---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2277: این سرود نیست • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2277: این سرود نیست

0

سرانجام، افی چشم‌غره‌ای‌تصمیماتِ​ به سانی رفت‌بسیاری​ و غرولند کرد:

«اون موقع که‌بی‌شماری​ استاد سانلس بودی‌آن‌ها​ بیشتر ازت خوشم می‌اومد...»

سانی خندید.

«ولی من هنوز همون آدمم.»

افی آهی کشید و‌بی‌شماری​ به عقب تکیه داد.‌می‌توانست​ شیرینی‌ای از توی سینی برداشت.

«خب، آره! ولی تو الان یه‌آن‌ها​ مطلقِ قدرتمند هم هستی که راه می‌افته‌داشتنِ​ این‌ور و اون‌ور سرِ فرمانروایان رو می‌زنه...»

سانی ابرویی بالا‌بشریت​ داد و بعد‌شلوغ​ بی‌تفاوت شانه بالا انداخت.

«تو هم مهربون‌ترین مامانِ دنیایی، هم یه غولِ متعالی که‌شلوغ​ راه می‌افته این‌ور و اون‌ور موجوداتِ کابوسِ اعظم رو با‌راهبردی​ دستِ خالی تیکه‌پاره می‌کنه. آدم می‌تونه بیشتر از یه چیز باشه.»

افی شیرینی را‌تصمیماتِ​ قورت داد و‌بسیاری​ با رضایت نگاهش کرد.

بعد، چشمانش خطرناک برق زد.

«بیشتر از یه‌بشریت​ چیز، آره؟ راستی...‌شلوغ​ شاهزاده، این تاحالا...»

از بختِ خوش، صدای باز شدنِ‌حاکمِ​ در حرفش را برید. کاسی با‌اگر​ دسته‌ای از اسناد وارد سالن شد.

«اوه، همگی اینجایید. شروع کنیم‌می‌گرفت​ — نفیس باید سی و چهار‌بگذارد​ دقیقهٔ دیگه به برنامهٔ بعدی‌اش برسه.»

با این حرف، جلسهٔ کوتاه‌شان آغاز شد. نفیس در مقامِ حاکمِ مطلقِ بشریت بی‌نهایت سرش شلوغ‌منابعِ​ بود — اگر در میدانِ نبرد نبود، معمولاً در سیلِ بی‌پایانی از جلساتِ راهبردی و بحث‌ها غرق‌راهنمایی‌اش​ می‌شد. هر روز باید تصمیماتِ بی‌شماری می‌گرفت که بسیاری از آن‌ها می‌توانست بر آیندهٔ بشریت تأثیر بگذارد.

البته، فایدهٔ داشتنِ بالاترین مقامِ جهان این بود که منابعِ گسترده‌ای در اختیار داشت — و بیش از همه، منابعِ‌روز​ انسانی. بهترین و باهوش‌ترین افرادِ بشریت آماده بودند تا به فراخوانش پاسخ دهند، در یافتنِ بهترین مسیر راهنمایی‌اش کنند و‌همه​ وظایفِ مختلف را از دوشش بردارند. در واقع، نفیس با کمکِ کاسی هرمِ بسیار کارآمدی برای تفویضِ اختیارات ساخته بود.

تشکیلاتِ عظیمِ قلمروِ‌کوتاه‌شان​ انسان مانندِ ماشینی‌حاکمِ​ روغن‌کاری‌شده کار می‌کرد.

گران‌بهاترین منبعِ جهان استعداد بود و افرادِ بااستعدادِ بی‌شماری با هم کار می‌کردند تا‌داشتنِ​ اهدافِ تعیین‌شدهٔ او را محقق کنند. با این حال... حتی این هم کافی نبود.‌بودند​ از این رو، یکی از مهم‌ترین اولویت‌های حکومتِ جدید یافتن و پرورشِ استعدادها بود.

استعدادهای اداری، علمی، مهندسی... انواع‌واقسامِ افراد به کار گرفته‌تأثیر​ می‌شدند و فرصت‌های فراوانی در اختیارشان قرار می‌گرفت تا‌اختیار​ استعدادهای متنوعِ خود را شکوفا کنند و رشد یابند.

اما البته چیزی که‌بی‌نهایت​ نفیس بیش از همه‌اگر​ می‌خواست، پرورشِ قدرت بود.

هرچه باشد، بشریت‌کوتاه‌شان​ بیش از هر کسی‌بشریت​ به جنگجو نیاز داشت.

بنابراین همه تشویق می‌شدند تا قوی‌تر شوند. بیدارشدگان تشویق می‌شدند تا استاد شوند و استادها تشویق می‌شدند تا به قدیس‌داشت​ تبدیل شوند. قدیس‌ها تشویق می‌شدند تا به اوجِ توانمندیِ خود برسند، یا حتی اگر می‌خواستند به مصافِ کابوسِ چهارم بروند —‌کمکِ​ هرچند هنوز هیچ‌کس چنین کاری نکرده بود. در نتیجه، شمارِ قهرمانان در تمامیِ رتبه‌ها طیِ سالِ گذشته به‌سرعت رشد کرده بود.

بازگشتِ بی‌شمار بیدارشدهٔ بی‌تجربه از گورِ‌آن‌ها​ خدا در قامتِ جنگجویانی کهنه‌کار نیز‌فایدهٔ​ کمکِ بزرگی به این روند می‌کرد.

...و البته، مردمِ‌بشریت​ عادی هم تشویق‌شلوغ​ می‌شدند تا بیدارشده شوند.

حالا که مردم دسته‌جمعی به عالمِ رؤیا مهاجرت می‌کردند، ماهیتِ بیداری هم دگرگون شده بود.‌نبود​ پیش‌تر تنها برگزیدگانِ طلسم می‌توانستند به مصافِ کابوسِ اول بروند — اما حالا هر کسی‌می‌توانست​ که از دروازهٔ رؤیا می‌گذشت می‌توانست این کار را بکند. فقط کافی بود درخواستش کنند.

حتی لازم نبود با کمکِ یک قدیس به جهانِ بیداری‌تأثیر​ برگردند یا از مرزِ قلمروِ نِف خارج شوند. تنها کاری‌داشت​ که باید می‌کردند این بود که از ته‌دل آرزویش کنند.

نفیس با حس کردنِ میلِ شدیدشان برای‌می‌توانست​ به مصاف رفتن با یک کابوس، می‌توانست‌بالاترین​ آن‌ها را از محافظتِ قلمروِ خود رها کند.

عجیب این بود که مردم بیشتر تمایل داشتند این کار را دسته‌جمعی انجام دهند. مکان‌هایی که برای‌بحث‌ها​ اثباتِ اشتیاقشان در آن گرد هم می‌آمدند، سنگین و خاموش بود؛ مردم ساعت‌ها یا گاهی حتی روزها‌جهان​ در سکوت مراقبه می‌کردند... به چشمِ سانی، آن‌ها شبیه مؤمنانی بودند که در معبدی برای دعا زانو زده‌اند.

راستش دیدنِ اینکه مردم چقدر راحت فراموش می‌کردند نفیس هم انسان است و‌میدانِ​ در عوض با او مثل نوعی ایزدبانو رفتار می‌کردند، کاملاً مورمورکننده بود. او یقین‌می‌گرفت​ داشت که این تحولِ عجیب هیچ ربطی به خواستهٔ خودِ نفیس و کاسی ندارد.

در واقع آن‌ها دقیقاً برعکسِ این را می‌خواستند، چرا که باور به یک ایزدِ‌داشتنِ​ خیرخواه در نهایت این باورِ ناخودآگاه را در مردم القا می‌کرد که کسی نجاتشان می‌دهد‌فراخوانش​ — به جای اینکه الهام‌بخششان باشد تا برای نجاتِ خودشان به دنبالِ قدرتِ کافی بگردند.

چیزی که نفیس می‌خواست این بود که به کسی تبدیل‌بگذارد​ شود که مردم باور کنند خودشان هم می‌توانند مانند او باشند،‌همه​ نه یک وجودِ آسمانی که برای همیشه دور از دسترس است.

...در هر صورت، هر ماه انسان‌های عادیِ بیشتری بیدار می‌شدند. دیگر مجبور نبودند منتظرِ انقلابِ زمستانی‌راهبردی​ بمانند — عبور از دروازهٔ رؤیا و لنگر انداختن در یک دژ برای تبدیل شدن به یک‌بالاترین​ بیدارشده کافی بود، حتی اگر برخی همچنان ترجیح می‌دادند آزمونِ دومِ طلسم را بدون هیچ کمکی بگذرانند.

آن واقعیتِ جدید پیامدهای ناخواسته‌ای هم داشت. برای مثال، آکادمیِ بیدارشدگان مجبور شد تغییر رویه دهد و برای‌بی‌پایانی​ اولین بار از زمانِ تأسیسش، درهای خود را به روی جوانانِ عادی باز کند. از آنجا که هر‌داشتنِ​ کس اراده می‌کرد می‌توانست به یک خفته تبدیل شود، دریغ کردنِ بهترین آموزش از جوانانِ مشتاق هیچ فایده‌ای نداشت.

عارضهٔ جانبیِ‌روز​ دیگر بسیار‌بی‌شماری​ تلخ‌تر بود.

مردم تشویق می‌شدند که قوی‌تر شوند، اما مجبور نبودند. با این حال، افرادِ عادیِ بیشتری‌جهان​ به مصافِ کابوسِ اول می‌رفتند، بیدارشدگانِ بیشتری به مصافِ کابوسِ دوم، و استادهای بیشتری به‌دهند​ مصافِ کابوسِ سوم می‌رفتند. شمارِ جنگجویانِ انسانی از رتبه‌های بیدار، عروج‌یافته و متعالی پیوسته متورم می‌شد...

اما همهٔ چالشگران زنده نمی‌ماندند. در‌شلوغ​ واقع، به ازای هر یک نفری‌معمولاً​ که موفق می‌شد، چند نفر جان می‌باختند.

برداشتِ شومِ جان‌هایی که طلسمِ کابوس درو‌بشریت​ می‌کرد، از همیشه فراوان‌تر بود؛ شاید فقط‌نبرد​ روزهای اولِ نزولش از این قاعده مستثنی بود.

هم‌زمان، دروازه‌های کابوسِ بیشتری در جهانِ بیداری‌آن‌ها​ باز می‌شد و هر روز جوانانِ بیشتری‌داشتنِ​ به‌طور طبیعی به طلسمِ کابوس آلوده می‌شدند.

متأسفانه، نفیس حتی اگر می‌خواست هم کارِ چندانی در موردِ این آخری از دستش برنمی‌آمد.‌جهان​ قلمروِ شمشیر و قلمروِ سرود بر پایه‌ای ایستاده بودند که طلسمِ کابوس بنا کرده بود: دژها.‌یافتنِ​ اما قلمروِ او مرزی نداشت و در قلبِ کسانی جای داشت که از او الهام می‌گرفتند.

قلمروِ او هر دو جهان را در بر می‌گرفت... اما نفیس و سانی‌سیلِ​ خیلی زود فهمیدند که اثرِ سرکوب‌کننده‌ای که به نظر می‌رسید قلمروها بر بذرهای‌می‌توانست​ کوچکِ تباهیِ پنهان در قلبِ داوطلبان دارند، در واقع تجلیِ قدرتِ یک فرمانروا نیست.

بلکه این قابلیتی بود که طلسم در دژها تعبیه کرده بود،‌بود​ درست همان‌طور که خودِ کابوس‌ها هم سازوکاری از طلسم بودند تا‌غرق​ به انسان‌ها فرصت دهند بذرها را پیش از شکوفا شدن نابود کنند.

بنابراین، تنها آن دسته از پیروانِ نفیس‌آن‌ها​ که در محدودهٔ نفوذِ دژهای او زندگی‌داشتنِ​ می‌کردند می‌توانستند از کابوسِ اول در امان بمانند.

به همین دلیل بود که جمعیتِ باغِ شب می‌توانستند به زمین بروند‌فایدهٔ​ و از آزمونِ مرگبار معاف شوند، اما جوانانِ آلوده‌شده در جهانِ بیداری‌باهوش‌ترین​ نمی‌توانستند برای نجات از رویارویی با آن، به ایزدبانوی خود تکیه کنند.

تنها کاری که از دستشان برمی‌آمد این بود که از‌نبرد​ دروازهٔ رؤیا عبور کنند تا کابوس‌هایشان را به تعویق بیندازند؛‌روز​ البته اگر خودشان می‌خواستند... و زمانِ کافی برای فرار داشتند.

در نهایت...

بشریت جانی دوباره گرفته‌بی‌شماری​ بود و برای رسیدن‌می‌توانست​ به قله‌های بالاتر انگیزه داشت.

با این حال، هنوز کوهی از رؤیاهای‌می‌توانست​ درهم‌شکسته در سایهٔ برخاستنِ آن از میانِ‌بالاترین​ ویرانه‌های جهانی در حالِ فروپاشی پنهان بود.

ناولها | novelha.net