---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2706: روباه در مرغدانی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2706: روباه در مرغدانی

0

تایرنتی اعظم کشته شد: روحِ کاناخت.

اهریمنی فاسد‌شده کشته شد: آلتس از آن نُه‌تن.

جت به‌نگه​ آسمانِ تاریکِ شهرِ‌واقعاً​ جاودان نگاه کرد.

باید غرقِ شادی می‌شد، اما‌می‌راند​ در عوض، تنها فکری که‌تایرنت​ از ذهنش گذشت این بود...

«لـ... لعنتی.»

مدتِ زیادی از‌نامرئیِ​ رفتنش نمی‌گذشت، اما آسمانِ‌فهمید​ بالای سرش داشت فرومی‌ریخت.

بارانِ سیل‌آسا به رگباری آخرالزمانی تبدیل شده بود و این‌جا و آن‌جا، ستون‌های‌محوشدنِ​ شش‌ضلعیِ عظیمی بر فرازِ شهرِ ویران قد برافراشته بودند. از دور انگار گنبدِ نامرئیِ‌آبی​ آسمان را نگه می‌داشتند، اما جت در یک آن فهمید که واقعاً چه هستند.

سطحِ پهناورِ گنبدِ نامرئی از بی‌شمار شش‌ضلعی تشکیل شده بود. با محوشدنِ برخی از آن‌ها، آب‌های‌نمی‌شدند​ سردِ دریای توفان با فشاری ویرانگر به پایین سرازیر می‌شد. ستون‌های غول‌پیکر گنبد را نگه نمی‌داشتند—آن‌ها‌ترسناکش​ آبی بودند که از شکاف‌های گنبد فرو می‌ریخت و همچنان شکلِ خود را حفظ کرده بود.

علاوه بر آن، کاخ هیچ‌کجا به چشم نمی‌خورد.‌کنترل‌کنندهٔ​ به جایش، توده‌ای عظیم از فلزِ خمیده در هوا‌چیزی​ شناور بود و زیرِ فشارِ خم‌شدنِ بیشتر، ناله می‌کرد.

«قسم به ایزدانِ‌نامرئیِ​ مرده. فقط یه‌می‌داشتند​ لحظه رفتم بیرون...»

نکتهٔ مثبت این بود که انگار سپاهِ سایه داشت شبح‌ها را عقب می‌راند.‌محوشدنِ​ و حالا که هم تایرنتِ کنترل‌کنندهٔ آن‌ها و هم اهریمنِ کنترل‌کنندهٔ تایرنت از بین‌آبی​ رفته بودند، آن شبح‌ها دیگر خطری محسوب نمی‌شدند. چیزی نمی‌گذشت که به‌کلی نابود می‌شدند.

«درسته.»

جت بالاخره‌سایه​ یادش آمد چه‌می‌راند​ کار کرده بود.

آن‌ها را کشته بود.

روحِ کاناخت، سرگردانِ نفرین‌شده. وحشتِ دریاها، هلندی، و کاپیتانِ ترسناکش هر دو از بین‌برخی​ رفته بودند؛ مثلِ بسیاری از پلیدهای پیش از خود، به دستِ او کشته شده‌شکاف‌های​ بودند. جت در طولِ سال‌ها موجوداتِ کابوسِ بی‌شماری را کشته بود، اما با این حال...

این بزرگ‌ترین دستاوردش بود. اینکه قدیسی یک‌تایرنتِ​ تایرنتِ اعظم را بکشد اصلاً اتفاقِ رایجی نبود—در‌محسوب​ واقع، چیزی بود که اصلاً نباید رخ می‌داد.

با این حال،‌شبح‌ها​ جت این کار‌حالا​ را کرده بود.

در نهایت، همه‌چیز به تصمیمی ختم شد که‌واقعاً​ پس از فعال‌کردنِ توانِ ویژهٔ تیغهٔ مه گرفت؛‌محوشدنِ​ توانی که روحِ قلبِ کاناخت به آن بخشیده بود.

جت می‌خواست برای کشتنِ سرگردانِ نفرین‌شده تلاش‌سطحِ​ کند، اما مطمئن نبود که از پسش بربیاید.‌آن‌ها​ این یک قمار بود، آن هم قماری خطرناک.

پس در‌سایه​ نهایت، قمارِ دیگری‌می‌راند​ را انتخاب کرد.

به جای تلاش برای‌عقب​ کشتنِ اربابِ روحِ کاناخت، ترجیح‌اهریمنِ​ داد بگذارد او را ببلعد.

این تصمیم کاملاً هم بی‌پروا نبود. جت تا آن موقع مدتی بود که داشت هلندی و شبح‌هایش‌برخی​ را بررسی می‌کرد. به‌ویژه متوجه شده بود که قدارهٔ شبح‌وار مدام سیلابی از نورِ اثیری ساطع می‌کند‌همچنان​ و جنگجویانِ طیفیِ بیشتری را به میدانِ نبرد احضار می‌کند... که یعنی انبارش هنوز خالی نشده بود.

روحِ کاناخت جانورِ گرسنه‌ای‌فهمید​ بود که در طولِ اعصار‌نامرئی​ روح‌های بی‌شماری را بلعیده بود.

با این حال...

خودِ جت‌سایه​ هم اشتهای‌عقب​ زیادی داشت.

او می‌خواست سرگردانِ نفرین‌شده را بکشد، اما این وظیفه‌اش نبود. وظیفه‌اش این بود که او را‌محوشدنِ​ عقب نگه دارد و برای متحدانش زمانِ کافی بخرد تا به اهدافشان برسند. روحِ کاناخت منبعِ‌فرو​ قدرتِ او بود، پس اگر می‌توانست آن را نابود یا ضعیف کند، به همان نتیجه می‌رسید.

به‌علاوه، از آنجا که خودش‌واقعاً​ یک شبح بود، دقیقاً بنیهٔ‌بی‌شمار​ لازم برای این کار را داشت.

بنابراین جت، به‌جای اینکه سعی کند در آن تک‌فرصتی‌اهریمنِ​ که قلبِ کاناخت به او داده بود سرگردانِ نفرین‌شده را‌نابود​ بکشد، دستش را قطع کرد و قدارهٔ شبح‌وار را گرفت.

می‌دانست که قداره او را فرو می‌بلعد. در واقع، هدفِ اصلی از دزدیدنِ روحِ‌خطری​ کاناخت همین بود که قداره او را ببلعد. با این حال، وقتی حس کرد دارد‌دریاها​ به درونِ تیغهٔ سبزِ تیره کشیده می‌شود، بی‌اختیار جا خورد و زیرِ لب ناسزا گفت.

لحظه‌ای بعد، ناپدید شد.

آنجا در‌نگه​ دلِ روحِ کاناخت،‌واقعاً​ دنیا متفاوت بود.

در واقع،‌سایه​ اصلاً دنیایی‌عقب​ در کار نبود.

نه مکانی بود،‌شبح‌ها​ نه زمانی، نه‌حالا​ زندگی‌ای، نه مرگی.

تنها پهنه‌ای مبهم از درخششِ‌نگه​ سبزِ تیره که مانندِ باتلاقی‌سطحِ​ او را در بر گرفت...

و حضورِ بی‌شمار‌می‌داشتند​ روحی که تایرنت، درست‌سطحِ​ مثلِ او، بلعیده بود.

اما جت با‌شبح‌ها​ آن روح‌های دربند‌حالا​ یک تفاوتِ اساسی داشت.

آن‌ها پیش از آنکه بردهٔ روحِ کاناخت شوند، کشته شده بودند. اما‌رفته​ جت از همان اول مرده بود... او نه به‌عنوانِ روحی بخت‌برگشته و‌آمد​ عاری از گوشت، بلکه به‌عنوانِ یک شبحِ کینه‌توز واردِ این اسارت شد.

و همین به‌نامرئیِ​ جت قدری استقلال می‌داد،‌فهمید​ دست‌کم برای لحظه‌ای کوتاه.

در آن لحظه در آستانهٔ مرگ بود و روحش تقریباً به‌طور کامل از جوهر خالی شده بود. ارادهٔ مستبدانهٔ‌توفان​ روحِ کاناخت بر او سایه انداخت و کوشید تا حسِ خویشتنِ او را خفه کند و از او برده‌ای‌هیچ‌کجا​ بی‌فکر و مطیع بسازد. ممکن بود موفق هم بشود — در واقع، اگر فرصتش را پیدا می‌کرد، احتمالاً موفق می‌شد.

اما جت به روحِ‌عقب​ کاناخت فرصتی نداد تا‌کنترل‌کنندهٔ​ بر او غلبه کند.

در عوض، از آن لحظهٔ کوتاه استفاده کرد‌کنترل‌کنندهٔ​ تا تیغهٔ مه را بالا بیاورد و قصدِ‌نمی‌شدند​ کشتارش را در قالبِ داسی برنده متمرکز کرد.

یک ضربهٔ آن داس کافی‌نگه​ بود تا تمامِ روح‌های دربندِ‌سطحِ​ درونِ تایرنتِ اعظم را درو کند.

هرچه باشد، آنجا نه مکانی بود و نه زمانی. این یعنی‌شش‌ضلعی​ تمامِ روح‌های اسیر در یک مکان قرار داشتند و وارد کردنِ‌پایین​ ده‌هزار ضربه به همان اندازه زمان می‌برد که زدنِ یک ضربه.

پس دروگرِ روح جت، همچون روباهی‌حالا​ در مرغدانی، در یک آن تک‌تکِ‌رفته​ اشباحِ درونِ روحِ کاناخت را قتل‌عام کرد.

اوه-اوه.

سونامیِ جوهر به روحِ در‌نگه​ حالِ فروپاشی‌اش سرازیر شد و در‌پهناورِ​ یک آن آن را ترمیم کرد.

اما بسیار تأثیرگذارتر از آن،‌واقعاً​ سیلابِ عظیمِ قطعه‌هایی بود که به‌شش‌ضلعی​ درونِ هستهٔ روحِ درهم‌شکسته‌اش جاری شد.

هسته که دهه‌ها پیوسته در‌می‌راند​ حالِ رشد بود، ناگهان متورم شد‌بین​ و با سرعتی چشمگیر بزرگ شد.

در واقع در یک آن چنان عظیم‌تایرنتِ​ و سنگین شده بود که روحِ متعالیِ‌خطری​ جت برای تحملِ وزنش به تقلا افتاد.

این... موهبتِ بزرگیه. فکر کنم.

جت حسِ عجیبی داشت. بسیار‌واقعاً​ قدرتمندتر شده بود، بله، اما در‌شش‌ضلعی​ عینِ حال... به‌شکلی خطرناک نامتعادل بود.

اما بعداً‌سایه​ به آن‌عقب​ رسیدگی می‌کرد. فعلاً...

جت با ضربهٔ اولش تمامِ روح‌های گرفتار‌تایرنتِ​ در درخششِ سبزِ تیره را قتل‌عام کرده بود.‌محسوب​ ضربهٔ دومش دیوارهای خودِ زندان را هدف گرفت.

انگار پس از بلعیده شدن توسط‌می‌داشتند​ یک جانور، داشت شکمش را پاره‌نامرئی​ می‌کرد تا راهی به بیرون باز کند.

طولی نکشید که آن نادنیایِ عجیبِ‌هستند​ پیرامونش درهم‌شکست و بارِ دیگر خود‌تشکیل​ را زیرِ آسمانِ توفانیِ شهرِ جاودان یافت.

روبه‌روی سرگردانِ نفرین‌شده ایستاده بود.

حالا که منبعِ قدرتش نابود شده بود، شبحِ‌کنترل‌کنندهٔ​ شوم بسیار ضعیف به نظر می‌رسید. در همین‌نمی‌شدند​ حال، جت خود را قدرتمندتر از همیشه حس می‌کرد.

پس داسش را فرود‌آسمان​ آورد و دشمنش را‌واقعاً​ از هستی ساقط کرد.

این‌گونه بود که افسانهٔ‌فهمید​ هولناکِ سرگردانِ نفرین‌شده و‌پهناورِ​ کشتیِ هیولاوارش به پایان رسید.

و این‌گونه بود که فصلی‌می‌راند​ تازه به افسانهٔ باشکوهِ دروگرِ‌تایرنت​ روح جت نیز افزوده شد.

ناولها | novelha.net