چپتر 3144: دیدارِ نیمهخدایان
0در روزی بیمانند در تاریخِ بشر، جزیرهٔ عاج از آسمان پایین آمد و بر آبهای مهآلودِهرچند دریای توفان نشست. از جایگاهِ همیشگیاش بر فرازِ دریاچهٔ آینه مسافتِ زیادی را پیموده بود وچطور تا نیمهراهِ میانِ حصار و شهری که بهسرعت در دلتای رودِ اشک قد میکشید، پیش آمده بود.
تارِ نقرهای، شهرِ مردمِ رود، نیز چندان دورزنجیرشکن نبود. باغِ شب هم همینطور؛ همچون دیواری سابیدهبزنند به فلک در افق میانِ امواج پیش میرفت.
دو کشتیِ کوچکتر نیز در پهنهٔ آسمان به چشم میخوردند؛ زنجیرشکن و زمانکش، همان کشتیهای پرآوازهای که میتوانستندمحافظت به دلِ آسمانها بزنند. این کشتیها مهمانانِ والامقامی را به برجِ امید میآوردند. امروز قرار بود این پاگودایزاده عظیم محلِ دیدارِ نیمهخدایانِ بشر باشد، از این رو پای هیچ انسانِ فانی و سادهای به زیرِ سقفش نمیرسید.
هماهنگیِ این دیدار کمی زمان برده بود، اما درست چند روز پس از آنکه فرمانروایانِبزنند جدید کابوسِ خود را فتح کردند، داشت برگزار میشد. فرصت یافته بودند تا با خانوادههایشانباشد تجدیدِ دیدار کنند و به قدرتهای تازهشان پی ببرند، هرچند این فرصت بسیار کوتاه بود.
حالا نیمهخدایان باید میانِ خودشان به توافق میرسیدند؛ باید تصمیم میگرفتند چهکسی بر کدامتازهشان سرزمینها حکومت کند، چطور بارِ محافظت از بشر را به دوش بکشند، و چگونهکدام آن را میانِ خود تقسیم کنند تا قلمروِ اقتدارشان با هم تداخل پیدا نکند.
و اینکه چطور آخرالزمان راپهنهٔ عقب برانند تا زمانی کههمان ایزدانی راستین از میانشان زاده شوند.
تالارِ وسیعِ دیدار غرق در نورخودشان بود و میزِ چوبیِ بزرگی بیشترِکدام پهنای آن را پر کرده بود.
میزبانِ این دیدار، یعنی حاکمِ کنونیِ بشر، پیش از همه وارد شد. با آن پوستِ مرمرین و موهای نقرهایوالامقامی و جرقههای شعلهٔ سفیدی که در چشمانش میرقصید، به روحِ درخشانِ نور میمانست؛ پیامآوری که آسمانها به جهانِ فانینمیرسید فرستاده بودند. با این حال، نگاهش چنان استوار و سنگین بود که به آن درخشش، حالتی بُرنده و هیبتانگیز میبخشید.
او ستارهٔفتح دگرگون بود؛ نفیسبرگزار از شعلهٔ جاودان.
نفرِ بعدی همراهش بود؛ موجودی چنان هولناک که حتی وجودش رازی ممنوعه به شمار میرفت. مردی بینهایت زیباکشتیها با پوستِ چینی، موهای پرکلاغی و چشمانی همچون جواهرِ عقیق از درونِ سایهٔ او برخاست. گویی دریایی ازسادهای تاریکی تجسم یافته بود. حرکاتِ ظریفش حالتی مارگونه داشت و با پدیدار شدنش، سایههای سراسرِ تالار تیرهتر شدند.
او سانلسکوتاه بود، گمشده ازباید نور؛ سرورِ سایهها.
سومین نفر، پادشاهِ هیچِ مخوف بود؛ موردرت از ناکجا. از درونِ بازتابها بیرون آمد و با چشمانِ عجیب و آینهوارشبرجِ به دنیا خیره شد. جهانی که در آنها بازتاب مییافت، رونوشتی بینقص از خودش بود، اما در عینِ حال تفاوتیدیدار مورمورکننده داشت. پادشاهِ هیچ با چهرهای بیتفاوت، به نشانهٔ سلام تنها تکانِ سرِ کوتاهی تحویلِ همتایانش داد و در سکوت نشست.
سپس زنِ ریزنقشی وارد شد که تونیکی سفید و ردایی به رنگِ موجِ دریا بر تن داشت. زیباییِکوتاه ظریفش چنان نفسگیر بود که در وصف نمیگنجید. موهایش همچون آبشاری از طلای رنگپریده بود و چشمانش پشتِ چشمبندیچگونه پنهان شده بود. هالهای از رازآلودگیِ غریب او را در بر گرفته بود و حضورش بهراحتی از یاد میرفت.
او کاسیا بود، سرودِکوچکتر سقوطکردگان؛ پیامبرِ کوری که تقدیرزمانکش را در هم شکسته بود.
نفرِ بعدی زنِ جوانی با چهرهای دلربا بود که ردایِ سیاه و مهآلودی بر تن داشت. اندامی ظریف و موهایبکشند آبنوسیِ درخشانی داشت؛ با پوستی تیره و چشمانی به رنگِ آبیِ نافذ. در حالی که با لبخندی فریبنده جهان را روشننور میکرد، با وقار به دیگران ادای احترام کرد و در جای خود نشست و با صدایی آهنگین به آنها سلام کرد.
او آنانکه بود، بافندهٔ ابریشم؛چشم جادوگری که بر مردمِ رودکشتیهای و دریای گرگومیش فرمان میراند.
کمی بعد ازکردند نشستنِ آنانکه، سرانجام مطلقهایفرصت جدید از راه رسیدند.
اولین نفری که وارد شد مردِ جذابی بود که از سایرِ حاضران در تالار جوانتر بهبزنند نظر میرسید، اما در حقیقت از همهٔ آنها مسنتر بود. چشمانِ نقرهای و مهآلودِ عجیبی داشتپای که گویی با نورِ ستارگانِ دوردست میدرخشیدند، به همراهِ پوستی تیره و بینقص و لبخندی گیرا.
با پدیدار شدنش، انگار نسیمِ سردی از سمتِمیرسیدند دریا وزید و با خود بوی نمک، سرزمینهایچطور دوردست و شوقِ سفر را به همراه آورد.
او شبگرد بود، آخرین افسانهٔ نسلِ اول و بنیانگذارِ خاندانِ شب.پرآوازهای و اما در موردِ لقبی شاهانه... تنها چند روز از مطلقمیآوردند شدنش میگذشت، بنابراین مردم هنوز فرصت نکرده بودند لقبی برایش دستوپا کنند.
به دنبالِ شبگرد، زنی با زیباییِ نامتعارف و خیرهکننده وارد شد که لباسش رنگِ زرشکیِببرند تیرهای داشت. پوستِ لطیفش مانندِ ابرهای توفانی خاکستری، مثلِ ابریشم نرم و عاری از هرگونهحکومت نقص بود. این ویژگیها به او ظاهری نامتعارف و وسوسهانگیز، اما در ظاهر غیرانسانی میداد.
او متین، خوددار، باوقار و بینقص بود؛ گویی تجسمِ نجابت و ظرافتِ شاهانه بود. زیباییِ غیرانسانیاشبزنند از آن دست زیباییهایی بود که هم حسرت و هم ترس در دلِ آدم میانداخت وپای وقتی وارد شد، هر کس به او نگاه کرد، احساسِ آرامش و راحتی به او دست داد.
اما این راحتی رویِ تاریکتری را پنهانتوافق میکرد — راحتیِ شکاری بود که شکارچی اوکند را مسحور کرده تا گاردش را پایین بیاورد.
او سیشان بود،کوچکتر شاهزادهٔ گمشدهٔ سرود،میخوردند سرسختترین دخترِ ملکهٔ کرمها.
به دنبالِ شاهزادهٔ سرودِ سقوطکرده، شاهزادهٔ دلاوریِ سقوطکرده از راه رسید. زنی خیرهکننده با موهایببرند مواجِ تیره و پوستی مرمرین بود و چشمانش به سردیِ تیزترین شمشیرها بود. اما گیراترحکومت از تیزیشان، رنگِ زندهشان بود — مانندِ خونِ تازهریختهشده سرخ بودند، درست مثلِ لبهای سرخش.
با آن پوستِ رنگپریده، موهای سیاه به رنگِ پرِ کلاغ و ظرافتِ خشک و جدیاش، هم زیبا و هم دلهرهآور به نظر میرسید.میآوردند وقتی وارد شد، ناگهان حسی مرگبار از وضوح و تیزی در فضا رخنه کرد... اما برخلافِ گذشته، این تیزی به بیرون ساطع نمیشد.درست در عوض، مهارشده و رو به درون متمرکز بود، طوری که به نظر میرسید میتواند با یک حرکتِ ظریفِ انگشتش دنیا را بِبُرد.
او مورگانِ دلاوری بود، شاهزادهٔ جنگ...خودشان هرچند حالا که به رتبهٔ مطلقکدام رسیده بود، ملکه خواندنش احتمالاً مناسبتر بود.
مردی چنان خوشچهره که زیباییاش میتوانست به سلاحی مرگبار تبدیل شود، در قدمِ بعدی وارد شد و از نزدیک مورگان را دنبال میکرد.امروز با موهای شرابی و جرقههایی که در چشمانِ سبزش میدرخشید، با لبخندی درخشان به همه سلام کرد. حتی نیمهخدایان هم نمیتوانستند در برابرِچند نیروی ویرانگرِ آن لبخند مقاومت کنند — برخی بیآنکه بفهمند چه میکنند با لبخندِ خودشان پاسخ دادند، برخی با چهرههایی منقبض نگاهشان را دزدیدند.
حضورش سبک و پرشور بود، اما رگهای از اندوه نیز در خود داشت کهتازهشان باعث میشد هر احساسی سوزناکتر و ارزشمندتر به نظر برسد. صدایش نیز دلنشین وکدام نادیدهگرفتنش غیرممکن بود و کاری میکرد که بخواهند تا ابد به آن گوش دهند.
او کای بود، کهکوچکتر با نامِ بلبل نیززنجیرشکن شناخته میشد — اژدهاکش.
مدتِ کوتاهی پس از آنکه به نظر رسید لبخندِ درخشانش دنیا را گرم کرده است، حسِ سرماییبارِ در هوا رخنه کرد. زنی با زیباییِ مسحورکننده واردِ تالار شد؛ چشمانِ آبیِ یخیاش در سایههای درگاه بامیانشان نوری سرد میدرخشید. اندامش خیرهکننده، پوستِ بینقصش مانندِ برف صاف و سفید، و موهای سیاهِ کلاغیاش کوتاه بود.
با وقاری آسوده قدم برمیداشت و حضورِ نامحسوسش تالارهمان را از حسِ سرمایی ماورایی پر کرد. اما بامهمانانِ وجودِ این نامحسوس بودن، چشم برداشتن از او غیرممکن بود.
او جت بود، دروگرِ روح — زنیفرصت که نه مرده بود و نه زنده،تازهشان و به یک اندازه ترس و احترام برمیانگیخت.
در نهایت، زنی قدبلند با اندامی خیرهکننده و جذاب واردِ تالار شد. قدبلند و ورزشکار بود؛ عضلاتِ تراشیده ومهمانانِ بدونِ چربیاش زیرِ پوستِ زیتونی و شادابش حرکت میکرد و هالهای از سرزندگیِ مسری به همراه داشت. همهچیزِ او فریادِنمیرسید قدرت و توانمندی میزد و سخت بود که در حضورِ او تندتر شدنِ جریانِ خون را در رگهایت حس نکنی.
آن حضورِ جذاب هوا را از سرزندگی و انرژی پر کرد و باعث شد شدتی بدوی در اطرافش رخنه کند وچگونه فضا را با نیرویی محرک و پرشور درآمیزد. حالا که به رتبهٔ مطلق رسیده بود، آن انرژی تنها قویتر شده بود،میزِ تا حدی که بیمِ آن میرفت طاقتفرسا شود. او آتنا بود، پروردهٔ گرگها، که بسیاری او را با نامِ جانورِ جنگ میشناختند.
از آنجا که دیگران از قبل نشستهزنجیرشکن بودند، افی با چهرهای گیج به اطراف نگاهبزنند کرد، چند لحظه مکث کرد و بعد پرسید:
«چی؟ خوراکی در کار نیست؟»
سانی آهِ عمیقیکشتیِ کشید و صورتش رامیخوردند با کفِ دست پوشاند.
نه یکی، نه دو تا، نه سه تا، بلکه یازده — یازده! — مطلق در اتاق حضور داشتند. بیشتر ازبکشند هر زمانِ دیگری در تاریخ، و برای یک بار هم که شده، به جانِ هم نیفتاده بودند. در عوض، با معجزهای،نور همه دورِ هم جمع شده بودند تا دربارهٔ اینکه چطور میخواهند در صلح و صفا کنارِ هم زندگی کنند، بحث کنند.
سانی درکشتیِ دل نالید وچشم زیرِ لب گفت:
«بازم تعدادِفتح فرمانرواها خیلیداشت زیاده، لعنتی...»
سپس به افی نگاهکوچکتر کرد، چند لحظه بهزنجیرشکن او چشمغره رفت و گفت:
«معلومه که خوراکیحالا هم هست! منوخودشان چی فرض کردی؟»