چپتر 2298: مسیرِ خاطرات
0سانی که حالا نیمهخدا شدهادامه بود، بار دیگر به حاشیهٔعالمِ پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی بازگشت.
در کوچهٔ متروکی میانِ دیوارهای فروریختهٔ ساختمانهای مخروبه ایستاد، هوای سمیمیشد را عمیق به ریه کشید و چهره در هم کشید. بویشهرگز قطعاً خاطرهانگیز بود، اما حس نمیکرد اینجا کسی پذیرای او باشد.
نه فقط به این دلیل که حاشیه همدنیای درست به اندازهٔ خودش تغییر کرده بود، بلکهتنها چون خودِ دنیا داشت او را پس میزد.
سانی نفسش را آرام بیرون داد و با حسِ ناخوشایندِ غریبه بودن دستوپنجه نرم کرد. قدرتهایش بهشدت سرکوب شده بود و هر نفسی کهفرق میکشید، تقلایی سخت بود. رخوتِ عجیبی ذهنش را در بر گرفت و او را بیحس و خوابآلود کرد. بدتر از همه، حس میکرد کهزمانی تاروپودِ واقعیت دارد به خود فشار میآورد تا او را بیرون براند؛ از این رو، باید هر لحظه آگاهانه اراده میکرد تا همانجا بماند.
شبیه همان کارِ آشنای کشیدنِ بندش برای سفر میانِ دنیاهاعالمِ بود، با این تفاوت که بیوقفه ادامه داشت. اگر حتی یکچقدر ثانیه چنگش را شل میکرد، به عالمِ رؤیا پس فرستاده میشد.
سانی دردی نداشت،ادامه اما باز همثانیه دلش میخواست ناله کند.
«چقدر... دلسردکنندهست...»
با اینکه هرگز مهری به حاشیه در دل نداشت، اما اینکه در دنیای خودش حسِ مهمانیرسیده ناخوانده را داشته باشد کمی تلخ بود. سانی تقریباً مطمئن بود که تنها کسی است که ازنبود زاغههای پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی به رتبهٔ مطلق رسیده... پس آیا بازگشتش به اینجا نباید پیروزمندانه میبود؟
در هر حال، محتاط بود. حاشیه حالا فرق کرده بود؛ بهویژه این منطقه کهدردی در پیِ اسکانِ مجدد در عالمِ رؤیا، کاملاً متروکه شده بود. کسی آن اطراف نبودداشته و این یعنی ممکن بود چیزهای دیگری در این جنگلِ بتنیِ متروک لانه کرده باشند.
سانی در وضعیتِ فعلیاش بیدفاع نبود،ثانیه اما قطعاً بسیار آسیبپذیرتر از زمانیدردی بود که در عالمِ رؤیا حضور داشت.
راستش کاملاً جالب بود. هم سانی و هم نفیس پسزدهشدن ازداشته سوی دنیای خود را متفاوت از بیشترِ مطلقهای دیگر تجربه میکردند،آیا و تازه در دو سرِ کاملاً متضادِ این طیف قرار داشتند.
برای سانی ماندن در اینجا بسیار سختتر بود؛ چراکه تمامِ قلمروشتنها را درونِ روحش حمل میکرد و از این رو، قوانینِ حاکمحال بر جهانِ بیداری با خشمی مضاعف علیه حضورِ سنگینِ او میشوریدند.
اما برای نفیس، ماندن روی زمین در واقع بسیار آسانتر ازرؤیا مطلقهای دیگر بود. دلیلش صفتِ اصلیِ او، رؤیازاد، بود که او رااینکه به موجودی تبدیل میکرد که ذاتاً با هر دو دنیا پیوند داشت.
با این وجود، او هم نمیتوانست قدرتهایش راعالمِ اینجا آزادانه رها کند... صرفاً به این دلیلمیخواست که تواناییهایش بیش از حد ویرانگر و مخرب بودند.
جهانِ بیداری پیچیده و شکننده بود و اکوسیستمِ آسیبدیدهاش ترد و آسیبپذیر؛ اگر نفیس در استفاده از سرشتِ خود احتیاط نمیکرد، میتوانست قارهها را یکپارچهپیروزمندانه در هم بشکند، امواجِ جزرومدیِ غولپیکری به راه بیندازد که سکونتگاههای انسانی را از روی زمین پاک کند، با پوشاندنِ خورشید در پسِ ابرهای متلاطمِبیدفاع خاکستر زمستانی بیپایان به بار بیاورد، و زنجیرهای ویرانگر از فورانهای اَبَرآتشفشانی را آغاز کند که اقیانوسها را به جوش بیاورد و زمین را بشکافد.
بنابراین، حتی اگر جهان قدرتِناخوانده نفیس را آنقدرها سرکوب نمیکرد، خودشتنها مجبور بود آن را مهار کند.
«یعنی اگه به رتبهٔبیوقفه مقدس برسیم، اصلاً هیچکدوممونثانیه میتونیم دوباره به اینجا برگردیم؟»
سانی حس میکرد دستکم برایحتی خودش، روزهای سر زدن به جهانِمیشد بیداری برای همیشه به پایان میرسد.
به دیوارکند تکیه داد واینکه آهِ عمیقی کشید.
«کی میاد؟»
درست در همان لحظه، صدای قدمهایی بهحتی گوش رسید و هیکلِ بلندی وارد کوچهدردی شد که با کنجکاوی به اطراف نگاه میکرد.
کای بود؛ با ترکیبی از لباسهای شیکِ طراحیشده که بهطرزِفرستاده مضحکی به تنش مینشست. چشمانِ سبزِ گیرا و موهای خرماییاش دراینکه فضای عبوس و دلگیرِ حاشیه، مثلِ فانوسی روشن به چشم میآمد.
با دیدنِ سانی،چقدر لحظهای درنگ کرد ومهری بعد دوستانه لبخند زد.
«اوه! سلام جوان. باید عضوی ازداشته خاندانِ سایه باشی... لطفاً منو پیشِاست سرورت ببر. ما با هم قرار داریم.»
سانی بادنیاها گیجی بهبیوقفه او خیره شد.
«این ابله... داره چی میگه؟»
بعد تازهکند فهمید قضیه ازاینکه چه قرار است.
کای هرگز سرورِ سایهها را بدونِ نقاب ندیده بود، و برخلافِ افی که در حصار اقامت داشت، هیچوقت بانباید استاد سانلس هم روبهرو نشده بود. پس حتماً همان چیزی را تصور کرده بود که هر نیروی تازهواردِ خاندانِ سایهبتنیِ با اولین ورود به قلعهٔ تاریک تصور میکرد... ستمگری خبیث، سرد و مغرور که روی تختی از استخوان نشسته است.
اما در عوض با سانی روبهرو شده بود که چندعالمِ سالی از او کوچکتر بود و به خاطرِ قدِ نهچندان بلند،چقدر هیکلِ باریک و پوستِ چینیمانندش، حتی جوانتر هم به نظر میرسید.
کای ناگهان کمی به جلوحتی خم شد و با چشمانیفرستاده گشاد به سانی نگاه کرد.
«آه... ببخشید، امـ... اما... میتونم بپرسم ازمهری چه محصولاتِ پوستیای استفاده میکنی؟ آبوهوای قلبِ زاغمطمئن خیلی خشکه، برای همین حسابی به مشکل خوردم...»
سانی در سکوت به اوناخوانده خیره ماند و پنهان کردمطمئن که چقدر ماتومبهوت شده است.
«چی؟»
کای میخواست همین رو بدونه؟ و فراتر از اون... مگه اون یهدردی متعالی نبود؟ کدوم قدیسی راه میافته اینطرف و اونطرف و غصهٔ محصولاتِدنیای پوستی رو میخوره؟ اصلاً مگه برای قدیسها هم محصولِ پوستی پیدا میشه؟!
سرانجام، سانیکند با لحنیدلسردکنندهست یکنواخت گفت:
«میتونی.»
کای ابرویی بالا انداخت.
«ببخشید؟»
سانی چند لحظهٔ دیگردلسردکنندهست هم به او نگاهدنیای کرد و بعد لبخند زد.
«منظورم اینه که میتونی بپرسی. البته روتینِ مراقبت از پوستِ من یه کم پیچیدهست! خوب گوش کن: اول باید یه دست زره پیدا کنی که شاهزادهٔ جهانِ زیرین ساختهمجدد باشه. بعد باید در حالی که اون زره رو پوشیدی، حدودِ هفت هزار موجودِ کابوس رو بکشی تا زره به روحت پیوند بخوره. بقیهش دیگه خیلی سرراسته؛ فقط باید کابوسِمیکردند دوم و سوم رو فتح کنی که خب اینا رو از قبل گذروندی، و بعد به رتبهٔ مطلق برسی. این رازِ داشتنِ یه پوستِ درخشان و باطراوت مثلِ پوستِ منه.»
کای بادنیاها چشمانی گشاد بهادامه او خیره شد.
پس ازبیوقفه مدتی، با لحنیحتی مردد زمزمه کرد:
«اون... اون دروغ نمیگه؟»
سانی نیشخند زد.
«معلومه که نمیگم. هر چیادامه باشه من صادقترین مردِ اینعالمِ جهانم. حتی هر دو جهان.»
سپس دستش راادامه بالا آورد و بهچنگش شانهٔ مردِ قدبلندتر زد.
«راستی، من سرورِچقدر سایهها هستم. میتونیهرگز سانی صدام کنی.»