما نُه نفر می‌توانید.»

«شما نُه‌آرامی​ نفر این‌نمانده​ کار را می‌کنید.»

«امپراتوریِ جنگ...»

«باید نابود شود.»

شاهزاده سر بلند کرد‌گران‌بها​ و به پیشگو نگریست؛‌سرزمینِ​ چشمانش غرق در تاریکی بود.

سرانجام، نگاهش را پایین انداخت.

«...ای وایِ من. آخه نُه‌جایی​ نفر چطور می‌تونن یه امپراتوری رو‌می‌آرمیدند​ نابود کنن؟ ایزدی ازش محافظت می‌کنه.»

چند لحظه سکوت حاکم‌سرزمینِ​ شد و بعد، دخترک‌طعمهٔ​ به جلو خم شد.

صدای کودکانه‌اش در سکوتِ‌گران‌بها​ معبدِ باستانی پیچید و‌سرزمینِ​ زیرِ سقفش طنین انداخت:

«پس باید ایزدان را بکشید.»

ناولها | novelha.net