چپتر 2500: بازتابِ او
0سانی چند بار پلک زد.
«دیمونِ خیال یه سیستمپیدا از سدهای عظیم ساخت...صرفاً تا آینه تولید کنه؟»
قدیس سر تکان داد.
«آینه تولیدحقیقت نکرد. آینههاپیوندِ رو خلق کرد.»
ابرویی بالا انداخت.
«چه فرقی داره؟»
تا قدیس به جواب فکر کند، سانی بار دیگر نگاهی به اطرافِ کلیسای تاریک انداخت؛ آینههای بینهایت در تمامِ اطرافش تامیانِ بیکران امتداد داشتند. درخششِ رنگارنگِ پنجرههای شیشهرنگی در آنها به دام افتاده بود و زیبابینهای چشمنوازی میساخت. واقعاً منظرهای عجیب وهست زیبا بود که برازندهٔ دیمونِ خیال به نظر میرسید... با این حال، سانی نمیفهمید سراب و آینهها چه ربطی به هم دارند.
اما میدانست کهانکار ارتباطی در کارمیانِ است. باید میبود.
هر چه باشد، حصارِ واقعی در بازتابِ حصارِ توهمی پنهان شده بود و دو آینهٔصرفاً بزرگ — یکی واقعی و دیگری بازتابش — در قلبِ دو قلعهٔ عظیم قرار داشتند. حصارِدیگه واقعی درونِ آینهٔ بزرگِ دروغین جا داشت، در حالی که کاخِ خیال درونِ آینهٔ واقعی بود.
و دیگران از همانجا میآمدند.
تا جایی که سانی خبر داشت، جای دیگری درخودش عالمِ رؤیا نبود که کسی بتواند با دیگران روبهروانکار شود. دستکم خودش هنوز به چنین منطقهٔ کابوسواری برنخورده بود.
پس بهسختی میشد این حقیقت رامیانِ انکار کرد که پیوندِ عجیبی میانِپیدا سراب، آینهها و دیگران وجود داشت.
اما چه پیوندی؟
سرانجام، قدیسکلماتِ کلماتِ مناسبپیدا را پیدا کرد:
«طبقِ اسطوره، سراب آینهها رو خلق کرد. یعنی... صرفاً یه آینه، یا حتی اولین آینه رو نساخت؛ اون خودِ مفهومِ بازتاب رووجود خلق کرد و به دنیا اجازه داد تا خودش رو همونطور که هست ببینه. برای همین ایزدانِ دیگه ازش خوششون نمیاومد وبرای طردش کردن... چون بیرحمانهترین منظرهٔ ممکن رو بهشون نشون داد. حقیقتِ اینکه چه شکلی بودن و واقعاً چی بودن رو بهشون نشون داد.»
سانی چند بار پلک زد.
افی مشغولِ بیرون آوردنِ جعبهها از صندوقعقبِ ماشینش بود و مورگانپیدا با حالتی عجیب در چهرهٔ رنگپریدهاش به بازتابِ خود خیره شدهبازتاب بود. پس تنها کسی که برای پرسیدن مانده بود، خودش بود:
«یعنی چی که مفهومِ بازتاب رو خلق کرد؟ اصلاً با عقلنساخت جور درنمیاد. پس قبل از اینکه آینهها رو اختراع کنه دنیاهمین چه شکلی بود؟ یعنی هیچ جای دنیا هیچ سطحِ بازتابندهای وجود نداشت؟»
کاملاً مضحک به نظر میرسید.
اما از طرفی...
داشت دربارهٔ یک دیمون حرف میزد. امیدپیوندی مفهومِ نوشتن را اختراع کرده بود و نِتِرصرفاً نژادِ کاملی از موجوداتِ زنده را آفریده بود.
...بافنده همکلماتِ طلسمِ کابوس راطبقِ خلق کرده بود.
پس چه کسینبود میگفت سراب نمیتوانسته مفهومِشود بازتاب را اختراع کند؟
قدیس شانهای بالا انداخت.
«هر چی باشه این یه اسطورهست. اسطورهها نیازی ندارن از منطق یا دلیلاسطوره پیروی کنن... دستکم نه اون نوع منطق یا دلیلی که ما میشناسیم. با اینببینه حال، برای مردمی که این اسطورهها رو ساختن، همهچیز کاملاً منطقی به نظر میرسیده.»
به یکی از آینههاییپیدا که کلیسا را تزیینصرفاً کرده بود نگاه کرد.
«طبقِ اسطوره، یه روز سراب غمگین و تنها بود. میتونست هر چیزی رو تویبرنخورده دنیا تصور کنه، اما نمیتونست خودش رو تصور کنه. پس تصمیم گرفت از هیچ،طبقِ چیزی بسازه تا کاری رو که خودش نمیتونست انجام بده و خودش رو سرگرم کنه.»
قدیس بهحقیقت بازتابِ خودشپیوندِ اشاره کرد.
«پس، سراب جایی رو پیدا کرد که آب از میانِ کوهها جریان داشت و مجموعهای از سدها ونساخت سیستمهای پیچیدهٔ آببند رو ساخت. اینطوری بود که دریاچهٔ آینه متولد شد، حتی اگه اون زمان هنوز اینکردن اسم رو نداشت. دریاچهٔ آینه پهناور و کاملاً مسطح بود. قرار بود سطحِ اون تبدیل به اولین آینه بشه.»
سانی بیاختیارکلماتِ چند بارپیدا پلک زد.
«عجب.»
پس رازِ اون سدهای عظیمعجیبی و دریاچههای مصنوعیِ پهناوری کهکلماتِ سراب ساخته بود، این بود؟
اون دریاچهها... فقطپیوندِ آینههایی غولپیکر بودنوجود که خودش ساخته بود؟
اولین آینههاییکلماتِ که بهپیدا وجود اومدن.
این قطعاً بهنبود اسمِ دریاچهٔ آینهروبهرو یه معنیِ تازه میداد.
«فقط از دیمونها برمیادپیوندِ که همهچیز رو تو یهسرانجام مقیاسِ کاملاً مسخره انجام بدن.»
«خب بعدش چی شد؟»
قدیس باکلماتِ خونسردی بهپیدا او نگاه کرد.
«طبقِ یه اسطوره، اون مِهِ یه رشتهکوهِ دوردست رو گرفت و توی آب حبسش کرد. موجوداتِ عجیبی توی اون مه زندگی میکردن، و اونا هم توی دریاچه حبس شدن—اوناسطوره موجودات بیشکل بودن و فقط وقتی وجود داشتن که کسی بهشون نگاه میکرد، اما اون مجبورشون کرد تا شکلِ هر کسی رو بگیرن که توی آب نگاه میکنه، ونشون شکلِ هر چیزی که روبهروی آب قرار میگیره. اولین چیزی که اون موجودات دیدن ماه بود، و اینطوری، وقتی نورِ مهتاب سطحِ دریاچه رو لمس کرد، اولین آینه متولد شد.»
آهی کشید.
«طبقِ یه اسطورهٔ دیگه، اون هیچچیزی رو توی آب حبس نکرد، و هیچکس رو توی دریاچه زندانی نکرد. اما شبهنگام وقتی ماه بر فرازِ جهان طلوع کرد، سراب لمسکردنش روایزدانِ تصور کرد، و اینطوری، هیچ تبدیل به چیزی شد، و اولین بازتاب متولد شد. در هر صورت، بعد از اون، موجوداتی که دیمونِ خیال از هیچ خلق کرده بود پخشتنها شدن، و در نهایت کلِ هستی رو پر کردن. فقط مسئله اینه که اونا توی جایی بینِ کجایی و ناکجا ساکن هستن—عالمِ آینه—و بهندرت با دنیای واقعی تماس پیدا میکنن.»
سانی باکلماتِ چشمانی گشادشده بهطبقِ او خیره ماند.
«صبر کن... چرا این... منطقیه؟»
اگر واقعاً قرار بود باور کند که سراب خودِ مفهومِ بازتابها راپیدا خلق کرده است، آنوقت برای عملی کردنِ طرحِ بزرگش به مصالحی نیازدنیا داشت. مِهِ یک رشتهکوهِ دوردست... آن باید نیستیِ خالصِ کوههای تهی میبود.
سانی پیشتر متوجه شده بود که موجوداتِ هیچ و دیگران از بعضی جهات شبیهِ هم بودند. هراولین چه باشد، هیچکسها تنها زمانی به وجود میآمدند که کسی متوجهِ حضورشان میشد. به همین ترتیب، بازتابهانمیاومد تنها زمانی شکل میگرفتند که کسی روبهروی آینه میایستاد—اگر چیزی برای بازتاباندن وجود نداشت، آینه خالی میماند.
دیگران همکلماتِ با دیدهپیدا شدن جان میگرفتند.
پس منطقی نبود کهکسی فرض کند موجوداتِ هیچدستکم و دیگران... خویشاوند بودند؟
فقط مسئله این بود که گروهِ اول وحشی و رامنشده بودند، در حالی کهاسطوره گروهِ دوم را دیمونِ خیال اهلی کرده و تغییرِ شکل داده بود، و آنها رابرای به گونهای از موجودات تبدیل کرده بود که با وجودِ خویشاوندیِ نزدیک، کاملاً جدید بودند.
مثلِ گرگها و سگها.
سراب ابتدا دیگران را در دریاچهٔ آینه خلق کرده بود، و از آنجا،خودِ آنها همهجا پخش شدند، تا جایی که آینهها و بازتابها در سراسرِ هستی بهنمیاومد چیزی عادی تبدیل شدند. انگار چیزی به قوانینِ جهانیِ سازندهٔ هستی اضافه شده بود.
بنا کردنِ یک مفهومِ کاملاً جدیدروبهرو بر پایهٔ قوانینِ جهانیِ هستی. این...منطقهٔ واقعاً دستاوردی درخورِ یک دیمون بود.
قدیس لبخندِ محوی زد.
«سراب به خودش نگاه کرد ووجود خودش رو با بازتابها احاطه کرد.طبقِ اینطوری، دیگه غمگین یا تنها نبود.»
سانی لرزید.
«تابوی بزرگیرؤیا که ایزدان برایبتواند دیمونها گذاشته بودن.»
دیمونها از زادولد منع شده بودند، و بسیاری از آنها—شاید هم بیشترشان—سعی کرده بودند به طریقیصرفاً علیه این ممنوعیت شورش کنند. بافنده تبار را خلق کرده بود، نِتِر قدیسهای سنگی را ساخته بود،ازش امید در میانِ انسانها ساکن شده و پرورششان داده بود، آریل ملکهٔ یشم را بزرگ کرده بود...
پس سراب چه کرده بود؟
دیگران را خلق کرده بود، کاخِ خیالشیعنی را با آنها پر کرده بود، و ازبازتاب همراهیشان لذت برده بود تا از تنهاییاش بکاهد؟
اگر اینطور بود، پسکسی کاخِ خیال شاید صرفاًدستکم زمینِ بازیِ یک دیمون نبود...
شاید جایی بود کهپیوندِ خیالِ خودش در آنپیوندی به حقیقت پیوسته بود.